مینی‌سریال خوب All the Light We Cannot See – تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم

به تازگی پخش یک مینی‌سریال 4 قسمتی شروع شده که خیلی از عناصری که من دوست دارم در خودش دارد. یک اثر در مورد روزهای اخبر حنگ جهانی دوم، کمی فانتزی و البته عشق!

سریال را استیون نایت کارگردانی کرده و بازیگران اصلی آن آریا میا لوبرتی-  لوئیس هافمن و  لارس ایدینگر هستند.

این سریال اقتباسی است از کتاب تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم که توسط آنتونی دوئر نوشته شده، نویسنده مشهوری که یک بار برنده پولیتزر برای همین کتاب هم شده.

خوشبختانه این اثر در ایران دست کم توسط سه انتشاراتی به فارسی برگردان شده است و با اینکه کتاب را نخوانده‌ام می‌توانم حدس بزنم خواندن مستقل کتاب برای خودش دنیای باشد. حتی کتاب گویای این اثر هم وجود دارد.

این رمان در سال 2014 منتشر شد و مورد تحسین گسترده منتقدان قرار گرفت.

دو شخصیت اصلی کتاب و رمان اینها هستند:

ماری‌لائور، یک دختر جوان نابینا است که در پاریس زندگی می کند. پدرش که یک قفل‌ساز در موزه تاریخ طبیعی است، مدل‌های مینیاتوری پیچیده‌ای از شهر می‌سازد تا به او در مسیریابی در جهان کمک کند. هنگامی که جنگ شروع می شود، آنها مجبور می شوند از پاریس فرار کنند و به شهر ساحلی سن مالو پناه ببرند و جواهری ارزشمند و مرموز از موزه را از دست نازی‌ها نجات بدهند.

وررنر فنینگ یک سرباز با استعداد آلمانی که در جنگ مسئول استراق سمع رادیوهای مقاومت شده، در طرف دیگر داستان قرار دارد. اما او با پیشرفت جنگ، در مورد نقش خود در جنگ و اخلاقی بودن اعمال خود دچار تعارض می‌شود.

صحنه‌ای از اپیزود اول که به صدای معصومانه دخترک و خطاب دادن پدر گم‌شده‌اش گوش می‌کند یا صفحاتی از آثار ژول ورن را می‌شنود ما را یاد فیلم زندگی دیگران می‌اندازد. (دخترک با خط بریل مثلا بیست هزار فرسنگ زیر دریا را می‌خواند.)

این رمان داستان های این دو شخصیت و همچنین زندگی چندین شخصیت دیگر را در روایتی به هم می پیوندد که جاوی مفهوم عشق، انعطاف پذیری انسان، تأثیر جنگ، و تقابل نور و تاریکی هستند.

نور و تاریکی که در قسمتی از اپیزود اول شاعرانه در آنها صحبت می‌شود و گفته می‌شود که نور هرگز از بین نمی‌رود، نور خورشید در قالب زغال سنگ می‌تواند سال‌های مدفون شود، اما عاقبت بر تاریکی زودگذر غلبه می‌کند ( ذکر مفهومی عبارات)

نوشته آنتونی دوئر در رمان «همه نوری که نمی‌توانیم ببینیم» ژرف و پر از توصیف‌های زنده‌ا است و به همین خططر است که مورد توجه قرار گرفته است.

ساختار روایی هم در رمان و هم در سریال غیرخطی است و در زمان به جلو و عقب می رود تا گذشته و حال شخصیت‌ها و انگیزه‌های انها را توصیف کند.

رادیو و انتقال سیگنال‌ها نقش مهمی در رمان دارند. پدربزرگ ماری-لور و ورنر هر دو با فناوری رادیویی ارتباط دارند که در طول جنگ برای اهداف شرورانه و خیرخواهانه استفاده می‌شود.

در سرتاسر رمان و سریال، شخصیت‌ها با معضلات اخلاقی و انتخاب‌هایی که باید در زمان دشوار درگیرشان شوند، دست و پنجه نرم‌کننده باشند. ورنر، به ویژه، با یک بحران اخلاقی روبرو می شود، زیرا باید از دستوری مستقیمی که از او داده شده، تخطی کند.

توصیفات دوئر از شهر سن مالو و  از معماری، چیدمان شهری و تجربه آن از جنگ خواندنی هستند. چیزهایی که در سریال بیشتر به صورت دیداری می‌بینید.

به صورت دقیق‌تر در مورد حوادث و اشیای سریال نمی‌خواهم بنویسم، چون لطف دیدن مینی‌سریال را از بین می‌برد.

سریال داستان بقا، عشق، و نحوه تلاقی زندگی انسان‌ها و تاثیرگذاری بر روی آن است، حتی در تاریک‌نرین زمان‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]