کتاب مجموعه ترانتهال، خون و فولاد جلد 2 – اشتفان بوشر

دو سال پس از جنگ با دار’یاییها، بریت و لن سعی دارند خود را با شرایط فعلی سازگار کنند و حداکثر تواناییهای بالقوه ی خود را شکوفا کنند. کلُنی همچنان در وضعیتی تثبیت نشده قرار دارد. قاچاق مواد مخدر، سرقت انرژی و کشیشان افراطی آیین آریستو در پایتخت و شهرهای دیگر مشکلات جدیدی را بوجود میآورند و بریت داربورگ که حالا در بخش تبلیغات سیاسی وزارت کشور مشغول به کار است، و لن کاکایا، افسر جوان ارتش، هر دو در تلاشند تا بر این مشکلات غلبه کنند. دارس پوله دوست آنها درست مثل سارد ماماتر جنگ سالار داریایی، از زمان پایان جنگ ناپدید شده است. با طرح ادعای داریاییها مبنی بر ممانعت کلُنیاییها از تحویل محموله انرژی بر طبق توافق صورت گرفته، تنشهای سیاسی تازهای بهوجود میآید. همزمان در کلُنی مقاومتی در حال شکل گرفتن است. در زمانی که گروههای مقاومت حملاتی را به ساختمانهای دولتی انجام میدهند، تام دُمیوک قهرمان سابق جنگ و منتقد دولت، مورد سوء ظن قرار میگیرد. در این بین فرماندار آدام شخصاً مداخله نمیکند، اما وظایف مهمی را بر عهده واس کاندیریس، فرمانده گارد ویژهی کلُنی، میگذارد.
صبح زود بود. تقریباً دو ساعت به طلوع سول ـ آوروم[۱] باقی مانده بود. هرچند سول ـ آرگِنتوم[۲]، خورشید دوقلوی کوچکتر او هم تِرانتهال[۳] را زیاد منتظر نمیگذاشت و کمی بعد طلوع میکرد. سول ـ آوروم و سول ـ آرگنتوم دو خورشید بودند که هر دو به دور سیارهی تِرانتهال میچرخیدند، با این تفاوت که سول ـ آوروم از سول ـ آرگنتوم بزرگتر بود. نورافکنهایی که بخش بارگیری بسیار وسیع راهآهن شهر هالوا[۴] ـ پایتخت کلُنی[۵] زمین ـ را روشن میکردند، همچون جنگلی از درختان فولادی سر بر آسمان داشتند.
کمتر از ۲۰۰ سال پیش، یعنی سال ۲۰۸۵ بود که کلُنی توسط مهاجرینی تأسیس شد که در جریان مأموریت سانتا ماریا[۶] به این سیاره رسیده بودند. سرانجام در نیمهی دوم قرن ۲۱ امکان کنترل موتورهای چندگانهی گداخت هستهای فراهم شد. ابتدا این موتورها توانستند به سرعتی معادل نیمی از سرعت نور و فقط ۱۳ سال بعد به ۲ برابر سرعت نور دست پیدا کنند.
از یکی از اولین دهکدههای ساختهشده از کانتینرها در زمان اولین مأموریت زمین تا امروز، یعنی تا سال ۲۲۵۷، شهر هالوا با جمعیتی حدود یک میلیون نفر به وجود آمد و در همین شهر قائممقام فرماندار و شورای مدیریتی او زمام حکومت بر این قلمرو گسترده موسوم به «کلُنی» را در دست گرفتند. تقریباً دو میلیون نفر و نسلهای بعدی آنها نیز بهطور پراکنده در شهرهای کوچک و روستاها ساکن شدند، هرچند با گذشت چندین دهه پس از تثبیت بافت مناطقِ قابلِ سکونت و پایان اولین جنگ کلُنی با اقوام کهن این سیاره، ایساریها[۷] و دار’یاییها[۸]، انسانها بیشازپیش با همسایگانشان درهم آمیختند که نتیجهی آن انسانهای دورگهای بودند که پا به عرصهی حیات گذاشتند.
