پیروتراپی یا درمان با تب؛ وقتی مالاریا فرشته نجات بیماران سفلیس شد
آیا باور میکنید که در روزگاری نه چندان دور، پزشکان برای نجات جان بیماران، آنها را عمداً به یک بیماری مرگبار دیگر مبتلا میکردند؟ آشنایی با این مطلب بسیار جالب و افزاینده دانش تاریخی است، زیرا پیروتراپی (Pyrotherapy) یا درمان با تب، یکی از عجیبترین و در عین حال موثرترین نقاط عطف در تاریخ پزشکی پیش از کشف آنتیبیوتیکهاست. در این مقاله قصد داریم بررسی کنیم که چگونه ژولیوس واگنر-یورگ (Julius Wagner-Jauregg) با تزریق انگل مالاریا به بیماران مبتلا به سفلیس، توانست راهی برای مقابله با این بیماری مهلک پیدا کند و چرا این ایده دیوانهوار برنده جایزه نوبل شد؟ آیا واقعاً تب بالا میتواند باکتریهای سرسخت را نابود کند یا این فقط یک قمار خطرناک با جان انسانها بود؟ با ما همراه باشید تا به اعماق تاریخ تاریک و درخشان درمانهای جنجالی سفر کنیم.
فهرست مطالب
- پیروتراپی چیست؟ قدرت شفابخش حرارت
- سفلیس؛ اپیدمی خاموش قرنهای گذشته
- ژولیوس واگنر-یورگ و ایده انقلابیاش
- مکانیسم تزریق مالاریا به خون بیماران
- جنگ بیولوژیک در بدن؛ تب علیه باکتری
- جایزه نوبل ۱۹۲۷؛ تایید علمی یک جنون
- نقش کینین در مهار فرشته نجات دوم
- اخلاقیات پزشکی و چالشهای پیروتراپی
- ظهور پنیسیلین و پایان عصر تبدرمانی
- هایپرترمی مدرن؛ نوادگان پیروتراپی در درمان سرطان
- سوءبرداشتها از خطرات و فواید تب
- میراث ماندگار واگنر-یورگ در علم اعصاب
پیروتراپی چیست؟ قدرت شفابخش حرارت
پیروتراپی یا درمان از طریق ایجاد تب، بر این اصل استوار است که افزایش دمای بدن بخشی از سیستم دفاعی هوشمند برای نابودی عوامل بیماریزا است. در اوایل قرن بیستم، قبل از اینکه پنیسیلین دنیا را تغییر دهد، پزشکان متوجه شده بودند که برخی بیماران روانی یا مبتلایان به بیماریهای مزمن، پس از گذراندن یک دوره تب شدید ناشی از عفونتهای تصادفی، به طور معجزهآسایی بهبود مییابند. این مشاهده جرقهای شد تا ایده “تب مصنوعی” به عنوان یک ابزار درمانی مطرح شود. پیروتراپی در واقع تلاش برای تقلید از پاسخ طبیعی بدن در برابر تهاجم خارجی بود، اما به شکلی کنترل شده و تحت نظارت دقیق پزشکی.
در آن زمان، علم میدانست که بسیاری از میکروبها، به ویژه باکتری عامل سفلیس، نسبت به حرارت بسیار حساس هستند و در دماهای بالای ۴۰ درجه سانتیگراد زنده نمیمانند. اما چالش اصلی این بود که چگونه میتوان تب شدیدی را در بدن ایجاد کرد که به اندازه کافی طولانی باشد تا باکتریها را بکشد، اما خود بیمار را از پای در نیاورد. روشهای مختلفی مثل حمامهای داغ یا تزریق مواد شیمیایی امتحان شد، اما هیچکدام ثبات و قدرت لازم را نداشتند. پیروتراپی با استفاده از عوامل بیولوژیک (مثل مالاریا)، اولین پاسخ علمی و سیستماتیک به این نیاز بود که توانست مرگبارترین شکل سفلیس یعنی “فلج عمومی” (General Paresis) را مهار کند.
