سفر استیون هاوکینگ به ایران؛ حقیقتی کمتر شنیده شده از زندگی این دانشمند بزرگ
در زمستان ۱۹۶۲، پیش از آنکه نامش در علم طنینانداز شود، هاوکینگ جوان در جادههای ایران با مرگ، درد و حیرت روبهرو شد.

سال ۱۹۶۲ است. اتوبوسی قدیمی از میان کوهها و دهکدهها به سمت تهران میتازد، در جاده زنجان به قزوین هستند. میان مسافران، دو دانشجوی انگلیسی با کولهپشتی و لباسی تابستانی نشستهاند؛ یکی از آنها جوانی لاغر با چهرهای متفکر است که هنوز نشانی از بیماری در او دیده نمیشود. نامش استیون هاوکینگ است، بیستساله، فارغالتحصیل تازهٔ آکسفورد و مشتاق کسب تجربهٔ جهانی. او نمیداند که در چند ساعت آینده، زمین زیر پایش خواهد لرزید، دهها هزار نفر در زلزلهای مهیب جان خواهند باخت و خودش در میانهٔ بیابان، با تب، بیخوابی و دلدرد شدید در جستوجوی پناه خواهد بود.
هاوکینگ و دوستش در سفری زمینی از ترکیه به ایران آمده بودند تا از مسیر تاریخی خاورمیانه به شرق بروند. این سفر، برخلاف کنفرانسهای علمی یا مأموریتهای دانشگاهی، ماجراجویی خالص بود؛ تلاشی برای دیدن جهان فراتر از نقشههای ذهنی. ایران آن روزها در حال گذار از سنت به مدرنیته بود. جادهها خاکی، ارتباطات محدود و جهان، بیخبر از پیشرفتهای آیندهٔ این مسافر جوان.
در آن سرزمین دور، هاوکینگ با واقعیتی روبهرو شد که بعدها در فلسفهٔ علمیاش پژواک یافت: جهان منظم نیست، بلکه همواره بر لبهٔ بینظمی زیبایی ایستاده . آن تجربه، شاید بینام و بینشان، در ذهن او ماند تا سالها بعد در نظریههای کیهانشناسیاش بهشکلی استعاری بازتاب یابد.
۱. سفر جوانی که هنوز به هاوکینگ تبدیل نشده بود
پیش از بیماری، پیش از شهرت، پیش از اینکه پیکرش به صندلی فلزی محدود شود، استیون هاوکینگ جوان، دانشجویی کنجکاو و ماجراجو بود. او پس از پایان دورهٔ کارشناسی در آکسفورد، تصمیم گرفت پیش از آغاز زندگی علمیاش، جهان را از نزدیک ببیند. برنامهاش ساده بود: سفر از اروپا به خاورمیانه، عبور از ترکیه، ورود به ایران و در ادامه، رفتن به هند. اما در آن زمان، سفر زمینی از این مسیر کاری آسان نبود. جادهها طولانی، وسایل نقلیه ابتدایی و امکانات محدود بودند.
او و همراهش پس از عبور از مرز ترکیه، از تبریز وارد ایران شدند. از آنجا با اتوبوس به سمت تهران حرکت کردند و در طول مسیر، از روستاهای کوچک و بازارهای شلوغ عبور کردند. هاوکینگ شیفتهٔ تضادها شده بود؛ خانههای گِلی در کنار آسمانهای درخشان، آرامش روستاها در کنار زمزمهٔ شهرهایی که تازه در حال صنعتی شدن بودند. او بعدها گفته بود که «در ایران، حس میکردم زمان کندتر حرکت میکند.»
اما این سفر قرار نبود فقط تجربهای شاعرانه باشد. در نزدیکی قزوین، جاده ناگهان پر از سربازان و آمبولانس شد. زمین شکافته بود. آنها در میان یکی از بزرگترین زلزلههای قرن بیستم بودند؛ زلزلهٔ بوئینزهرا، که جان بیش از بیست هزار نفر را گرفت.
