شوک انسولین؛ روایت هولناک و عجیب درمان جنون در قرن بیستم
تاریخ روانپزشکی مملو از روشهایی است که امروزه وحشیانه به نظر میرسند، اما در زمان خود به عنوان معجزاتی برای نجات بیماران در بندِ روانپریشی شناخته میشدند. آشنایی با داستان «شوکدرمانی با انسولین» نه تنها برای علاقهمندان به تاریخ پزشکی جالب است، بلکه درک عمیقی از مسیر پرپیچوخم علم روانشناسی و تکامل اخلاق پزشکی به ما میدهد. در این مقاله قصد داریم به بررسی دقیق این روش ابداعی مانفرد ساکل بپردازیم و ببینیم چگونه تزریق مقادیر عظیم انسولین برای به کما بردن بیماران، به یکی از رایجترین متدها در آسایشگاههای روانی تبدیل شد. آیا واقعاً این روش باعث بهبودی بیماران میشد یا فقط ابزاری برای رام کردن آنها بود؟ در پی آن هستیم که بررسی کنیم چرا این متد با وجود خطرات مرگبارش، دههها در صدر درمانهای روانپزشکی باقی ماند.
فهرست مطالب
- ۱. ابداع شوک انسولین توسط مانفرد ساکل
- ۲. پروتکل اجرایی: سفر به اعماق کمای مصنوعی
- ۳. مکانیسم فرضی درمان در مغز بیماران
- ۴. زندگی در آسایشگاههای دوره شوک انسولین
- ۵. خطرات و عوارض جانبی جبرانناپذیر
- ۶. چرا اسکیزوفرنی هدف اصلی این درمان بود؟
- ۷. مقایسه با الکتروشوک (ECT) و لوبوتومی
- ۸. بازتاب درمان در سینما و ادبیات (ذهن زیبا)
- ۹. سوءبرداشتهای علمی و آمارهای اغراقآمیز
- ۱۰. افول و پایان عصر کماهای انسولینی
- ۱۱. درسهای اخلاقی برای روانپزشکی مدرن
- ۱۲. نگاهی به درمانهای بیولوژیک امروزی
۱. ابداع شوک انسولین توسط مانفرد ساکل
در اوایل دهه ۱۹۳۰، یک روانپزشک جوان اتریشی به نام مانفرد ساکل (Manfred Sakel) به طور تصادفی متوجه شد که بیماران روانی مبتلا به دیابت، پس از تجربه شوک ناشی از افت قند خون، آرامتر به نظر میرسند. او با تکیه بر این مشاهده، تئوری خود را بنا نهاد: اینکه کماهای عمدی ناشی از انسولین میتواند سلولهای عصبی «بیمار» را از کار انداخته و به مغز اجازه دهد تا خود را بازسازی کند. ساکل ابتدا این روش را روی معتادان به مواد مخدر امتحان کرد و سپس آن را به بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی تعمیم داد. این متد به سرعت به عنوان یک پیشرفت انقلابی در اروپا و سپس آمریکا مورد استقبال قرار گرفت.
دنیای روانپزشکی در آن زمان تشنه هرگونه درمان فیزیکی بود، زیرا تا پیش از آن، آسایشگاهها عملاً فقط انبارداری بیماران را انجام میدادند. ساکل مدعی بود که نرخ بهبودی با این روش به بیش از ۸۰ درصد میرسد، آماری که امروزه مشخص شده به شدت اغراقآمیز بوده است. با این حال، کاریزمای شخصی ساکل و اشتیاق جامعه پزشکی باعث شد که «درمان با شوک انسولین» (Insulin Shock Therapy) به مدت بیست سال به عنوان استاندارد طلایی در درمان جنون شناخته شود. او معتقد بود انسولین مانند یک چکش، الگوهای فکری آشفته را در مغز میکوبد و راه را برای تفکر منطقی باز میکند، ایدهای که برای پزشکان آن دوره بسیار جذاب بود.
