پرونده محرمانه آیشمن؛ چرا سیا و آلمان غربی دو سال محل اختفای قصاب برلین را پنهان کردند؟
داستان بازداشت آدولف آیشمن (Adolf Eichmann) در سال ۱۹۶۰ میلادی توسط ماموران موساد در آرژانتین یکی از دراماتیکترین وقایع جاسوسی قرن بیستم به شمار میرود که بارها در کتابها و فیلمهای سینمایی روایت شده است. با این حال دههها پس از این رویداد انتشار اسناد طبقهبندی شده توسط سازمان سیا (CIA) و سرویس اطلاعاتی آلمان غربی (BND) ابعاد تاریک و تکاندهندهای از این پرونده را آشکار کرد که نشان میداد حقیقت بسیار پیچیدهتر از یک تعقیب و گریز ساده بوده است. بر اساس این مدارک که در سال ۲۰۰۶ از حالت محرمانه خارج شدند مقامات اطلاعاتی غرب حداقل دو سال پیش از عملیات ربودن آیشمن از مکان دقیق زندگی او با نام مستعار ریکاردو کلمنت (Ricardo Klement) باخبر بودند اما به دلایل سیاسی و امنیتی ترجیح دادند سکوت کنند. این سکوت آگاهانه نه تنها سوالات اخلاقی بزرگی را برمیانگیزد بلکه نشاندهنده اولویتهای ژئوپلیتیک در دوران جنگ سرد است که گاهی عدالت را به قربانگاه منافع کوتاهمدت میبرد.
افشای اسناد ۲۰۰۶ و شوک اطلاعاتی به تاریخ
در سال ۲۰۰۶ میلادی وقتی سازمان سیا تحت فشار افکار عمومی و پژوهشگران تاریخ مجبور شد هزاران صفحه از اسناد مربوط به جنایتکاران جنگی نازی را منتشر کند واقعیتی هولناک نمایان شد که بسیاری از تحلیلگران را شگفتزده کرد. این اسناد نشان میدادند که سازمان اطلاعاتی آلمان غربی در سال ۱۹۵۸ یعنی دقیقا دو سال پیش از آنکه موساد آیشمن را در بوینسآیرس دستگیر کند اطلاعات دقیقی درباره محل زندگی او در اختیار داشته است. این اطلاعات شامل نام مستعار او و حتی آدرسی بود که او در آنجا به همراه خانوادهاش زندگی میکرد و این یعنی قصاب برلین به هیچ وجه یک شبح غیرقابل ردیابی نبوده است. نکته جالب اینجاست که سازمان سیا نیز از این گزارشها مطلع بود اما هر دو نهاد اطلاعاتی ترجیح دادند این بمب خبری را خنثی نگه دارند و اجازه ندهند اسرائیل یا افکار عمومی از این موضوع بویی ببرند.
تحلیلهای فنی بر روی این اسناد نشان میدهند که ترس اصلی مقامات آلمانی و آمریکایی نه از خود آیشمن بلکه از افشاگریهای احتمالی او در دادگاه درباره مهرههای کلیدی دولت وقت آلمان غربی بود. در آن زمان بسیاری از مقامات ردهبالای دولت کنراد آدناور (Konrad Adenauer) سوابق نازی داشتند و دستگیری آیشمن میتوانست به یک فاجعه دیپلماتیک و داخلی برای متحد جدید آمریکا در اروپا تبدیل شود. به همین دلیل دستگاههای امنیتی ترجیح دادند یک جنایتکار جنگی آزادانه در آرژانتین قدم بزند اما ثبات سیاسی آلمان غربی که در خط مقدم مقابله با بلوک شرق بود به خطر نیفتد. این استراتژی سکوت نشاندهنده لایههای پنهان پراگماتیسم (Pragmatism) سیاسی در دوران جنگ سرد است که در آن اخلاقیات به راحتی در برابر امنیت ملی رنگ میباخت.
