شهر گندی شاپور – پیشینه تاریخی و جایگاه این شهر

حسین نخعی

(استاد پیشین دانشگاه جندی‌شاپور)

چگونگی بنیاد شهر

اگرچه در منابع مهمی که تاکنون مورد بررسی قرار گرفته همه بنیادگذاری شهر جندی شاپور از بن به شاپور یکم نسبت داده شد است ولی به نظر می‌رسد که قرنها پیش از شاپور در این ناحیه شهری کهن ولی ویران وجود داشت و چون شاپور آنجا را برای ایجاد یک اردوگاه بزرک نظامی مناسب تشخیص داد و از طرفی برای مقیم ساختن هفتاد هزار تن اسیران رومی که در جنگ با والریانوس به چنگ آورده بود به‌جای وسیعی نیاز داشت، دستور داد تا اردوگاهی بزرگ همانند انطاکیه با کوچه‌ها و خیابانهای عمود برهم، همچون صفحهٔ شطرنج بسازند و با همت و پشتکار او و نیروی انسانی اسیران رومی که ناگزیر باید به‌کار می‌پرداختند تا خورندگان بیکاره به‌شمار نیایند، اردوگاه زودتر از آنچه که انتظار میرفت ساخته‌وپرداخته گردید و جنب‌وجوشی عظیم در آن بوجود آمد و دیری نکشید که تبدیل به شهری بزرگ شد و سرانجام تختگاه خوزستان و مرکز این استان زرخیز گردید.

لردکرزن در کتاب «ایران و مسأله ایران»، تاریخ قدیمتری به این شهر نسبت می‌دهد و می‌گویند که شهر باستانی را که اسکندر ویران کرده بود شاپور تجدید بنا کرد نه‌آنکه خود از پایه و بن آنرا ساخته باشد. درست است که برخی از دانشمندان تاریخ بنای شهر جندیشاپور را به دورانهای پیش از تاریخ می‌رسانند و میگویند که نام اولیهٔ آن شهر «جنتاشاپیرتا» «به معنی باغهای زیبا» بوده و شاپور آنرا تجدید بنا کرده و «وه‌ازاندیوشاپور» نام نهاده است ولی به نظر می‌رسد که لردکرزن این شهر را با بیشاپور که به عربی «سابور» نامیده‌اند اشتباه کرده و گویا وی به کتاب «سنی ملوک الارض و الانبیا» نوشتهٔ حمزه بن حسن و همچنین به کتاب «خدای نامه» نظر داشته است. حمزه در آنجا که کارهای شاپور را برشمرده، نوشته است: «بیشاپور از شهرهای فارس است و به عربی آنرا مختصر کنند و سابور گویند و شاپور این شهر را بجای شهری ساخت که به دست تهمورث ساخته شده بود و به دست اسکندر ویران گشته و نام نخستین آن از میان رفته بود…» از پاره‌ای منابع چنین استنباط می‌گردد که برجای شهری که شاپور پدید آورده است در روزگاران کهن‌تر شهری به نام نیلاد یا نیلاو وجود داشته که از مراکز عمده نیلسازی و بافندگی ایران بوده و همین صنعت بعدها در زمان شاپور نیز در شهر جدید رواج کامل یافته است. درهرحال پدیدآرنده و بنیادگذارندهٔ اصلی شهر جندی‌شاپور، خود شاپور بوده است و فردوسی نیز دربارهٔ او فرموده است:

نگه کرد جائی که بد خارسان از او کرد خرم یکی شارسان کجا گندشاپور خواندی ورا جز این نام نامی نراندی ورا

در خوزیان دارد این بوم و بر که دارند هرکس، براوبر، گذر از او تازه شد کشور خوزیان

پر از مردم و آب و سود و زیان یکی شارسان بود آباد بوم که پردخت بهر اسیران روم

قفطعی انگیزه بنیاد شهر جندی‌شاپور را عشق شاپور به دختر قیصر روم دانسته و در کتاب معروف اخبار الحکمای خود آورده است که سبب بنای این شهر آنست که شاپور پسر اردشیر پس از غلبه بر سوریه و فتح انطاکیه به قیصر پادشاه روم تشبه می‌جست و از او خواست که دخترش را به عقد وی درآورد، قیصر چنین کرد و پذیرفت که دختر را نزد شاپور فرستد، شاپور برای او شهری بر هیأت قسطنطنیه ساخت و آن شهر جندی‌شاپور است و در سیر ساسانیان چنین نگاشته‌اند که این شهر اصلا قریه‌ای بود متعلق به مردی معروف به «جندا» و شاپور چون این موضع را برای بنای شهر اختیار کرد فرمان داد که مالی فراوان به صاحب آن بپردازند لیکن صاحب آن بدین‌کار رضا نداد مگر آنکه خود آن شهر را بنا کند و شاپور نیز بدان‌شرط پذیرفت که با او در بنای شهر شرکت ورزد و مردمان می‌گفتند که این شهر را «جندا» و «شاپور» بنا می‌کنند و به‌همین‌سبب آنرا جندی‌شاپور گفتند 1.

ابن عبری نیز در تاریخ مختصر الدول نوشته است«چون شاپور دختر اورلیانوس قیصر روم را به زنی بگرفت، برای او شهری مانند بیزانس بنا کرد و آنرا جندیشاپور نام نهاد 2…» محمد بن جریر طبری دربارهٔ بنیاد شهر جندی‌شاپور داستانی عامیانه از قول مردم نقل کرده و نوشته است: «گویند وقتی شاپور به محل جندی شاپور رفت که بنیان نهد پیری بیل‌نام را آنجا یافت و از او پرسید آیا روا باشد که اینجا شهری بنیان شود؟ بیل بدو گفت اگر در این سن که من دارم نوشتن توانم آموخت روا باشد که در اینجا شهری بنیان شود. شاپور گفت هردو کاری که پندارینشود، بشود و شهر را رسم کرد و بیل را به آموزگاری سپرد و مقرر کرد که به یک سال وی را نوشتن و حساب کردن آموزد و معلم باوی بماند و سر و ریش او را بتراشد که خاطرش بدان مشغول نباشد و در تعلیم وی بکوشید و پس از مدتی او را پیش شاپور آورد که تعلیم یافته بود و ماهر بود و شاپور شمار و ثبت مخارج شهر را به وی سپرد و آن ناحیه را ولایت کرد و «به ازاندیوشاپور» نامید که معنی آن «به از انطاکیه» باشد و شهر شاپور نیز نام یافت و همانست که جندی شاپور خوانند 3.»

ابو علی محمد بن محمد بلعمی نیز در تکلمه و ترجمهٔ تاریخ طبری نوشته است: «…شاپور شهرهای بسیار بنا کرد یکی به پارس نام او شادشاپور و به اهواز شهری بنا کرد نام او جندی‌شاپور و اندر اهواز از آن آبادتر و خرم‌تر نیست و به تابستان و زمستان سبزه باشد و گویند چراخوار بود و آبادان نبود و چون شاپور آنجا برسید و آن خرمی بدید آرزویش آمد که آنجا شهری بنا کند. شبانی را بخواند و گفت چه نامی؟ گفت بیل. گفت اندر اینجا شهر توان کردن؟ گفت اگر ایدر شهر اید از من دبیری آید. از تعجب گفت، شاپور آنجا فرود آمد و آن شبان را به وزیردادش و گفت به هیچ‌حال از ایدر نروم تا این پیر را دبیری نکنی. وزیر یک سال زمان خواست، شاپور زمانش داد و خود با سپاه به یکجا بدان‌صحرا فرود آمد و وزیر آن پیر را ببرد و معلمی بیاورد و گفت بنشین و این را شمار گرفتن بیاموز و هرروزی بسیاری میاموز کین پیر است و فراموش کند، ویرا هرروز یک مسأله آموز تا یاد دارد و سر سال سیصد و شصت و پنج مسأله دانسته باشد و بدان علم اندر عالم بود. چون سر سال ببود شاپور آن وزیر را با آن پیر پیش خود خواند و گفت یا بیل ایدر شهر آید؟ گفت ای ملک هرچند خواهی آید. چون مرا دبیر توانستی کردن ایدر نیز شهر توانی کردن پس شاپور آن شهر بنا کرد و جندی شاپور نام کرد و آن پیر را قیم کرد بر نفقات و مزدوران آنجا بگذاشت و خود به مداین بازشد و آن شهر را پیر بنا کرد و تمام کرد به زندگانی شاپور و مردمان آن شهر را بیل خواندند بنام آن پیر 4…»

حمزه بن حسن نیز در کتاب «سنی ملوک الارض ‌ و الانبیاء نوشته است شاپور شهرهایی نیز بنا کرد از آن جمله است: نی‌شاپور، بی‌شاپور به از اندیوشاپور، شاپور خواست، بلاش شاپور و فیروز شاپور…به از اندیو شاپور از شهرهای خوزستان است و تعریف آن جندی‌شاپور است. اشتقاق آن در فارسی بدین‌سان است که «اندیو» نام انطاکیه و «به» به معنی بهتر و مجموعا یعنی«شهری بهتر از انطاکیه است. بنای این شهر چون عرصهٔ شطرنج است که در میانه آن هشت راه در هشت راه نهاده‌اند و در آن روزگار شهرها را به‌سان اشیاء می‌ساختند که از آن جمله تصویر شهر شوش به شکل باز (مرغ) و شهر شوشتر به شکل اسب است.»

