کتاب مجموعه مورگان دین، استخوان ها دروغ نمی گویند – جلد 3 – ملیندا لی

کتاب مجموعه مورگان دین، استخوان ها دروغ نمی گویند – جلد 3
نویسنده: ملیندا لی
مترجم: نشاط رحمانی نژاد
ناشر: انتشارات کتابسرای تندیس
اوت ۱۹۹۴
هنوز صدای مشت کوبیدن و جیغ کشیدنهایی از صندوقعقب ماشین بیوک به گوش میرسید. کنار ماشین و بین علفها ایستاده بود و به در بسته صندوقعقب نگاه میکرد.
هنوز زنده است.
اوه، خب. یک محاسبه اشتباه کوچک بود، ولی اهمیتی نداشت. همه اینها خیلی زود به پایان میرسید.
«بذار بیام بیرون. کمک!»
نگاهی به دور و اطرافش انداخت. هیچ کسی توی دید نبود. آب گلآلود و به مانند جوهر سیاه دریاچه گری[۱] تا کیلومترها ادامه پیدا کرده بود. ماه هلالی هم نور کمجانی به سطح مواجش میتابید. جنگل انبوه در حاشیه دریاچه ریشه دوانیده بود. هیچ ساختمانی در آن نزدیکی وجود نداشت. ولی همیشه امکان داشت کسی در آن حوالی توی جنگل اردو بزند. چشمانش حاشیه رودخانه را خوب از نظر گذراندند ولی نور هیچ آتشی و همینطور هیچ نشانهای از چادرهای رنگارنگ ندید. هیچ نشانهای از فعالیت انسانها وجود نداشت.
پارکینگ، ساحل و اسکله قایقها حدوداً سه کیلومتر در جهت جنوب با اینجا فاصله داشت. در انتهای شمالی و جنگلیتر دریاچه فعالیتهای کوچکی دید.
پشهای روی بازویش نشست و او آن را کنار زد. سه پشه دیگر جای پشه اولی را گرفتند.
روزهای گرم ماه اوت شبهای سردی داشتند ولی شرجی تابستان همچنان پابرجا بود. قورباغهها صدا میدادند و موجودی کوچک در آب پرید. علفهای بلند اطراف دریاچه پر از حشره بود. میلیاردها حشره و پشه در اینجا زندگی میکردند و بدن او غذایی مجانی بود.
«نمیتونی این کار رو بکنی!»
التماسش برای کمک هیچ عذاب وجدانی را در او برانگیخته نکرد. هیچ افسوسی برای مجموعه اتفاقاتی که او را تا این لحظه پیش آورده بود، احساس نمیکرد. تنها پشیمانیاش به خاطر خطر و مزاحمتی بود که برای خودش به وجود آورده بود.
از سوی دیگر، یکی از دلایلی که این وقت شب در اینجا حضور داشت، بیوجدانیاش بود.
امشب کارهایی کرده بود که نمیتوانست به حالت اول برگرداندشان. کارهایی که اگر کسی چیزی در موردشان میفهمید، زندگیاش را نابود میکرد. تنها چارهاش این بود که خرابکاریاش را تمیز کند.
از طرفی، اگر میگفت کشتن یک آدم هیجانانگیز نیست هم دروغ گفته بود. قصد نداشت دوباره این کار را تکرار کند. ولی هیجانی که در رگهایش جریان داشت، خارج از کنترلش بود. نوعی احساس قدرت بود که از توانایی نابود کردن زندگی انسانی دیگر نشئت میگرفت.
مشتهای بیشتری از داخل به در صندوقعقب کوبیده شد. با جابهجا شدن کسی که توی آن بود، ماشین سروصدایی داد. چیزی آهنی به لبههای در صندوقعقب فشار آورد. آچار چرخ بود؟ اصلاً انگار با آن میتوانست کاری از پیش ببرد.
«خواهش میکنم، هر کاری بخوای میکنم. خواهش میکنم بذار برم.»
التماسی از سر درماندگی بود.
وحشتزده بود.
و دلیل خوبی هم پشتش وجود داشت.
فریادها را نشنیده گرفت و در ماشین را باز کرد و پشت فرمان نشست. موتورش را روشن کرد، شیشه پنجرهاش را پایین کشید و به دریاچه پیش رو چشم دوخت. شدت ضربههای توی صندوقعقب افت کرد. میدانست کف دریاچه به شکل هلالی با شیب تند بود و خیلی سریع عمقش زیاد میشد. جلوتر شکل ماه هلالی کوچکی روی سطح آب منعکس شده بود.
بیوک درجا کار میکرد و موتور ده سالهاش سروصدا میکرد. در ماشین هنوز باز بود و درحالیکه پایش هنوز روی کلاچ بود، تردید کرد.
نگاهش به تکه سنگی که کف ماشین بود افتاد. این میتوانست پدال گاز را وقتی آماده بود، پایین نگه دارد.
