کتاب اِل دیِگو – به مناسبت زادروز دیهگو مارادونا

مارادونا در خاطره جمعی ما هیچ وقت فراموش نمیشود. نه داستان شگفتانگیز مشهور شدن و زوالش و نه جادوگریهایش و نه گلهایش به انگلیس و نه حواشیاش در ایتالیا. او تا آخرین بازیاش توجه جهان را به خدا جلب کرد و حتی در دوره سرمربیگری ارژانتین انتظار معجزه از او میرفت.
اگر میخواهید یک بار دیگر داستان این یاغی دوستداشتنی را بخوانید. کتاب اِل دیِگو با روایتهای شخصی خود دیگو مارادونا و تکمیلها و ویرایشهای دنیل آرکوچی و ارنستو چرکیس بیالو را به شما توصیه میکنم.
کتاب اِل دیِگو
نویسندگان: دیگو مارادونا، دنیل آرکوچی، ارنستو چرکیس بیالو
مترجم: مهدی جوانی
ناشر: گلگشت
تعداد صفحات: 280 صفحه
بعضی وقتها فکر میکنم تمام زندگی من روی اینترنت در دسترس است یا همهی آن به صورت چاپ شده وجود دارد، ولی اینطور نیست. اصلاً اینطور نیست. مسائلی هست که فقط خودم از آنها خبر دارم و هیچکس چیزی از آنها نمیداند. بالاخره تصمیم گرفتهام همهچیز را بگویم. با اینکه تا قبل از این هم خیلی گفتهام، فکر نمیکنم حرفهای مهم را زده باشم، مهمترین حرفها را اینجا میزنم.
الان که شب را در هاوانا میگذرانم و پُکی به سیگار برگ کوباییام میزنم، میخواهم همهچیز دوباره به یادم بیاید. وقتی کسی حالش خوب باشد، دوست دارد به گذشته نگاه کند؛ گذشتهای که با وجود اشتباهات، هیچ حسرتی در موردش ندارد. جایگاهی دارید که میدانید از پایینترین نقطه به آن رسیدهاید و مطمئنید تمام آنچه بودهاید، هستید و خواهید بود، به خاطر سختیهایی بوده که متحمل شدهاید. میدانید از کجا آمدهام؟ میدانید همهاش از کجا شروع شد؟
همیشه میخواستم فوتبال بازی کنم، ولی نمیدانستم کجا و چطور میخواهم این کار را بکنم. هیچ اطلاعی نداشتم. آن اوایل مدافع بودم. از همان بچگی تا همین الان که ممکن است در تماس با توپ قلبم منفجر شود، عاشق پُست لیبرو (مدافع آخر) بودم. به عنوان لیبِرو میتوانید همهچیز را از آن عقب ببینید. تمام زمین مقابلتان قرار دارد. توپ را میگیرید و میگویید بیایید این کار را بکنیم یا از این سمت حمله کنیم. در واقع صاحب تیم هستید. با این حال، تمام چیزی که میخواستم، دویدن دنبال توپ، کنترل و بازی با آن بود. فوتبال آرامش خاصی برایم ایجاد میکرد و این حس همیشه حتی همین امروز برایم زنده و ملموس است. فقط یک توپ به من بدهید و خودم را سرگرم خواهم کرد. کاری به کار کسی نخواهم داشت. فقط به دنبال برد و خوب بازی کردن خواهم بود. هر جا که باشد، فقط یک توپ به من بدهید و اجازه دهید کاری را که بهتر از هر کاری بلدم، انجام دهم. درست است که مردم مهم هستند و به شما انگیزه میدهند، ولی آنها درون زمین نیستند. این همان کاری است که همیشه انجام دادهام. چه در ماراکانا باشد، چه در وِمبلی مقابل ۱۰۰ هزار تماشاگر. این همان کاری است که در فیوریتو هم انجام میدادیم. وییا فیوریتو محلهای فقیرنشین در حومه بوئنوسآیرس است که من در آن به دنیا آمده و بزرگ شدم.
سیام اکتبر ۱۹۶۰ به عنوان پنجمین فرزند و اولین پسر خانواده، در آنجا به دنیا آمدم. موهای فرفریام تمام صورتم را پوشانده بود و برای همین همه پشمالو[۱] صدایم میزدند. والدینم آدمهای سختکوش و متواضعی بودند و وقتی داشتم غسل تعمید داده میشدم، تنها خواست مادرم از خدا این بود که تن سالم داشته باشم و آدم خوبی شوم. این تمام چیزی بود که میخواست.