در این میان مناسبات سیاسی پیشرفت بسیار کمی داشت ـ ایساریها اتحادیهای را در غرب تشکیل دادند و مبادلات بسیار اندکی را برقرار کردند، اما دار’یاییها که در شمال و شرق با کلُنی هممرز بودند، برخلاف ایساریها دورانی طولانی از جنگها و درگیریها و همچنین بهبود روابط با کلُنیاییها را تجربه کردند. ساختار قبیلهای دار’یاییها که ریشه در دوران چادرنشینی آنها داشت، تعامل با آنها را سخت و غیرقابلپیشبینی میکرد. علاوه بر این، در منطقهی شرق کلُنی قلمرو وسیع آن – دار’یاییها[۹] گسترده شده بود. سرزمینی که فرهنگی مشابه با سرزمین دار’ی داشت، اما مردمانش درونگرا و در مقابل خویشاوندان غربیشان بهشدت محتاط بودند و دلیل این رفتار به لحاظ تاریخی این بود که آنها، بهتدریج، در گذر از یک سده از هم فاصله گرفتند.
درحالیکه آن ـ دار’یاییها حدود ۱۵۰۰ سال پیش گذشتهی چادرنشین خود را رها کرده و در مکانی ساکن شدند و به مرور تواناییهای فرهنگی خود را بهبود بخشیده و آن را افزایش دادند، دار’یاییها در غرب، بیش از هر چیز به مذهبشان، آیین آریستو[۱۰]، متعهد بودند. حتی با وجود اینکه سالیان طولانی بود که دار’یاییها هم ساکن این منطقه شده بودند، اما حتی در این زمان هم، مسائل مهم اجتماعی را با در نظر گرفتن آیین آریستو سروسامان میدادند. دار’ی ـ یاش[۱۱]، پایتخت سرزمینِ دار’ی[۱۲] که اطراف آن را جنگلها و بیشهزارهایی خشک فراگرفته بود، در بخش غربی رشتهکوههای کِگِل[۱۳] قرار داشت. رشتهکوهی عظیم که از شمال تا جنوب گسترده بود و قارهی مرکزی تِرانتهال را به دو بخش تقسیم میکرد. این شهر از ۵۰۰ سال گذشته رشد بسیار چشمگیری داشت، اما با وجود این، دار’یاییها در ضمیر خودآگاه خودشان هنوز هم به سنتهای قدیمی وابسته بودند و دادوستد زیادی را با مردمی که بهطور پراکنده در استپهای واقع در مناطق دوردست شمالی زندگی میکردند، برقرار کرده بودند. سرزمین دار’یاییها، حتی اگر هیچ ارزشی هم نداشت، همواره متعلق به آنها باقی میماند.
کلُنیاییها[۱۴] و داریاییها حتی بر سر دشت پهناور تِن’تورین[۱۵] که در حد فاصل سرزمین کلُنی و تپههای سرزمین دار’ی واقع شده بود، بهشدت با هم درگیر بودند. چرا که دار’یاییها این سرزمین غیر حاصلخیز را متعلق به خود میدانستند و کلُنیاییها هم که پایتختشان در حاشیهی غربی این شهر واقع شده بود، نزدیکی بیشازحد دار’یاییها به خود را به چشم یک تهدید میدیدند.
هالوا، شهر جدیدی که پایتخت کلُنی را تشکیل میداد، در پیرامون کانون اصلی خود از یک حصار دفاعی برخوردار بود، اما امروزه این حصار دیگر هیچ نقشی ایفا نمیکرد. این شهر در دهههای اخیر با سرعت بسیار زیادی رشد کرده، به طوری که حاشیههای آن با دشت و کوهستان بیحاصل درهمآمیخته بود.