در کتاب مجمل التواریخ و القصص نیز آمده است که «شاپور شهرهای بسیار کرد چون شاپور و نیشابور، شادشابور، به ازاندیو شاپور، شاپور خواست، بلاش‌شابور، پیروزشابور. نیشابور از ناحیت ابرشهر است به خراسان…به از اندیوشابور جندیوشابور است از خوزستان. اندیو نام انطاکیه است به زبان پهلوی به از اندیو یعنی از انطاکیه بهتر است و نهاد آن بر مثالر عرصهٔ شطرنج نهاده است، میان شهر اندر، هشت راه‌اندر هشت و در آن‌وقت شطرنج نبود و لیکن شکلش بر آن‌سان است و اکنون خراب است، مقدار دیهی بجای است پراکنده و اندر آن‌وقت شهرهان برسان چیزها کردندی چنانک شوش بر صورت بازی نهادند و شوشتر بر صورت اسبی و قلعه طبرک بر صورت کژدم بر این مثال 6…»

شهر جندی‌شاپور که امروز گردش روزگار از روی زمین محوش کرده است روزگاری بسیار آبادان و پرنازونعمت بوده و از شهرهای بسیار زیبا و خرم و پربرکت به‌شمار می‌آمده است ابن حوقل نوشته است: «جندی‌شاپور شهری فراخ‌نعمت و پربرکت است و در آنجا نخلستانها و کشتزار فراوان و آبهاست و به‌سبب همین فراخی نعمت و داشتن خواربار بسیار یعقوب بن لیث آنجا را اقامتگاه ساخت و هم در آنجا بمرد و قبرش در آن شهرست 7…» ابو الفداء نیز نوشته است: «جندی‌شاپور شهری است پرنعمت و برکت. قبر شاه یعقوب صفاری آنجاست. در الباب آمده است که جندی‌شاپور شهری است از خوزستان و بس مشهور، ابن حوقل گوید: شهری است پرخیروبرکت، آب و نخلستانها و مزارع بسیار دارد. صاحب «العزیزی» گوید از آنجا تا شوشتر هشت فرسخ است و از جندی شاپور تا شوش شش فرسخ 8…در کتاب حدود العالم من المشرق الی المغرب نیز آمده است که «وندو شاوو شهریست آبادان و با نعمت بسیار و گور یعقوب لیث آنجاست…»

دینوری نوشته است: «چون شاپور پسر اردشیر به شهریاری رسید لشکر به روم کشدی و شهر قالوقیه و قبد وقیه را بگشود… پس به عراق بازگشت و به خانه اهواز رفت و به جستجوی جای مناسبی برای احداث شهری پرداخت تا اسیرانی را که از خاک روم با خود آورده بود در آنجا سکنی دهد، پس شهر جندی‌شاپور را بنیاد کرد و این شهر را به زبان خوزی «نیلاط»(نیلاد) می‌گفتند لیکن مردمش آنرا نیلاب می‌خواندند 9..» در کتاب عجایب المخلوقات آمده است که«جندی‌شاپور شهریست که شاپور بنا کرد و اول بیشه‌ای بود. شاپور بدان بگذشت، برزیگری زمین می‌کشت، شاپور گفت اینجا شهری بکنم. برزیگر گفت اگر از من دبیری آید این جایگه شهر گردد و برزیگر پیر بود نام وی بیل، شاپور گفت و الله کی بناء این شهر توکنی و ویرا به معلمی داد تا دبیری آموزد و بفرمود تا بیشه‌ها و درختها بکندند و شیخ دبیری بیاموخت به مدتی، در پیش شاپور آمد، شاپور بخندید و ویرا وکیل بناء آن کرد تا آن شهر را بکردند .

در کتاب معجم البلدان یاقوت حموی و همچنین در الفهرست ابن الندیم نیز بنای شهر جندی‌شاپور به شاپور یکم نسبت داده شده و به همکاریها و دخالتهای رومیان در بنای این شهر اشاره شده است.

دانشمند انگلیسی دلیسی الیری نوشته است ایرانیان بسیاری از رومیان را که با والریانوس امپراتور روم اسیر شاپور شده بودند برای ساختن سد بزرگی در شوشتر که هنوز هم آثار آن برجاست به‌کار گرفتند. شاپور زندانیان خود را در سه نقطه خوزستان تمرکز داد که یکی از آن سه نقطه در نزدیکی شوش، اقامتگاه سلطنتی و پایتخت زمستانی شاهان قرار داشت و این اردوگاه بزرگ همان نقطه‌ای است که بعدا تبدیل به شهر جندی‌شاپور شد و به‌زودی کرسی خوزستان گردید و همانطور که مسعودی در مروج الذهب اشاره کرده است همه شاهان ساسانی تا هرمز پسر نرسی در جندی‌شاپور اقامت داشته‌اند 11. دکتر سیریل الگود نوشته است با توجه خاصی که شاپور به این شهر داشت بزودی از بزرگترین و معتبرترین شهرهای ایران شد و دیری نگذشت که بصورت مرکز عمده عطر و دارو و نیز نساجی درآمد و یک کارگاه سلطنتی نیز به همین منظور در آنجا دائر گشت 12. این شهر ظاهرا در زمان شاپور ذو الاکتاف دچار حمله‌ها و ویرانگریهایی شده و سپس توسط همین شاهنشاه آبادان گشته و سی سال پایتخت او بوده است. در مجمل التواریخ و القصص آمده است که«سی سال دار الملک او به گندیشابور بود تا خراب رومیان آباد کرد و حمزه گفت دیوار جندیشابور نیمی گل است و نیمی خشت پخته که هرچه رومیان بیران کردند به خشت و گچ باز فرمودشان کردن. «گذشته از اسیران رومی، گروهی از یونانیان هم بعدا به فرمان شاپور یکم در جندی‌شاپور مستقر شده‌اند و ایرانیان که خود از قدیم دوستدار هنر و دانش و صنعت بوده‌اند از مهارتها و صنایع و تخصص فنی آنان نیز استفاده نموده‌اند. آنچه که در مورد بنیادگذاری شهر جندی‌شاپور و کمکهای فنی و غیرفنی رومیان و همراهان والریانوس امپراتور اسیرگشتهٔ روم باید گفت اینست که مورخان اروپائی بنابر عادت همیشگی خود کوشیده‌اند با استفاده از این فرصت، والرین و اسیران رومی را تعلیم‌دهندهٔ ایرانیان و ایرانیان را ریزه‌خوار خوان دانش و فن و هنر آنان معرفی نمایند و در این مورد بکلی جانب انصاف و عدالت و راستی را فروگذارده‌اند. امروز دیگر جهانیان می‌دانند که مردم ایران‌زمین از دیرباز در ساختن بناهای عظیم و سدهای استوار و پدیده‌های دیگر، سرمش دیگران بوده و نیازی به مهندسان و بناها و کارگردان رومی و غیررومی نداشته‌اند. کاخهای عظیم تخت جمشید و شش و ایوان بی‌مانند تیسفون و هزاران پدیده دیگر بخوبی معرف هنرمندی و مهارت ایرانیان است. مردمی که از دیرباز در علم هندسه و ریاضی و نجوم و معماری و موسیقی هزاران متخصص و استاد به جامعه بشری ارزانی داشته‌اند چگونه برای ساختن سد شوشتر و بناهای فنی دیگر دست‌به‌دامان اسیران رومی میکردند و از آنان یاری می‌جویند؟ کریستن‌سن نوشته است بدون شک سد بزرگ شوشتر و پل عظیم آن عمل مهندسان رومی است و سایر نویسندگان اروپائی نیز همین عقیده را ابراز داشته‌اند. بدیهی است که شاپور از نیروی انسانی اسیران رومی بهره گرفته و برای جلوگیری از غتشاشات و آشفتگیها که زادهٔ بیکاری است آنان را به کار گمارده و در واقع ‌ اردوگاه نظامی آنان را به یاری خود آنها ساخته است ولی هیچکدام از اینها نشانه آن نیست که ایرانیان از ساختن سدی چون سد شوشتر یا شهری چون شهر شاپور کرد (جندی‌شاپور) عاجز بوده و تنها به یاری اسیران رومی این کارها را انجام داده باشند.

می‌دانیم که در زمان هخامنشیان ابراهه بزرگ مسرقان (مشرگان) در شمال شوشتر ساخته شده و داریوش نیز آبراهه داریان را در اطراف این شهر پدید آورده و گذشته از اینها در طول تاریخ چند هزار ساله ایران هزاران پدیدهٔ شگرف در ایران و خارج از ایران بوسیلهٔ ایرانیان به‌وجود آمده و تاریخ علم و هنر این مدعا را ثابت کرده است.

وجه تسمیه جندی‌شاپور:

درباره وجه تسمیه جندی‌شاپور سخنان گوناگونی گفته‌شده که یکی از آنها سخن قفطی است که شرح آن در پیش گذشت و چنانکه دیدیم وی کلمه جندی‌شاپور را مرکب از دو نام خاص جندا و شاپور دانسته که جندا نام مالک زمین آن شهر بوده و شاپور، شاهنشاه ساسانی نیز خریدار آن زمین و بنیادگذار شهر.

