کتاب «شوهر عزیز من»، نوشته فریبا کلهر

۱

دیگر علاقه ای به تعبیر خوابم ندارم. به قدری خوابی که دربارهٔ مهندس سین دیده ام از من دور شده که تعبیرش لطفی ندارد. شاید تعبیرش مرگ آقای آذر بود، شاید آمدن پروانه و پیدا شدن سروکلهٔ نسرین ماجدی، شاید اخراج کورش از کارش تعبیر خواب من بود. شاید هم باید زخم بیست و اندی سال پیش سرباز می کرد تا من دوباره رنج های خاموش و تلخکامی هایم را مرور کنم.

صدای شاهین را می شنوم که بهانه می گیرد به مدرسه نرود. اول صبحی هوس شنیدن قصه کرده است. به کورش می گوید: «قصهٔ احمد جغول بغول را برایم بگو!»

کورش موهای شاهین را به هم می ریزد و می گوید: «پرحرفی ممنوع.»

بلند می شوم و لخ لخ کنان تا دستشویی می روم و به سر و صورتم آب می زنم. وقتی برمی گردم کورش سفره را انداخته و پدر و پسر دارند صبحانه می خورند. چه خوب که هنوز سماور مادرم را از کنار هال برنداشته ام. سماوری که مثل کتری، روی اجاق گاز باشد و توی آشپزخانه قل قل و بخار کند حس زندگی نمی دهد؟

با آنها صبحانه می خورم. از کورش می پرسم: «امروز برنامه ات چیه؟»

از موقعی که بیکار شده نه ورقه ای هست که تصحیح کند نه دانشجویی که استاد راهنمای پایان نامه اش باشد. کاری ندارد جز مصاحبه کردن با روزنامه ها و مجله هایی که می خواهند بدانند چرا از دانشگاه اخراج شده، آیا اخراجش به مصاحبه با بی بی سی ربط داشته یا به تغییرات ملموسی که در دیدگاه های سیاسی اش به وجود آمده است. این روزها بیشتر وقت کورش توی پارک گفتگو می گذرد. آنجا راحت تر است. دست و پای من را هم نمی بندد. مردی که صبح تا شب توی خانه باشد ایرادگیر می شود. این حرف کورش است. وگرنه من که از بودن و دیدن کورش شکایتی ندارم.

پدر و پسر همزمان بلند می شوند بروند. کمک می کنم شاهین کیف کوله پشتی اش را جابه جا کند. کورش زودتر می رود ماشین را روشن کند. شاهین دارد درِ حیاط را برای ماشین باز می کند. گربه سیاهه از زیر ماشین بیرون می پرد و با انزجار به ماشین نگاه می کند. انگار ونی سبز از جلو یک لنگهٔ باز در عبور می کند. اهمیت نمی دهم. صبح ها توی خیابان پر است از این ون های سبز که شده اند سرویس مدرسهٔ دانش آموزها. شاهین همان طور می ایستد تا ماشین از حیاط بیرون برود و در را ببندد و برایم دست تکان بدهد و اگر حوصله اش را داشت بوسهٔ کوچکش را کف دست بگذارد و فوت کند به طرفم.

