کتاب به امید دیدار در آن دنیا | پی‌یر لومتر

این رمان در سال ۲۰۱۳ منتشر شد و در زمان انتشارش بیشتر جوایز ادبی فرانسه از جمله جایزه معتبر گنکور را از آن خود کرد. پی‌یر لومتر را بیشتر به سبب رمان‌های پلیسی‌اش می‌شناسند. اما به امید دیدار در آن دنیا یکسر با آثار پیشین او متفاوت است. قهرمانان لومتر در این کتاب سربازان فرانسوی زخم‌خورده از جنگ جهانی اولند، سربازانی که سرنوشتشان در فرانسه پس از جنگ به‌مراتب سیاه‌تر از روزهای وحشتناک جنگ است. پاره‌ای از کتاب: «زن‌ها دنبال پسر یا شوهرشان می‌گشتند. دست‌ها را دراز کرده و عکس‌های آن‌ها را پیش آورده بودند. اما مگر آسان بود؟ سوزنی در انبار کاه. پدرها، البته اگر پدری بین جمعیت بود، عقب می‌ایستادند. همیشه زن‌ها بودند که تلاش می‌کردند، می‌پرسیدند و به مبارزه‌ی خاموش خود ادامه می‌دادند. هر روز صبح با ته‌مانده‌ای از امید بیدار می‌شدند تا آن را هم در طول روز از دست بدهند. مردها از مدت‌ها پیش دیگر به این حرف‌ها اعتقادی نداشتند. سربازها به پرسش‌ها پاسخ‌هایی مبهم می‌دادند و سر می‌جنباندند. همه‌ی عکس‌ها مثل هم بود.»

کتاب به امید دیدار در آن دنیا
نویسنده: پی‌یر لومتر
مترجم: مهستی بحرینی
ناشر: نشر ماهی

نوامبر ۱۹۱۸
۱
آن‌هایی که گمان می‌کردند جنگ به‌زودی به پایان می‌رسد مدت‌ها بود همگی  مرده بودند، و درست به سبب جنگ مرده بودند. ازاین رو آلبر، در ماه اکتبر، شایعه آتش‌بس را زیاد جدی نگرفت. همان‌قدر که برای این شایعه اعتباری قائل نشد، تبلیغات آغاز جنگ را هم باور نکرده بود، تبلیغاتی که از جمله بر این مطلب تأکید داشت که گلوله‌های آلمانی‌ها از بس سست هستند، مثل گلابی‌های لهیده روی یونیفورم سربازان پخش می‌شوند، طوری که قهقهه فوج‌های فرانسوی به هوا بلند می‌شود. در این چهار سال، آلبر چه بسیار دیده بود کسانی را که با اصابت یک  گلوله آلمانی به تنشان از خنده مرده بودند.

آلبر به‌خوبی می‌دانست که باورنکردن نزدیکی آتش‌بس به‌خصوص از اعتقاد به جادو مایه می‌گیرد: هرچه بیش‌تر در انتظار صبح باشیم، برای خبرهایی که آن را اعلام می‌کنند اعتبار کم‌تری قائل می‌شویم و این راهی برای باطل‌کردن تقدیر بد است. بااین‌همه، روزبه روز چنین خبرهایی هرچه انبوه‌تر از راه می‌رسید و همه‌جا تکرار می‌شد که به‌راستی جنگ دارد به پایان می‌رسد. حتی سخنرانی‌هایی را می‌خواندند که باورکردنی نبود، سخنرانی‌هایی درباره ضرورت بازگرداندن سربازان مسن‌تر که سال‌ها بود در جبهه جنگ معطل مانده بودند. هنگامی که سرانجام آتش‌بس به چشم‌اندازی پذیرفتنی مبدل شد، امید به جان به در بردن از جنگ رفته‌رفته در فکر بدبین‌ترین آدم‌ها هم رخنه کرد. درنتیجه، دیگر کسی برای حمله به دشمن شوری نشان نمی‌داد. می‌گفتند قرار است صدوشصت وسومین لشکر پیاده به زور اسلحه از موز[۲] عبور کند. هنوز هم عده‌ای از دست‌وپنجه نرم‌کردن با دشمن سخن می‌گفتند، اما به طور کلی، از دید پایین‌دستی‌ها، امثال آلبر و  همقطارانش، از هنگام پیروزی متفقین در فلاندر، آزادسازی لیل، هزیمت  اتریشی‌ها و تسلیم ترک‌ها، تب وتاب سربازان بسیار کم‌تر از افسران بود. حمله موفق ایتالیایی‌ها، عملیات انگلیسی‌ها در تورنه و امریکایی‌ها در شایتون، همه و همه، خبر از آن می‌داد که آن‌ها دست بالا را دارند. سرکرده‌های یگان به‌سرعت وارد عمل شدند و مرز مشخصی به وجود آمد، مرزی میان آن‌هایی که مانند آلبر با کمال میل حاضر بودند همان‌جا با سازوبرگشان آسوده‌خاطر منتظر پایان جنگ بنشینند و وقتشان را به سیگارکشیدن و نامه‌نگاری بگذرانند و آن‌هایی که در این اشتیاق می‌سوختند که در این واپسین روزها نیز کمی خودشان و بُش‌ها[۳] را تکه‌پاره کنند.

