پیشنهاد کتاب زوربای یونانی – نوشته نیکوس کازانتزاکیس

با وجود ساخته شدن فیلم با اتقباس از این کتاب بزرگ در سال 1964 به کارگردانی مایکل کاکویانیس با هنرپیشه‌های گرانقدری مانند آنتونی کوئین، آلن بیتس، ایرنه پاپاس، ژرژ فونداس چه نیازی به خواندن کتاب‌اش داریم. اما مسلم است که کتاب‌ها غنی از واژگان و توصیف‌ها و مفاهیمی هستند که در اقتباس‌های خوب هم قادر به بازنمایی نیستند.

به لطف سال‌هایی که دسترسی به فیلم برای ما خیلی محدود بود من بسیاری از فیلم‌ها را سال‌ها بعد از کتابشان خواندم. من بربادرفته و پدرخوانده را برای مثال بعد از کتابشان دیدم و از اینکه با فیلمی تخیلی که از انها در در ذهن ساخته بودم، تفاوت داشتند، دل خوشی نداشتم!

خب اگر منطقی باشیم همه جزئیات و شخصیت‌های فرعی یک کتاب را نمی‌شود فیلم کرد و فیلم اقتباسی خوب به معنی فیلمی که الف تا ی کتاب را بر صفحه نمایش بیاورد نیست. همینکه به روح کتاب وفادار باشد و علاوه بر آن خلاقیت‌هایی نشان دهد، کافی است.

امروز مصادف است با سالمرگ نیکوس کازانتزاکیس، بنابراین چه بهتر که زوربای یونانی او را ورق بزنیم.

نیکوس کازانتزاکیس، ۱۸۷۳ــ۱۹۵۷، شاعر و نویسنده یونانی، در شهر کاندیا (بزرگترین شهر کرت، که تا ۱۸۴۱ کرسی آن جزیره بود) دیده به جهان گشود. کودکیش در دوران جنگ‌های وطن‌پرستانه مردم کرت با ترکان عثمانی گذشت ــ همین روح قهرمانی است که جای جای در نوشته‌هایش دیده می‌شود.

در آتن به تحصیل حقوق پرداخت. سپس به فرانسه، آلمان و ایتالیا سفرهایی کرده به مطالعه و تحقیق در ادبیات و هنرهای زیبا پرداخت. متعاقبا با یکی از دوستانش، موسوم به گئورگ زوربا (همین دوست است که الهام‌بخش کتاب زوربای یونانی شده است) سرگرم استخراج معدن شد؛ ولی، چون در این کار با شکست مواجه گردید، مخبری روزنامه‌ها را پیشه کرد.

از آن پس به اسپانیا، انگلستان، روسیه، مصر، چین و ژاپن سفر کرد. در سال ۱۹۴۵ به عرصه سیاست پای گذاشت و به مقام وزارت فرهنگ یونان رسید. لکن این اشتغال سیاسی زودگذر بود و کازانتزاکیس، بار دیگر، به پهنه نویسندگی روی آورد.

کازانتزاکیس در جوانی هواخواه سوسیالیسم بود و به همین مناسبت هم، بارها از طرف دولت یونان مورد تعقیب قرار گرفت. پاره‌ای از آثارش او را فردی پای‌بند به دیانت مسیح معرفی می‌کنند، و بعضی دیگر او را مردی بی‌دین جلوه می‌دهند؛ ولی حقیقت اینست که وی، در آن واحد، هم مسیحی بوده است و هم بی‌دین. از این گذشته وی به هیچ مکتبی تعلق ندارد: خود نیز بنیانگذار هیچ مکتبی نمی‌باشد بلکه بیش از هرچیز فردی است اهل کرت، و برخوردار از خصوصیات مردم این جزیره.

مهمترین آثار وی عبارتند از منظومه حماسی اودیسه (مشتمل بر ۳۳۰۰۰ بیت)، «باغ صخره‌ها»، «اولیس»، «مسیح»، «مسیح باز مصلوب»، «زوربای یونانی»، «آزادی با مرگ»، و «آسیز بینوا».