پشت شیشه های اتاق ارواح ایستاده ام. شاخ های درخت توت افشان تر از همیشه است. باید سر و سامانی به باغچه بدهم که علف های هرزش شده این هوا. باید چند بوته گل سرخ دور باغچه بکارم. باید کناره های راه پله را پر از گلدان حسن یوسف کنم. باید به کورش بگویم وقتش شده آیفون تصویری بگذاریم و این آیفون زیرخاکی را بیندازیم توی زباله دان تاریخ. باید بروم پاساژ گیشا و از مغازه هایی که پشت شیشه شان تابلوی «حراج به دلیل تغییر شغل» زده اند خرید کنم. باید گردنبندی هم برای خودم بخرم که زیاد گران نباشد. سیصد هزار تومان بیشتر نباشد تا مهندس سین سرزنشم نکند. باید درپوش های جدیدی برای جعبه های تقسیم روی دیوارها بخرم تا با عطسه های کورش نیفتند روی زمین و یک سوراخ شلوغ پلوغ و ترسناک روی دیوار پیدا نشود. باید به کورش بگویم سه چهار تا مِلون بخرد تا بویش تمام خانه را پر کند. باید به کورش بگویم تصمیمم را گرفته ام و دیگر به کانادا برنمی گردم حتی برای دیدن آرش. باید بروم تتوی ابرویم را ترمیم کنم و برای خودم دستبندی از جنس نقره و برنز بخرم که این روزها خیلی مد شده است. باید شاهین را به سلمانی ببرم و بدهم موهایش را کوتاه کنند تا معلمش هر روز یک یادداشت توی روزنگارش ننویسد. باید تغییراتی در مجله بدهم و به فکر صفحه ها و مطالب جدید برای مجله ای باشم که سردبیرش شده ام. باید بنشینم پای کامپیوتر و یک چت جانانه با آرش بکنم و وادارش کنم تعطیلات بین دو ترم بیاید ایران تا بعد از مدت ها چشممان به جمالش روشن شود.

وای چقدر کار دارم. چقدر نور خورشید نازک شده است. از پشتش همه جا و همه چیز و همه کس واضح تر از همیشه است. حتی… حتی… حتی آن مرد سوخته ای که لبخند مسخره ای روی لب هایش دارد و ون سبزش را آن طرف خیابان رها کرده است و به کورش که توی ماشین نشسته نزدیک می شود. چقدر واضح است دست هایش، وقتی از زیر کاپشن خاک گرفته اش چیزی بیرون می آورد که اسمش اسلحه است و شلیک می کند به کسی که شوهر عزیز من است. چقدر واضح است صدای جیغ و گریهٔ شاهین. چقدر واضح است چرخش آن تکه از بهشت دور سرم.

۲

من خواب مهندس سین را دیدم.

از این جهت اسم واقعی اش را نمی گویم تا کسی او را نشناسد. او در زمان زنده بودنش به خاطر مخالفت هایی که با رژیم پهلوی کرده بود معروف بود؛ بعد هم که در جنگ ایران و عراق شهید شد معروف تر شد. با این حال من از او چیز زیادی نمی دانستم و هنوز هم نمی دانم جز این که حمید، برادر نسرین ماجدی از یارانش بود که او هم سال ۶۰ شهید شد. آن موقع من بیست سالم بود و هنوز یک سال هم نبود مربی فرهنگی یکی از کتابخانه های دولتی کودکان شده بودم.

دانشگاه ها تعطیل بود و یک عالمه دانشجوی بیکار و پرانرژی همه جا پخش و پلا بودند. دو تا از این دانشجوها را انجمن اسلامی فرستاده بود به کتابخانهٔ کودکان. نسرین ماجدی و محبوبه الهی. هر دو دانشجوی مدرسه عالی بیمه بودند که بعدها توی دانشگاه های دیگر ادغام شد و چیزی از آن نماند. برای همین وقتی بعد از انقلاب فرهنگی دانشگاه ها باز شدند نسرین و محبوبه سر از دانشکدهٔ علوم اجتماعی درآوردند؛ علوم اجتماعی با گرایش پژوهشگری که البته با روحیهٔ هر دویشان جور در می آمد.

نسرین هیچ وقت به فکرش نرسید حالا که توی کتابخانه بروبیایی دارد مثل من و محبوبه کارمند کتابخانه بشود. همیشه با طعنه می گفت: «محبوبه همین که پایش را توی کتابخانه گذاشت افتاد دنبال بیمه و بازنشستگی. واقعا که.»

نسرین این طوری بود. فکر می کرد دنبال استخدام رسمی و بیمه و بازنشستگی رفتن مصداق دقیق دنبال مال دنیا بودن و دلبستگی به مادیات است. واقعا که!