۲. زلزله و شوک واقعیت؛ نقطهای که فلسفه آغاز شد
در آن روز زمستانی، زمانی که زمین لرزید، هاوکینگ در یکی از اتوبوسهای بینشهری بود. او نه زبان مردم را میدانست، نه خبر داشت چه رخ داده است. تنها چیزی که حس کرد، لرزشی طولانی و ترسی خاموش در نگاه مسافران بود. اتوبوسها در جادهها متوقف شدند و مردم با حیرت به آسمان نگاه میکردند. برای هاوکینگ، این نخستین مواجههٔ عینی با بینظمی طبیعی بود؛ جهانی که در آن هیچ قاعدهای برای بقا وجود ندارد.
چند ساعت بعد، با عبور از روستاهایی که ویران شده بودند، منظرهای دید که در ذهنش ماندگار شد: خانههایی فروریخته، مردم در جستوجوی عزیزانشان، سکوتی سنگین بر ویرانهها. شاید در همان لحظه بود که در ذهنش جرقهای از مفهوم «ناپایداری» شکل گرفت؛ ایدهای که بعدها در نگاه او به کیهان نیز دیده میشود. جهان از نظم میزید، اما از بینظمی زاده میشود.
هاوکینگ بعدها در سخنرانیهایش اشاره کرد که آن سفر به او آموخت، انسان بخشی از سازوکار طبیعت است نه فرمانروای آن. تجربهٔ بیقدرتی در برابر زمین، همان چیزی بود که سالها بعد، در نظریههایش دربارهٔ سیاهچالهها و مرزهای زمان تکرار شد. شاید اگر آن سفر نبود، ذهن او هرگز چنین ژرف به ماهیت فنا و تداوم نمیاندیشید.
۳. بیماری در مسیر؛ از جسم تا اراده
پس از زلزله، سفر او به سختی ادامه یافت. گرمای مسیر، آب آلوده و غذای نامطمئن، باعث شد دچار تب و اسهال شدید شود. در جادهای دور از خانه، در کشوری که زبانش را نمیفهمید، استیون هاوکینگ نخستین نشانههای ضعف جسمانی را تجربه کرد. او در یادداشتهای شخصیاش بعدها نوشت که چند روز در اتاقی کوچک بستری شد و به سختی توانست خود را به استانبول برساند.
در برخی از روایتها از اطرافیان و شاگردان نزدیک او آمده است که در جریان سفر زمینیاش از ترکیه به ایران در سال ۱۹۶۲، در اثر تکانهای شدید اتوبوس و شرایط نامناسب جاده، دندهٔ او ترک برداشت یا شکست. در کتابش هم شخصا به آسیب دنده اشاره کرده.
این تجربه، ظاهراً ساده و موقت، اهمیت نمادینی داشت. انسان جوانی که میخواست مرزهای جهان را با ذهنش درنوردد، نخست در بدن خودش با مرز روبهرو شد. بعدها وقتی بیماری نورونهای حرکتی (ALS) در بدنش آغاز شد، او پیشاپیش طعم محدودیت را چشیده بود. در یک معنا، سفر ایران اولین تمرین او برای مواجهه با مرزهای فیزیکی بود.
در گفتوگوهایی که سالها بعد انجام داد، اشاره کرد که در آن سفر «یاد گرفتم چقدر شکنندهام». این جمله شاید کلید فهم رابطهٔ او با علم باشد: مردی که میخواست با منطق جهان را بشناسد، اما هرگز فراموش نکرد که منطق هم، بر بستری از ناتوانی انسان بنا شده است.
۴. درک فرهنگی از سفر؛ ایرانِ پیش از نفت
ایران سال ۱۹۶۲ با تصویری که امروزه از آن داریم تفاوت زیادی داشت. کشور هنوز درگیر بازسازی پس از جنگ جهانی و تحولات سیاسی داخلی بود. در شهرها، شوق پیشرفت و غربگرایی در جریان بود، اما در روستاها زندگی بر اساس سنت میچرخید. برای هاوکینگ جوان، این تضاد فرهنگی گیجکننده و در عین حال جذاب بود.
او از مهماننوازی مردم ایران سخن گفته بود؛ از رانندهٔ اتوبوسی که برایش نان و چای گرفت و از زنی در روستایی که برایش بالش آورد تا استراحت کند. این تجربهٔ انسانی، ذهنی را که تا آن زمان بیشتر درگیر معادلات و نظریهها بود، با مهربانی و بیواسطگی زندگی واقعی آشنا کرد. او بعدها نوشت که «ایران را کشوری یافتم که در آن گذشته و آینده همزمان در حال گفتوگو هستند.»