روایت دیگر درباره وجه تسمیه این شهر که معتبرتر می‌نماید، روایت مجمل التواریخ و القصص است که کلمه جندی- شاپور را دگرگون‌شدهٔ کلمهٔ «به اندیوشاپور»(وه‌انتیو شاه‌پوهر) دانسته و نوشته است که «به‌از اندیوشابور، جندیوشابور است از خوزستان، اندیونام انطاکیه است به زبان پهلوی، به از اندیو یعنی از انطاکیه بهتر است را در کتاب سنی ملوک الارض و الانبیاء اختیار نموده و نوشته است «به از اندیوشاپور از شهرهای خوزستان است تعریف آن جندی‌شاپور است. اشتقاق آن در فارسی بدین‌سان است که اندیو نام انطاکیه و به بمعنی بهتر و مجموعا یعنی «شهری بهتر از انطاکیه»14 محمد بن جریر طبری نیز چنانکه در پیش گفته شد در کتاب تاریخ الرسل و الملوک به همین معنی اشاره نموده و نوشته است «آن ناحیه را به از اندیوشاپور» نامید که معنی آن «به از انطاکیه» باشد و شهر شاپور نیز نام یافت و همانست که جندی‌شاپور خوانند…«باید یادآور شد که این نوع نامگذاری، اگرچه دشوار و شگفت می‌نماید ولی در آن روزگار مرسوم بوده و شهرهای دیگری نیز در ایران‌زمین بوده است که به همین وجه برای آنها نام انتخاب شده است. مؤید این مطالب سخنی است که از مجمل التواریخ و القصص نقل کردیم و در همین کتاب آمده است که گواد یا قباد بر سرحد پارس شهری بنا کرد و «به ازایمدگواد» نام کرد و آنست که اکنون ارغان (ارجان، ارگان) خوانند، معنی چنانست که «از ایمد» بهتر است برسان جندیشاپور که گفتیم 15‌

استاد دکتر ذبیح الله صفا محقق نامدار عصر ما نیز نوشته‌اند این نوع تسمیه در دورهء ساسانی معمول بوده و از جمله شهرهای دیگری که بدین‌نحو نامگذاری شده یکی شهر ارگان (ارغان) نزدیک بهبهان کنونی است که اسم قدیم آن «به ازآمدکواذ» یا «به از ایمدکواد» یعنی «شهر قباد بهتر از آمد» بوده، این شهر راقباد پسر فیروز، پدر انوشیروان بنا کرد.

بدین‌ترتیب آنچه از مجموعه آراء و عقاید مورخان معتبر حاصل میگردد اینست که شاپور خواسته است در ناحیه‌ای پربرکت و سبز و خرم از سرزمین خوزستان شهری برسان انطاکیهٔ روم و بهتر از آن بنیاد گذارد تا هم جایگاهی برای استقرار اسیران رومی به‌وجودآورد و برای آنان ایجاد نماید و هم بدین‌طریق به دختر امپراطور روم که او را به همسری خود برگزیده بوده، تلطفی نموده باشد و از همین‌رو شهر را به زبان پهلوی، یعنی زبان رسمی کشور «وه‌انتیوشاه‌پوهر» نامیده ه وه صورت قدیمی کلمه به‌وانتیو یا اندیو صولت اصلی انطاکیه و شاه‌پوهر نیز صورت کهنهٔ شاپور است و بر وی هم معنی «شهر شاپور بهتر از انطاکیه» می‌دهد.

کلمه «وه‌انتیوشاه‌پوهر» اندک‌اندک تبدیل به «وه‌اندیو شاپور» و «وه‌اندی شاپور» و «وندی‌شاپور» شده و همچانکه مثلا واژه قدیمی «وراز» به «گراز» تبدیل شده «وندی‌شاپور نیز بنا به قاعده تبدیل به گندی‌شاپور» شده و در دوره‌های بعد نیز معرب شده و به صورت «جندی‌سابور» و سرانجام «جندی‌شاپور» درآمده است. برخی از دانشمندان نیز چنانکه در پیش اشاره کردیم تاریخ بنای اولیه اینشهر را به دورانهای کهن‌تر و حتی به دوران ماقبل تاریخ رسانیده و معتقدند که در آن روزگاران کهن نام آن «جنتاشاپیرتا» بوده به معنی باغهای زیبا و سپس شاپور اول آنرا تجدید بنا کرده و «وه‌اندیوشاپور» نام نهاده و در دوره اسلامی به «جندی‌شاپور» که صورت ساده‌شده «وه‌اندیوشاپور» است و درعین‌حال یادآور نام قدیمی آن «جنتاپاپیرتا» نیز هست مشهور گردیده است.

البته مطلب به همین‌جا خاتمه نمی‌یابد و نامهای دیگری که این شهر داشته است ما را به بررسی و دقت بیشتری وامیدارد. چنانکه دیدیم در برخی متون معتبر از قبیل تاریخ طبری و شاهنامه به نام دیگر جندی‌شاپور یعنی «شاپورگرد» یا «شهر شاپور» نیز اشاره رفته و این خود می‌رساند که احتمالا نام اصلی شهر جندی شاپور «شاپورگرد» بوده که به معنی شهر شاپور است و گویا بعدها که شاپورگرد وسعت و عظمت یافته و از انطاکیه جلو افتاده است نامش نیز به «وه‌اندیوشاپور» و سرانجام در دورهء اسلامی به شاپور تغییر یافته است. نام دیگری نیز به شهر گندی‌شاپور نسبت داده شده و آن نیلاب یا نیلاط (نیلاد) است که برخی مورخان مانند دینوری و یاقوت و دیگران بدان‌اشاره نموده‌اند.

دینوری نوشته است این شهر را به زبان خوزی نیلاط می‌گفتند لیکن مردمش آنرا نیلاب می‌خواندند و یاقوت نیز گفته است نیلاب نام شهر جندی‌شاپور است و در قدیم آنرا نیلاط می‌گفته‌اند. شادروان سید محمد علی امام شوشتری که خود از دانشمندان خوزستان بوده و به بررسیهایی در تاریخ خوزستان پرداخته است در این مورد نیز کندوکاوی نموده و نظراتی ابراز داشته که نگارنده خلاصه‌ای از آنها را در زیر می‌آورد:

«از سخن ابو حنیفه دینوری که نوشتهٔ یاقوت نیز آنرا تأیید می‌کند دو نکته به دست می‌آید. نخست آنکه مردم جندی‌شاپور نام شهر خودشان را «نیلات» می‌گفته‌اند و در قدیم «نیلاط» می‌نامیده‌اند و این خود می‌رساند که پیش از آن‌که شاپور اول در آنجا ساختمانهای تازه‌ای برپا کند یا بگفته تاریخ‌نویسان شهر نوی بسازد و نام قدیم آنرا عوض کند، نیلاط (-نیلاد) نامیده می‌شده است. واژه نیلاب از دو جزء «نیل» و «آب» ساخته شده و نیل رنگ ویژه‌ای بوده که برای رنگ‌آمیزی از گیاه «کتم» می‌گرفته‌اند. کاشتن گیاه کتم و گرفتن رنگ نیل از آن، در دنیای قدیم معمول بوده و ارزش بسیار داشته است. محصوص نیل در سده‌های میانه یکی از صادرات مهم ایران بوده و یک‌گونه وسمه که از برگ گیاه نیل گرفته می‌شده است تا کشور چین نیز فرستاده می‌شده است. کشت کتم و صنعت نیلسازی از خیلی قدیم در خوزستان رواج بوده و گرفتن نیل از گیاه کنم تا پنجاه سال پیش در دزفول رونق داشته و حوضچه‌های نیلسازی در کنار رود دز زیر پیر معروف به «رودبند» تا سی سال پیش دیده می‌شده است. از دیگرسو چون می‌دانیم که شهر دزفول در اثر ویران شدن تدریجی شهر نیلاب در کنار رود دز در پناه قلعهٔ نزدیک پل پددید آمده است و محله قلعه در دزفول یادگاری از این کوچیدن است، می‌توانیم بپذیریم که صنعت نیل‌سازی از آن شهر ‌ همراه مردم آن، به شهر دزفول کنونی جابجا گردیده است. از سخن ابو حنیفه دینوری آشکارا فهمیده میشود که مردم آن شهر (جندی‌شاپور) تا سالهای دراز پس از عصر شاپور اول، باز شهر خود را به همان نام باستانی آن می‌خوانده‌اند. بدیهی است که نام شهر خود را به همان نام باستانی آن می‌خوانده‌اند. بدیهی است که نام باستانی «نیلاب» تنها در گفت‌وگوهای مردم روان بود نه در اسناد دولتی و نامه- نگاریها و از همین‌روست که دینوری گوید «…و مردمش آنرا نیلاب گویند». این نکته یک امر طبیعی است و برخاسته از عادت مغزها به یک نام است. منصور و جانشینان او هرچه کوشیدند نام «بغداد» فراموش و دار السلام به‌جای آن روان شود هرگز نشد. در همین تهران خودمان هنوز مردم کوچه به نامهای «چاله هرز» و «سر قبر آقا» و خیابان «چراغ گاز» را بیش از نامهای رسمی و دولتی این‌جاها بکار میبرند. از دیگرسو ساختن بناهای تازه در نزدیک‌یک آبادی کهن یا بر روی خرابه‌های آن در روزگار گذشته کاری رایج بوده است و در تاریخ جغرافیایی گواههای فراوان دارد. اگر روزی در خرابه‌های شهر نیلاب کاوشی کرده شود بی‌گمان آثار بسیاری از زیر زمین بیرون خواهد آمد و نشان خواهد داد که در آنجا خیلی پیش از عصر ساسانی آبادیهائی بوده است بویژه که این سرزمین در خوزستان جایی بسیار پرآب است و خاکی حاصلخیز دارد و خاکش برعکس خوزستان جنوبی، آمیخته به شوره نیست. ابن فقیه همدانی این ناحیه را به جمله «حسن الابان» پرآب و یا نیکو آب ستوده است. حتی ابن خردادبه و حمد اله مستوفی نام رود دز را که بستر اصلی آن نزدیک‌یک فرسنگ از شهر نیلاب دور است «آب جندی‌شاپور» یاد کرده‌اند.

