کتاب میعاد در سپیده دم | رومن گاری| خلاصه و معرفی و نقد

رومن گاری با نام اصلی رومن کاتسف (Roman Kacew) در ۸ مه ۱۹۱۴ میلادی در شهر ویلنا (اکنون: ویلنیوس، واقع در لیتوانی) در خانواده ای یهودی به دنیا آمد. پدرش (آری-لیب کاسو) کمی بعد در ۱۹۲۵ میلادی خانواده را رها کرد و به ازدواج مجدد دست زد. از این هنگام او با مادرش، نینا اوزینسکی (کاسو)، زندگی می کرد، ابتدا در ویلنا و سپس در ورشوی لهستان. رومن در دوران زندگی سیاسی اش حدود ۱۲ رمان نوشت. به همین دلیل بسیاری از کارهایش را با نام مستعار می نوشت. مادامی که با نام مستعار امیل آژار به نویسندگی می پرداخت، تحت نامی به عنوان رومن گاری نیز داستان می نوشت.وی در ۲ دسامبر ۱۹۸۰ بعد از مرگ همسرش در سال ۱۹۷۹ با شلیک گلوله ایی به زندگی خود خاتمه داد. وی در یادداشتی که از خود به جای گذاشته اینطور نوشته است: «… دلیل این کار مرا باید در زندگینامه ام (شب آرام خواهد بود) بیابید. در این کتاب او گفته است: «به خاطر همسرم نبود، دیگر کاری نداشتم.» و همچنین نوشته است: «واقعا به من خوش گذشت، متشکرم و خداحافظ! »
معرفی و داستان کتاب میعاد در سپیده دم
میعاد در سپیده دم نوشته ی رومن گری (1980- 1914) ، اثری کلاسیک از ادبیات مدرن فرانسه ، همه ی مشخصه های یک رمان غنی عاشقانه را دارد. ، و هیجان انگیزتر این است که آن را بخوانیم و بدانیم که این یک داستان تخیلی نیست بلکه یک داستان واقعی است.
در سن کوچک ، مادر رومن گاری به او گفت که روزی فرا می رسد که او مجبور می شود شیطان های تسلیم و تسخیر را به چالش بکشد و بر آنها غلبه کند. از این گذشته ، او قرار بود یک قهرمان نظامی فرانسه ، سفیر ، نویسنده برجسته و مردی مورد پسند خانم ها باشد. . . . بنابراین با پیش بینی نبرد ، تا زمان درگذشتش، او صلیب آزادی ، کروکس د گوئر ، لژیون افتخار و جایزه گونکور را از آن خود کرد. و او همچنین سرکنسول فرانسه در لس آنجلس بود. میعاد در سپیده دم به عنوان داستان فداکاری یک مادر آغاز می شود. تنها و فقیر ، به سختی می جنگد تا بهترین ها را به پسرش بدهد. گاری دوران کودکی خود را با او در روسیه ، لهستان ، و در رودخانه فرانسوی رودریا رقم زد. و او زندگی ماجراجویانه ی خود را به عنوان جوانی که در جنگ جهانی دوم برای فرانسه می جنگد ، بازگو می کند. اما مهمتر از همه او داستان عشق به مادرش را می گوید که همان زندگی او بود ، سیاره پنهان و خصوصی آنها ، سرزمین عجایب آنها “که از زمزمه های مادر به گوش یک کودک متولد شده است ، میعادی که در سپیده دم پیروزی ها و بزرگی های آینده زمزمه می شود. عدالت و عشق. ”
رومن گاری شنونده را به سالهای کودکی و نوجوانی خویش در روسیه، لهستان و فرانسه میبرد تا تصویری از مهاجرت، فقر، امید و تلاش برای موفقیت را به نمایش بگذارد. اثر حاضر با جزئیات فراوان، لحظات تلخ و شیرین زندگی این نویسنده را بازگو میکند؛ از روزهای سخت مهاجرت و تلاش مادر برای تأمین زندگی گرفته تا رؤیاهای بزرگ و جاهطلبانهای که مادر برای پسرش در سر میپروراند. نویسنده با نگاهی طنزآمیز و گاه تلخ به تأثیر عمیق عشق مادرانه بر سرنوشت و شخصیت خود میپردازد و نشان میدهد که این عشق چگونه هم الهامبخش و هم سنگین و محدودکننده بوده است. ساختار کتاب صوتی حاضر ترکیبی از خاطرات، تأملات شخصی و روایتهای روزمره است که بهتدریج شنونده را با لایههای مختلف زندگی رومن گاری و مادرش آشنا میکند.