هانس گلوبکه و ترس از دومینوی رسوایی
اگر بخواهیم کمی صریح و خودمانی درباره دلیل این پنهانکاری صحبت کنیم باید بگوییم که آلمانیها بیش از هر چیز نگران «لو رفتن رفقا» بودند و این اصلا شوخی بردار نبود. مهره اصلی این نگرانی شخصی به نام هانس گلوبکه (Hans Globke) بود که در آن زمان به عنوان دست راست صدراعظم آلمان غربی فعالیت میکرد و نفوذ بیهمتایی در ساختار قدرت داشت. مشکل اینجا بود که جناب گلوبکه در دوران هیتلر یکی از نویسندگان قوانین نژادی نورنبرگ (Nuremberg Laws) بود و ارتباطات نزدیکی با سیستم اداری آیشمن داشت. تصور کنید اگر آیشمن دستگیر میشد و در دادگاه شروع به بلبلزبانی درباره همکاریهای گذشته با گلوبکه میکرد چه زلزلهای در بن (Bonn) رخ میداد و چطور پایه دولت جدید فرو میریخت.
بنابراین سازمان اطلاعات آلمان غربی که در آن زمان توسط راینهارد گهلن (Reinhard Gehlen) اداره میشد و خودش هم سابقه همکاری با نازیها را داشت تصمیم گرفت شتر دیدی ندیدی راه بیندازد. گهلن و تیمش به خوبی میدانستند که کشاندن پای آیشمن به دادگاه به معنای کالبدشکافی تمام سیستم اداری آلمان غربی است که هنوز بوی دوران رایش سوم را میداد. آنها حتی به سیا فشار آوردند تا هرگونه اشاره به نام گلوبکه را در اسناد مرتبط با آیشمن حذف کنند تا مبادا یک وقت به قبای صدراعظم و معاونش بربخورد. این بازی موش و گربه اطلاعاتی نشان میدهد که چطور یک «پاکسازی نازیها» (Denazification) نمایشی در جریان بود در حالی که مهرههای اصلی هنوز پشت میزهای قدرت نشسته بودند.
در واقع سکوت سیا و آلمان غربی یک معامله دو سر برد برای آنها و یک شکست اخلاقی برای تاریخ بود که دههها مخفی ماند. آنها به جای آنکه به دنبال عدالت برای میلیونها قربانی باشند ترجیح دادند از پرستیژ بینالمللی آلمان غربی محافظت کنند تا مبادا اتحاد جماهیر شوروی از این رسوایی برای تبلیغات کمونیستی استفاده کند. جالب است که حتی وقتی سازمانهای شکارچی نازیها به محل آیشمن نزدیک میشدند این دستگاههای اطلاعاتی با عدم همکاری و گاهی حتی کارشکنی غیرمستقیم سعی در خریدن زمان داشتند. به نظر میرسد در دنیای جاسوسها گاهی اوقات یک مرده یا یک فراری خیلی مفیدتر از یک زندانی است که زبان سرخی دارد و ممکن است سر سبز بسیاری را به باد دهد.
زندگی در سایه و کار در مرسدس بنز
آدولف آیشمن در آرژانتین زندگی عجیبی را سپری میکرد که شاید برای بسیاری از ما که او را یک جنایتکار مخوف تصور میکنیم کمی غیرمنتظره و حتی خندهدار باشد. او با نام ریکاردو کلمنت در کارخانه مرسدس بنز (Mercedes-Benz) مشغول به کار بود و به عنوان یک کارگر ساده یا سرپرست فنی روزگار میگذراند. تصور کنید مردی که مسئول لجستیک هولوکاست و انتقال میلیونها انسان به کام مرگ بود حالا باید برای تراز کردن چرخها یا مدیریت خط تولید یک خودروی لوکس چانه میزد. او حتی خانهای محقر در حومه بوینسآیرس بدون آب لولهکشی و برق کافی ساخته بود و تلاش میکرد تا جای ممکن زندگی معمولی و بیسروصدایی داشته باشد تا توجه همسایهها را جلب نکند.