سفلیس؛ اپیدمی خاموش قرنهای گذشته
سفلیس در قرنهای ۱۸ و ۱۹ میلادی به مثابه ایدز زمانه خود بود؛ بیماری که نه تنها جسم، بلکه روان و هویت اجتماعی فرد را متلاشی میکرد. این بیماری ناشی از باکتری “ترپونما پالیدوم” (Treponema pallidum) است که در مراحل نهایی خود به سیستم عصبی مرکزی حمله کرده و باعث جنون، فلج و در نهایت مرگ دردناک میشد. در آن دوران، آسایشگاههای روانی پر بود از بیمارانی که به دلیل تخریب مغز توسط سفلیس، دچار توهمات شدید و از دست دادن کنترل حرکتی شده بودند. هیچ درمان موثری وجود نداشت و استفاده از جیوه که تنها گزینه موجود بود، اغلب خود باعث مسمومیت و مرگ بیمار میشد.
وخامت اوضاع به قدری بود که پزشکان هر راه حلی را، هرچند خطرناک، برای نجات این بیماران پذیرا بودند. سفلیس عصبی (Neurosyphilis) عملاً یک حکم اعدام تدریجی محسوب میشد که تمام ابعاد زندگی فرد را تحت تأثیر قرار میداد. در چنین اتمسفر ناامیدکنندهای، پیروتراپی به عنوان یک شعاع نور ظاهر شد. نیاز به درمانی که بتواند از سد خونی-مغزی عبور کند و باکتریهای مخفی شده در اعماق بافت خاکستری را نابود کند، حیاتی بود. درک عمق فاجعه سفلیس در آن دوره، به ما کمک میکند تا بفهمیم چرا روشی مثل تزریق مالاریا، نه یک حرکت وحشیانه، بلکه یک ضرورت بشردوستانه و علمی تلقی میشد.
ژولیوس واگنر-یورگ و ایده انقلابیاش
ژولیوس واگنر-یورگ، روانپزشک اتریشی، مردی بود که شجاعت به خرج داد و ایدهی قدیمی “تب شفابخش” را به یک پروتکل درمانی دقیق تبدیل کرد. او از سال ۱۸۸۷ روی تأثیر بیماریهای تبدار بر اختلالات روانی تحقیق میکرد. واگنر-یورگ متوجه شده بود که بیماران مبتلا به سفلیس که به طور اتفاقی دچار مالاریا میشدند، علائم روانپریشیشان به شدت کاهش مییافت. او با یک استدلال منطقی به این نتیجه رسید که مالاریا بهترین کاندید برای ایجاد تب درمانی است، زیرا تبهای نوبهای (Periodic) آن قابل پیشبینی هستند و مهمتر از همه، دارویی به نام “کینین” برای متوقف کردن آن وجود دارد.
این بینش واگنر-یورگ، پیوندی میان روانپزشکی، عفونی و ایمنیشناسی بود. او در سال ۱۹۱۷ برای اولین بار خون یک سرباز مبتلا به مالاریا را به ۹ بیمار مبتلا به فلج ناشی از سفلیس تزریق کرد. نتایج حیرتانگیز بود؛ سه نفر از آنها بهبودی کامل یافتند و بقیه بهبود قابل ملاحظهای نشان دادند. این موفقیت در جهانی که هیچ امیدی به درمان سفلیس نداشت، مثل یک بمب خبری صدا کرد. واگنر-یورگ با این کار ثابت کرد که میتوان از یک بیماری برای درمان بیماری دیگر استفاده کرد، مفهومی که امروزه در درمانهای نوین ایمنیدرمانی (Immunotherapy) به شکلی بسیار پیشرفتهتر دنبال میشود.
مکانیسم تزریق مالاریا به خون بیماران
فرآیند پیروتراپی به این صورت بود که مقدار کمی از خون فرد مبتلا به مالاریای نوع “ویواکس” (Plasmodium vivax) به زیر پوست یا داخل رگ بیمار سفلیسی تزریق میشد. این نوع مالاریا انتخاب شده بود چون نسبت به سایر گونهها خطر مرگ کمتری داشت و به راحتی با کینین درمان میشد. پس از یک دوره نهفتگی، بیمار شروع به تجربه لرزهای شدید و تبهای بالای ۴۰ درجه میکرد که هر دو یا سه روز یک بار تکرار میشد. پزشکان اجازه میدادند بیمار بین ۸ تا ۱۲ حمله تب را پشت سر بگذارد. این دورهها برای بدن بسیار طاقتفرسا بود، اما دقیقاً همان چیزی بود که برای پختن باکتریهای سفلیس لازم بود!