زندگینامه با روایت کودکی رومن گاری آغاز میشود؛ زمانی که او و مادرش پس از مهاجرت از روسیه در شهرهای مختلف اروپا با فقر و دشواری زندگی میکنند. مادر که زنی پرشور و سرشار از امید است، رؤیاهای بزرگی برای پسرش دارد و مدام به او تلقین میکند که روزی به مقامات عالی خواهد رسید. این عشق و حمایت بیقیدوشرط، نویسنده را از کودکی در مسیر تلاش برای موفقیت و اثبات خود قرار میدهد. شنوندهی این اثر با خاطرات طنزآمیز و گاه تلخ از زندگی روزمره، تلاشهای مادر برای تأمین معاش و ماجراهای مدرسه و نوجوانی رومن گاری روبهرو میشود. مادر با خلاقیت و سرسختی، از دوختن کلاه و فروش جواهرات تا راهاندازی مزون مد، هر کاری میکند تا زندگی بهتری برای پسرش بسازد. او با رؤیاپردازیْ پسر را بهسوی آیندهای درخشان سوق میدهد؛ آیندهای که گاه برای پسر سنگین و دستنیافتنی به نظر میرسد. کتاب بهتدریج به سالهای جوانی و ورود رومن گاری به عرصههای مختلف زندگی میپردازد؛ از تلاش برای نویسندهشدن و انتخاب نام مستعار گرفته تا تجربههای عاشقانه و نخستین برخوردها با جهان بزرگسالان. در پس همهی این فرازونشیبها سایهی پررنگ مادر و عشق بیپایان او حضور دارد؛ عشقی که پناه و گاه زندان است. روایت نویسنده با لحنی صمیمانه و گاه انتقادی نشان میدهد چگونه این رابطه، هویت و مسیر زندگی او را شکل داده است.
قسمت هایی از کتاب میعاد در سپیده دم
تمام شد. کرانه ی بیگ سور سرد و خالی است و ماسه ی نرم با تن فرو افتاده ام مهربان. مه برخاسته از دریا همه چیز را جز خاطره ها محو می کند. بین اقیانوس و آسمان دکلی پیدا نیست. در برابرم بر صخره ای هزاران پرنده نشسته اند و بر صخره ای دیگر، خانواده ای از خوک های آبی. پدر که یک ماهی در دهان دارد از میان امواج پدیدار می شود: براق و فداکار. کاکایی ها غالبا چنان نزدیک به من برزمین می نشینند که نفس در سینه حبس می کنم و اشتیاقی قدیمی باردیگر در دلم بیدار می شود. حالاست که از سر و کولم بالا بروند، پرهاشان را به گردن و چهره ام بفشارند و مرا یکسره بپوشانند…
آهسته به طرفش رفتم. شانه هایم را بالا و پایین می انداختم، کلاه را تا روی یک چشم پایین کشیده بودم و دست ها را فرو برده بودم توی جیب یکی از آن نیم تنه های چرمی افسانه ای مخصوص پرش، که آن همه جوان های فرانسوی را مجذوب نیروی هوایی می کرد. از این دخالت غیرقابل بخشش مادر در دنیای مردانه ای که در آن به زحمت زیاد به عنوان شخصیتی خشن و حتی کمی خطرناک و بی باک برای خودم شهرتی به دست آورده بودم، پاک دست و پایم را گم کردم.
پیشاپیش همه توتوش رب النوع بلاهت قرار دارد. آنجایش مثل عنتر سرخ است و به علت عشقی سودایی و اصولی که به مجردات دارد کله اش باد کرده. همیشه عزیزدردانه ی آلمان ها بوده، اما امروزه همه جا با استقبال روبه رو می شود و همه آماده اند تا از او اطاعت کنند. اکنون خود را بیش از پیش وقف تحقیقات ناب و تکنولوژی کرده است و همواره می توان او را روی شانه های دانشمندان ما دید که نیشخند می زند، با هر انفجار هسته ای نیشخندش بیشتر می شود و سایه اش را بیشتر برزمین می گستراند.