زوربا، قهرمان کتاب، گرچه فردی است عامی و تحصیل نکرده، ولی مرد کار است و مرد زندگی. اگر از معتقدات دینی و شوریدگی بی‌حد و پایانش نسبت به زن ــ یا، به قول خودش، آن سرگرمی پایان‌ناپذیر ــ صرف‌نظر کنیم، مردی است بسیار توانا، اهل عمل و فرزانه.

«همان‌طور که سوار با توسن خود و ناخدا با کشتی خویش یکی می‌شوند، همین‌طور هم زوربا با کار خود یکی می‌شد.» ( ۱۶۳ ) کارگران در برابر وی «شوریده و دیوانه‌وار کار می‌کردند، از خود بی‌خود و سرمست می‌شدند. خاک در زیر دست او زنده می‌شد و جان می‌گرفت. سنگ، زغال، چوب و کارگران هم از این رستاخیز پیروی می‌کردند.» ( ۲۷۰ )

مسائلی را که دیگران می‌کوشیدند «چسبیده به صندلی خود، یکایک آنها را حل» کنند، زوربا «در هوای آزاد کوهستان و به کمک شمشیرش حل کرده بود.» ( ۳۳۸)

«این‌مرد با غرایز متقن و لغزش‌ناپذیر و چشمان تیزبین خود، راه‌های میان‌بر مطمئن و قابل اعتمادی را در پیش گرفته و حتی، بدون اینکه دچار مخمصه یا مصائبی‌شود، به‌اوج‌بذل‌مساعی‌ومجاهدت‌رسیده‌وازآن‌هم‌فراتر رفته‌بود.» ( ۴۳۰ )

زوربا در کار طرفدار تمامیت و کمال است: «علت آشفتگی کار دنیا این است که هیچ کاری به طور کامل و درست انجام نمی‌گیرد. همه کارها سرهم‌بندی انجام می‌شود.» خطاب به کارگران می‌گفت: «ترا خدا کارتان را درست انجام دهید. ضربه را درست روی میخ بزنید تا فرو برود. در نظر خداوند نیمه شیطان صد مرتبه از شیطان تمام عیار منفورتر و پلیدتر است.»

زوربا طرفدار اطاعت از قانون است: «… آنچه را قانون مقرر داشته است باید با میل و رغبت انجام داد. به آنچه مورد احتیاج جامعه است پاسخ مثبت گفت، و غیرممکن را به صورت چیزی درآورد که با میل و رغبت انجام پذیرد.» ( ۳۹۹ )

زوربا فردی است خیرخواه، و بیزار از دل شکستن: «نه هفت طبقه آسمان و نه هفت طبقه زمین برای جا دادن خداوند کافی نیست، ولی قلب انسان به تنهایی می‌تواند او را در خود جای دهد. پس… خیلی مواظب باش هیچ‌گاه دل کسی را نشکنی!» ( ۴۱۰ )

عقیده را در زندگی فوق‌العاده مؤثر می‌داند: «در انسان همه‌چیز بسته به عقیده است. اگر ایمان داشته باشی تراشه‌ای از یک قاب در پوسیده و کهنه برایت شی‌ء مقدسی می‌شود. اگر ایمان و عقیده نداشته باشی خود صلیب مقدس هم برایت تکه‌چوبی‌بیش نخواهد بود.» ( ۳۳۱ )

زوربا عقیده دارد که مرد باید اراده‌ای آهنین داشته باشد: «شبی در یکی از کوهستان‌های مستور از برف مقدونیه بادی سهمگین برخاست. باد چنان شدید بود که کلبه کوچکی را که به آن پناه برده بودم می‌لرزانید، و می‌کوشید تا آن را واژگون سازد. ولی من قبلاً آن را محکم و استوار کرده بودم. تنها در کلبه، کنار آتش، نشسته بودم، بر باد می‌خندیدم و آن را سرزنش و شماتت کرده می‌گفتم: برادر، بیهوده سعی نکن به این کلبه وارد شوی. من در بر تو نخواهم گشود. تو نخواهی توانست اجاق مرا خاموش کنی و کلبه‌ام را واژگون سازی.» ( ۴۲۹ )