در طول این حملات، بیمار تحت مراقبت شدید بود تا دچار نارسایی قلبی یا تشنج نشود. جالب اینجاست که در آن زمان، “بانکهای خون مالاریایی” در بیمارستانها ایجاد شده بود تا همیشه خون حاوی انگل برای درمان بیماران جدید در دسترس باشد. وقتی تعداد حملات تب به حد نصاب میرسید و پزشکان احساس میکردند که باکتریهای سفلیس به اندازه کافی تضعیف شدهاند، دوزهای بالای کینین (Quinine) به بیمار داده میشد تا انگل مالاریا را از بین ببرد. این رقص ظریف بین دو بیماری مرگبار، نیازمند دقت تشخیصی بالا و نظارت لحظهای بود که واگنر-یورگ و تیمش با مهارت آن را اجرا میکردند.
جنگ بیولوژیک در بدن؛ تب علیه باکتری
آنچه در پیروتراپی رخ میداد، یک جنگ تمامعیار بیولوژیک در سطح سلولی بود. باکتری سفلیس، که یک اسپیروکت حساس است، در دمای معمولی بدن به خوبی تکثیر میشود، اما پروتئینهای حیاتیاش در دمای بالای ۴۰ درجه شروع به از هم پاشیدن (Denaturation) میکنند. تب شدید باعث میشد که محیط داخلی بدن برای باکتریها غیرقابل تحمل شود. اما این تمام ماجرا نبود؛ تحقیقات بعدی نشان داد که تب ناشی از مالاریا، سیستم ایمنی بدن را نیز به شدت تحریک میکند. تولید اینترفرونها و فعال شدن ماکروفاژها در اثر تب، باعث میشد که بدن خود به صورت فعالتری به شکار باکتریهای باقیمانده برود.
در واقع مالاریا مثل یک “کاتالیزور ایمنی” عمل میکرد. این تبهای دورهای باعث میشد که سد خونی-مغزی کمی نفوذپذیرتر شود و مواد دفاعی خود بدن بهتر به سیستم عصبی نفوذ کنند. این مکانیسم دوگانه (اثر مستقیم حرارتی و تقویت سیستم ایمنی) دلیلی بود که پیروتراپی حتی در مواردی که باکتریها به داروهای شیمیایی آن زمان مقاوم شده بودند، جواب میداد. پیروتراپی یادآور این حقیقت علمی است که بدن انسان دارای ابزارهای دفاعی قدرتمندی است که اگر به درستی هدایت شوند، میتوانند بر سختترین دشمنان بیولوژیک غلبه کنند، حتی اگر این هدایت به قیمت ابتلای موقت به یک بیماری دیگر باشد.
جایزه نوبل ۱۹۲۷؛ تایید علمی یک جنون
در سال ۱۹۲۷، کمیته نوبل تصمیم گرفت جایزه نوبل فیزیولوژی و پزشکی را به ژولیوس واگنر-یورگ اهدا کند. این اولین باری بود که یک روانپزشک برنده این جایزه میشد و دلیل آن نیز کاملاً مشخص بود: او اولین درمان موثر برای یک بیماری روانی عضوی (Organic Psychosis) را کشف کرده بود. اعطای نوبل به پیروتراپی، این روش را از یک تجربه آزمایشگاهی به یک استاندارد جهانی تبدیل کرد. در سراسر اروپا و آمریکا، بخشهای مخصوص مالاریادرمانی در بیمارستانها افتتاح شد. این جایزه در واقع به شجاعت علمی واگنر-یورگ در شکستن چهارچوبهای سنتی پزشکی اهدا شد.