صبح زود بود. روز هنوز آغاز نشده بود تا اتفاقاتش رقم بخورد. نسیم ملایمی از طبیعت وحشی شمال و شرق هالوا به این شهر میوزید. نسیمی کاملاً گرم و نه حتی خنک، اما با وجود این ایکا[۱۶] و گِلِن[۱۷]، انگار سردشان باشد، دستهایشان را به هم مالیدند. هر دو لوکوموتیورانْ لیوانهای کُفان[۱۸] خود را روی جعبهی ترانسفورماتور گذاشته بودند. کُفان، نوشیدنی داغی که قرار بود از درون آنها را گرم کند، یک نوشیدنی کافئیندار با ویژگیهایی مشابه قهوهی زمینی، البته با طعمی کاملاً متفاوت بیشتر با طعم چوب و فلز بود. این نوشیدنی طعم چندان دلپذیری نداشت، اما تأثیرگذار بود و آنها را بیدار نگه میداشت. دانههای قهوه روی سیارهی تِرانتهال رشد نمیکردند. ساکنان تِرانتهال بارها و بارها کاشت آن را امتحان کردند و از چند دهه قبل دیگر هیچکس دانههای واقعی قهوه را به چشم خود ندیده بود. اکنون ۴۲ سال از آخرین تماس با سیارهی زمین میگذشت و از آن زمان تاکنون دیگر نه خبری رسید، نه نقلوانتقالی انجام گرفت و نه قهوهای به دست ساکنان کلُنی رسید. تازه شش سال دیگر شرایط کیهانی به گونهای میشد که ارتباط با زمین را امکانپذیر میکرد. البته اگر واقعاً…
آنها در سکوت به یکی از لوکوموتیوهای بزرگ نگاه میکردند که به آهستگی به راه افتاد و به ردیف طولانی از واگنهایی نزدیک شد که به آنها رنگ سفید زده بودند و ظاهرشان عجیبوغریب به نظر میرسید. واگنها در کنار هم مانند ماری به نظر میرسیدند که از وراء افسانههای دار’یایی سر برآورده بود و حالا تکانی به خود میداد. یک گروه از کارگران روی سکو نشسته بودند. آنها یدککش کوچکتر را که قطار را تا اینجا کشیده بود، عقبتر برده و حالا منتظر اتصال یدککش بزرگتر بودند.
ایکا، لوکوموتیوران شرکت کا.اِل.ب.اِن[۱۹] بود. یک خط آهن صنعتی و تجاری که حملونقل ریلی در بندر فضایی اِسپه[۲۰] و اطراف را بر عهده داشت و همیشه در این مکان، قطار را با کانتینرهای مخزندار برای ادامهی حملونقل در اختیار همکارانش در شرکت راهآهن کلُنی میگذاشت. لوکوموتیوهای شرکت راهآهن کلُنی فقط برای طی کردن مسیرهای کوتاه ساخته شده بودند، به همین دلیل ضروری بود که آنها قبل از حرکت لوکوموتیوها را عوض کنند.
کا.اِل.ب.اِن، شرکتی چند صنعتی و تقریباً دولتی بود که از جمله وظایف آن استخراج، انبار کردن و توزیع انرژی تولیدشده از کریستالهای تِری.بی.تی.یُم[۲۱] و مشتقات آن بود. همچنین این مجتمع اقتصادی تمام نیروگاههای انرژی کلُنی را اداره میکرد و کنترل انتقال انرژی به سرزمین دار’ی را نیز بر عهده داشت. این انتقال بر مبنای آخرین مذاکرات صلحی که حدود دو سال پیش به انجام رسید، صورت میگرفت. همچنین کا.اِل.ب.اِن مسئول ذخیره کردن انرژیای بود که طبق قراردادهای میان کلُنی و زمین، باید به زمین فرستاده میشد. با اینکه بیش از چهل سال از آخرین تماس بین زمین و کلُنی میگذشت و پس از آن هم هیچ تماس جدیدی برقرار نشده بود، اما این مجتمع ناچار بود که مرتب انبارهای موجود در ایستگاه فضایی را گسترش دهد ـ چرا که قراردادها میبایست پابرجا میماندند.
امروز گِلِن کشیک داشت و باید محمولهی انحصاری کریستالهای تِری.بی.تی.یُم مهرومومشده را به دار’ی ـ یاش، پایتخت سرزمین دار’ی میرساند. لوکوموتیو با ابهت گِلِن مانند فضاپیمایی قدرتمند استپها را پشت سر میگذاشت… هرچند این سفر برای او به شکلی زجرآور دیر میگذشت.