نخستین‌بار در پیرایئوس(۱) با او مواجه شدم. من به این بندر رفته بودم تا، با کشتی، خود را به کرت برسانم. تازه سپیده دمیده بود و باران می‌بارید. باد شدیدی می‌وزید و قطرات آب را تا کنار کافه کوچکی که درهای شیشه‌ای آن بسته بود پرتاب می‌کرد. بوی سلوی(۲) دمکرده فضای کافه را پر کرده بود؛ تنفس مشتریان کافه شیشه‌های در ورودی را تار می‌کرد زیرا هوای خارج سرد بود. پنج یا شش تن دریانورد که شب را در آن محل گذرانیده بودند، اینک در نیم‌تنه‌های چسبان و تکمه‌دار تیماجی خود فرورفته، ضمن آشامیدن قهوه یا سلوی، از وراء شیشه‌های بخارگرفته در ورودی کافه چشم به دریا دوخته بودند. ماهی‌ها، که از ضربات گیج‌کننده امواج دریا به اعماق آب پناه برده بودند، در انتظار زمانی بودند که آرامش هوا بازگردد. ماهی‌گیران نیز در کافه اجتماع کرده چشم به‌راه پایان یافتن کولاک بودند تا مگر ماهی‌ها، با اطمینان خاطر، به دنبال چشته از اعماق دریا بالا آمده بر سطح آب قرار بگیرند. بعضی از انواع ماهی‌ها ــ ماهی حلوا، لقمه ماهی و غیره ــ به‌تدریج از گشت شبانه خود در اعماق آب باز می‌گشتند. اینک روزی دیگر آغاز می‌شد.

در شیشه‌ای کافه باز شد و یکی از کارگران بارانداز، با هیکلی درشت و لباسی گل‌آلود، چهره‌ای آفتاب سوخته و سر و پای برهنه وارد شد.

دریانورد پیری که جبه‌ای آبی‌رنگ در بر داشت، با صدای بلند گفت: «سلام کوستاندی(۳)، اوضاع چطور است؟»

کوستاندی آب دهان بر زمین افکنده با تندی گفت: «فکر می‌کنی چطور باشد؟ صبح در میخانه، شب در خانه؛ اینست روزگاری که من دارم! از کار هم که خبری نیست.»

بعضی از دریانوردان خندیدند؛ گروهی دیگر سری تکان داده زیرلب ناسزایی گفتند.

مردی سبیلو که فلسفه خود را از تآتر کاراگیوزیس(۴) اقتباس کرده بود گفت: «دنیا زندانی ابدی است! آری زندانی ابدی! لعنت بر آن باد!»
نور آبی‌مایل به سبزی که از میان جام‌های شیشه‌ای کثیف کافه نفوذ می‌کرد بر سر و بینی و پیشانی دریانوردان می‌تابید؛ پیشخوان کافه را نیز روشن می‌کرد، و بطری‌ها را نمایان می‌ساخت. پرتو چراغ برق بی‌فروغ شد زیرا کافه‌چی خواب‌آلود، پس از شب زنده‌داری دوشین، دست دراز کرده آن را خاموش کرده بود.
لحظه‌ای سکوت برقرار شد. همه چشم‌ها به آسمان ابری بیرون دوخته شده بود. غرش امواج به وضوح در کافه شنیده می‌شد، و قل‌قل چند قلیان با آن درمی‌آمیخت.

دریانورد پیر آهی کشیده گفت: «نمی‌دانم به سرناخدا لمونی(۵) چه بلایی آمده؟ خداوند خودش او را حفظ کند.» سپس، با خشم، نظری به دریا انداخته غرش‌کنان چنین ادامه داد «لعنت بر تو، ای خانه‌خراب کن.» این بگفت و سبیل خاکستری رنگش را با دندان خاییدن گرفت.