اگرچه امروز پیروتراپی منسوخ شده است، اما اهمیت تاریخی آن در این است که به پزشکان آموخت بیماریهای روانی همیشه ریشه در “روح” ندارند و میتوان با مداخلات بیولوژیک روی بدن، ذهن را نجات داد. جایزه نوبل واگنر-یورگ راه را برای سایر درمانهای بیولوژیک در روانپزشکی، از جمله شوکدرمانی و در نهایت دارودرمانی نوین، هموار کرد. این لحظه در تاریخ پزشکی، نماد پیروزی عقلانیت و مشاهده بالینی بر پیشفرضهای اخلاقی و ترسهای سنتی از بیماریهای واگیردار بود. او ثابت کرد که گاهی اوقات، دشمنِ دشمنِ ما، واقعاً میتواند دوست ما باشد، حتی اگر آن دوست یک انگل مالاریای گزنده باشد.
نقش کینین در مهار فرشته نجات دوم
بدون کینین، پیروتراپی عملاً یک خودکشی دستهجمعی بود. کینین که از پوست درخت “سینکونا” (Cinchona) به دست میآمد، تنها دلیلی بود که پزشکان جرأت میکردند مالاریا را به بدن بیماران تزریق کنند. این ماده به عنوان یک “کلید قطع” (Kill Switch) عمل میکرد. پزشکان میدانستند که هر زمان وضعیت بیمار بحرانی شود یا درمان سفلیس کامل گردد، میتوانند با چند دوز کینین، انگلهای مالاریا را تار و مار کنند. این کنترلپذیری، سنگ بنای ایمنی در پیروتراپی بود. در واقع، پیروتراپی داستانی از مدیریت ریسک بود؛ جایگزینی یک بیماری غیرقابل کنترل و کشنده (سفلیس عصبی) با یک بیماری قابل کنترل (مالاریا).
نکته جالب اینجاست که کینین خود یکی از قدیمیترین داروهای شناخته شده بشر است، اما در ترکیب با پیروتراپی، کاربرد کاملاً جدیدی پیدا کرد. پزشکان باید دوز کینین را به دقت تنظیم میکردند تا مالاریا را به طور کامل ریشهکن کنند و از بازگشت دوباره تب جلوگیری نمایند. این وابستگی به کینین باعث شد که در دوران جنگهای جهانی، دسترسی به منابع کینین به یک مسئله حیاتی برای ادامه درمانهای پیروتراپی در بیمارستانهای روانپزشکی تبدیل شود. این تداخل دارو، باکتری و انگل، یکی از پیچیدهترین و در عین حال هوشمندانهترین سناریوهای درمانی است که بشر تا پیش از عصر آنتیبیوتیکها طراحی کرده بود.
اخلاقیات پزشکی و چالشهای پیروتراپی
پیروتراپی از همان ابتدا با چالشهای اخلاقی بزرگی روبرو بود. تزریق عمدی یک عامل بیماریزا به انسانی دیگر، با اصل اول پزشکی یعنی “آسیب نرسان” (Primum non nocere) در تضاد به نظر میرسید. منتقدان میپرسیدند: آیا ما حق داریم برای درمان یک درد، درد دیگری ایجاد کنیم؟ همچنین نرخ مرگومیر ناشی از خودِ مالاریادرمانی حدود ۵ تا ۱۵ درصد بود. یعنی از هر ۱۰۰ نفر، ۱۵ نفر نه به خاطر سفلیس، بلکه به خاطر عوارض درمانی که پزشکان به آنها تزریق کرده بودند، جان خود را از دست میدادند. این آمار در استانداردهای امروزی وحشتناک است، اما در آن زمان با توجه به مرگومیر ۱۰۰ درصدی سفلیس عصبی، یک ریسک منطقی به نظر میرسید.
همچنین مسئله رضایت آگاهانه (Informed Consent) در مورد بیمارانی که خود دچار اختلالات ذهنی بودند، بسیار پیچیده بود. با این حال، خانوادههای بیماران اغلب با التماس خواستار این درمان بودند، چون پیروتراپی تنها جایگزین برای زنجیر شدن در سلولهای آسایشگاه بود. این دوران، بحثهای عمیقی را در مورد “سودمندی در مقابل ضرر” در اخلاق پزشکی باز کرد که بعدها به شکلگیری کدهای اخلاقی مدرن مثل بیانیه هلسینکی کمک کرد. پیروتراپی به ما یادآوری میکند که مرز بین نبوغ پزشکی و بیرحمی گاهی چقدر باریک است و علم همیشه در بستری از ارزشهای انسانی قضاوت میشود.