نکتهٔ دوم که از روایت ابو حنیفهٔ دینوری بدست می‌آید آنست که شاپور اول ملقب به «نبرده» که اعراب او را «سابور الجنود» می‌نامیده‌اند اسیران رومی را در شهر نیلاب نشیمن داده و برای نشیمن آنان در آن سرزمین شهری پدید آورده است…لغت نیلاط که ابو حنیفه گفته است نام آن محل به خوزی است از لغت نیل و پسوند «اد» برای فهمانیدن جا ساخته شده است و حرف «د» در عربی مبدل به «ط» گردیده است و مانند این تبدیل در واژه‌های فارسی عربی شده کم نیست. درباره شکل «نیلاوا» که در برخی نسخه‌های دیده میشود باید یادآوری کنم که این شکل طرز تگفتن واژه «نیلابه» در گویش خوزستانی است 17.»

در اینجا باید به سخن شادروان امام شوشتری این نکته را افزود که پسوند «آب» و «آبه» یا «آوه» و «ابه» در فارسی به معنی «جایگاه» است و بنابراین واژه «نیلاوا» یا «نیلاوه» و بالاخره «نیلابه» و «نیلاب» به معنی «نیلزار» و «جایگاه نیل» است همچنانکه واژه‌های سرداب و سردابه و گرمابه و مهراب و مرغاب معنی «جایگاه سرد» و جایگاه گرم و «جایگاه مهر» و «جایگاه مرغ» می‌دهد. ضمنا دکتر سیریل الگود 18 خاورشناس نامی انگلیسی نیز ضمن تحقیقات ارزندهٔ خود به این نتیجه رسیده است که شهر جندی‌شاپور بر اثر توجه شاپور به صورت مرکز عمدهٔ عطرسازی و رنگ‌سازی و نساجی درآمده بوده و یک کارگاه بزرگ سلطنتی نیز به همین منظور در آنجا دائر بوده است. بدیهی است که این نظریه گفته‌های شادروان امام را در مورد نیلابه و نیلسازی در جندی‌شاپور استحکام می‌بخشد امادر مورد خود واژهٔ جندی‌شاپور نیز بجز آنچه که در پیش گفته شد، اظهارنظر دیگری نیز شده است که ظاهر آن حق به جانب‌تر و فریبنده‌تر به نظر می‌رسد و آن اینست که می‌گویند واژه گندی‌شاپور از دو جزء «گند» و «شاپور» ساخته شده که گند به معنی سپاه و لشگر است که به قاعدهٔ عرب «جند» گردیده و بر روی هم بمعنی «لشگرگاه شاپور» است. می‌دانیم که شهر گندی‌شاپور، جایگاه سپاهیان شاپور اول و شاپور دوم بوده و شاپول اول را نیز از قدیم «شاپور سپاه» و «سابور الجنود» و مانند اینها نامیده‌اند و واژه گند (جند 19) نیز در فارسی به معنی «سپاه» و «لشگر» و «دلاور» و تنومند و «شهر و جایگاه» آمده و واژه‌های گنداور (-دلیر) و گندسالار (-رئیس سپاه) و گنده (-دلیر و تنومند) نیز یادگار آن واژه است. کریستن‌سن نیز نوشته است«واحدهای بزرگ سپاه را به روزگار ساسانیان گند میگفتند و فرماندهی آنها با گندسالاران بود، تقسیمات کوچگتر از آن را درفش و از آن کوچکتر را وشت می‌نامیدند 20».

از سوی دیگر می‌دانیم که برخی مورخان کهن نوشته‌اند که شهری را که شاپور یکم در خوزستان بنیاد نهاد شاپور گرد (به معنی شهر شاپور یا شاپورآباد) نامیدند ولی با تمام این احوال نظر آنان که گندی شاپور را دگرگون‌شدهٔ «وه‌اندیوشاپور» دانسته‌اند و در پیش نیز بدانها اشاره کردیم، معتبرتر و مستندتر می‌نماید. شادروان امام شوشتری نوشته است «به نظر ما نام جندی‌شاپور هنگامی از طرف مردم به شهر شاپور گرد یا نیلاب قدیم داده شده است که شاپور دوم آنجا را مدتی لشگرگاه سپاهیان خود کرده بود…این سخن نیز مسلم است که شهر شاپور گرد در آغاز پادشاهی ساسانیان علاوه بر این‌که مرکز خوزستان بوده است نشیمن‌گاه شاهنشاهان در مدتی از سال نیز بوده و از همین‌روست که شاپور اول والریانوس امپراطور اسیر روم را که با گروهی بسیار از سربازان رومی به دست سپاهیان ایران اسیر شده بود به این شهر کوچانیده و در آنجا نشیمن داده بود. در حقیقت شهر شاپورگرد در آغازهای عصر ساسانی همان جایگاه را داشته است که شهر شوش در روزگار هخامنشی می‌داشته است و بسا چون پادشاهان نخستین این خانواده که اصرار داشته‌اند تبار خود را به پادشاهان کیانی برسانند و می‌کوشیده‌اند در کشورداری از روش آنان پیروی کنند به مناسبت نزدیکی اینجا به شوش پایتخت زمستانی هخامنشیان، آنجا را برای نشیمن‌گاه خود در زمانهایی که سال برگزیده بوده‌اند 21…»

ناگفته نماند که این شهر پرماجرا را به زبان سریانی «بیت لاپات» نیز نامیده‌اند که به معنی «سرای شکست» است و دکتر احمد عیسی بیک در تاریخ البیمارستانات آورده است که جندی‌شاپور نام شهری است به خوزستان که آنرا «خوز» و «پیل‌آباد» و به «سریانی» بیت لاباط می‌نامیده‌اند. در آثار قبطی نیز این شهر را به مناسبت آنکه مانی پیغمبر در آنجا به دار آویخته شده است «محل تصلیب» و همچنین «شهر بی‌خدا» نامیده‌اند. در برخی مآخذ نیز آنجا را شهر بقراط و در کارنامه اردشیر «ری‌شاپور» نامیده‌اند و همین نامهای گوناگون و فراوان حکایت از اهمیت و شهرت این شهر پرفراز و نشیب می‌نماید و یادآور سرگذشت طولانی و پر ماجرای گندی‌شاپور است.

محل شهر جندی‌شاپور:

شهر جندی‌شاپور در هجده کیلومتری دزفول کنونی و چهل و هشت کیلومتری شوشتر و پنجاه کیلومتری شوش قرار داشته و در واقع منطقه‌ای میان شوشتر و دزفول و شوش بوده که فاصله آن از شوشتر و شوش تقریبا برابر بوده است.

امروز هیچ اثر از آن شهر عظیم و تاریخی برجای نمانده و حتی خرابه‌های آن نیز به چشم نمی‌خورد. محلی را که شاپور برای ایجاد شهر در نظر گرفته بود، محلی بسیار مناسب و سبز و خرم بوده و امروز نیز با وجود آنکه توفانهای حوادث و بیدادگر سرزمین حاصلخیز و پربرکت خوزستان را دگرگون کرده است باز زمینهای میان دزفول و شوشتر و شوش از نواحی پرخیروبرکت و آبادان خوزستان به‌شمار می‌رود. برجای خرابه‌های جندی‌شاپور قدیم، امروز دهکده‌ای به نام شاه‌آباد به چشم می‌خورد که سیصد و چهل سال پیش ‌ حاکم وقت خوزستان، فتحعلی خان آنرا بنیاد نهاده است.

آرامگاه یعقوب لیث صفار در همین دهکده قرار دارد و عامهٔ مردم آنرا آرامگاه شاه ابو القاسم می‌نامند.

