ظاهرا نباید با داستان سریال همراه می‌شدم …

در این میانه بی‌اینترنتی که آدم از بی‌خبری به تنگ می‌آید و در عین حال بی‌خبری هم باعث می‌شود از حجم اندوهش کاسته شود، پر از تناقضم.


هارد پر است از فیلم‌های نادیده کلاسیک و جدید و سریال، اما باز آدم تمایل دارد که چیزها نو ببیند و ناپرهیزی که در یکی از پلتفرم‌های پخش جاری فیلم و سریال ایرانی وارد شدم.

سریالی جلب تظر کرد و از بس حواسم پرت بود متوجه نشدم که در این پلتفرم ترتیب چینش اپیزودهای هر سریال، در صفحه آن از قمت آخر به اول و نه اول به آخر و به همیت خاطر به جای قسمت اول، قسما هفتم را تماشا کردم و تا نیمه‌ها پیش رفتم و باز هم متوجه داستان کلی سریال شدم و فکر کردم نوع روایت داستان به این صورت است!

فی‌الوقع نباید این طور شود که نیمی از اپیزود میانی یک سریال را ببینی، باز هم داستان کلی سریال دستت بیاد اما همان صعف فیلمنامه‌نویسی، اینجا به صورتی دیگر خودنمایی کرده.

و این شاید داستان ماست. دیر یا زود از نظر عقلی بالغ می‌شویم یا به چرخه تکرار می‌افتیم، خلاقیت و تخیل از ما زدوده می‌شود و قصه زندگی‌مان تکرار می‌شود. تکراری که معمولا تکرار شادی نیست!

این سیکل معیوب زندگی تکراری، باعث می‌شود که بیننده از زاویه خارجی و متفاوت تعجب کند که چرا این سرنوشت سیزیف‌وار، گاه بی‌هیچ پرسشی مدام تکرار می‌کنیم و فلسفه پذیرش بی چون چرا تقدیر را پذیرفته‌ایم.


آی‌پد پرویی خیلی وقت پیش داشتم که الان دیگر بسیار قدیمی شده. چه کتاب‌ها که با آن نخواندم و چقدر کار که از آن نکشیدم. باز در قطعی اینترنت عکس‌ها و اسکرین‌‌شات‌های بی‌ارزش که کل خجمش را گرفته بودند، پاک کردم و اندکی فضا برای آن باز کردم. حیف در شرایط دیگر الان مدت‌ها بود که عوضش کرده بود.


ماه‌ها بود که وقتی برای دراز کشیدن و فکر کردن خالص نداشتم، اما اینک می‌نشینم و فکر می‌کنم و تخیلی می‌کنم و طرح داستان مرور می‌کنم و تحلیل سر هم می‌کنم که شاید همینها فعالیتی مثبت‌تر از «فعال» نگه داشتن سایت باشد.


یکی از خوشی‌های آدم در زندگی این است که متوجه شود افکارش به اندکی تغییر در پوسته در نوشته‌ای و سکانسی از فیلم ظاهر شده. برای آن هم چندین بار پیش آمده که سرخوش شده‌ام از اینکه چیز عجیب و غریبی که به آن فکر می‌کنم همزمان یا دهه‌ها قبل، دغدغه کس دیگری بوده یا در مورد آن مدخل ویکی‌پدیایی است.

اما برعکس و متضادش هم است. اینکه نه افکارت را می‌توانی نشر کنی و هم اینکه مرتب می‌گردی و می‌بینی از زاویه دید تو، کسی مسئله را تحلیل نمی‌کند.

یک آرزوی محال این طور وقت‌ها به سرت می‌زند، کاش از زبان فلان یوتوبر یا تحلیل‌گر یا نویسنده، دست‌کم بخشی از آن فکرها بازتاب پیدا کنند. همین هم غنیمیتی است! اما معمول این آرزو برآورده نمی‌شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]