این تضاد میان جنایات هولناک گذشته و زندگی رقتانگیز و معمولی او در آرژانتین همان چیزی است که هانا آرنت (Hannah Arendt) بعدها از آن به عنوان «ابتذال شر» (Banality of Evil) یاد کرد. آیشمن در خانهاش خرگوش پرورش میداد و به گلهایش میرسید در حالی که ماموران اطلاعاتی غرب از دور او را زیر نظر داشتند و شاید به ریش عدالت میخندیدند. او حتی آنقدر اعتماد به نفس پیدا کرده بود که با برخی روزنامهنگاران سابق نازی در آرژانتین مصاحبه میکرد و خاطراتش را ضبط میکرد چون فکر میکرد دیگر کسی با او کاری ندارد. این اطمینان خاطر احتمالا ناشی از آن بود که او میدانست شبکهای از دوستان قدیمی و سازمانهای اطلاعاتی بزرگ دنیا به نوعی چتر حمایتی خود را بر سر او نگه داشتهاند.
بازتاب در سینما و تفاوت روایتها با واقعیت
سینمای جهان بارها به سراغ داستان ربودن آیشمن رفته است که یکی از مشهورترین نمونههای اخیر آن فیلم عملیات نهایی (Operation Finale) با بازی بن کینگزلی است. در اکثر این آثار سینمایی ماموران موساد به عنوان قهرمانانی به تصویر کشیده میشوند که با نبوغ خود و از طریق یک سری سرنخهای تصادفی موفق به کشف محل اختفای او میشوند. اما حقیقت تاریخی که از اسناد ۲۰۰۶ استخراج شده است نشان میدهد که این روایت کمی بیش از حد قهرمانانه و سادهسازی شده است. در واقع موساد هم از طریق یک منبع نیمهرسمی به نام لوتار هرمان (Lothar Hermann) که یک آلمانی یهودیتبار ساکن آرژانتین بود اطلاعات اولیه را دریافت کرد اما سکوت سازمانهای اطلاعاتی بزرگتر مانع از آن شد که این عملیات خیلی زودتر انجام شود.
کتابهای تاریخی که بر اساس اسناد جدید نوشته شدهاند تاکید دارند که اگر فشار سیاسی و همکاریهای پشتپرده سیا و بی.ان.دی نبود آیشمن احتمالا در همان اواسط دهه پنجاه دستگیر میشد. این تفاوت بین روایت سینمایی و واقعیت تاریخی بسیار حائز اهمیت است زیرا در سینما ما معمولا با «شر مطلق» و «خیر مطلق» روبرو هستیم. اما در واقعیت ما با یک سیستم بوروکراتیک جهانی روبرو بودیم که در آن حتی جانیان جنگی به عنوان ابزارهای چانهزنی در شطرنج سیاست جهانی مورد استفاده قرار میگرفتند. سینما معمولا بخش «سکوت همدستانه» قدرتهای بزرگ را حذف میکند تا یک داستان مهیج جاسوسی تحویل مخاطب دهد در حالی که اصل ماجرا در همین سکوتهای معنادار نهفته است.
علاوه بر این در مستندهای ساخته شده درباره آیشمن کمتر به این موضوع پرداخته میشود که چگونه او توانست با استفاده از «مسیرهای موشروی» (Ratlines) که توسط برخی اعضای کلیسا و صلیب سرخ ایجاد شده بود به آمریکای جنوبی فرار کند. فرار او یک عملیات فردی نبود بلکه یک جابجایی سازمانیافته بود که بسیاری از نهادهای بینالمللی در آن نقش داشتند یا حداقل چشمان خود را بر آن بستند. بررسی دقیق اسناد نشان میدهد که دنیای پس از جنگ جهانی دوم به جای آنکه مکانی برای اجرای عدالت باشد تبدیل به پناهگاهی برای کسانی شد که تخصصهای فنی یا اطلاعاتیشان میتوانست در جنگ علیه کمونیسم به کار بیاید. این نگاه ابزاری به انسان و عدالت تلخترین بخش از میراث پرونده آیشمن است که حتی پس از اعدام او در سال ۱۹۶۲ همچنان سایهاش بر سر سازمانهای اطلاعاتی سنگینی میکند.