۲. پروتکل اجرایی: سفر به اعماق کمای مصنوعی
فرآیند درمان بسیار سخت و طولانی بود. بیماران هر روز صبح زود، قبل از صبحانه، دوزهای فزایندهای از انسولین را دریافت میکردند تا زمانی که به حالت کما فرو بروند. در این وضعیت، بیمار دچار تعریق شدید، لرزش و گاهی تشنجهای وحشتناک میشد. پرستاران و پزشکان باید به دقت علائم حیاتی را رصد میکردند تا بیمار از مرز بین کما و مرگ عبور نکند. پس از گذراندن حدود ۳۰ تا ۶۰ دقیقه در حالت کما، پزشکان با تزریق گلوکز از طریق لوله معده یا تزریق وریدی، بیمار را به سرعت از کما خارج میکردند. این فرآیند ممکن بود ۵۰ تا ۶۰ بار برای یک بیمار تکرار شود.
بیدار شدن از کما لحظهای بحرانی و اغلب دراماتیک بود. بیماران بلافاصله پس از به هوش آمدن، مقادیر زیادی آب قند مینوشیدند تا قند خونشان تثبیت شود. آنها در این لحظات اغلب حالتی گیج، آرام و کودکانه داشتند که روانپزشکان آن را نشانهای از «پاک شدن» ذهن از افکار هذیانی تفسیر میکردند. کل بخش بیمارستان در این ساعات شبیه به یک میدان جنگ بود؛ بوی عرق، صدای ناله بیماران و تکاپوی کادر درمان برای بیدار کردن آنها، فضایی سورئال ایجاد میکرد. برای یک ناظر بیرونی، این صحنه بیشتر شبیه به یک مراسم شکنجه دستهجمعی بود تا یک روش درمانی علمی، اما در آن زمان این کار اوج تکنولوژی پزشکی محسوب میشد.
۳. مکانیسم فرضی درمان در مغز بیماران
روانپزشکان دوره ساکل دقیقاً نمیدانستند انسولین چگونه روی ذهن اثر میگذارد، اما تئوریهای عجیبی داشتند. برخی معتقد بودند که مغز در حالت کما، به نوعی «بازنشانی» (Reset) میشود، شبیه به خاموش و روشن کردن یک دستگاه الکترونیکی. تئوری دیگر این بود که شوک انسولین باعث تخریب عمدی بخشهای ضعیفتر و آسیبدیده مغز میشود و اجازه میدهد بخشهای سالم کنترل را به دست بگیرند. ساکل خودش بر این باور بود که انسولین باعث سرکوب سیستم عصبی خودکار میشود که به عقیده او در بیماران روانی بیش از حد فعال بود. آنها فکر میکردند با محروم کردن مغز از قند برای مدتی کوتاه، میتوانند ریشههای جنون را بخشکانند.
امروزه با دانش مدرن عصبشناسی، میدانیم که افت شدید قند خون (هیپوگلیسمی) باعث آسیبهای گسترده به قشر مغز و هیپوکامپ میشود. در واقع، آن حالت «آرامش» پس از کما، احتمالاً ناشی از نوعی آسیب مغزی خفیف و فرسودگی شدید سیستم عصبی بوده است، نه بهبودی واقعی بیماری. مغز برای زنده ماندن در آن شرایط دشوار، تمام فعالیتهای غیرضروری را متوقف میکرد و بیمار توانایی پردازش افکار پیچیده (از جمله هذیانها) را به طور موقت از دست میداد. این یک مثال کلاسیک از «درمان از طریق تخریب» است که در آن برای حل یک مشکل رفتاری، بخشی از زیرساخت فیزیکی مغز قربانی میشد. تئوریهای آن زمان بیشتر بر پایه حدس و گمانهای مکانیکی بود تا درک واقعی بیولوژی اعصاب.
۴. زندگی در آسایشگاههای دوره شوک انسولین
بخشهای شوک انسولین در بیمارستانهای روانی، واحدهای نخبگان محسوب میشدند. برخلاف بخشهای عمومی که بیماران در شرایط بدی نگهداری میشدند، در بخش انسولین به دلیل خطرات بالای کما، تعداد پرستاران بیشتر بود و بهداشت و تغذیه بهتری وجود داشت. این موضوع پارادوکس عجیبی ایجاد کرده بود: بیماران برای دریافت درمانی که جانشان را تهدید میکرد، امتیازات رفاهی بیشتری میگرفتند. بسیاری از خانوادهها مبالغ هنگفتی میپرداختند تا فرزندانشان در این واحدها بستری شوند. جوّ حاکم بر این بخشها ترکیبی از نظم نظامی و دلهره دائمی از وقوع یک فاجعه و مرگ ناگهانی بود.