لسترنج نیز در کتاب «سرزمینهای خلافت شرقی» نوشته است که در هشت فرسنگی شمال باختری شوشتر، بر سر راه دزفول خرابه‌هایی دیده می‌شود که آنجا موضع شهر جندی‌شاپور است و امروز شاه‌آباد نامیده میشود. گیرشمن نیز نوشته است خرابه های گندی‌شاپور میان شوشتر و دزفول واقع بوده و تا امروز در زیر گاوآهن بکلی منهدم شده و طرح آن عبارت بوده است از مستطیلی وسیع که شباهتی عیجب به طرح اردوگاههای نظامی رومی داشته است 22‌. اصطخری در کتاب مسالک الممالک یادآور شده است که جندی‌شاپور در یک منزلی شوشتر و یک منزل شوش قرار دارد.23

امروز با عکس برداریهای هوایی و بررسیهای علمی، محل شهر قدیمی گندی‌شاپور در همین ناحیه که مورخان یاد کرده‌اند به ثبوت رسیده و تپه ماهورهای فراوان و دشتهای فراخ آنجا یادآور شکوره و جلال شهر کهن گندی‌شاپور است.

عاقبت جندی‌شاپور:

شهر زیبا و باشکوه جندی‌شاپور در حدود هشتصد نهصد سال بیشتر نپایید و به روزگار ساسانیان بویژه در زمان شاپور ذو الاکتاف و انوشیروان در اوج قدرت و شکوه بود و پس از حملهٔ عرب به ایران، گویی در حسرت دوران شکوه و جلال اندک‌اندک پروبالش ریخت و سرانجام در طول قرن پنجم و ششم هجری رفته‌رفته به خاموشی و ویرانی و فراموشی گرایید و در قرن هفتم از آن همه زیبایی و شکوه و جلال اثری جز مشتی ویرانه رقت‌بار برجای نماند. سبب اصلی ویرانی شهر جندی‌شاپور، از رونق افتادن دانشگاه عظیم شهر بود و چنانکه می‌دانیم کوشش خلفای عرب سرانجام در قرن دوم و سوم هجری بغداد را جانشین جندی‌شاپور نموده و دانشمندان و دانش‌پژوهان ایران ازآن‌پس به شهر بغداد روی آوردند و جندی‌شاپور مرکزیت علمی خود را از دست داد و همین امر سبب شد که این شهر عظیم اندک‌اندک رونق و شکوه خود را نیز از دست بدهد سرانجام به ویرانی کشانیده شود.

بطور خلاصه باید گفت شهر جندی‌شاپور پس از یک دورهٔ کوتاه که از شکوه و جلال برخوردار بوده در زمان هرمز دوم ساسانی چون دیگر پایتخت زمستانی نبوده است. تا اندازه‌ای از رونق افتاده ولی شاپور ذو الاکتاف دوباره آنرا رونق بخشیده و در عصر انوشیروان به اوج عظمت و شهرت رسیده است. پس از حملهٔ عرب به ایران، این شهر نیز به تصرف تازیان درآمده و گروهی از سپاهیان عرب موقتا در آنجا مستقر شده و متقابلا بسیاری از بومیان شهر آنجا را رها کرده و به جاهای دیگر کوچ کرده‌اند و همین امر موجب ویرانی و یا بی‌رونقی شهر گشته و بعدها نیز گروهی از کردان که در همان حوالی سکونت داشتند ولر نامیده می‌شده‌اند به آن شهر تاخته و ویرانیهایی وارد آورده و به قول مقدسی جور و فساد آشکار کرده‌اند. در دورهء مغول و تیمور نیز ویرانی و مصیبت تنها نصیب شهرهای خراسان و مرکز ایران نشده بلکه شهرهای خوزستان نیز بیش‌ازپیش به ویرانی کشیده و طبعا از شهری که قبلا روی به ویرانی نهاده بوده دیگر اثری برجای نمانده و تنها نام آن در کتابها باقی مانده است. بدین‌طریق جندی‌شاپور در اواخر سلطنت شاپور اول و در طول سی سال سلطنت شاپور دوم و همچنین در دوره انوشیروان در کمال قدرت و آبادانی و رونق افتاده و ویرانیهایی بر آن وارد آمده است. در طول قرن دوم و سوم لطمات و ویرانیهای بیشتری بر آن وارد گردیده و در قرن چهارم و پنجم رونق خود را از دست داده و سرانجام در اواخر قرن ششم یا اوایل قرن هفتم بکلی ویران و متروک گردیده است. آنچه که این مطالب را تأیید می‌کند اشارات مورخان و جغرافیانویسان دوره‌های پیشین است که از آن جمله یکی نوشته مؤلف کتاب حدود العالم من المشرق الی المغرب است و دیگر مؤلف احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم. در کتاب حدود العالم که در قرن چهارم تألیف شده از شهر جندی شاپور به «آبادانی و نعمت بسیار» نام برده شده است و مقدسی نیز در احسن التقاسیم گذشتهٔ آنرا آبادان و بزرگ و کهن توصیف کرده و یادآور شدها ست که به تازگی به این شهر اختلال و ویرانی وارد آمده و گروهی از کردان بر آن دست یافته و جور و فساد در آنجا آشکار شده است 24. مؤلف مجمل التواریخ و القصص که کتاب خود را در اوائل قرن ششم تألیف نموده دربارهٔ جندی‌شاپور نوشته است که «اکنون خراب است، مقدار دیهی بجایست پراکنده…» و سرانجام یاقوت حموی در کتاب معجم البلدان خود که آنرا در اوائل قرن هفتم تألیف نموده، درباره جندی‌شاپور نوشته است که از آن شهر آبادان و پربرکت امروزه اثری جز ویرانه‌های چند، برجای نمانده است. و ما امروز باید بنویسیم که از ویرانه‌های آن نیز اینک اثری برجای نمانده و دست روزگار آنها را نیز بکلی محو کرده است.

رویدادهای تاریخی شهر جندی‌شاپور

والرین امپراتور روم در جندی‌شاپور

در یکی از جنگهای شدیدی که میان شاپور اول و رومیان درگرفت شهر انطاکیه شام که از آن رومیان به‌شمار می‌رفت به تصرف شاپور درآمد والریانوس امپراتور روم برای رها ساختن شهر با هفتاد هزار تن سرباز رومی به سوی انطاکیه شتافت و سرانجام از شاپور شکست خورد و خود و کلیهٔ سپاهیانش محاصره شدند و به اسارت شاپور درآمدند. شاپور آنان را به نزدیکی شوش کوچ داد و برای آنان در کنار شهرک نیلاد یا نیلاب یعنی در ناحیه‌ای پرآب و سبز و خرم، در محلی که بعدا شهر جندی‌شاپور در آنجا به‌وجود آمد، اردوگاهی ترتیب داد و به یاری مهندسان و متخصصان رومی و ایرانی طرح شهر عظیم جندی‌شاپور را ریخت و سرانجام شهری زیبا و بزرگ شبیه انطاکیه بنیاد نهاد. والرین مدتی در جندی شاپور زندانی بود ولی سرانجام پس از انجام تعهدات خود، از زندان مرخص گردید و روانهٔ دیار خویش شد. برخی مورخان نیز نوشته‌اند که والرین در جندی‌شاپور وفات یافت و به احتمال قوی در گورستان مسیحیان و در کنار کلیسای بزرگ شهر به خاک سپرده شد.

بنای دانشگاه و بیمارستان در جندی‌شاپور

شاپور در نیمهٔ دوم دوران شاهنشاهی خود، پس از فراغت یافتن از جنگهای گوناگون داخلی و خارجی، دستور بنای دانشگاه بیمارستان بزرگ آنرا صادر کرد و پس از آنکه هفت سال در این راه کوشید سرانجام به نیت پدر تاجدار خود تحقق بخشید و به آرزوی دیرین خود رسید و با شور و شوقی فراوان آنرا افتتاح نمود و هزاران دانشجوی ایرانی و رومی و یونانی و سوری و عرب و هندی برای دانش‌اندوزی به سوی شهر جندی‌شاپور روی آوردند و به زودی تعداد دانشجویان بالغ بر پنج هزار تن شد و آوازهٔ دانشگاه جندی‌شاپور در سراسر جهان آن‌روز پیچید و شهر جندی‌شاپور به صورت یک شهر دانشگاهی کامل درآمد و پرتو دین و دانش از هر گوشهٔ این شهر عظیم بر اطراف و اکناف جهان تابیدن گرفت.

محاکمه و اعدام مانی پیغمبر در جندی‌شاپور

یکی دیگر از رویدادهای تاریخی شهر جندی‌شاپور کشته شدن مانی است در این شهر. مانی که در آن روزگار پیروان بسیاری یافته بود و می‌رفت که آئینش جهانگیر گردد و دین زردشتی و عیسوی را منسوخ سازد طبعا مورد کینه و بغض روحانیان زردشتی بود و مؤبدان پی فرصتی مناسب می‌گشتند تا او را از میان بردارند.

هنگامی که بهرام اول چهارمین پادشاه ساسانی بر تخت نشست روحانیان زردشتی بخاطر ضعفی که در او سراغ داشتند. فرصت را مغتنم شمرده همگی باهم همداستان شدند و شاه را وادار نمودند که مانی ‌ را برای محاکمه به جندی‌شاپور فراخواند و او را از میان بردارد. مانی احتمالا توسط قوای انتظامی شاه، ناگزیر گردیده است که خود را به شهر جندی‌شاپور، یعنی پایگاه دین و دانش، برساند و در آنجا با بهرام ملاقات نماید و در جلسهٔ محاکمه شرکت جوید. در جلسهٔ محاکمه نمایندگان عالی‌رتبهٔ زردشتیان که در رأس آنها موبد موبدان «کرتیو» قرار داشته است مانی را متهم به خیانت به مذهب رسمی کشور و ایجاد اختلاف در عقاید مذهبی نموده و سرانجام وی را به زندان افکنده‌اند.

