کتاب فرشته ظلمت – نوشته ارنستو ساباتو

ساباتو در فرشتۀ ظلمت که اثری است یکسره در ستایش خیال و افسانه و هنر، هم خالق است و هم مخلوق، چراکه خود را به عنوان شخصیت اصلی رمان قرار میدهد. تفکیک این دو از هم از آن رو بسیار دشوار است، که هر دو زندگی و رؤیاهای مشابهی داشتهاند. نویسنده داستان را از مجرای هزارتویی روانی که ساختۀ خودش است روایت میکند. ساباتو بوئنوس آیرس را همچون مغاکی ظلمانی تصویر میکند که به تمامی ساختۀ ذهن اوست.
فرشتۀ ظلمت حـاصل جستوجوی نویسنده است برای یافتن جایگاه خود در این جهان و رسیدن به آرامـش، جـستوجـویی که به مقصـود خـود رسـیده اسـت.
کتاب فرشته ظلمت
نویسنده: ارنستو ساباتو
مترجم: مصطفی مفیدی
ناشر: نشر نو
نوشتن، دستکم، چیزی را ماندگار میسازد: عشقی را، عملی قهرمانانه را، مثل عمل مارسلو، یا یک لحظه شور و جذبه را. گامی نزدیک شدن به مطلق است. یا شاید (پیش خود میگفت، آن تردید مخصوص او که میخواست از خود پرده بردارد، آن صداقت بیش از حد که او را دودل میکرد، و بنابراین چنان بیتوشوتوان میساخت)، شاید نوشتن برای کسانی چون او که توانایی اعمال قهرمانی و شورانگیز را نداشتند ضرورتی بود، زیرا آن جوانی که یک روز در وسط میدانی در پراگ خودسوزی کرد، و چهگوارا، و مارسلو کارانثا ـ هیچیک از آنها نیازی به نوشتن نداشتند. لحظهای در این فکر فرو رفت که شاید نوشتن کاری بود که افراد ناتوان بهجای عمل به آن روی میآورند، شاید آخرین راه چارهی ناتوانان بود. آیا جوانانی که به ادبیات پشت میکردند راست نمیگفتند؟ نمیدانست، موضوع خیلی بغرنج بود، زیرا در آن صورت، بنا به گفتهی ساباتو، آدم باید موسیقی و کموبیش سراسر دنیای شعر را نیز انکار میکرد، چون نه موسیقی و نه شعر درواقع برای پیش بردن آن انقلابی که جوانان تشنهاش بودند کاری نمیکردند. و، از این گذشته، هیچ شخصیت حقیقیای پیکرهای نیست که از میان کلمات سر راست کرده باشد ـ شخصیتهای حقیقی از گوشت و خون، از رؤیا، امید و ترس، و دلشورههای واقعی ساخته میشوند و بهشکلی پیچیده و نامفهوم به ما امکان میدهند در هنگامهی این زندگی پرآشوب و فتنه معنایی برای هستی پیدا کنیم، یا دستکم از دور نگاهی به آن بیندازیم.