او چادری سر می کرد که وسطش دوخته شده بود تا ناگهان بادی نیاید و دو لبهٔ چادرش را از هم جدا نکند و هرچه زیر چادر است بیرون نیفتد. می خواهم بگویم نسرین واقعا باحجاب بود. مقنعهٔ سیاه و چانه دارش طوری صورت کوچکش را می پوشاند که فقط دماغ بزرگ و خمیده اش بیرون می ماند. یک قوز کوچولو هم پشتش داشت که روزهای ماه رمضان بزرگتر می شد. روزهای دوشنبه و پنج شنبه قوزی تر می شد چون برای خودسازی روزه می گرفت و با خرما افطار می کرد. به ندرت پیش می آمد تجمل بیشتری در تغذیهٔ روزهای روزه داری اش داشته باشد. این برنامه ای بود که از دو ماه قبل از پیروزی انقلاب اجرا کرده و تا آن موقع که من می دیدمش ترک نشده بود. کلمه و فعل مورد علاقه اش «تذکر» و «تذکر دادن» بود. تکان می خوردی بهت تذکر می داد. اگر هم زمان مناسبی برای تذکر دادن نبود گوشه ای می نوشت «تذکر» و دورش یک گردالی خوشگل می کشید تا یادش بماند که قضای تذکر را حتما به جا بیاورد.

محبوبه هم چادری بود اما کمی که سماجت به خرج می دادی می توانستی گوشه هایی از صورت و مژه های بلند و پرپشتش را ببینی. می خواهم بگویم نسرین خیلی رو می گرفت اما محبوبه یک کم کمتر و من اصلاً. صورتم را همچین مثل طبق می انداختم بیرون که لج نسرین در می آمد و هی به ام تذکر می داد که صورتم را بیشتر بپوشانم. البته من خیلی وقت ها گوش می کردم. چون بیشتر وقت ها از نسرین حساب می بردم. چون خیلی دوستش داشتم. چون به یک دوستی مادام العمر فکر می کردم. و چند تا «چون» دیگر که گفتن ندارد.

هم نسرین و هم محبوبه توی حزب رفت و آمد داشتند. غافل می شدم داشتند درگوشی حرف می زدند و جزوه رد و بدل می کردند. از همان اول معلوم بود که من توی رازهای حزبی شان جایی ندارم. اگر هم پای مرا به حزب باز کردند سماجت خودم بود که می خواستم بدانم توی حزب چه خبر است که آنها درست زیر گوش من برای روزهای سه شنبه و پنج شنبه قرار می گذارند و اول صبح به حزب می روند. آنها واقعا هیچ وقت مرا خودی و محرم ندانستند. این را همان روزها هم فهمیده بودم. اما دست بردار نبودم و می خواستم با آنها به حزب بروم و ببینم این برادر وارسته کیست که نسرین در باره اش می گوید: «برای برو بچه های هفت تا مسجد سیر مطالعاتی گذاشته، خیلی باسواده، خیلی قابل اطمینانه، خیلی خودیه، خیلی انقلابیه، خیلی مکتبیه، خیلی دائم الوضوست، خیلی حالیشه، خیلی حزب اللهیه، خیلی چشم پاکه، خیلی به لذت های دنیا بی اعتناست، خیلی مدیر و مدبره، خیلی نماز شب خوانه، خیلی خودسازی می کنه، خیلی روزه بگیره، خیلی خانواده دار و اصیله و…» خلاصه این که خیلی، خیلیه.

می توانستم اینها را بشنوم و دلم برای رفتن به حزب و گیریم دیدن برادر وارسته غنج نزند؟ می خواهم بگویم دست آخر موفق شدم خودم را بین نسرین و محبوبه جا بدهم و وسط شان راه بروم و همان طور که شلنگ تخته می اندازم سر از حزب در بیاورم و با کمال میل فرم های ثبت نام را پر کنم.