نوشته‌اند که مانی بیست و شش روز در جندی‌شاپور زندانی بوده و سرانجام به دار آویخته شده است، در زندان نیز سه زنجیر به دست و سه زنجیر به پا و یک زنجیر به گردن وی افکنده بوده‌اند و بهنگام اعدام نیز سرش را از بدن جدا کرده و آنرا بالای یکی از دروازه‌های شهر جندی‌شاپور آویخته‌اند. نیز نوشته‌اند که بدن او را از میان بدونیم کرده‌اند و سپس پوست او را از باد یا کاه پر کرده و مدتی در بالای یکی از دروازه‌های شهر جندی‌شاپور 25 یا بگفتهٔ فردوسی بر دیوار دانشکدهٔ پزشکی دانشگاه جندی‌شاپور که در کنار دروازهٔ شهر قرار داشته است آویخته‌اند.

چو آشوب گیتی سراسر بدوست بباید کشیدن سراپاش پوست همان پوست آکنده باید به کاه بدان تا نجوید کس یا پایگاه بیاویختن از در شارسان به نزدیک دیوار بیمارسان

چنانچه قصهٔ پوست کندن مانی و بدونیم کردن او صحت داشته باشد با توجه به آنکه فرودسی گفته است جسد او را نزدیک دیوار بیمارستان (دانشکده پزشکی) آویخته‌اند و مانویان نیز معتقدند که وی در زندان وفات یافته است می‌توان احتمال داد که جسد مانی نیز مانند جسد سایر مرگ ارزانیان که برای تشریح و کالبد شکافی مورد استفادهٔ دانشجویان و استادان دانشکدهٔ پزشکی دانشگاه جندی‌شاپور قرار میگرفته است در تالار تشریح دانشگاه مورداستفاده قرار گرفته و سپس سریا پوست بدن یا بطور کلی جسد وی برای عبرت بر دروازهٔ شهر یا بر در بیمارستان آویخته شده است. آنچه که در اینجا در مورد مانی شایستهٔ یادآوری است (25)-نگاه کنید به «تمدن ایرانی» ترجمهٔ دکتر عیسی بهنام، نوشته هانری شارل پوش.

اینست که وی فرزند پاتک همدانی بوده و در بیست و پنج سالگی دعوی پیغمبری نموده و به روزگار اردشیر بابکان به خراسان رفته و سپس هنگام جلوس شاپور پسر اردشیر به خوزستان بازگشته و به دربار شاپور راه یافته است. به روایت ابن ندیم در مراسم تاجگذاری شاپور اول خطبهٔ شادباش را مانی ایراد کرده و این نخستین خطبهٔ او بوده است. کار این پیامبر بعدها در شرق ایران بیش از سایر نواحی رونق گرفته است. شاپور آیین مانی را نپذیرفته ولی به‌سبب آزاده منشی ویرا آزاد گذارده و حتی از حمایت خویش نیز برخوردار ساخته است.

بدین‌سان مانی به روزگار این شاهنشاه آزاده‌منش بدون دغدغهٔ خاطر به ترویج دین خویش پرداخته و در جنگی که میان شاپور و والرین امپراطور روم رخ داده است وی در التزام رکاب شاهنشاه بوده و پس از جنگ نیز به خوزستان بازگشته و تا اواخر روزگار هرمز ساسانی در تیسفون و خوزستان و میانرودان و سوریه در نهایت آزادی به سر برده است اما به هنگام سلطنت بهرام اول جانشین هرمز، چنانکه در پیش گفته شد گرفتار توطئه مؤبدان زردشتی گردیده و سرانجام بهرام به تحریک مؤبد بزرگ کرتیر وی را در شهر جندی‌شاپور زندانی نموده و سپس کشته است.

در باب مرگ مانی اختلاف‌نظر هست و هرچند اکثر مورخان نوشته‌اند که پوست او را کنده و تنش را بر دروازه جندی‌شاپور به دار زده‌اند اما مانویان ادعا نموده‌اند که وی در زندان جندی شاپور وفات یافته و به دار آویخته نشده است. درهرحال آنچه مسلم است اینست که با وی در زندان جندی‌شاپور به خشونت و بیرحمی رفتار نموده‌اند و پیروانش را نیز بعد از مرگ او قاتل عام کرده‌اند اما با تمام این سخت‌گیریها و آزارها و کشتارها دیانت او خیلی زود در شرق و غرب جهان پراکنده شده و به ترکستان و چین و افریقا و روم راه یافته و تا مدتها پیروان بسیاری داشته است. کتاب معروف مانی شاپورگان نام داشته و چنانکه از نامش پیداست آنرا به شاپور که از حمایتش برخورداری یافته، اهداء نموده است نوشته‌اند از میان آثار مانی تنها شاپورگان به زبان ایرانی بوده و بقیهٔ آثار وی احتمالا به زبان سریانی نوشته شده بوده است. آثار دیگر مانی عبارت بوده از: انگلیون، (انجیل اعظم)، کنز الحیات، سفر الاسرار، سفر الجبابره، فرقماطیا، مجموعهٔ دعاها و آفرینها و مخصوصا کتاب ارژنگ یا ارتنگ که مجموعه‌ای از تصاویر بوده در بیان تعالیم آیین مانوی. آیین مانی ترکیبی بوده است از ادیان مهم آن روزگار مانند دین زردشتی و بودائی و عیسوی و وی ایین خود را مکمل این ادیان می‌پنداشته و خود را خاتم پیغامبران می‌دانسته است. فرائض دینی مانویان نیز عبارت بوده است از ادای نماز هفتگانه در هرروز که رو به آفتاب انجام می‌گرفته و نیز روزه گرفتن که بر دوگونه است یکی روزه یک ماهه که ماهی یکبار انجام می‌گرفته و دیگر روزه‌ای که هفت روز در ماه انجام می‌گرفته و بیشتر ویژهٔ روزهای یکشنبه بوه است. همچنین اجتماع در مجالس دینی و صدقه دادن و شرکت در مراسم تعزیهٔ شهادت مانی و نیز خواندن سرودهای دینی و اعتراف به گناهان (سالی یکبار، در شبی که مانی نزول میکرده) از جمله تکالیف مذهبی مانویان بوده است 26.

شورش نوشزاد پسر انوشیروان در جندی‌شاپور

یکی دیگر از رویدادهای تاریخی شهر جندی‌شاپور، زندانی شدن نوشزاد پسر انوشیروان و جنگ او با سپاهیان پدر است در این شهر. مادر نوشزاد مسیحی بود و در جمال و زیبائی مانند نداشت و ازهمین‌رو انوشیروان را فریفتهٔ خود ساخته بود.

شاهنشان از او خواسته بود از کیش مسیح دست بردارد و آئین زردشت را بپذیرد ولی آن زن امتناع کرده بود و چون انوش‌زاد هم مذهب مادر را داشت با پدر مخالفت می‌ورزید. انوشیروان بر او خشمناک شد و دستور داد ویرا در شهر جندیشاپور زندانی کنند. انوشیروان بدنبال کشورگشائیها و رعیت‌پروریهایش به شام رفت و بر اثر خستگی در آنجا بیمار و بستری شد.

انوش‌زاد از بیماری انوشیروان در شام و توقف او رد حمص مطلع شد. زندانیان را برانگیخت و فرستادگان خود را نزد مسیحیان جندیشاپور و شهرستان‌های دیگر خوزستان فرستاد و در زندان را شکست و بیرون جست و مسیحیان را گرد آورد و کارگزاران پدر را از شهرهای خوزستان طرد کرد و اموال و گنجینه‌ها را متصرف کردید و مرگ پدر را بین مردم شایع ساخت و برای حرکت به نیسفون لشگرآرایی کرد. وزیر انوشیروان در تیسفون قیام انوش‌زاد و ماجراهایی را که به دست او روی داده بود به انوشیروان گزارش داد و انوشیروان به او نوشت:

«سپاهیان را به جلوگیری او بفرست و جانب احتیاط را در نبرد با او نگاه‌دار و برای دستگیری وی چاره‌جوئی نما و هرگاه به حکم قضا کشته شد بدان، خونی رایگان ریخته شده و جانی ارزان از کف رفته و مرد خردمند داند که آسایش دنیا بی‌خلل نباشد و راحت آن پایدار نیست و هرگاه چیزی تواند بی‌نقص باشد همانا بارانی است که زمین مرده را احیا می‌نماید و یا روشنایی روز است که خوابیده را بیدار و تاریکی را برطرف می‌سازد و ای‌بسا کسانی باشند که بااین‌حال از باران ناراحت می‌شوند و ساختمان‌هایشان فرو می‌ریزد و چه بسیارند کسانی که در اثر سیل و رعدوبرق تلف می‌شوند و چه بسیارند آنها که در نیمروز به تباهی و گمراهی دچار گردند. پس ماده فسادی را که در محیط تو نشوونما کرده است ریشه‌کن ساز و از انبوه دشمنان به هراس مباش زیرا قدرت و توانائی این جماعت دیر نپاید و چگونه ممکن است پایداری کنند در صورتی که آئین آنها می‌گوید: چنانچه به‌گونه راستت سیلی ‌ زنند، گونه چپ را برای سیلی دیگری آماده کن. و هرگاه انوش‌زاد و همراهان او تسلیم شوند آنهائی را که زندانی بوده‌اند به‌جای خود برگردان و در خوراک و پوشاک و چیزهای دیگر بیش از گذشته بر آنها سختگیری مکن. پس سران و سلحشوران ایشان را به قتل برسان و دربارهٔ امثال آنان ترحم و ارفاق روا مدار، ولی کسانی را که از تودهٔ مردم هستند آزاد کن و متعرض آنان مشو. از آنچه که دربارهٔ گوشمال دادن بدگویان انوش‌زاد و مادرش نگاشتی آگاه شدم. پس بدان‌که این مردم کینه‌های دیرینه و دشمنی‌های درونی دارند و بدگوئی و دشنام انوش‌زاد و مادرش را وسیلهٔ بدگوئی از ما ساخته‌اند و این عمل را راهی برای بدنامی ما قرار دادند و آنگاه که به‌خوبی موفق به تادیب آنان شدی ازاین‌پس کسی را اجازه مده که پیرامون این‌گونه مطالب بگردد. و السلام 27».

