فیزیکدان ها – نوشته : فردریک دورنمات

مترجم:
حمید سمندریان
ناشر:
نشر قطره
پردهی اول
مکان:
تالار بههمریختهی ویلای آسایشگاه خصوصی «لهسریزیه»(۱). فضای بیرونی آن در آغاز ساحل بوده که بعدها در این ساحل ساختمانهایی ساخته شده و به شکل شهرکی درآمده. این شهرک روزگاری با قصر و محلههای قدیمیاش شکوهی داشته، ولی امروز ساختمانهای زشت و بدقواره و مؤسسات بیمه زیبایی آن را از بین برده است.
در این شهرک، یک دانشگاه کوچک قرار دارد با ساختمانهای جداگانه، دانشکدهی الهیات، دانشکدهی دندانپزشکی، بازرگانی، چند پانسیون دخترانه و یک کارخانهی صنایع سبک که شهرت زیادی ندارد.
آسایشگاه کمی از شلوغی دور مانده است و طبیعت هم به آن آرامش خاصی داده است. رشتهکوههای آبی، تپههایی که تبدیل به جنگل شده و دریاچهای بزرگ که نزدیک آن است. و همچنین در فاصلهای نهچندان دور، دشت وسیعی وجود دارد که تبدیل شده به کانالهای آبیاری و کشتزاری حاصلخیز و در قسمتی از این دشت «دارالتأدیبی» وجود دارد با مؤسسات کشاورزی که در گوشهوکنارش جنایتکاران در دستههای کوچک و بزرگ در آن بیل میزنند و خاک را زیرورو میکنند. بههرحال از ویلای تیمارستان بههیچوجه نباید صرفنظر کنیم. آنچه درمورد ویلا دانستنی است که این ویلا آسایشگاه بیماران دوشیزه ماتیلده فون زاند دکتر افتخاری در پزشکی است: نجبا و اشرافزادگان دیوانه و سیاستمداران مبتلا به بیماری تصلّب شرائین، میلیونرهای عقبافتاده، نویسندگان مبتلا به جنون جوانی، کارخانهداران مبتلا به جنون ادواری و از این قبیل آدمها و خلاصه همهی دیوانگان خرپول جهان غرب. چراکه این خانم دکتر دوشیزه بسیار مشهور است، نهتنها به این خاطر که این قوزی باکره با آن روپوش سفید همیشگیاش از تبار یک خاندان اشرافی قدیمی است و آخرین بازماندهی اسمورسمدار این خاندان است، بلکه به انساندوستی و روانشناسی هم شهره است و حتی شهرتی جهانی دارد و مکاتباتش با یونگ، روانکاو سوئیسی، بهتازگی منتشر شده است.
الان مدتی است که بیماران متشخص و مشهور به ساختمان جدید که شیک و روشن است منتقل شدهاند. با پرداخت مبلغی سنگین میتوان حتی سنگینی رذیلانهترین گذشتهها را سبک و لذتبخش کرد.
ساختمان جدید در بخش جنوبی پارک وسیعی بهصورت یک مجموعه ساختمان که هر ساختمان با یک عبادتگاه جنبی که شیشههایش نقاشی شده از یک سمت بهسوی دشت و از سمت ویلا که پوشیده از چمنزار و انبوه درختان است بهسوی دریا میرسد. دیواری سنگی در امتداد ساحل کشیده شده است.
در تالار ویلا تنها سه بیمار نگهداری میشوند که تصادفاً هر سه فیزیکدان هستند، البته نه کاملاً تصادفی. هر سه فیزیکدان هرکدام در دنیای خودشان غرق هستند؛ غذایشان را در تالار باهم میخورند و گاهی دربارهی دانششان باهم گپی میزنند و یا ساکت و بهتزده به روبهرویشان خیره میشوند.
آنها دیوانگانی دوستداشتنی، بیآزار، سربهراه و مطیع هستند و اگر بهتازگی حادثهای ناهنجار رخ نمیداد، آنها نمونههای واقعی بیمارانی آرام و بیتوقع بودند.
یکی از آنها سه ماه پیش پرستاری را خفه کرده و اکنون این حادثه توسط یکی دیگر از آنها تکرار شده است و همین حادثه پای پلیس را به اینجا کشانده است.