دو لوکوموتیوران زمان انتظار باقیمانده را با صحبت دربارهی موضوعاتی که از آن لذت میبردند، گذراندند. آنها در موارد دیگر معمولاً ساعتها تنها بودند، خط عوض میکردند یا از نقاط دیگر سیاره عبور میکردند تا دوباره به منطقهی مسکونی میرسیدند.
بعد از آخرین جنگ میان دار’یاییها و کلُنیاییها، کلُنیاییها انحصار استخراج انرژی را حفظ کردند و درعینحال برای جلوگیری از تنشهای اجتماعی از دار’یاییهای شکستخورده حمایت کردند، اما درعینحال تلاش کردند تا از دستیابی آنها به تجهیزاتْ ظرف مدت زمان کوتاهی جلوگیری کنند. زیرا همین مسئله موجب به راه افتادن جنگ اخیر شده بود.
لرزشی ملایم در سرتاسر بدن این مار فلزی پیچید، گویی در خواب تکان مختصری خورد. لوکوموتیو ایستگاه راهآهن کلُنی که گِلِن قرار بود آن را براند، دیگر متصل شده بود. حالا کارگرها از بستر راهآهن بلند شدند و مرد دیگری که او هم لباس کار به تن داشت، از اتاق هدایت قطار پایین پرید. کارگرها برای ایکا و گِلِن مختصر سری تکان دادند و از جلویشان رد شدند. ایکا و گِلِن با نگاهشان آنها را دنبال کردند.
ایکا زیر لب گفت: «دار’یاییها.»
گِلِن هم ادامهی حرف او را گرفت و گفت: «من هم بهشون اعتماد ندارم. دو سال پیش اونها به طرفمون شلیک میکردن.»
ایکا در تأیید حرف او با غرغر گفت: «اون وقت امروز اونها همسایه و همکار ما شدن.»
گِلِن با نفس عمیقی هوای شبانه را به داخل ریههایش کشید و بهزحمت توانست آنسوی افق شعاعهایی از نور را تشخیص دهد. آنجا، آنسوی افق، سرزمین دار’ی قرار داشت، اما نورافکنها همهجا را روشن کرده بودند و مانع از این میشدند که او چیز بیشتری ببیند. گِلِن نفس عمیق دیگری کشید، آهسته با دست به بازوی ایکا زد و به سمت یدککش غولپیکر به راه افتاد. او در ساعتهای عادی مجبور بود هوایی را تنفس کند که به صورت مصنوعی تصفیهشده بود، به همین دلیل حالا با اشتیاق هوا را به درون ریههایش میفرستاد. گرچه این هوا کمی طعم و رایحهی روغن و فلز را در درون خود داشت. دو واگن باری اول، غژغژکنان از جلوی آنها رد شدند. از داخل واگنها گاهی ترقترقی شنیده میشد، اما این صدا آنطور که برخی تصورش را میکردند، ربطی به کریستالهای انرژی داخل واگنها نداشت، بلکه صدای ژنراتورها و سیمپیچها بود که با تأثیر بر قسمت مرکزی به شکل گستردهای مانع از انتشار تشعشعات کریستالهای انرژی میشدند. بدون این مانع ضد تشعشع، حملونقل تِری.بی.تی.یُم غیرممکن بود و در کسری از ثانیه محدودهی گستردهای از محیطزیست آلوده میشد. اینگونه بود که تشعشعی، تشعشع دیگر را بیاثر میکرد و بهاینترتیب مسئلهی انتقال انرژی به شکلی کاملاً بیخطر انجام میگرفت. در حقیقت، تاکنون سیستم ضد تشعشع بهخوبی عمل کرده و هنوز هیچ اثری از آلودگی مربوط به تشعشعات به اثبات نرسیده بود
…
کتاب مجموعه ترانتهال، خون و فولاد جلد 2
نویسنده:
اشتفان بوشر
مترجم:
آزاده نیازاده
ناشر:
انتشارات کتابسرای تندیس