بیمارانی که از این دورهها جان سالم به در میبردند، اغلب دچار افزایش وزن شدید میشدند (به دلیل مصرف روزانه مقادیر زیادی گلوکز) و ظاهر آنها تغییر میکرد. در خاطرات پرستاران آن دوره آمده است که بیماران بین جلسات کما، رابطهای عاطفی و وابستهگونه با کادر درمان پیدا میکردند، چیزی شبیه به سندرم استکهلم. آنها که هر روز تا آستانه مرگ میرفتند و دوباره توسط پزشک به زندگی برگردانده میشدند، پزشک را به عنوان یک «ناجی» میدیدند. این رابطه قدرت، راه را برای سوءاستفادههای احتمالی و عدم رضایت آگاهانه بیماران باز میکرد. زندگی در این بخشها، تجربهای از ترس مداوم و وابستگی مطلق به قندی بود که بین زندگی و مرگ فاصله میانداخت.
۵. خطرات و عوارض جانبی جبرانناپذیر
شوک انسولین یکی از پرخطرترین درمانهای تاریخ پزشکی بود. نرخ مرگ و میر ناشی از این روش بین ۱ تا ۵ درصد تخمین زده میشد که برای یک درمان روانپزشکی عدد وحشتناکی است. شایعترین خطر، «کمای غیرقابل برگشت» بود؛ وضعیتی که در آن بیمار حتی پس از تزریق گلوکز بیدار نمیشد و یا جان میباخت و یا دچار آسیب مغزی دائمی و وضعیت نباتی میشد. تشنجهای ناشی از افت قند خون گاهی آنقدر شدید بود که باعث شکستگی استخوانها یا دررفتگی مفاصل بیماران میشد. همچنین، بسیاری از بیماران پس از پایان دورههای درمانی، دچار اختلالات حافظه طولانیمدت و کاهش تواناییهای ذهنی میشدند.
علاوه بر آسیبهای جسمی، تروماهای روانی ناشی از حس خفگی و نزدیکی به مرگ در هر جلسه، تأثیرات مخربی بر روان رنجور بیماران داشت. برخی بیماران توصیف کردهاند که هر روز صبح با وحشت منتظر سوزن انسولین بودند و آن را به عنوان یک مراسم اعدام روزانه تجربه میکردند. تکرار مداوم این شوکها باعث میشد شخصیت بیمار به تدریج تحلیل برود. امروزه ما این روش را یک جنایت علیه بشریت میدانیم، اما در آن زمان، این عوارض به عنوان «هزینه ضروری» برای درمان بیماریهای لاعلاج توجیه میشدند. این نگاه سرد و تکنیکی به بدن انسان، یکی از تاریکترین زوایای تاریخ پزشکی را رقم زد که در آن هدف (بهبودی ظاهری) هر وسیلهای را توجیه میکرد.
۶. چرا اسکیزوفرنی هدف اصلی این درمان بود؟
اسکیزوفرنی در نیمه اول قرن بیستم، حکم یک حکم ابد را داشت. هیچ داروی موثری وجود نداشت و بیماران معمولاً تا پایان عمر در آسایشگاهها محبوس میشدند. به همین دلیل، روانپزشکان آماده بودند تا هر روشی، هرچقدر خطرناک، را امتحان کنند. شوک انسولین به نظر میرسید که میتواند سکوت سنگین دنیای اسکیزوفرنی را بشکند. پزشکان گزارش میدادند که بیماران پس از کما، برای اولین بار بعد از سالها شروع به صحبت میکنند یا رفتارهای تهاجمیشان کاهش مییابد. این نتایج کوتاهمدت، آنها را متقاعد کرده بود که کلید حل معمای اسکیزوفرنی را یافتهاند.
در واقع، کاهش علائم اسکیزوفرنی احتمالاً ناشی از یک نوع «آرامبخشی فیزیکی عمیق» بود. بیمار آنقدر از نظر جسمی ضعیف میشد که دیگر انرژی کافی برای حفظ توهمات یا انجام رفتارهای پرخاشگرانه نداشت. همچنین، توجه ویژهای که در این بخشها به بیماران میشد (تاثیر پلاسیبو یا روانشناختی)، در بهبود موقت آنها بیتأثیر نبود. اما مطالعات بعدی نشان داد که نرخ بازگشت بیماری بسیار بالا بود و اکثر بیماران مدتی پس از ترخیص، دوباره دچار علائم میشدند. شوک انسولین در واقع نه یک درمان، بلکه یک وقفه در روند بیماری بود که به قیمت آسیبهای جسمی سنگین تمام میشد. این درمان نمادی از استیصال علم در برابر پیچیدگیهای ذهن انسان بود.