پس از آن انوشیروان از بیماری شفا یافت و به‌سوی پایتخت خویش تیسفون رهسپار گشت و با انوش‌زاد که اسیر شده بود بر طبق دستور او رفتار شد.

فردوسی طوسی سرایندهٔ نامدار ایران، داستان زندانی شدن نوشزاد را در جندی‌شاپور و چگونگی جنگ وی را با رام برزین مرزدار تیسفون و خوزستان به تفصیل در شاهنامه آورده و نگارنده برای تکیل مطلب و مزید استفادت، خلاصه‌ای از آنرا در اینجا می‌آورد: فردوسی در سرآغاز داستان با بیانی سحرآفرین آدمی را ناگزیر از گزینش همسر و تهیهٔ پوشاک و خوراک و منزل دانسته و زن پارسا و رایزن را برای مرد همچون گنجی گرانبها به‌شمار آورده و سپس به اصل مطلب پرداخته است:

اگر شاه دیدی، وگر زیر دست وگر پاکدل مرد یزدان‌پرست چنان دان که چاره نیست ز جفت ز پوشیدن و خرد و جای نهفت اگر پارسا باشد و رایزن یکی گنج باشد پراکنده، زن بویژه که باشد به بالا بلند فروهشته تا پای مشکین کمند خردمند و هشیار و بارای و شرم سخن گفتنش خوب و آوای نرم برینسان زنی داشت پرمایه شاه به بالای سرو به دیدار ماه به دین مسیحا بد آن ماهروی ز دیدار او شهر پرگفت‌وگوی یکی کودک آمدش خورشید چهر ز ناهید تابنده‌تر بر سپهر ورا نامور خواندی نوشزاد نجستی ز ناز از برش تندباد ببالید بر سان سرو سهی هنرمند و زیبای شاهنشهی چو دوزخ بدانست و راه بهشت عزیز و مسیح و ره زرد هشت نیامد همی زند و استش درست دو رخ را به آب مسیحا بشست ز دین پدر کیش مادر گرفت زمانه بدو مانده اندر شگفت

بدین‌سان نوشزاد آیین زردشت را که انوشیروان دلبستگی بسیار بدان داست نپذیرفت و همچون مادر پیرو کیش میسحا شد و پدر نیز از این‌کار برآشفت و فرمود تا او را در شهر جندی‌شاپور در همان کاخی که شاهزاده در آن میزیست زندانی کردند:

چنان تنگدل گشت از او شهریار که از گل نیامد جز از خار بار در کاخ و فرخنده ایوان اوی ببستند و کردند زندان اوی نشستنگهش گندشاپور بود از ایران و از باختر دور بود بسی بسته و پر گزندان بدند بدین‌شهر با او بزندان بدند

هنگامی‌که انوشیروان ناتوان و فرسوده از جنگ روم به تیسفون بازگشت و چندروزی از بار دادن ابا ورزید، نوشزاد خود و زندانیان دیگر را از زندان رها ساخت و با مسیحیان شهر جندی‌شاپور که از اتفاق فراوان بودند، همداستان شد و از روی نادانی و جوانی به جنگ برخاست.

در کاخ بگشاد فرزند شاه بر او انجمن شد زهر سو سپاه کسی کو ز بند خرد جسته بود به زندان نوشین‌روان بسته بود ز زندانها بندها برگرفت همه شهر از او دست بر سر گرفت به شهر اندرون هرکه ترسا بدند اگر جاثلیق ار سکوبا بدند بسی انجمن کرد بر خویشتن سواران گردن‌کش و تیغ‌زن فراز آمدندش تنی سی هزار همه نیزه‌داران خنجرگذار یکی نامه بنوشت نزدیک خویش ز قیصر چو آئین تاریک خویش که بر گندشاپور مهتر توئی هم‌آواز و همکیش قیصر توئی

سرانجام انوشیروان از طغیان پسر آگاه شد و بی‌درنگ به رام برزین مرزدار تیسفون فرمان داد تا با احتیاط و دادگری، فتنهٔ گندی‌شاپور را فرونشاند و زندانیان را به زندان بازگرداند.

خبر زین بشهر مداین رسید از آن کامد از پور کسری پدید نگهبان مرز مداین ز راه سواری برافکند نزدیک شاه سخن هرچه بشنید با او بگفت چنین آگهی کی بود در نهفت فرستاده بر سان آب روان بیامد به نزدیک نوشین روان بگفت آنچه بشنید و نامه بداد سخنها که پیدا شد از نوشزاد ازو شاه بشنید و نامه بخواند غمی گشت زان کار و تیره بماند جهاندار با موبد سرفراز نشست و سخن رفت چندی به راز چون گشت آن سخن بر دلش جایگیر بفرمود تا نزد او شد دبیر یکی نامه بنوشت با داع و درد پرآژنگ رخ، لب پر از باد سرد

فردوسی مضامین نامهٔ دادگرانه و خردمندانهٔ، شاه را نقل کرده و فرمانهایی را که شاه دربارهٔ نوشزاد و دیگران صادر نموده بوده است به تفصیل آورده و ما در زیر چند بیتی از آنرا می‌آوریم:

به جنگ ار گرفته شود نوشزاد بر او زین سخنها مکن هیچ یاد نباید که آزار یابد تنش شود آن زمان رخنه پیراهنش هم ایوان او ساز و زندان اوی ابا آنکه بردند فرمان اوی در گنج یکسر بدو بر، مبند وگرچه چنین خوار شد ارجمند و زین مرزبانان ایرانیان هرآنکس که بستند با او میان چو پیروز گردی مپیچان سخن میانشان به خنجر به دونیم کن هرآنکس که او دشمن پادشاست به کام نهنگش سپاری رواست

رام برزین پس از آنکه دانست اندرزهایش در نوشزاد بی‌اثر است ناگزیر به کارزار پرداخت و سرانجام نوشزاد در جنگ کشته شد و مردم جندی‌شاپور و دیگر شهرها به سوک نشستند، تابوت شاهزاده از میدان نبرد واقع در حوالی نیلاب (دزفول کنونی) که سه فرسنگ تا شهر فاصله داشت بر دوش مردم حمل شد و در شهر جندی‌شاپور بخاک سپرده شد:

همه رزمگه گشت از او پرخروش دل رام برزین پر از دردوجوش ز اسقف بپرسید کز نوشزاد وز اندرزهایش چه داری به یاد چنین داد پاسخ که جز مادرش برهنه نباید که بیند برش کنون جان او با مسیحا یکیست همانست کاین خسته بردار نیست خروش آمد از شهر وز مردوزن که بودند یکسر شدند انجمن تن شهریار دلیر و جوان دل و دیدهٔ شاه نوشین روان به تابوت از آن دشت برداشتند سه فرسنگ بر دست بگذاشتند چو آگاه شد زان سخن مادرش به خاک اندر آمد سروافسرش ز پرده برآمد برهنه به راه بر او انجمن گشته بازار گاه سراپرده‌ای گردش اندر زدند جهانی همه خاک بر سر زدند به خاکش سپردند و شد نوشزاد ز باد آمد و ناگهان شد به باد همه جندشاپور گریان شدند ز درد دل شاه بریان شدند