اولین چالشم در فیوریتو، آفتابِ سوزان بود. مادرم، لاتوتا[۲]، همیشه میگفت: «پلو، فقط وقتی ساعت پنج شد و خورشید غروب کرد، میری و بازی میکنی.» «باشه، مامان، باشه. نگران نباش.» این را میگفتم و خانه را ساعت ۲ ظهر با دوستم النگرو یا پسرعمویم، بِتو، یا هر کس دیگری که آنجا بود، ترک میکردم و از ساعت ۲:۱۵ ظهر زیر تابش شدید آفتاب، شروع به بازی میکردیم. هیچچیز برایمان مهم نبود. خودمان را میکشتیم. ساعت ۷ برای مدتی کوتاه دست میکشیدیم، استراحتی میکردیم و از یکی از خانههای اطراف، آبی برای خوردن میگرفتیم و دوباره ادامه میدادیم. در تاریکی هم بازی میکردیم. الان وقتی میشنوم بعضیها از بازی در ورزشگاهی که پروژکتور ندارد، گله میکنند، با خودم میگویم من در تاریکی بازی میکردم، حرامزاده! نمیدانم ما بچههای خیابانی حساب میشدیم یا چه، ولی بیشتر بچههای زمینهای بایر (پوتِرو) بودیم. اگر والدینمان دنبالمان میگشتند، میدانستند کجا پیدایمان کنند. همیشه در پوتِرو بودیم و دنبال توپ میدویدیم.
شنبه و یکشنبه همیشه همینطور سپری میشد. روزهای هفته هم داستان همین بود، فقط با این تفاوت که از ساعت ۵ عصر شروع میکردیم، چون در طول روز باید مدرسه میرفتیم. به مدرسه رِمِدیون میرفتم که روبروی ایستگاه قطار فیوریتو بود. مدرسه میرفتم چون مجبور بودم و نمیخواستم پدرم، دوندیگو[۳] و لاتوتا را ناامید کنم. علاوه بر این، احتمال میدادم آنجا فرصتی پیدا شود و بتوانم به یک باشگاه فوتبال بروم. هر کاری که کردم و هر جایی که رفتم، به خاطر توپ بود. اگر با لاتوتا جایی میرفتم، هر چیزی که شبیه توپ بود با خودم برمیداشتم. میتوانست یک پرتقال یا تکه کاغذ مچالهشده یا جورابی گلولهشده باشد. روی پلههای پُل بالای ایستگاه قطار میرفتم و روپایی میزدم. با پای راست بالا میرفتم و با پای چپ هر چیزی شبیه توپ را بالا پایین میانداختم: تَک، تَک، تَک. به مدرسه هم همینطور میرفتم. کسانی که در خیابان از کنارم رد میشدند، خیره نگاهم میکردند، اما آنهایی که مرا میشناختند، تعجبی نمیکردند. با دوستانم همهچیز را قسمت میکردم؛ حتی اگر یک تکه پیتزا بود. چهار پنج نفری روی پل آلِسینا میرفتیم، جایی که برای من انگار دروازهی کلانشهر و مرکز بوئنوسآیرس بود. همه با هم یک تکه پیتزا میخریدیم (چون همینقدر توان داشتیم) و آن را با هم میخوردیم. به هر کدام فقط یک گاز میرسید.
خاطرات خوشی از کودکی در فیوریتو دارم، ولی اگر بخواهم آن را در قالب یک کلمه روایت کنم «سخت» بود. آنجا اگر چیزی پیدا میشد مردم غذا میخوردند و اگر نبود، نمیخوردند. یادم میآید تابستانها خیلی گرم و زمستانها خیلی سرد بود. خانهی ما سه اتاق داشت و از مصالحی محکم ساخته شده بود؛ و مصالح محکم در آن محل کالای لوکس به حساب میآمد. از ورودی سیمی که رد میشدید، پاسیویی پر از خاک وجود داشت و بعد به خانه میرسیدید. یک اتاق غذاخوری داشتیم که در آن آشپزی میکردیم، غذا میخوردیم، تکالیف را انجام میدادیم و هر کار دیگر. دو اتاقخواب هم بود. اتاق والدینمان در سمت راست بود و سمت چپی، مال بچهها بود. وقتی باران میبارید، در خانه راه میافتادیم و جلوی چکه کردنها را میگرفتیم. داخل خانه بیشتر از بیرون آن خیس میشدیم. از سینک آشپزخانه نگویم بهتر است. حتی آب لولهکشی هم نداشتیم. وزنه زدنهای من هم از همینجا شروع شد. دبههای خالی بیست لیتری نفت را برای پر کردن از تنها لولهی آب خیابان دست میگرفتیم و میرفتیم آب بیاوریم تا مادر بتواند ظرفها را بشوید، آشپزی کند و به بقیه کارها برسد. همینطور هم حمام میکردیم. آب را از ظرف برمیداشتیم و با دست آن را روی صورت، زیر بغلها، بین انگشتان و حتی شرمگاهمان، میکشیدیم. شستن موهایمان پیچیدهتر بود و بهتر بود در زمستان اصلاً انجام نشود.
حقیقتش تفریح چندانی نداشتیم، ولی بعضی اوقات با ِالنگرو بادبادک درست میکردیم و میفروختیم؛ البته توپ هم همیشه همراهم بود. اولین توپم، بهترین هدیهای است که در عمرم گرفتهام! پسرعمویم، بِتو، آن را هدیه داد. توپی چرمی بود. سه ساله بودم که آن را گرفتم. هر شب با آن به رختخواب میرفتم و در تمام ساعتها محکم به سینهام میچسباندمش.