من در گوشه‌ای نشسته بودم، و چون احساس سرما کردم دستور لیوان دوم سلوی را دادم. می‌خواستم کافه را ترک کرده بروم و بخوابم؛ در عین حال، مایل بودم با خواب، خستگی و ملال اولین ساعات بامدادی مبارزه کنم. از میان پنجره‌های بخار گرفته ناظر آغاز فعالیت بندر، سوت کشتی‌ها و فریاد قایقرانان و گاری‌چی‌ها بودم. ناگاه احساس کردم که یک شبکه توری نیرومند و نامریی که از دریا، هوا و آهنگ حرکت بافته شده بود دور قلبم پیچیده شده است.
چشمانم به دماغه سیاه کشتی بزرگی خیره شده بود؛ مابقی تنه آن هنوز در تاریکی بود. باران می‌بارید و من قطرات به هم پیوسته آن را، که مانند خطی، آسمان را به زمین پرگل وصل می‌کرد به خوبی می‌دیدم.

ضمن این‌که به کشتی سیاه، سایه‌ها و باران نگاه می‌کردم، ناگاه گرفتگی و اندوهی در خود احساس کردم. یاد ایام گذشته به آزار من برخاسته بود. ریزش باران و افسردگی درون، در آن هوای نمناک، چهره دوست بسیار بزرگواری را در نظرم مجسم کردند. آیا سال پیش بود که از هم جدا شدیم؟ اینجا بود یا در دنیایی دیگر؟ دیروز بود یا وقتی دیگر؟ کی بود که برای بدرقه او به همین بندر آمدم؟ به خاطرم آمد که در آن ساعات اولیه بامدادی نیز باران می‌بارید و هوا هم سرد بود. در آن لحظه هم، چون اکنون، قلبم گرفته بود.

راستی که جدا شدن از دوستی شریف چقدر تلخ است. ترجیح می‌دهم که یک‌باره با همه قطع رابطه کرده در انزوا به‌سر برم چه انزوا اقلیمی طبیعی برای زندگی بشر است. مع‌هذا، در آن سپیده‌دم بارانی، قدرت جدا شدن از دوست را نداشتم (بعدها علت آن را درک کردم، ولی افسوس که دیگر خیلی دیر شده بود.) همراه او به کشتی رفتم، و در اتاقک او، میان چمدان‌های پراکنده‌اش نشستم. در حالی که او حواسش معطوف جایی دیگر بود، مدتی طولانی، خیره، او را نگریستم؛ گویا می‌خواستم یکایک اجزاء صورتش را ــ چشمان درخشان آبی مایل به سبزش، صورت مدور و جوانش، حالت هوشمندانه و پرغرورش و، بالاتر از همه، دست‌های اشرافیش که به انگشتانی طویل و ظریف ختم می‌شد ــ دقیقا به خاطر بسپارم.

ناگاه متوجه نگاه خیره و مشتاقانه من شد. چهره‌اش را که معمولاً، به منظور پنهان کردن احساسات خویش، تمسخرآمیز به‌نظر می‌آمد به‌طرف من برگردانید، نگاهی به من انداخت، منظورم را درک کرد؛ و، برای سبک ساختن غم جدایی، با لبخندی طعنه‌آمیز گفت «تا کی؟»

ــ مقصودت از تا کی چیست؟

«تا کی می‌خواهی با سیاه کردن کاغذ و لکه‌دار کردن انگشت‌ها با جوهر ادامه دهی؟ چرا با من نمی‌آیی؟ آنجا، در قفقاز، هزاران نفر از هموطنان ما در خطرند. بیا با هم برویم و آنها را نجات دهیم.» مکثی کرد، گویی در دل به نقشه عالی و شرافتمندانه‌اش می‌خندید. بار دیگر چنین ادامه داد: «شاید بتوانیم آنها را نجات دهیم. مگر تو نمی‌گویی که تنها راه رستگاری کوشش در نجات دادن دیگران است؟… بسیار خوب، استاد، به‌پیش! تو که در موعظه کردن ید طولایی داری چرا همراه من نمی‌آیی؟!»