۷. مقایسه با الکتروشوک (ECT) و لوبوتومی
شوک انسولین عضوی از «سهگانه وحشت» در روانپزشکی کلاسیک بود که شامل تشنجدرمانی برقی (ECT) و جراحی لوبوتومی (Lobotomy) میشد. در مقایسه با الکتروشوک، درمان با انسولین بسیار گرانتر، زمانبرتر و خطرناکتر بود. الکتروشوک تنها چند ثانیه طول میکشید و نیاز به کادر درمان کمتری داشت، به همین دلیل به تدریج جایگزین انسولین شد. لوبوتومی نیز که با بریدن ارتباطات مغزی همراه بود، به عنوان یک راهکار نهایی و دائمیتر برای موارد مقاوم استفاده میشد. این سه روش در کنار هم، دوران «روانپزشکی بیولوژیک خشن» را شکل دادند که در آن جراحی و شوک، جایگزین گفتوگو و درک روانشناختی شده بود.
نکته جالب اینجاست که گاهی این درمانها را با هم ترکیب میکردند؛ یعنی بیمار ممکن بود در حالتی که در کمای انسولینی است، الکتروشوک هم دریافت کند! این ایده بر اساس این باور بود که ترکیب شوکهای مختلف میتواند مقاومت مغز را بشکند. تفاوت اصلی در این بود که انسولین یک فرآیند متابولیک بود، الکتروشوک یک فرآیند الکتریکی و لوبوتومی یک فرآیند ساختاری. هر سه روش بر این فرض استوار بودند که مغز بیمار روانی، یک عضو «خراب» است که باید با زور اصلاح شود. امروزه الکتروشوک همچنان با روشهای بسیار انسانیتر و تحت بیهوشی برای موارد خاص استفاده میشود، اما شوک انسولین و لوبوتومی به زبالهدان تاریخ پیوستهاند.
۸. بازتاب درمان در سینما و ادبیات (ذهن زیبا)
یکی از مشهورترین بازتابهای نمایشی شوک انسولین در فیلم «ذهن زیبا» (A Beautiful Mind) به تصویر کشیده شده است. در این فیلم، شخصیت جان نش (با بازی راسل کرو) تحت درمان با شوک انسولین قرار میگیرد. صحنههای تکاندهنده لرزشهای او بر روی تخت و نگاههای مضطرب همسرش، به خوبی وحشت و سنگینی این درمان را به مخاطب منتقل میکند. این فیلم باعث شد تا نسل جدیدی از مردم با این بخش فراموششده از تاریخ روانپزشکی آشنا شوند. اگرچه فیلم کمی در جزئیات اغراق کرده است، اما اصل مطلب یعنی فشار غیرانسانی این متد را به درستی نشان داده است.
در ادبیات نیز، رمان «حباب شیشه» (The Bell Jar) نوشته سیلویا پلات، به فضای خفقانآور آسایشگاهها و درمانهای شوک اشاره دارد. این آثار نشان میدهند که چگونه شوک انسولین نه تنها یک روش پزشکی، بلکه بخشی از یک سیستم کنترل اجتماعی بود که سعی میکرد هرگونه ناهنجاری رفتاری را با ابزارهای فیزیکی سرکوب کند. تصویر بیمارِ عرقکرده و ناتوان که در انتظار جرعهای آب قند است، به یک استعاره قدرتمند در نقد مدرنیته و برخوردهای ماشینی با روح انسان تبدیل شده است. این بازتابها به ما یادآوری میکنند که علم بدون اخلاق و زیباییشناسی، میتواند به راحتی به مسیری تاریک و ضدانسانی سقوط کند.