واقعاً داشت این کار را انجام میداد؟
این یک لحظه ماندگار و فراموش ناشدنی دیگر بود، لحظهای که نشانهای دائمی از خود بهجا میگذاشت؛ از آن لحظاتی بود که هیچ از آن راه بازگشتی وجود نداشت. برعکس عمل بیفکرانهای که کمی پیش در همان شب مرتکب شده بود. این تصمیمش زاییدهی افکار محتاطانه و نگرانیهای زیادی بود. این یک عمل آگاهانه بود.
عمل سنگدلانهای بود.
حسابشده.
یک قتل بود.
ولی مگر چارهی دیگری داشت؟ باید گناهش را میپذیرفت؟ زندان میرفت؟ کل زندگیاش را نابود میکرد؟
خدایا نه.
برای آیندهاش برنامههای زیادی داشت.
که یعنی هیچ چارهی دیگری به جز این کار نداشت.
خم شد و تکه سنگ را روی پدال گاز گذاشت و وقتی پایش را کمکم از روی کلاچ برداشت، ماشین به حرکت در آمد و به سمت رودخانه رفت. ولی بیوک برای کاملاً فرورفتن در اعماق آب سرعت کافی نداشت؛ بنابراین با کف پایش روی سنگ فشار آورد و ماشین به جلو پرید.
صدای جیغ خفهای از صندوقعقب به گوش رسید.
خودش را از ماشین در حال حرکت بیرون انداخت و به محض اینکه شانههایش به زمین برخورد کردند، کلهمعلق زد. علفهای ضخیم و بلند ضرب افتادنش را گرفتند. چند باری
معلق زد و به تکه سنگی برخورد کرد و بلافاصله دردی در آرنجش پخش شد. بالاخره متوقف شد، نشست و خودش را با تکان دادن دستها و پاهایش معاینه کرد. همهچیز خوب بود. فقط با چند کبودی این شب را از سر گذرانده بود.
پیش رویش بیوک داشت با موجهای بلندی در آب فرومیرفت. نیروی حرکت آنی گازی که داده بود چند متری ماشین را در دریاچه جلو برد. بعد ماشین چند لحظهای در آب معلق ماند و همانطور که پیش میرفت حبابهای هوا روی سطح آب ظاهر شد.
وزن موتورش باعث شد جلوی ماشین بیشتر در آب فرو برود و ماشین با ماتحتی در هوا بماند و بعد کمکم توی آب غرق شود.
زمانی که کابین ماشین پر از آب شد سریعتر شروع به غرق شدن کرد. مطمئن نبود واقعاً صدای فریادهایی که کمک میخواستند را شنیده بود یا فقط تصورش کرده بود. احتمالاً برای شنیدنش زیادی دور بود. ولی حتی همین تصور هم نیروی زیادی به او میداد.
روی پاهایش بلند شد، توی ساحل ایستاد و تماشا کرد. آب روی پنجره عقب بالا آمد و بعد روی صندوقعقب. سرانجام سپر عقب ماشین هم در زیر آب ناپدید شد. نگاهی به ساعتش انداخت و حینی که منتظر بود خاک را از روی بازوهایش تکاند.
ده دقیقه گذشت.
همهجا بهجز صداهای دریاچه و جنگل ساکت بود. قورباغهها، حشرات، جغدها. صدای هیچ انسانی نمیآمد.
تمام شده بود.
پس از واقعه حسی مثل فرورفتن در سکوت داشت. تنها نشانهای که از آن واقعه باقیمانده بود، علفهای لهشده در زیر چرخهای ماشین بود که به سمت دریاچه میرفت. اینها هم در عرض مدت کمی دوباره میروییدند. یک طوفان حسابی میتوانست تمام نشانههای بهجا مانده از کار امشب را از بین ببرد.
برگشت و از سراشیبی ساحل بالا و به سمت خیابان رفت، یک زمین فوتبال کمی دورتر بود. وقتی به بالای خاکریز رسید، نفسش به شماره افتاده بود. با وجود هوای به شدت خنک و مساعد آن شب، عرق در زیر بغلهایش جمع شده بود. آن شب، شبی پر از هراس، تقلا برای سرپوش گذاشتن به روی اشتباهاتش و کشف وجه تاریک وجود خودش بود.
چیزی که باید برای تحت کنترل نگه داشتنش تلاش میکرد. نمیتوانست فاجعه امشب را دوباره تکرار کند. از هر طرف که نگاه میکردی شانس آورده بود.
ولی حالا دیگر همهچیز تمام شده بود. نفس عمیقی کشید، اولین نفس عمیقی بود که بعد از ساعتها میکشید. عطر شب تابستان، درخت کاج و آب دریاچه ریههایش را پر کرد. سرد، مرطوب و روحبخش بود.
به سمت دریاچه برگشت.
سطح آب دوباره صاف بود، موجها ناپدید شده بودند و هیچ نشانهای از موجهایی که به راه افتاده بود وجود نداشت. از چیزی که در زیر آب تیره و کدر آن پنهان شده بود، هیچ نشانهای وجود نداشت.