پاسخی ندادم. به آن سرزمین متبرک شرقی، به آن عفریت پیر خالق انسان، به پرومتئوس(۶) نالان می‌اندیشیدم که به صخره‌ها زنجیر شده بود. همنوعان ما، در حالی که به همان صخره زنجیر شده بودند، فریاد و فغان می‌کردند. بار دیگر خطر آنها را تهدید می‌کرد و از پرومتئوس طلب یاری می‌کردند، و من، بی‌خیال، این ناله‌ها را می‌شنیدم. گوئیا درد و شکنجه رؤیایی است و زندگی نوعی تراژدی خاص که در آن هیچ‌کس جز یک فرد دهاتی یا ساده‌لوح حاضرنیست قدمی در صحنه بگذارد و بازیگر نقشی شود.

دوستم، بدون آن که در انتظار پاسخ من باشد، برخاست. سوت کشتی برای سومین‌بار به صدا درآمد. دستم را گرفت و بار دیگر عواطف خود را در لفاف طنز پنهان کرده گفت:

«خداحافظ، کرم کتاب!»

صدایش می‌لرزید. می‌دانست که برای انسان شرم‌آور است که نتواند احساسات خود را کنترل کند. اشک‌ریزی، گفتن کلمات محبت‌آمیز، اشارات و حرکات آمیخته با اضطراب، ذکر جملات خودمانی، این همه در نظرش نشانه‌های ضعف نفسی بود ناشایسته برای مردان. ما دو نفر که تا این حد مشتاق یکدیگر بودیم، هیچ‌گاه حتی یک کلمه محبت‌آمیز به یکدیگر نگفته بودیم. مانند جانوران وحشی با یکدیگر بازی کرده و به سوی هم پنجه انداخته بودیم. او مردی بود باهوش، طنزگو و آشنا با اصول مدنیت. من در مقابل، چون فردی بربری بودم و ناآشنا با اصول تمدن. او کاملاً خوددار بود، و کلیه احساسات خود را، مؤدبانه، با لبخندی بیان می‌کرد؛ من به نحو وحشیانه‌ای، ناگهان، خنده‌ای بی‌موقع تحویل می‌دادم.

من نیز کوشیدم تا عواطفم را در کلمات تندی پنهان کنم، ولی شرم مانع آمد. نه، نه، فقط از شرم نبود، قدرت این کار را هم نداشتم. دستش را محکم گرفته نگاه داشتم، نمی‌خواستم آن را رها کنم. او با اعجاب به من نگاه کرد و، در حالی که می‌کوشید لبخندی بزند، گفت:
«یعنی تا این حد احساساتی شدی؟»

به آرامی جواب دادم «آری»

ــ چرا؟ سر چی بحث می‌کنیم؟ مگر سال‌ها قبل راجع به این موضوع توافق نکرده بودیم؟ فراموش کردی که دوستان ژاپنی چه می‌گویند؟ چهره را در پشت

ماسکی از آرامش و سکون آسمانی پنهان کن. آنچه در پشت ماسک صورت می‌گیرد مربوط به خود ماست و نباید عیان شود.
من که سعی داشتم از ادای جمله‌ای طولانی خودداری کنم فقط به گفتن «آری» اکتفا کردم چه ممکن بود نتوانم صدایم را کنترل کنم، و بسیاری گفتار لرزش آن را آشکار سازد.

زنگ کشتی به صدا درآمد، و بدرقه‌کنندگان را از اتاقک‌های کشتی بیرون کشید. باران ریزی می‌بارید. فضا پر بود از کلمات تأثرانگیز وداع یاران، وعده‌ها، بوسه‌های طویل و آخرین سفارشات و دستورات عجولانه که نفس‌زنان ادا می‌شد. مادرها فرزندان را، زن‌ها شوهران را و دوستان یاران را سخت در آغوش می‌فشردند ــ وداع آنها طوری بود که گویی برای ابد از یکدیگر جدا می‌شوند. چنین می‌نمود که این مقاومت کوتاه مدت خاطره جدایی دیگر ــ جدایی ابدی ــ را به یاد می‌آورد. ناگاه، در هوای مرطوب، صدای زنگ سراسر کشتی را فراگرفت ــ صدای آن شبیه ناقوس عزا بود. من بر خود لرزیدم.