۹. سوءبرداشتهای علمی و آمارهای اغراقآمیز
چرا شوک انسولین اینقدر طولانی دوام آورد؟ پاسخ در آمارهای ساختگی و سوءبرداشتهای علمی نهفته است. در آن زمان، معیارهای مشخصی برای «بهبودی» وجود نداشت. اگر بیماری پس از کما دیگر فریاد نمیزد یا مطیعتر شده بود، او را «بهبودیافته» ثبت میکردند. مانفرد ساکل و طرفدارانش در گزارشهای خود فقط موارد موفق را برجسته میکردند و مرگومیرها و آسیبهای دائمی را زیر عنوانهای دیگر پنهان میکردند. این یک «سوگیری تأییدی» (Confirmation Bias) بزرگ در سطح جهانی بود؛ پزشکان میخواستند باور کنند که راه حل را پیدا کردهاند، پس فقط به شواهدی توجه میکردند که این باور را تایید میکرد.
همچنین، در دهه ۱۹۳۰ و ۴۰، روشهای آماری و کارآزماییهای بالینی تصادفی (RCT) هنوز ابداع نشده بودند. هیچکس گروه کنترلی نداشت تا ببیند آیا بیماران بدون شوک انسولین هم ممکن است بهبود یابند یا خیر. بعدها که در دهه ۱۹۵۰ اولین مطالعات دقیق انجام شد، مشخص شد که کارایی شوک انسولین هیچ تفاوتی با مراقبتهای معمولی بیمارستانی ندارد. این یک درس تلخ برای تاریخ علم است: اینکه چگونه یک روش پرهزینه و خطرناک میتواند تنها بر اساس ادعاهای یک نفر و اشتیاق جمعی، بدون شواهد واقعی، برای سالها بر جان میلیونها انسان مسلط شود. شوک انسولین پیروزیِ امیدِ واهی بر عقلانیت علمی بود.
۱۰. افول و پایان عصر کماهای انسولینی
پایان شوک انسولین با دو اتفاق مهم رقم خورد: اول، انتشار نتایج مطالعات مستقل که بیاثر بودن آن را اثبات کرد، و دوم، ظهور اولین داروهای ضدروانپریشی (Antipsychotics) مانند کلرپرومازین در اواسط دهه ۱۹۵۰. با ورود قرصهایی که میتوانستند بدون خطر کما و مرگ، علائم هذیان و توهم را کنترل کنند، دیگر هیچ توجیهی برای ادامه روشهای خشن ساکل وجود نداشت. پزشکان به سرعت به سمت «روانپزشکی دارویی» حرکت کردند و بخشهای شوک انسولین یکی پس از دیگری تعطیل شدند. این تغییر به قدری سریع بود که در عرض کمتر از یک دهه، این روش تقریباً منسوخ شد.
همچنین، تغییر در نگاه جامعه به حقوق بیماران روانی و اخلاق پزشکی پس از جنگ جهانی دوم، نقش مهمی در افول این روش داشت. دادگاههای نورنبرگ و افشای جنایات آزمایشهای پزشکی نازیها، حساسیتها را نسبت به هرگونه درمان بدون رضایت و آسیبزا بالا برد. شوک انسولین که زمانی اوج تمدن پزشکی بود، ناگهان به عنوان یادگاری از دوران بربریت دیده شد. آخرین بیمارستانهایی که این روش را انجام میدادند (عمدتاً در کشورهای بلوک شرق و برخی مناطق دورافتاده)، تا دهه ۱۹۷۰ نیز به کار خود ادامه دادند، اما در نهایت شکوهِ دروغینِ کماهای انسولینی برای همیشه به خاک سپرده شد. این پایان، آغاز عصر جدیدی بود که در آن «مولکولها» جای «شوکها» را گرفتند.
۱۱. درسهای اخلاقی برای روانپزشکی مدرن
داستان شوک انسولین به ما میآموزد که «نیت خوب» پزشک برای درمان، هرگز به معنای «درست بودن» روش او نیست. این ماجرا نشان داد که چقدر آسان است که انسانها به نام علم و مراقبت، دست به اعمال وحشیانه بزنند. درس بزرگ این است که همیشه باید نسبت به درمانهای «معجزهآسا» و سریع شکاک بود، به خصوص زمانی که این درمانها با آسیب به تمامیت جسمانی فرد همراه هستند. اصل «اول آسیب نرسان» (Primum non nocere) در دوران شوک انسولین به طور کامل فراموش شده بود و جای خود را به «درمان به هر قیمتی» داده بود. این یک هشدار همیشگی برای متخصصان اخلاق زیستی است.