از همان اول یک فوتبالیست حرفهای بودم و آماده بودم برای هر تیمی که قبل از بقیه انتخابم کند، بازی کنم. البته نمیتوانستم هر موقع که دلم میخواست بیرون بروم، چون خانواده اجازه نمیداد. دیوانهوار گریه میکردم و لاتوتا همیشه ۵ دقیقه قبل از شروع بازی، تسلیم میشد. اما قانع کردن دوندیگو سختتر بود. درکش میکردم. برای سیر کردن شکممان و فرستادنمان به مدرسه، تا حد مرگ کار میکرد و میخواست درس بخوانیم. سال ۱۹۵۵ از شهر کورینتِس، استانی در شمال بوئنوسآیرس، به خاطر توصیه یکی از عمههایم، سارا، به فیوریتو آمده بود. عمهام قبلاً ساکن فیوریتو بود و گفته بود آنها میتوانند در پایتخت بهتر زندگی کنند. لاتوتا و خواهرم، اَنا، که هنوز شیرخواره بود، زودتر آمده بودند. پدرم آنجا مانده بود تا خبر برسد. خواهرِ دیگرم، کِیتی، مادربزرگم، ماما دورا -که به خودی خود اعجوبهای به حساب میآمد- هم آنجا بودند. پدرم قایق داشت و در یک دامداری، برای دونلوپو کار میکرد. پدرم حیوانات را که بیشترشان گاو بودند، به جزیرهای در اطراف میبرد تا بچرند و وقتی جزر و مد شروع میشد، آنها را دوباره برمیگرداند. زندگیاش روی آب میگذشت و تمام ریزهکاریهای آن را میدانست. هنوز هم میداند. خیلی از علایقش همانجا بود و هنوز با هم در این زمینهها همعقیدهایم. هر دو ماهیگیری، آسادو[۴] (باربیکیوی آرژانتینی) و فوتبال را دوست داریم. هنوز هم عاشق ماهیگیری هستم. هیچکس نمیتواند به خوبی پدرم ماهی درست کند. علاوه بر این، از خیلیها شنیدهام که فوتبالیست خوبی هم بود و دقیقترین شوتها را میزد. با این حال، وقتی لاتوتا خواست، آن را کنار گذاشت و راهی بوئنوسآیرس پایتخت آرژانتین شد تا کاری پیدا کند و همینطور هم شد. البته نمیتوان چندان اسم شغل روی آن گذاشت. از ۴ صبح تا ۳ بعداًزظهر در آسیابی که استخوان حیوانات گله را آسیاب میکرد، مشغول جان کندن بود.
خانوادهام به بهترین شکلی که در توانشان بود، در بوئنوسآیرس ساکن شدند. راحت نبود؛ اصلاً راحت نبود. اول یک کَپر اجاره کردند و بعد، راهی یکی دیگر شدند که تا حدی بهتر بود. در آخر هم توانستند به خانهای در نزدیکی فیوریتو، پر از سقفهای موجدار آلومینیومی منتقل شوند که سنگ و چوب و آجر هم داشت. هنوز هم همانجا است؛ آن خانهی کوچک را میگویم؛ دقیقاًً همان شکلی است. بقیه اینجا به دنیا آمدیم: اِلسا، ماریا (لاماری)، بعد من، رائول (الالالو)، هوگو (التورکو) و کلودیا (لاکالی).
سیر کردن شکم آن همه نانخور راحت نبود و پدرم برای تامین هزینهها، هر روز تا حد مرگ کار میکرد. برای همین سعی میکردم زیاد گند نزنم، ولی سخت بود. گاهی پدرم بلافاصله بعد از گرفتن دستمزدش، برایم یک جفت کفش میخرید، چون از بس فوتبال بازی میکردم، خیلی زود پاره میشدند. واقعاً گریهآور بود. در واقع، هم به خاطر از بین رفتن کفشها گریه میکردم و هم به خاطر کتکهای پدر. با این حال، کینهای از او به دل ندارم. آن زمان شیوههای رفتاری با امروز فرق داشت. پدرم فرصت نداشت بنشیند و با من حرف بزند و برای همین کتکم میزد. وقت این را نداشت که مثل من با دخترانم رفتار کند و بگوید «عزیزم، بیا میخواهم در مورد این مسئله صحبت کنم.» باید میتوانست چند ساعتی بخوابد تا فردا ۴ صبح سرِ کار برود. اگر این کار را نمیکرد، تمام خانواده به مشکل میخورد و نمیتوانستیم از پس مخارج بربیاییم. چنین چیزی غیرمعمول نبود. خیلی از خانوادهها مجبور بوده و هستند همینطور زندگی کنند. راستش را بخواهید، تجربهی باارزشی هم برایم بود. به خاطر اتفاقاتی که در فیوریتیو و جاهای دیگر سرمان آمد، پوستکلفتتر شدم، ولی احساساتم هیچوقت تغییر نکرد….