دوستم خم شد، و با لحنی آهسته چنین گفت «گوش کن، مگر چیزی پیش‌بینی می‌کنی یا مطلبی به تو الهام شده؟»

باز هم فقط گفتم «آری!»

ــ آیا به این خرافات عقیده داری؟

با لحنی اطمینان‌بخش گفتم: نه.

ــ خوب، پس چی؟

احتیاجی به این سؤال نبود. من به آن عقیده نداشتم، لکن می‌ترسیدم. دوستم دست چپش را روی زانویم گذاشت ــ و این کاری بود که فقط در لحظات بی‌قیدی انجام می‌داد. هرگاه میل داشتم وادارش کنم تا تصمیمی بگیرد، ابتدا مخالفت می‌کرد، گوش‌هایش را می‌گرفت تا گفته‌هایم را نشنود؛ بالاخره راضی می‌شد ــ و در این موقع بود که دستش را روی زانویم می‌گذاشت ــ گوئیا می‌خواست بگوید: «بسیار خوب، هرچه تو بگویی خواهم کرد ــ ولی صرفا به خاطر دوستی…»
دو یا سه بار چشم‌هایش را برهم زد، آن گاه، بار دیگر، دیده به من دوخت. چون به ناراحتیم پی برد، از به کار بستن شیوه معمولی ــ خنده، تبسم، و شوخی و کنایه خودداری کرده گفت:

«بسیار خوب، دستت را به من بده. اگر هریک از ما خود را با خطر مرگ مواجه دید…»

در این لحظه حرفش را قطع کرد؛ گویی از ادای بقیه کلام خود خجالت می‌کشید. ما دو نفر سال‌ها عقاید و افکار ماوراءالطبیعه را مسخره کرده پیروان گیاهخواری، احضار ارواح، تئوزوفی(۷) و حرکت دادن اشیاء را از راه دور به یک چوب رانده بودیم…

در حالی که سعی می‌کرد بقیه حرفش را خودم حدس بزنم گفت «خوب، بعد؟»

برای رها ساختن خود از ورطه خطرناکی که کلام نیمه‌کاره او مرا به آن فروافکنده بود ناگاه گفت «بیا، این را فقط یک شوخی فرض کنیم. هرگاه یکی از ما خود را با خطر مرگ مواجه بیند، با متمرکز کردن فکرش روی دیگری، او را در هرجا که باشد باخبر خواهد ساخت… موافقی؟» آنگاه سعی کرد تا بخندد، ولی لب‌هایش بی‌حرکت ماند ــ گوئیا یخ بسته بود.

گفتم «موافقم.»

دوستم از بیم آن‌که مبادا احساسات خود را کاملاً بی‌پرده بیان کرده باشد، با عجله چنین اضافه کرد «توجه کن! من کوچک‌ترین اعتقادی به تله‌پاتی(۸) و این‌جور چیزها ندارم.»

زمزمه‌کنان گفت «مهم نیست، که این‌طور.»

ــ باشد، همین‌طور باشد. موافقی؟

ــ آری، موافقم.

این آخرین کلماتی بود که بین ما رد و بدل شد. در خاموشی دست یکدیگر را چسبیده بودیم. انگشتانمان، که با حرارت درهم حلقه شده بود، ناگهان از هم جدا شد. من، بدون آن که به پشت سر نگاهی کنم، مانند کسی که مورد تعقیب باشد، به سرعت دور شدم. میل شدیدی داشتم که یک بار دیگر نظری به دوستم بیفکنم، ولی از این کار خودداری کرده به خود گفتم: «هرگز به عقب نگاه نکن، پیش برو!»

روح انسان دارای ماهیتی است متلاطم و ناهنجار، که در قالب بدن جای گرفته است. قوای دراکه و احساساتش هنوز خشن و حیوانی است، و هیچ‌چیز را نمی‌تواند به وضوح و با قاطعیت درک کند. اگر قدرت این کار را داشت، کیفیت این وداع به‌کلی با وضع حاضر فرق می‌کرد.

کتاب زوربای یونانی
نویسنده: نیکوس کازانتزاکیس
مترجم: محمود مصاحب
ناشر: انتشارات نگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]