جسد پرستار با وضعی رقتبار در انتهای تالار به زمین افتاده. بااینهمه نباید نادیده گرفت که درگیری صورت گرفته، چون مبلمان تالار بههمریخته است، صندلیها واژگون شده، یک چراغ پایهدار روی زمین افتاده و یک میز گرد در سمت چپ جلو صحنه برگشته، طوری که پایههای میز رو به تماشاگران است.
این ویلا زمانی استراحتگاه ییلاقی اشرافزادگان خاندان «فون زاند» بوده است و اکنون تجدید بنای ویلا برای تبدیل شدنش به تیمارستان آثار ناخوشایندی در تالار به جا گذاشته. کف تالار با یک نوع کفپوش قدیمی به رنگ روشن که شبیه کفپوشهای بیمارستانی است پوشیده شده که کهنه و فرسوده به نظر میرسد.
دیوارها به بلندی قد انسان با لاکالکل رنگ زده شده و رنگ گچ و تکههای گچبری در زمینهی لاکالکل نمایان شده و توی چشم میزند.
در انتهای صحنه سه در از طریق ایوان کوچکی به اتاق فیزیکدانها راه دارد و درهای اتاق با چرم سیاه روکش و از یک تا سه شمارهگذاری شده است.
در سمت چپ در کنار ایوان یک دستگاه حرارت مرکزی بدقواره و در سمت راست یک دستشویی قرار دارد که به گیرهی بالای آن حولهای آویزان است.
از اتاق شمارهی ۲ نوای ویولن به همراهی پیانو به گوش میرسد. «بتهوون، سونات کریتسر(۲)». در سمت چپ از پشت پنجرهی بلندی که تا کف تالار میرسد و با کفپوش قدیمی پوشانده شده، قسمت جلو پارک نمایان است. در سمت چپ و راست پنجره پردههای ضخیمی آویزان است. دری بهسوی بالکنی باز میشود که نردههای سنگینش آن را از پارک جدا میکند و مانع ورود هوای تقریباً سرد پاییز میشود. ساعت کمی از چهار و نیم گذشته است.
در سمت راست بالای بخاری غیر قابل استفادهای که دورش را نرده کشیدهاند، تک چهرهی پیرمردی با ریش بُزی در قابی سنگین و طلایی آویزان است.
در سمت راست جلو صحنه دریست سنگین از چوب بلوط و یک چلچراغ از سقفی که از اشکال مکعبی قهوهایرنگ ساخته شده آویزان است و هنوز در هوا تکان میخورد.
جای اصلی صندلیها زمانی که تالار مرتب است دور میز گرد است. رنگ صندلیها همرنگ میز سفید است. بقیهی مبلمان تا حدی کهنه و مستعمل و متعلق به دورانهای مختلف است. در سمت راست جلو صحنه یک کاناپه با میز کوچک در جلو و دو صندلی در دو طرف آن قرار دارد.
با تمام اینها تالار مطلقاً پُر نیست. دکوراسیون صحنهای که روی آن برخلاف نمایشنامههای یونان باستان بازی میشود، باید مختصر باشد.
تالار نسبتاً شلوغ است. مأموران پلیس در اطراف جسد به بررسی میپردازند.
آنها لباس شخصی به تن دارند و راحت و خونسرد به نظر میرسند. آنها اندازهگیری میکنند و انگشتنگاری و کارهای مقدماتی دیگر را انجام میدهند.
ریچارد فوث بازپرس یا کارآگاه جنائی با کلاه و بارانی در وسط سالن و در سمت چپ، سرپرستار مارتا بوول جسور و مصمم ایستادهاند. در سمت راست و دورتر از آنها یک پلیس روی صندلی نشسته و مشغول تندنویسی است.
بازپرس سیگاری از قوطی سیگار قهوهایرنگش بیرون میآورد.
بازپرس: میشه سیگار کشید؟
سرپرستار: معمولاً نه.
بازپرس: معذرت میخوام. (سیگار را سرجایش میگذارد.)
سرپرستار: یه فنجون چای میل دارید؟
بازپرس: مشروب باشه خیلی بهتره.
سرپرستار: آقا اینجا آسایشگاهه.
