کتاب خواب زمستانی – نوشته گلی ترقی – توصیه کتاب

داستان خواب زمستانی حکایت پیری تنهایی و مرگ است. این رمان از داستان‌های دوره اول نویسندگی گلی ترقی است که در آن به نماد‌ها و اسطوره‌ها نظر داشته است. فضای داستان یأس آلود و مرگ‌آمیز است و شخصیت‌های مرد نیز در این داستان بی انگیزه و بی تحرک‌اند ترقی دربارۀ مردان خواب زمستانی می‌گوید: «اگر از من بپرسید که این هفت پیرمرد از کجا آمده‌اند می‌گویم که هر یک نماینده‌ای وجهی از خود من است؛ اما برخلاف، مردان زنان ویژگی‌هایی دارند که آن‌ها را در نقطه مقابل، مردان یعنی قدرتمند نشان می‌دهد؛به طوری که این مردان هستند که به زنان تکیه می‌کنند.

خواب زمستانی روایت زندگی هفت پیرمرد است که از کودکی باهم بزرگ شده‌اند داستان از ده فصل تشکیل شده و راوی هر فصل را به یکی از دوستان اختصاص می‌دهد آقای احمدی فکر می‌کند که دستی از غیب به سمتش آمده و او را از پله‌ها به پایین انداخته است. او دچار توهم می‌شود و همیشه و همه جا این دست را می‌بیند. آقای عزیزی از اینکه هر سال در جشن تولد حیدری شرکت می‌کند، ناراحت است و در جشن تولد او تصمیم می‌گیرد که کاری بکند؛ برود، اما قادر نیست کاری انجام دهد. آقای انوری پس از هفت سال دوری از دوست صمیمی‌اش، مهدوی تصمیم می‌گیرد که برای دیدن او به گرگان برود اما در بین راه درون قطار اتفاقاتی رخ می‌دهد که سرانجام پشیمان می‌شود و باز می‌گردد آقای مهدوی با طلعت خانم ازدواج می‌کند طلعت خانم او را تحت کنترل خود در می‌آورد. او تصمیم می‌گیرد که طلعت خانم را بکشد اما این کار را نمی‌کند و روز بعد، خودش درون حوض خفه می‌شود. آقای جلیلی نیز دیوانه می‌شود. آقای هاشمی هم با شیرین خانم ازدواج می‌کند. شیرین خانم غمخوار همه است. سرانجام این ناملایمات را تاب نمی‌آورد و به دریا می‌رود و دیگر بازنمی گردد. دوستان یکی یکی بر اثر مرگ از گروه خارج می‌شوند و به این ترتیب تنها راوی پیر می‌ماند و خاطرات دوستان.


وقتی طلاق گرفت و رفت دوستش داشتم. رفتنش مصیبت بود. همان ضایعه ای بود که همیشه ته دلم انتظارش را می کشیدم و می دانستم که بالاخره یک روز غافلگیرم می کند. رفقا گفتند “مهم نیست. از سر شروع کن. یه زن دیگه بگیر، یه کار دیگه بکن.” گفتند “تقصیر خودت بود. چرا گذاشتی بره.” دلش بچه می خواست. می فهمیدم. غصه داشت. گفت “خیال نکن پیش تو خوشبخت نیستم. ولی چه کنم؟ دست خودم نیست. به میل و اختیار خودم نیست. چاره ای ندارم.” اسباب هایش را جمع کرد. گریه می کرد. می فهمیدم. می دانستم. نگاهش را می شناختم. همین نگاه توی چشم های آقای حیدری بود، آن روز که داشت می مرد، آن آخرین لحظه که برگشت و نگاهم کرد. حضور مرگ را حس کرده بود، حضور آن ظلمت غریب، آن حفره مکنده که برای بلعیدنش دهان گشوده بود. گفتم “منیژه جان چه خوب بود اگر نمی رفتی.»

عزیزی یک روز پرسید :می خوای از سر شروع کنی ؟ دیدم نه ، واقعا نه . از سر شروع کنم که چه شود ؟که چه کار کنم ؟ مگر این که بدانم راه دیگری هم هست ، که می دونم نیست . اقلا برای من نیست . اگر هزار بار دیگر شروع کنم باز به همین جا می رسم . آدمیزاد فراموشکاره . وقتی درد داره ، قیل و داد می کنه ، داد می کشه و بعد یادش می ره . درد که همیشه درد نمی مونه . یا درمون می شه یا آدم بهش انس می گیره . آدم یه خرده می ده یه خرده می گیره . یه کم موافقه یه کم مخالف . یه خرده هست یه خرده نیست . زندگی یه جور معامله است . چه غریب است انتظار چیزی را نکشیدن ، هیچ چیز . دنیا خالی خالی شده ، از مکان ، از زمان ، از من .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]