ارتباط با روانشناسی تودهها و جامعهشناسی قدرت
بررسی پرونده آیشمن از زاویه جامعهشناسی سیاسی به ما میآموزد که چگونه ساختارهای قدرت میتوانند جنایت را به یک امر اداری و معمولی تبدیل کنند. آیشمن در دفاعیات خود همواره تاکید داشت که او فقط یک «مامور معذور» بوده و وظایف لجستیکی خود را به بهترین نحو انجام میداده است. این نوع نگاه که مسئولیت فردی را در دل بوروکراسی (Bureaucracy) ذوب میکند دقیقاً همان چیزی است که به سازمانهای اطلاعاتی اجازه داد تا سکوت خود را درباره محل اختفای او توجیه کنند. از نظر آنها آیشمن دیگر یک خطر عملیاتی نبود بلکه یک متغیر در محاسبات کلان سیاسی بود که حفظ او در تبعید مفیدتر از محاکمهاش در اورشلیم به نظر میرسید.
در روانشناسی سیاسی این پدیده را با نام «نابینایی عمدی» (Wilful Blindness) میشناسند که در آن افراد یا سازمانها به طور آگاهانه تصمیم میگیرند از دانستن حقیقتی که برایشان دردسرساز است اجتناب کنند. سیا و دولت آلمان غربی نمیخواستند با واقعیت حضور نازیها در بدنه دولت خود روبرو شوند زیرا این کار مستلزم یک جراحی دردناک در تمام ارکان مدیریتی کشور بود. آنها ترجیح دادند با آیشمن مانند یک راز کثیف برخورد کنند که تا وقتی در کمد پنهان است مشکلی ایجاد نمیکند اما به محض باز شدن در تمام خانه را متعفن خواهد کرد. این رویکرد باعث شد که عدالت نه به عنوان یک اصل مطلق بلکه به عنوان یک کالای قابل معامله در روابط بینالملل دیده شود که قیمت آن را منافع ملی تعیین میکند.
سوالات متداول (Smart FAQ)
جمعبندی نهایی
داستان سکوت دوساله سیا و آلمان غربی درباره محل اختفای آدولف آیشمن فراتر از یک خطای اطلاعاتی ساده است و در واقع برگی از تاریخ تاریک سیاستگذاری کلان در جهان پساجنگ به شمار میرود. این پرونده به ما ثابت میکند که حقیقت اغلب قربانی مصلحت میشود و دستگاههای امنیتی حتی در دموکراتیکترین کشورها نیز ممکن است برای حفظ ثبات سیاسی چشمان خود را بر بزرگترین جنایات بشری ببندند. افشای این اسناد در سال ۲۰۰۶ یادآوری مهمی بود که تاریخ هیچگاه در پشت درهای بسته متوقف نمیشود و در نهایت حقیقت راهی برای بیرون آمدن پیدا میکند تا وجدان بیدار بشریت را در برابر انتخابهای دشوار گذشته به قضاوت بنشاند.







فایده این کار را ندانستم
salam be nazaram in khanoomeh ziyadi bikar bodeh baz kare in khanoomhaye irani ra meikard yek chizi.Masalan yek roz biniash ra amal meikard, yek bar khate cheshme daemi mizasht ya goneh amal meikard, abro tato meikard va va va injori meihsod hezar chehreh bishtar be cheshm meiomad.
Just kidding
ایده جالبیه! … اما جدید نیست؛ فکر می کنم نمونه های مشابه ش رو تو فلیکر دیده بودم… آها…اینجاست:
http://www.flickr.com/photos/dphiffer/sets/416293