بازپرس: پس هیچی. بلوشر میتونی عکس بگیری.
بلوشر: اطاعت آقای بازپرس. (با فلاش عکس میگیرد.)
بازپرس: اسم پرستار؟
سرپرستار: ایرنه اشتراوب.(۳)
بازپرس: سن؟
سرپرستار: بیستودو ساله، اهل کوول وانگ.(۴)
بازپرس: خانواده؟
سرپرستار: یه برادر توی سوئیس شرقی داره.
بازپرس: بهش خبر دادن؟
سرپرستار: بله، تلفنی.
بازپرس: اسم قاتل؟
سرپرستار: آقای بازپرس، خواهش میکنم… این آدم بدبخت و…
بازپرس: بسیار خب، اسم مرتکب؟
سرپرستار: ارنست هاینریش ارنستی، که اینشتین صداش میکنیم.
بازپرس: چرا؟
سرپرستار: چون خودش خیال میکنه که اینشتینه.
بازپرس: که اینطور. (رو به پلیسی که مشغول یادداشت است.) گوول اظهارات خانم سرپرستار رو نوشتی؟
گوول: بله آقای بازپرس.
بازپرس: دکتر، خفه شده؟
پزشک قانونی بله واضحه. با سیم چراغ پایهدار. این دیوونهها معمولاً یه نیروی خارقالعادهای دارن و کارهای حیرتآوری ازشون سر میزنه.
بازپرس: که اینطور. نظر شما اینه. پس در این صورت دور از وجدانه که مراقبت از این دیوونهها با زنهای پرستار باشه. تابهحال این قتل دومه…
سرپرستار: آقای بازپرس خواهش میکنم که…
بازپرس: بله، بسیار خب، حادثه، اتفاق… توی سر ماه این دومین حادثهی اسفناک آسایشگاه سرزیهس. (دفترچه یادداشتی را بیرون میآورد.) دوازدهم ماه اوت، هربرت جورج بویتلر ـ کسی که خودش را نیوتن، فیزیکدان بزرگ میداند ـ دختری پرستار به نام «دوروتی موسر(۵)» را خفه کرد. (دفتر یادداشت را میبندد.) اون اتفاق هم توی همین تالار افتاد، که اگر پرستار مرد بود، همچین اتفاقی نمیافتاد.
سرپرستار: واقعاً شما اینطوری فکر میکنید؟ خواهر دوروتی موسر عضو تیم کُشتی انجمن بانوان بود و خواهر ایرنه اشتراوب قهرمان تیم ملی جودو بود.
بازپرس: واقعاً؟ شما چی؟
سرپرستار: من وزنهبردارم.
بازپرس: بسیار خب. الان میتونم قاتل رو…
سرپرستار: خواهش میکنم آقای بازپرس…
بازپرس: میتونم مرتکب رو ببینم؟
سرپرستار: داره ویولن میزنه.
بازپرس: ویولن میزنه؟ یعنی چی؟
سرپرستار: خودتون که میشنوین.
بازپرس: پس لطفاً بگین که تمومش کنه. (سرپرستار واکنشی نشان نمیدهد.)
میخوام ازش بازجوئی کنم.
سرپرستار: نمیشه.
بازپرس: چرا نمیشه؟
سرپرستار: چون از لحاظ پزشکی حق نداریم اجازه بدیم. آقای ارنستی الان باید فقط ویولن بزنه.
بازپرس: این بابا یه پرستارو خفه کرده.
سرپرستار: آقای بازپرس، قضیه به این بابا مربوط نمیشه، بلکه به انسان بیماری مربوط میشه که به آرامش احتیاج داره و چون این انسان خودشو اینشتین میدونه، پس فقط موقعی آرامش پیدا میکنه که ویولن بزنه.
بازپرس: پس دیوونه منم؟؟
سرپرستار: نه.
بازپرس: آدم واقعاً گیج میشه… چقدر گرمه اینجا. (عرقش را پاک میکند.)
سرپرستار: نه اصلاً.
بازپرس: سرپرستار مارتا، لطفاً خانم دکتر رئیس بخش رو بیارین اینجا.
سرپرستار: اینم نمیشه. چون دکتر با پیانو اینشتین رو همراهی میکنه، و اینشتین وقتی آرامش پیدا میکنه که خانم دکتر با پیانو همراهیش کنه.