یک بار دیگر، همچون بارهای دیگری در عمر درازش، احساس کرد نیاز به نوشتن دارد، هرچند نمیتوانست دریابد که این نیاز از دیدن ساباتو در نبش خیابان گیدو و خیابان خونین سرچشمه میگرفت. ولی در همین حال با عجز و ناتوانی دیرین خود در برابر عظمت هستی روبهرو شد. کائنات بسی پهناور است. بلاها و مصیبتها، عشقها و جداییها، فرصتهای سوخته، امیدها و مرگها در نظر او بس بزرگ و فراتر از هر حد و مرزی جلوه کردند. دربارهی کدامیک میتوانست چیزی بنویسد؟ از میان آن همه رویدادهای بیشمار کدامها اساسیتر بودند؟ یک نفر به مارتین گفته بود که ممکن است بلایی در کشوری دوردست اتفاق افتاده باشد، و با این همه آن بلا و مصیبت برای کسی که در اینجا زندگی میکند معنایی نداشته باشد: برای پسرکی که آنجا ایستاده، برای آلهخاندرا، و حتی برای خود او. ولی ناگهان نغمهسرایی سادهی یک پرنده، قیافهی مردی رهگذر و رسیدن یک نامه چیزهایی میشوند که بهراستی و واقعاً وجود دارند، و برای فردی خاص اهمیتی دارند که یک همهگیری وبا در هندوستان ندارد. نه، این بیتفاوتی نسبت به مردم جهان نبود، خودخواهی نبود، دستکم برای او نبود: موضوع ظریفتر از این بود. چه وضعیت عجیبی میشد وضعیت انسان، اگر چنین رویداد تکاندهندهای واقعیت نداشت! پیش خود گفت در این لحظه که کودکان معصوم زیر بمبهای ناپالم میمیرند و خاکستر میشوند ابتذال نفرتباری نبود نوشتن دربارهی مشتی آدم در یک گوشهی دیگر جهان؟ شکستهدل و غمگین دوباره کاکاییها را بر فراز آسمان تماشا کرد. ولی فکر خود را تصحیح کرد: نه. هر شرح احوالی، هر سرگذشتی از امیدها و نومیدیهای یک انسان، مثلاً نوجوان ساده و بیپیرایهی ناشناسی، میتواند برای پرده برداشتن از معنای هستی، یا حتی بهنحوی برای دلداری دادن به آن مادر ویتنامی که در سوگ فرزند خاکسترشدهاش میگرید، بهکار آید. البته فقط صداقت او سبب میشد که قبول کند (یا نگران باشد) که آنچه خودش میتوانست بنویسد هرگز به چنان اوجی راه نمییافت. ولی حداقل خلق یک شاهکار امکانپذیر بود، و کسان دیگری میتوانستند به آنچه او در توان خود نمیدید دست یابند. از کجا معلوم، شاید خود او هم میتوانست. نوشتن دربارهی بعضی نوجوانان ـ کسانی که بیش از همه در این دنیای سنگدل آزار میبینند، کسانی که بیش از همه سزاوارند که کسی قصهی رنج و دردشان و هر گونه معنای آن را، اگر اساساً معنایی داشته باشد، به روی کاغذ آورد. ناچو، آگوستینا، مارسلو. ولی دربارهی آنها چه میدانست؟ بهزحمت میتوانست از ورای تاریکیهای پرابهام، رویدادهای معنیدار محدود در زندگی شخصی، خاطرات مبهم از کودکی و نوجوانی خود، و راه غمباری که عواطف خود او در پیش گرفته بودند چیز قابل توجهی تشخیص دهد.