این خط تقسیم دقیقاً با خطی مطابقت داشت که افسران را از همه افراد دیگر جدا می‌کرد. آلبر به خود می‌گفت این تازگی ندارد. فرماندهان می‌خواهند تا جایی که ممکن است پیش بروند تا بتوانند از موضع قدرت سر میز مذاکره بنشینند. کم مانده است به شما بقبولانند که تصرف سی متر خاک می‌تواند واقعاً سرنوشت نبرد را تغییر دهد و درنتیجه اگر امروز بمیریم، بهتر از دیروز است.

ستوان دولنی‌ـپرادل به این دسته از افسران تعلق داشت. همه افراد، وقتی از او  نام می‌بردند، اسم کوچک، حرف اضافه، «اولنی » و خط تیره را حذف می‌کردند و تنها می‌گفتند «پرادل ». می‌دانستند که این کار او را به‌شدت عصبانی می‌کند. البته هیچ خطری تهدیدشان نمی‌کرد، چون او برای حفظ حیثیت خود ترجیح می‌داد  هرگز خشمش را از این موضوع آشکار نسازد؛ واکنشی ناشی از تشخص. آلبر از او خوشش نمی‌آمد. شاید برای این‌که خوش‌سیما بود، قدبلند، باریک، خوش‌پوش، با موهای مجعد پرپشتی به رنگ قهوه‌ای تیره، بینی صاف و لب‌هایی ظریف با ترکیبی عالی، و چشم‌هایی به رنگ آبی سیر. از نظر آلبر، دک وپوزی نفرت‌آور داشت و قیافه‌ای همیشه‌خشمگین. از آن آدم‌های بی‌حوصله‌ای بود که در سرعت میانه‌روی نمی‌شناسند: یا تند می‌رفت یا ترمز می‌کرد. حد متوسط نداشت. یکی از شانه‌هایش را جلو می‌داد و پیش می‌آمد، گویی می‌خواست اثاثیه‌ای را هل بدهد.

با سرعت برق وباد به سویتان می‌آمد و ناگهان می‌نشست. این آهنگ عادی حرکت او بود. این آمیزه حتی عجیب هم بود: با آن ظاهر اشرافی، بی‌اندازه بانزاکت  می‌نمود و درعین حال ذاتاً بی‌رحم و خشن بود، کم وبیش شبیه این جنگ. شاید برای همین بود که جنگ تا این اندازه بر وفق مرادش بود. علاوه بر این‌ها، یکی  دیگر از توانمندی‌هایش قایقرانی بود و کمی هم تنیس.

چیز دیگری هم که آلبر دوست نداشت موهای تن او بود؛ موهایی سیاه که حتی روی بند انگشتانش را هم می‌پوشاند، انبوهی از پشم که از یقه‌اش بیرون می‌زد و درست تا زیر سیب آدم می‌رسید. در دوران صلح، حتماً روزی چندبار ریشش را می‌تراشید تا قیافه‌اش مشکوک به نظر نرسد. بی‌شک زن‌هایی بودند که تحت تأثیر این موها و حالت مردانه و خشن او قرار می‌گرفتند که به نحوی مبهم یادآور اسپانیایی‌ها بود. سسیل که هیچ… اما آلبر، حتی بی‌آن‌که پای سسیل در میان باشد، نمی‌توانست ستوان پرادل را تحمل کند. به‌خصوص به این سبب به او بدگمان بود که از تهاجم لذت می‌برد. یورش‌بردن، حمله‌ورشدن و تصرف‌کردن به‌راستی برایش لذت‌بخش بود.

