منتخب و خلاصه‌ای از کتاب وقتی حال همه خراب است

کتاب وقتی حال همه خراب است
 
نویسنده:ام سوامی
مترجم:مرتضی براتی
انتشارات:مهرگان خرد


جنگ تمام خواهد شد.

افسردگی نبود شادی نیست. فقدان زندگی و اراده است.

افسردگی برای هر شخصِ دچار آن، به‌اندازهٔ هر بیماری جسمی واقعی است. افسردگی ممکن است مانند یک بیماری قلبی ملموس نباشد اما می‌تواند به همان اندازه ناتوان‌کننده باشد.

افسردگی سمی است. مصیبت آن قربانیان بی‌گناهی را تصور کنید که مجبور بودند در اتاق‌های گاز در اردوگاه کار اجباری آشویتس بایستند و زندگی خود و عزیزانشان را در حال فروپاشی ببینند. مهم نیست چقدر قوی و سالم یا امیدوار و سرزنده بودند، نفس‌کشیدن در گاز سمی به زندگی آن‌ها پایان می‌داد.

شنیده‌ام که بسیاری از مردم به افرادِ درگیر افسردگی می‌گویند فقط «خوش باش». تعجب می‌کنم که آیا آن‌ها واقعاً می‌توانند باور کنند که این کار به همین سادگی است.

افسردگی فقط غم و اندوه نیست. پوچی است، فلاکت است. درد و نیستی یک‌باره است. وقتی واقعاً افسرده‌اید، توانایی یا اراده‌ای برای شادکردن خود ندارید. هیچ‌کس فقط یک «افسردگی» ساده ندارد. شما از آن رنج می‌برید.

روز را پشت سر می‌گذارید، می‌دانید که هر ساعت شبیه یک مبارزه خواهد بود و نمی‌دانید فردا چه احساسی خواهید داشت. دیگران از شما می‌پرسند مشکل چیست و شما صرفاً لبخند می‌زنید و می‌گویید: «هیچی، فقط خسته‌ام.» بله شما خسته‌اید. شما از اینکه هر روز بدون هیچ اراده‌ای برای زندگی واقعی در حال حرکتید، خسته شده‌اید؛ اما خیلی ساده لبخند بزنید و آن‌ها هم حتماً شما را باور خواهند کرد! به‌هرحال دروغ‌گفتن بسیار ساده‌تر است و اغلب می‌توانید با آن احساس گناه را از خود دور کنید.

دیگران از شما می‌پرسند مشکل چیست و شما صرفاً لبخند می‌زنید و می‌گویید: «هیچی، فقط خسته‌ام.» بله شما خسته‌اید. شما از اینکه هر روز بدون هیچ اراده‌ای برای زندگی واقعی در حال حرکتید، خسته شده‌اید؛ اما خیلی ساده لبخند بزنید و آن‌ها هم حتماً شما را باور خواهند کرد! به‌هرحال دروغ‌گفتن بسیار ساده‌تر است

و اگر بمیرم دلم می‌خواهد کسی برای من عزاداری نکند.

حاضرم به جایی بروم که کسی در اطراف نباشد. نه کسی ملودی‌های من را به اشتراک بگذارد و نه کسی به زبان من صحبت کند. می‌خواهم خانه‌ای بسازم، خانه‌ای بدون در و دیوار. خانه‌ای بدون همسایه و خانه‌ای بدون نگهبان. اگر مریض شوم می‌خواهم هیچ‌کس در اطراف مراقب من نباشد. و اگر بمیرم دلم می‌خواهد کسی برای من عزاداری نکند.

یکی دیگر از رایج‌ترین و وحشتناک‌ترین تجربه‌های افسردگی، احساس ابدی‌بودن آن است؛ اینکه ممکن است هرگز از آن خارج نشوید. تقریباً شروع به احساس سبکی خاص از زندگی می‌کنید. این فکر نهفته که «افسردگی من هرگز پایان نخواهد یافت» بیشتر بیماران را بیش از هر چیز دیگری زمین‌گیر می‌کند. گویی خودت را گم کرده‌ای، دیگر خودت را نمی‌شناسی و راهی به خودت نیست.

آنچه اغلب دربارهٔ افسردگی اتفاق می‌افتد، این است که همه‌چیز خوب به نظر می‌رسد وقتی همه‌چیز خوب نیست.

آیا تابه‌حال احساس کرده‌اید که تمام بدن شما ممکن است هر لحظه فرو بریزد؟ فرو می‌ریزد و از هم می‌پاشد، انگار هر آنچه نگه داشته است از دست داده باشد. این همان چیزی است که همیشه در حالت افسرده‌بودن احساس می‌شود. آن شکنندگی صرف.

آنچه واقعاً معجزه می‌کرد، چیزی کاملاً متفاوت بود. عشق بود؛ همدلی بود. این چیزی است که هر بیمار افسردگی بیش از هر چیزی دیگر به آن نیاز دارد. وقتی بیمار احساس می‌کند که قضاوت نمی‌شود، بسیار شفابخش است؛ اینکه فرد آن طرف میز درد او را درک کند. وقتی به کسی نزدیک می‌شوید و او را بامحبت لمس می‌کنید، انتقال‌دهنده‌های عصبی مانند سروتونین و اندورفین آزاد می‌شوند. این‌ها مواد شیمیایی شادی‌آورند که برای مبارزه با مضرترین احساسات افسردگی ضروری‌اند.

بااین‌وجود، یک ویژگی مشترک در میان تمام بیماران افسردگی وجود دارد: هر چه افسردگی آن‌ها شدیدتر باشد، احساس قطع ارتباط بیشتری با دنیا دارند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]