همهچیز به کنار، او واقعاً چی میدانست ـ نه لزوماً دربارهی مارسلو کارانثا یا ناچو ایثاگوییره، بلکه حتی برای مثال دربارهی ساباتو که پنجاه سال یا بیشتر یکی از نزدیکترین دوستان برونو بود؟ بینهایت زیاد، و در عین حال بینهایت کم. گهگاه احساس میکرد که انگاری ساباتو پارهای از روح خود او است، پارهای از جان او، و او تقریباً بهطور کامل هر آنچه را ساباتو در لحظههای خاص، در حوادث معینی، احساس کرده بود میتوانست در نظر مجسم کند. ولی ناگاه همهچیز تیره و تار میشد و تنها در پرتو اخگری که فقط یک لحظه در چشم مرد دیگر میدرخشید این فرصت را به دست میآورد که حدس بزند در اعماق روح آن مرد چه میگذرد. ولی همواره حدس و گمان بود، همان حدس و گمان خطرخیزی که ما با اطمینان به دنیای اسرارآمیز دیگران نسبت میدهیم. برای مثال، او دربارهی چگونگی رابطه بین ساباتو و ناچو ایثاگوییرهی جوان، تندخو، و آتشینمزاج، و بالاتر از همه بین ساباتو و خواهر معماگونهی ناچو، چهچیزی میدانست؟ تا آنجا که به رابطهی ساباتو با مارسلو مربوط میشد، برونو البته میدانست چطور مارسلو در زندگی او ظاهر شد: از سلسله حوادثی ظاهراً تصادفی و پیشبینینشده، از همهی اینها، خبر داشت. گرچه، خود ساباتو همیشه میگفت این فقط ظاهر قضیه بوده است. بالاخره برونو حتی میتوانست از هم پاشیدن ساباتو و مرگ مارسلوی بینوا را زیر شکنجه در نظر مجسم کند، یا استفراغ خشمآلود و دردناک ناچو را که (گویی) روی خواهرش بالا میآورد، همهی اینها را که حوادثی بودند بههمپیوسته و درهمگرهخورده به کمک رشتهای، اصل اخلاقیای، چنان نیرومند که طرح اسرارآمیز یکی از آن سوگنامهها را میساخت که چون استعارهای برای سرنوشت بشر در همهی دورهها، در دورههایی اینچنین، بهکار میآیند ـ سوگنامهای که بر همهچیز مهر باطل میزند. آری، میتوانست همه را در نظر مجسم کند.
رمانی دربارهی رفتن به جستوجوی مطلق، دربارهی آن جنون و شیدایی که البته نوجوانان گرفتار آناند، ولی بزرگسالان پا به سن گذاشته، مردان و زنان جاافتادهای که نمیخواهند یا نمیتوانند از انسان بودن خود بگذرند نیز به آن دچار میشوند: مردان و زنانی که در گنداب گِل و کثافت فرو رفتهاند و فریاد نومیدی سرمیدهند، یا بر اثر پرتاب بمب در گوشهای از جهان میمیرند. قصهای دربارهی جوانهایی مثل مارسلو و ناچو و دربارهی هنرمندی که در نقطهای از نهانخانهی روح خود احساس میکند چیزی بیقرار میجنبد ـ موجوداتی (تا حدی به اطراف خود نظر کرد و تا اندازهای در ژرفای دل و جان خویش سر فرو برد) که ابدیت را، مطلق را طلب میکنند. تا شهادت شهیدان در هنگامهی فریاد و آشوب و هرجومرج گم نشود، بلکه به دل و جان انسانهای دیگر برسد تا آنها را تکان دهد و رستگار سازد. کسی شاید همچون ساباتو در صف مقدم آن سپاه پر از نوجوانان سرسخت ایستاده است و بر آن فرمان میراند، نهتنها بهسبب عطش سیریناپذیر خود برای مطلق بلکه بهسبب دیوهایی که از غارهای تاریک روح خودش او را آزار میدهند، بهسبب شخصیتهایی که زمانی در کتابهایش ظاهر شدند و هنوز احساس میکنند پیامآورشان با ناتراشیدگی یا ترس خود به آنها خیانت کرده است؛ و ساباتو، خود، شرمسار است که پیش از آن موجوداتی که پذیرای مرگ بودند زیسته است، یا آنها را بهعلت عشق یا نفرتشان یا دلمشغولیشان به پرده برداشتن از راز هستی کشته است. و شرمنده است نهتنها برای اینکه بعد از آنها زنده مانده است، بلکه از آن رو که با فرومایگی زنده مانده است و مرگ آنها را با واکنشی نهچندان گرم پاسخ داده است. بیزاری و اندوه همراه با موفقیت.
آری، چه میشد اگر دوستش میمرد و او، برونو، نوشتن قصه را به عهده میگرفت. اگر او آنچنان نبود که بدبختانه خود را نشان میداد: آدمی ضعیف، مردی بیاراده، انسانی با نیتهای پاک ولی وامانده از عمل.