ظهور پنیسیلین و پایان عصر تبدرمانی
عصر طلایی پیروتراپی با کشف پنیسیلین توسط الکساندر فلمینگ و تولید انبوه آن در دهه ۱۹۴۰ به پایان رسید. پنیسیلین معجزهای بود که میتوانست باکتری سفلیس را بدون نیاز به تبهای ۴۰ درجه و لرزهای وحشتناک، به سادگی و با ایمنی بسیار بالا نابود کند. به محض اینکه ثابت شد آنتیبیوتیکها میتوانند از سد خونی-مغزی عبور کرده و سفلیس عصبی را درمان کنند، پیروتراپی به سرعت به زبالهدان تاریخ پزشکی پیوست. آخرین مراکز مالاریادرمانی در اوایل دهه ۱۹۵۰ تعطیل شدند و این روش به یک حکایت عجیب در کتابهای درسی تبدیل شد.
انتقال از پیروتراپی به پنیسیلین، نمادی از جهش بشر از “درمانهای بیولوژیک خشن” به “شیمیدرمانی هدفمند” بود. دیگر نیازی نبود که بیمار برای نجات یافتن، از جهنم مالاریا عبور کند. با این حال، نباید فراموش کرد که برای بیش از دو دهه، پیروتراپی تنها امید واقعی برای هزاران نفر بود. پنیسیلین کار پیروتراپی را تمام کرد، اما بر روی شانههای دانشی ایستاد که ثابت کرده بود سفلیس یک بیماری شکستناپذیر نیست. امروزه ما سفلیس را با یک تزریق ساده درمان میکنیم، اما یادمان میرود که زمانی برای همین درمان، باید مالاریا را به جان میخریدیم.
هایپرترمی مدرن؛ نوادگان پیروتراپی در درمان سرطان
اگرچه پیروتراپی به شکل قدیمیاش منسوخ شده، اما روح آن در تکنولوژیهای مدرنی به نام “هایپرترمی” (Hyperthermia) زنده است. امروزه دانشمندان از امواج مایکروویو، رادیوفرکانسی یا نانوذرات برای گرم کردن تومورهای سرطانی تا دمای ۴۲ تا ۴۵ درجه سانتیگراد استفاده میکنند. این گرمای کنترل شده، سلولهای سرطانی را نسبت به پرتودرمانی و شیمیدرمانی حساستر میکند. درست مثل پیروتراپی، در اینجا هم از حرارت برای نابودی دشمن بیولوژیک استفاده میشود، اما با دقتی در حد میلیمتر و بدون نیاز به مبتلا کردن بیمار به مالاریا! این نشان میدهد که ایده اصلی واگنر-یورگ همچنان معتبر است.
در برخی تحقیقات نوین، حتی از ویروسهای تغییریافته ژنتیکی (Oncolytic Viruses) استفاده میشود تا پاسخ ایمنی بدن را علیه سرطان تحریک کنند؛ روشی که فلسفهاش دقیقاً مشابه پیروتراپی است: استفاده از یک عامل عفونی برای بیدار کردن سیستم دفاعی بدن علیه یک دشمن داخلی. پیروتراپی به ما آموخت که دمای بدن یک پارامتر منفعل نیست، بلکه یک ابزار قدرتمند است که میتوان آن را مهندسی کرد. علم پزشکی مدرن با الهام از آن تجربیات جسورانه، اکنون در حال بازگشت به قدرت “حرارت” است تا با بیماریهایی که به درمانهای رایج پاسخ نمیدهند، مقابله کند. میراث واگنر-یورگ در واقع درک قدرت استراتژیک تب در میدان نبرد بیولوژیک بود.