بازپرس: سه ماه پیش هم دوشیزه خانم دکتر باید با نیوتن شطرنج بازی میکرد تا اون بتونه آرامش پیدا کنه. سرپرستار مارتا من دیگه این حرفا سرم نمیشه. من باید با خانم دکتر حرف بزنم.
سرپرستار: هرجور که مایلید. پس در این صورت باید منتظر بمونید.
بازپرس: این ویولن زدن چقدر طول میکشه؟
سرپرستار: یه ربع، یه ساعت، شایدم بیشتر. بستگی داره.
بازپرس: (کلافه و عصبی است و سعی میکند مسلط باشد ولی غُر میزند.) باشه باشه. منتظر میمونم…
بلوشر: آقای بازپرس کار ما دیگه داره تموم میشه.
بازپرس: منم دیگه دارم تموم میشم… (کلافه عرق خود را پاک میکند.)
میتونید جسد رو ببرید بیرون.
بلوشر: اطاعت آقای بازپرس.
سرپرستار: من آقایونو از راه پارک تا کلیسا راهنمایی میکنم.
درب را باز میکند. جسد و اشیای دیگر را بیرون میبرد. بازپرس خسته و کلافه روی کاناپه مینشیند. صدای پیانو و ویولن شنیده میشود. از اتاق ۲ هربرت جورج بویتلر با لباس قرن هجدهمی و کلاهگیس وارد میشود.
نیوتن: سِر ایساک(۶) نیوتن.
بازپرس: ریچارد فوث. بازپرس جنائی.
نیوتن: خوشوقتم. خیلی خیلی خوشوقتم. صدای دادوفریاد و ضجه و مویه… شنیدم، بعدشم صدای رفتوآمد و… میتونم بپرسم اینجا چه اتفاقی افتاده؟
بازپرس: پرستار ایرنه اشتراوب رو خفه کردن.
نیوتن: قهرمان تیم ملی جودو؟
بازپرس: قهرمان تیم ملی.
نیوتن: وحشتناکه.
بازپرس: آقای ارنست هانریش ارنستی.
نیوتن: ولی اون که داره ویولن میزنه.
بازپرس: بله، برای اینکه آرامش پیدا کنه.
نیوتن: دعوا باید زیادی خستهش کرده باشه. آخه اون خیلی ضعیفه. با چی این کارو کرده؟
بازپرس: با سیم چراغ پایهدار.
نیوتن: با سیم چراغ پایهدار! خب اینم یه راهیه. خیلی دلم برای ارنستی میسوزه. برای قهرمان جودو هم دلم میسوزه. ببخشید من باید یهکم اینجا رو جمعوجور کنم.
بازپرس: بفرمایید، خواهش میکنم… علائم جرم ضبط شده.
نیوتن میز و صندلیهای افتاده را سر جایشان قرار میدهد.
نیوتن: من نمیتونم بینظمی رو تحمل کنم. من درحقیقت بهخاطر عشقی که به نظم و ترتیب داشتم فیزیکدان شدم، تا بینظمیهای ظاهری طبیعت رو به نظمی متعالی برگردونم. (سیگاری آتش میزند.) سیگار بکشم که ناراحت نمیشین؟
بازپرس: (خوشحال میشود و میخواهد سیگاری از داخل قوطی سیگارش بردارد.) نه اتفاقاً منم…
نیوتن: ببخشید چون ما همین الان از نظم حرف میزدیم، اینجا فقط بیماران اجازهی سیگار کشیدن دارن، نه ملاقاتیها. وگرنه همهی هوای تالار زود کثیف میشه.
بازپرس: (قوطی سیگار را در جیبش میگذارد.) بله میفهمم.
نیوتن: ناراحت نمیشید که اگه من یه گیلاس کُنیاک بخورم؟
بازپرس: اصلاً و ابداً.
نیوتن از پشت نردههای بخاری یک بطری کنیاک و یک گیلاس میآورد.
نیوتن: از فکر این ارنستی هیچ سر درنمیآرم. آخه چطور ممکنه آدم یه خواهر پرستار رو خفه کنه؟
روی کاناپه مینشیند و برای خودش کنیاک میریزد.