چگونگی غلبه تازیان در شهر جندی‌شاپور

در مآخذ معتبری چون تاریخ طبری، الکامل ابن اثیر و کتابهای دیگر آمده است که به سال 17 هجری شهر عظیم جندی‌شاپور که مرکز علوم و فنون بود از سوی یکی از سرکردگان عرب به نام زر بن عبد اله محاصره شد ولی او نتوانست شهر را فتح نماید و به ناچار سرکردهٔ دیگر عرب ابو سیره فاتح شوش به یاری او شتافت ولی باز هم شهری جندی‌شاپور به تصرف درنیامد و دروازه‌های شهر همچنان بر روی مهاجمان بسته ماند و محاصره شهر طولانی شد. تا روزی دروازه‌های شهر بطور ناگهانی و خودبخود گشوده شد و مردم به طور عادی به کار و زندگی پرداختند. تازیان در شگفت ماندند و سبب را جویا شدند مردم شهر گفتند شما به ما امان داده‌اید. ولی بر تعجب تازیان افزوده شد و سرانجام آشکار گردید که یکی از مردم جندی‌شاپور که در میان سپاهیان عرب ‌ اسیر بوده خودسرانه امان نامه‌ای نوشته و با تیر به سوی شهر افکنده است. این امان‌نامه ابدا موردقبول تازیان قرار نگرفت ولی پس از گفت‌وگوها و بحثها به دلیل آنکه در اسلام میان مسلمانان تفاوتی نیست، همان امان‌نامه معتبر شناخته شد و تازیان از کشتار و ویرانی شهر چشم پوشیدند و بدون خونریزی شهر را متصرف شدند. پیش از آنکه تازیان جندی‌شاپور را متصرف شوند برای تصرف شوشتر نیز مدتها تلاش کردند و هرمزان فرمانروای خوزستان که اهواز و رامهرمز و نقاط دیگر را از دست داده و در این شهر حصار گرفته بود با دلاوری و رشادت بسیار از شهر دفاع کرد و در مقابل تازیان پایداری نشان داد و با آنکه عمر ابو موسی اشعری را به یاری سپاهیان عرب به شوشتر گسیل داشت، باز شهر شوشتر سرسختانه در مقابل مهاجمان پایداری کرد و تازیان را به ستوه آورد و سرانجام یک تن از ساکنان شهر که در اصل دیلمی بود و سئنه نام داشت مخفیانه نزد ابو موسی اشعری رفت و از او زینهار خواست و ویرا از راه زیرزمینی به شهر درآورد و با این خیانت او تازیان در شهر رخنه کردند و شمشیر در مردم نهادند و گروه بسیاری را کشتند و هرمزان را نیز اسیر کردند و به مدینه نزد عمر گسیل داشتند. نوشته‌اند مردم دلاور شوشتر جگرگوشگان خود را برای آنکه اسیر و بردهٔ تازیان نشوند، به تنورا و رودها می‌افکنده‌اند. پس از آنکه مردم جندی‌شاپور دیدند که شوشتر با وجود مقاومتهای شدید سرانجام بدست تازیان سقوط کرد و گروه بسیاری از مردمش کشته شدند و فرمانروای خوزستان نیز اسیر گردید، صلاح در آن دیدند که برای جلوگیری از کشتار و ویرانی شهر و دانشگاه عظیم آن بدون جنگ و خونریزی تسلیم گردند و همین نیت را نیز عملی نمودند و به تازیان پیغام فرستادند که اگر به جان و مال و ناموس و شهر ما آسیبی نرسانید همهٔ ما تسلیم خواهیم شد و جنگ‌افزارهای خود را به شما تحویل خواهیم داد، تازیان نیز شرط آنان را پذیرفتند و بدین‌ترتیب شهر جندی‌شاپور و بویژه دانشگاه و کلیهٔ متعلقات آن از قبیل بیمارستان و رصدخانه و کتابخانه و کلاسهای درس و غیره از گزند و ویرانی و تاراج در امان ماند و به شهر نیز آسیبی نرسید. واقعه‌ای که طبری و دیگران دربارهٔ چگونگی تسلیم شدن شهر جندی‌شاپور نوشته‌اند نمودار اندیشه‌ای است که پس از سقوط اهواز و مهرجانقذق و رامهرمز و شوشتر و شوش و سایر نقاط برای مردم جندی‌شاپور پیش آمده بود و در واقع ثمرهٔ تجربه‌ای بوده است که مردم شهر اندوخته بوده‌اند و همین اندیشه و تجربه بوده است که شهر زیبای جندی‌شاپور و دانشگاه عظیم آنرا از ویران شدن حفظ نموده است و خوشبختانه دانشگاه نیز توانسته است در چنان دوران آشفته و پرمخاطره‌ای به یاری استادان و دانشجویان و خیرخواهان شهر، همچنان مشعل دانش را در قلب خوزستان فروزان نگاه دارد و تا حدود سیصد سال بعد نیز همچنان الهام‌بخش خواستاران و راهگشای دانش‌پژوهان و دانشوران اسلامی باشد و ازآن‌پس نیز میراث عظیم فرهنگی و علمی خود را به جامعه نوپای اسلامی منتقل سازد.

فرودآمدن یعقوب شاه در جندی‌شاپور و ضایعهٔ بیماری و مرگ او در این شهر

یعقوب لیث صفار که داستان دلاوریها و کشورگشائیهایش در تاریخ ایران شهرت بسیار دارد، پس از آن‌که بر سراسر ایران دست یافت و استقلال و آزادی این کشور کهن را تامین کرد در صدد برآمده که ایران را از قید خلیفهٔ عرب نیز آزاد سازد و خاطرات فر و شکوه دیرین را زنده کند و کاخهای فروریختهٔ تیسفون و جندی‌شاپور را پس از گذشت دویست و پنجاه سال از نو برپا سازد و خود بر تخت اردشیر بابکان و خسرو انوشیروان بنشیند و همچنانکه خود گفته و آرزو کرده است، به نگهبانی و پاسداری میراث «ملوک عجم» همت گمارد و مصداق واقعی «انابن الاکارم من نسل جم و حائرارث ملوک العجم» گردد. این سردار بزرگ ایرانی از گروه جوانمردان (عیاران) سیستان بود که مقام سرهنگی داشت و نسبت خود را به جمشید شهریار باستانی ایران‌زمین میرسانید. وی در اصل پسر رویگری بود از مردم روستای قرنین سیستان و مانند همهٔ مردم سیستان مردی دلاور و میهن‌پرست و جوانمرد و مهربان بود و بزودی بر اثر لیاقت و شجاعت و کاردانی یاران و دوستاران و هواخواهان بسیاری یافت و با کمک آنان خراسان را به سال 259 هجری فتح کرد و محمد بن طاهر را که بازماندهٔ خاندان طاهریان بود به‌سبب آنکه در راه استقلال ایران نمی‌کوشید به اسارت درآورد و سپس به طبرستان و گرگان روی آورد و حسن بن زید علوی را شکست داد و به سال 261 رهسپار پارس شد و سرانجام آنجا را نیز گشود و عازم خوزستان گردید و از رامهرمز به اهواز و عسکر مکرم رفت و در آن شهر با نمایندهٔ خلیفهٔ عباسی معتمد به پیکار پرداخت و سرانجام بر اثر نیرنگ موفق، برادر خیلفه، کست خورد و ناگزیر به شهر جندی‌شاپور فرود آمد تا به تهیهٔ سپاه پردازد. یعقوب قصد داشت که معتمد را از خلافت بردارد و موفق برادر خلیفه را جانشین او کند و از همین‌رو پنهانی با موفق مکاتبه‌ها می‌کد و موفق هم به ظاهر با او از در دوستی و موافقت درآمده بود ولی در باطن خلیفه را در جریان گذارده بود و سرانجام یعقوب بر اثر خیانت و نیرنگ خلیفه و برادرش و بر اثر خوش‌نیتی و زودباوری خود از سپاهیان خلیفه شکست خورد و به واسط عقب‌نشینی کرد و به خوزستان بازگشت و به جمع‌آوری سپاه پرداخت تا این شکست خود را تلافی نماید و خلیفه را به سزای خود برساند.. اما از بد اتفاق در همان هنگام که آمادهٔ کارزار شده بود به بیماری قولنج و سکسکه مبتلا گردید و شانزده روز و به قولی شصت روز 28 در شهر جندی- شاپور خانه‌نشین شد و سرانجام در سال 258 خورشیدی 29 بیماری او را از پا درآورد و در همان شهر به خاک سپرده شد و آرامگاهش هم اکنون در شاه‌آباد که بر خرابه‌های جندی‌شاپور روییده است. زیارتگاه مردم است. نوشته‌اند هنگامی که یعقوب در جندی‌شاپور بر بستر بیماری خفته بود، فرستاده خلیفه برای گزاردن پیام خلیفه اجازه حضور طلبید و او پس از آنکه دستور داد در نزدیک بسترش شمشیری با قدری نان خشک و پیاز نهادند، فرستاده را پذیرفت و بعد از آنکه وی پیام خلیفه را بازگفت، یعقوب روی بدو کرد و گفت: به خلیفه بگوی که من اکنون بیمارم، اگر مردم که هردو از دست هم رهایی خواهیم یافت و اگر زنده ماندم این شمشیر میان من و تو خواهد بود و جنگ را آماده‌ام.در جنگ هم اگر شکست خوردم بدین نان و پیاز قناعت خواهم کرد. نمایندهٔ خلیفه بازگشت و یعقوب نیز چنانکه گفتیم از بستر بیماری برنخاست و سرانجام اندوه شکست از خلیفه و خودخوری از نیرنگ برادر خلیفه و ناتوانی از بیماری او را از پا درآورد و باردیگر ایران دستخوش توفانهای حوادث گردید و خلیفه و کارگزاران او نیز همچنان به خیانتها و دغل‌کاریهای خود ادامه دادند و تجارب بیشتری در راه عدر و نیرنگ اندوختند و کردند آنچه را نبایستی می‌کردند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]