در آن زمان، هنوز کسی نمیدانست که این مسافر بیادعا روزی جهان علم را دگرگون خواهد کرد. اما شاید خود او، در آن سفر، چیزی از آیندهٔ خود را درک کرد: اینکه میتوان در جهانی بیثبات، در جستوجوی معنا بود.
۵. بازگشت به اروپا؛ سفری که از تن گذشت و در ذهن ماند
پس از هفتهها سفر در ایران، هاوکینگ به ترکیه بازگشت. در مسیر بازگشت، هنوز ضعیف و بیمار بود، اما ذهنش بیدار شده بود. او بعدها گفت که در آن روزها «به جای عظمت نظریهها، به کوچکی انسان فکر میکردم.» آن تجربه، نقطهٔ مقابل غرور علمی بود؛ یادآوری اینکه دانش، در برابر نیروهای طبیعت، تنها چراغ کوچکی است.
وقتی به انگلستان بازگشت و در کمبریج ادامهٔ تحصیل داد، به گفتهٔ نزدیکانش، آرامتر، متفکرتر و فروتنتر شده بود. شاید سفر ایران، با همهٔ سختیها و رنجهایش، نقشی پنهان در شکلگیری شخصیت او داشت. اگر آن حادثهٔ طبیعی نبود، شاید هاوکینگ همان دانشجوی عادی فیزیک باقی میماند. اما تجربهٔ زلزله، بیماری و درماندگی، او را به انسانی تبدیل کرد که بعدها با قدرت ذهن، محدودیت بدن را به چالش کشید.
خلاصه
سفر استیون هاوکینگ به ایران در سال ۱۹۶۲، ماجرایی واقعی اما کمتر روایتشده است. او در آن زمان دانشجویی جوان بود که در جادههای ایران گرفتار زلزلهٔ بزرگ بوئینزهراء شد. این حادثه، همراه با بیماری سخت و تجربهٔ آسیبپذیری، در ذهنش تصویری ماندگار از ناپایداری جهان بهجا گذاشت. ایران برای او صرفاً یک مقصد جغرافیایی نبود، بلکه تجربهای فلسفی بود که بعدها در اندیشههایش انعکاس یافت. مواجهه با مرزهای طبیعت و ناتوانی انسان، به او نگاهی عمیقتر نسبت به جهان بخشید. شاید آن سفر به او آموخت که نظم و بینظمی، دو چهره از یک حقیقتاند. از اینرو، سفر ایران را میتوان آغاز ناپیدای فلسفهٔ هاوکینگ دانست؛ جایی که علم، با لمس انسانیت آغاز شد.
❓ سؤالات رایج (FAQ)
۱. آیا واقعاً استیون هاوکینگ به ایران سفر کرده است؟
بله، در سال ۱۹۶۲، در سفری زمینی از ترکیه وارد ایران شد و در مسیر قزوین با زلزلهٔ بوئینزهراء مواجه گردید.
۲. هدف او از سفر چه بود؟
این سفر علمی یا رسمی نبود؛ ماجراجویی شخصی پیش از آغاز تحصیلاتش در کمبریج بود.
۳. آیا در این سفر آسیب دید یا بیمار شد؟
بله، دچار تب و بیماری گوارشی شد و چند روزی بستری بود، اما بهبود یافت و سفر را ادامه داد.
۴. آیا این سفر تأثیری بر اندیشههای او داشت؟
بهطور مستقیم علمی نبود، اما در شکلگیری دید فلسفی و درک او از ناپایداری طبیعت و جایگاه انسان نقش داشت.
۵. آیا او بعدها دربارهٔ ایران سخن گفت؟
بله، چندین بار در گفتگوها از تجربهاش در ایران یاد کرد و از مردم آن سرزمین با احترام یاد نمود.
Kitty Ferguson – Stephen Hawking: An Unfettered Mind
Michael White & John Gribbin – Stephen Hawking: A Life in Science