یادم هست برای اولین بار صبح یک روز پاییزی و ساعت هفت صبح بود که آنها مرا با خود به کلاس برادر وارسته در حزبِ… حالا… بردند. پسره که خیلی برایم آشنا بود و حتم داشتم جایی او را دیده ام کلاه کشباف سیاهی روی سرش کشیده بود و موهای بور و منگوله دارش از زیر آن بیرون ریخته بود. کلاهش را که کمی بالا می برد که کم پیش می آمد حتی یک سانت هم آن را جابه جا کند پیشانی گردش که با پوستی ظریف و پر از جوش های کوچولو و دوست داشتنی پوشیده شده بود بیرون می افتاد. مثل یک فرشتهٔ جوشی و شلخته و دماغو بود که بفهمی نفهمی سرما هم خورده باشد. از این جهت این را می گویم که پره های کلفت بینی اش سرخ بود. دقت که می کردی آب شفافی را هم کنار پره های بینی اش می دیدی. نمی کرد بینی اش را با آن دستمال پارچه ای که وسط کتابش گذاشته بود تا صفحهٔ مورد نظرش را گم نکند تمیز کند. چشم های درشت و عسلی داشت و نگاهش همیشهٔ خدا به سمت روی میز بود. انگار دنبال چیزی می گشت و اتفاقا گاهی وقت ها چیزهایی هم پیدا می کرد. تار سبیل، غباری سرگردان، شورهٔ سر، ناخن، پوست خشکیدهٔ زخمی قدیمی، برادهٔ گوشتی نمدار که از لای دندان درآمده باشد و خیلی چیزهای دیگر که گفتن ندارد.

دانشجوی مهندسی مکانیک بود و به آن دو نفر و بعد که من هم به جمع شان اضافه شدم جهان بینی و ایدئولوژی درس می داد. کتاب های دراز و باریک دفتر تحکیم وحدت را درس می داد که من حالا جز قد و قوارهٔ کتاب ها و دستمال نمناکی که همیشه لای صفحه هایش بود و حکم چوب الف را داشت چیزی از محتوای آنها به یادم نمانده است. حتی نمی دانم چند جلسه به آن اتاق نیمه تاریک که فقط یک میز و چهار تا صندلی ارج کج و کوله داشت و لامپی صد وات از سیمی سیاه و کثیف از سقف آویزان بود و به خاطر صرفه جویی در بیت المال هیچ وقت روشن نمی شد، رفتم و چه شنیدم. اما به خوبی یادم مانده است که هر وقت از حزب برمی گشتیم نیمی از راه را تا کتابخانه پیاده می رفتیم. همیشه هم از جلو خواربار فروشی جواهری که سر ابوسعید بود رد می شدیم. همیشه هم نسرین یادآوری می کرد که این خواربارفروشی در اصل مال پدر مرحوم برادر وارسته است که اجاره داده اند به آقای جواهری و پسران. اینها را از کجا می دانست نمی دانم. تحقیق و پژوهشگری در ذاتش بود.

همان موقع ها برادر نسرین در جنگ ایران و عراق شهید شد. من هیچ وقت حمید را درست و حسابی ندیدم. یعنی فقط از لای در نیمه باز خانهٔ آنها بود که دو بار او را دیدم و چند شبی هم به اش فکر کردم و دوست داشتم عاشقش بشوم. وقتی حمید شهید شد برای اولین بار و آخرین بار به خانهٔ آنها در خیابان ابوسعید رفتم و او را دیدم که با موهایی خرمایی و چشم هایی درشت و بی حال توی قاب عکسی نشسته و روبانی سیاه یک وری از کنار موهایش رد شده است.

نمی دانم چه مدت بعد، مهندس سین شهید شد. آن موقع من دیگر توی کتابخانه کار نمی کردم. اما خبرش را در روزنامه خواندم و تصاویری از محل شهادتش را در تلویزیون دیدم.

بیکار شده بودم. درستش این است که از کتابخانه اخراج شدم. برای همین کاری نداشتم جز این که موسیقی گوش بدهم و کتاب بخوانم و جلو تلویزیون دراز بکشم و بروم توی خط نامردی بزرگی که در حقم شده بود. اخراجم از کتابخانه یک خیانت بزرگ بود.

اینها را گفتم که بگویم همیشه اسم مهندس سین برای من مساوی بوده است با اسم حمید و نسرین ماجدی و محبوبه الهی و البته برادر وارسته.


شوهر عزیز من

شوهر عزیز من
نویسنده : فریبا کلهر

قبلی «
بعدی »

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.

اینستاگرام ما را لطفا دنبال کنید!

پیشنهاد می‌کنیم