بعضی وقتها فقط باید عامدانه حواس خودمان را پرت کنیم!

روزهایی میرسد که تحلیل و فکر کردن در مورد فردا و برنامهریزی بیمعنی میشوند و در دور باطل نشخوار فکری با دیتاهای مغشوش میافتی، در این وقتهاست که دوباره پناه میبرم به خواندن و دیدن. اما خستگی ذهنی گاهی مانع میشود که چیز سنگین بخوانی یا فیلم کلاسیکی را با لذت ببینی.
عضی فیلمها و کتابها ساخته شدهاند برای همین وقتها. برای اینکه حواست را پرت کنی و بتوانی بخوابی.
داشتم به همین جمله بالا فکر میکردم که یاد سالها پیش افتادم، زمانی که 12- 13 سالم بودم و یکی از دوستانم یکی از کتابهای پرویز قاضی سعید را مدرسه آورده بود. از او فقط این کتاب را خواندم. فکر کنم در زمان خودش در ادبیات عشقی و پلیسی فارسی پرفروش موفق بود و الان که که به گوگل دسترسی ندارم، نمیتوانم چیز مفصلی در مورد او پیدا کنم.
یکی دو هفته من و دوستانم نقشبازی میکردیم و در دنیای پلیسی و جاسوسی و گنگستری فرو رفته بودیم.
کاش خشونت و مرگ و درگیری در همان قصههای عامهپسند و بازیهای کودکانه محدود میشدند.






چه زندگی کردیم در این 40 روز .
چه چیزای عجیبی تجربه کردیم در این سال ها. و چه زندگی کردیم در این 40 روز .
کاش خیلی از قصهها فقط قصه بودن…
کاش…