اما حالا مدتی بود که سرزندگی پیشین را نداشت. چشم‌انداز آتش‌بس آشکارا روحیه‌اش را به پایین‌ترین حد ممکن می‌رساند و شور و هیجان میهن‌پرستانه‌اش را از میان می‌برد. فکر پایان جنگ داشت ستوان پرادل را می‌کشت.

به شکل نگران‌کننده‌ای بی‌تاب بود. نبود شورونشاط در میان افراد گروه سخت عذابش می‌داد. سنگرهای پرپیچ وخم را طی می‌کرد و افراد را مخاطب قرار می‌داد، همه شوروحرارتی را که در نمایشش استاد بود در کلامش می‌گنجاند و از نابودی دشمن می‌گفت، از آخرین شلیک، از ضربه نهایی، اما جز غرغری نامفهوم پاسخی نمی‌شنید. افراد محتاطانه، با نگاهی دوخته به پوتین‌هایشان، سخنش را تأیید می‌کردند. تنها فکر مردن در میان نبود، بلکه فکر حالامردن مطرح بود. آلبر به خود می‌گفت آخر از همه مردن مثل اول از همه مردن است؛ چیزی احمقانه‌تر از این پیدا نمی‌شود.

اما این دقیقاً همان چیزی بود که داشت رخ می‌داد.

تا به حال روزها را به‌آرامی در انتظار آتش‌بس می‌گذراندند و حالا شور و هیجانی ناگهانی همه را برانگیخته بود. از مقامات بالا دستور رسیده بود که بروند بُش‌ها را از نزدیک زیر نظر بگیرند و ببینند آن‌ها چه می‌کنند، گرچه لزومی نداشت آدم ژنرال باشد تا بفهمد آن‌ها هم همان کاری را می‌کنند که فرانسوی‌ها، یعنی منتظر پایان جنگ هستند. باوجود این، باید می‌رفتند و می‌دیدند. از آن هنگام به بعد، دیگر هیچ‌کس نتوانست سلسله رویدادها را دقیقاً بازسازی کند.

ستوان پرادل مأموریت شناسایی را به لویی تریو و گاستون گریزونیه واگذار کرد. به‌دشواری می‌توان گفت علت این انتخاب چه بود. یک جوان و یک پیر؛ شاید اتحاد قدرت و تجربه. درهرصورت، این صفات چندان به کار نیامد، چون هردو آن‌ها کم‌تر از نیم‌ساعت بعد از انتخابشان کشته شدند. اساساً قرار نبود چندان از آن‌جا دور شوند. باید دویست متر در امتداد خطی در شمال شرقی پیش می‌رفتند، با سیم‌چین سیم‌های خاردار را قطع می‌کردند، سپس سینه‌خیز تا ردیف دوم سیم‌های خاردار می‌رفتند، نگاهی می‌انداختند و از آن‌جا برمی‌گشتند و می‌گفتند همه‌چیز روبه‌راه است، چون همه مطمئن بودند چیزی برای دیدن وجود ندارد. وانگهی، آن دو سرباز از این‌که به این شیوه به دشمن نزدیک شوند اضطرابی به دل راه نمی‌دادند. با توجه به اوضاع آن روزهای آخر، اگر هم آلمانی‌ها آن‌ها را می‌دیدند، می‌گذاشتند نگاه کنند و برگردند؛ این برایشان در حکم یک‌جور سرگرمی بود. منتها در لحظه‌ای که این دو دیدبان تا آخرین حد ممکن خم شده بودند و داشتند پیش می‌رفتند، مثل دو خرگوش هدف قرار گرفتند. صدای شلیک سه تیر به گوش رسید و بعد سکوتی عمیق برقرار شد. از نظر دشمن کار فیصله یافته بود. همقطارانشان بلافاصله کوشیدند آن‌ها را پیدا کنند، اما از آن‌جا که به سمت شمال رفته بودند، یافتن محل به‌خاک‌افتادنشان ممکن نشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]