امروزه، ما با یادآوری این تاریخچه، به اهمیت «رضایت آگاهانه» (Informed Consent) پی میبریم. بیماران آن دوره هرگز نمیدانستند که قرار است مغزشان تا آستانه نابودی پیش برود. این تجربه تلخ باعث شد قوانین سختگیرانهای برای آزمایشهای بالینی و درمانهای روانپزشکی تدوین شود. همچنین، یاد گرفتیم که علم پزشکی باید همواره در معرض نقد و بازبینی مداوم باشد و هیچ متخصصی نباید از پرسشگری مصون بماند. شوک انسولین مانند یک آینه تاریک در برابر چشمان ماست که نشان میدهد اگر انسانیت را از تخصص جدا کنیم، چه فجایعی ممکن است رخ دهد. این درسها سنگبنای روانپزشکی انسانی و مدرن امروزی هستند.
۱۲. نگاهی به درمانهای بیولوژیک امروزی
امروزه درمانهای بیولوژیک در روانپزشکی به شدت ظریف و هدفمند شدهاند. ما دیگر از «پتک» استفاده نمیکنیم، بلکه از «جراحیهای مولکولی» بهره میبریم. روشهایی مانند تحریک مغناطیسی مغز (TMS) یا تحریک عمقی مغز (DBS) با استفاده از الکترودهای بسیار ریز، تلاش میکنند تا الگوهای مغزی را بدون آسیب رساندن به بافتها اصلاح کنند. این روشها دقیقاً همان هدفی را دنبال میکنند که ساکل در سر داشت (تغییر در کارکرد مغز)، اما با دقتی در حد میلیمتر و بدون عوارض سیستمیک وحشتناکی مثل کمای طولانی یا تشنجهای ویرانگر. تفاوت در این است که ما اکنون به «حقوق نورونی» بیماران احترام میگذاریم.
آینده روانپزشکی به سمت درمانهای شخصیسازی شده بر اساس ژنتیک و نقشهبرداری مغزی پیش میرود. شاید روزی آیندگان به داروهای شیمیایی امروزی ما هم به دیده شک و تردید نگاه کنند، اما قطعاً پیشرفت ما در مسیر کاهش رنج، غیرقابل انکار است. شوک انسولین بخشی از دوران «آزمون و خطای خشن» بود که راه را برای درک بهتر ارتباط ذهن و بدن هموار کرد. با نگاه به گذشته، میتوانیم قدردان استانداردهای علمی و اخلاقی فعلی باشیم و در عین حال به یاد داشته باشیم که فروتنی در برابر پیچیدگیهای مغز، بزرگترین فضیلت یک روانپزشک است. ما از شوک به سمت نورون حرکت کردهایم و این پیروزی واقعی علم است.
جمعبندی نهایی
درمان با شوک انسولین، فصلی تاریک و در عین حال عبرتآموز در تاریخ پزشکی است که نشان میدهد چگونه استیصال در برابر بیماریهای روانی میتواند منجر به پذیرش روشهای وحشیانه شود. این متد که بر پایه کمای مصنوعی و خطر مرگ بنا شده بود، علیرغم ادعاهای گزاف سازندهاش، بیش از آنکه شفابخش باشد، آسیبرسان بود. با این حال، مطالعه آن به ما کمک میکند تا ارزش استانداردهای اخلاقی مدرن و ضرورت شواهد علمی محکم را بهتر درک کنیم. امروز که به جای شوکهای ویرانگر، از روشهای دقیق مولکولی و تکنولوژیهای غیرتهاجمی استفاده میکنیم، باید همواره به یاد داشته باشیم که کرامت انسانی بیمار، مقدم بر هرگونه تئوری درمانی است.









این کتاب خانه تان غیرفعال شده. نمی خواهید پست را ویرایش کنید؟
کتابخانه غیرفعاله، لینکها هم پریدن. خیلی وقت گذشته.
با سلام دوست گرامی خوشحال میشوم به وبلاگ من سری بزنید، و در صورت تمایلتان ممنون میشوم از کتابخانه شما ما هم استفاده کرده و کتابها یا داستانهایی را که با فرمت تکست هستند به جاوا تبدیل، و در اختیار دوستان قرار دهم . شاید با قرار گرفتن کتاب یا داستانی بر روی موبایل بشود از زمانهای مرده ایی که کم هم نیستند بهتر استفاده کرد.
در پناه خرد
ایول به تنها کتابخانه ی وبلاگستان
به به! مبارکه!