سوءبرداشتها از خطرات و فواید تب
یکی از بزرگترین سوءبرداشتهایی که پیروتراپی در ذهن عموم ایجاد کرد (و هنوز هم ردهپای آن دیده میشود)، این است که “هر تبی خوب است و باید اجازه داد بدن بسوزد تا خوب شود”. اگرچه تب یک پاسخ دفاعی است، اما تبهای بسیار بالا و کنترلنشده میتوانند باعث تخریب پروتئینهای مغزی و تشنج شوند. در پیروتراپی، تب تحت نظارت دقیق بود و به محض خطرناک شدن، مهار میشد. امروزه در طب سنتی یا باورهای غلط عامیانه، گاهی توصیه میشود که جلوی تب کودک گرفته نشود که این میتواند خطرناک باشد. پیروتراپی یک مداخله تخصصی بود، نه یک توصیه عمومی برای همه عفونتها.
باور غلط دیگر این است که پیروتراپی فقط به خاطر “گرما” کار میکرد؛ در حالی که همانطور که گفته شد، تحریک سیستم ایمنی توسط انگل مالاریا بخش بزرگی از موفقیت درمان بود. برخی تصور میکنند که حمام داغ سونا هم میتواند همان اثر پیروتراپی را داشته باشد، اما دمای مرکزی بدن در سونا به ندرت به دمای ۴۰ درجه (که برای کشتن باکتری لازم است) میرسد و آن پاسخ ایمنی شدید ناشی از عفونت را هم ایجاد نمیکند. درک تفاوت بین یک “پاسخ فیزیولوژیک تحت کنترل” و “گرمازدگی ساده” برای فهمیدن نبوغ و در عین حال خطر پیروتراپی ضروری است.
میراث ماندگار واگنر-یورگ در علم اعصاب
میراث واگنر-یورگ فراتر از درمان سفلیس است؛ او به دنیا ثابت کرد که مرز بین مغز و بدن نفوذپذیر است. او با درمان “جنون” از طریق “عفونت خون”، پایه و اساس رشتهای را بنا نهاد که امروز به آن “ایمنیشناسی عصبی” (Neuroimmunology) میگوییم. این ایده که سیستم ایمنی میتواند روی رفتارهای روانی و سلامت نورونها تأثیر بگذارد، اکنون یکی از داغترین مباحث در درمان افسردگی، آلزایمر و اسکیزوفرنی است. ما اکنون میدانیم که التهاب در بدن میتواند بر خلقوخو و تفکر تأثیر بگذارد، حقیقتی که پیروتراپی صد سال پیش به شکلی ابتدایی آن را لمس کرده بود.
علاوه بر این، پیروتراپی یادآور دوران “پزشکی حماسی” است؛ زمانی که پزشکان با دستان خالی و با استفاده از نیروهای طبیعت به جنگ مرگ میرفتند. این روش به ما میآموزد که گاهی راهحلهای بزرگ در پیچیدهترین آزمایشگاهها نیستند، بلکه در مشاهده دقیق تعاملات موجود در طبیعت نهفتهاند. اگرچه ما دیگر از مالاریا برای درمان سفلیس استفاده نمیکنیم، اما هر بار که از یک واکسن یا یک روش ایمنیدرمانی برای نجات جان انسانی بهره میبریم، در واقع در حال تکرار همان منطق واگنر-یورگ هستیم: مسلح کردن بدن برای نجات خویشتن. پیروتراپی فصلی عجیب، ترسناک و در عین حال قهرمانانه در کتاب تاریخ بشریت است.
جمعبندی نهایی
پیروتراپی یا مالاریادرمانی، گواهی بر خلاقیت بیپایان و گاه متهورانه بشر در مواجهه با ناامیدی مطلق است. ژولیوس واگنر-یورگ با تبدیل یک بیماری مهلک به ابزاری برای نجات، نه تنها جان هزاران مبتلا به سفلیس را نجات داد، بلکه پارادایمهای روانپزشکی و طب داخلی را برای همیشه تغییر داد. اگرچه این روش با ظهور آنتیبیوتیکها به تاریخ پیوست، اما درسهای آن درباره قدرت تب و پتانسیلهای سیستم ایمنی، همچنان در درمانهای پیشرفته امروزی الهامبخش است. پیروتراپی یادآور این نکته است که در علم، گاهی برای رسیدن به روشنایی بهبودی، باید از میان شعلههای سوزان تب عبور کرد.








https://balatarin.com/permlink/2007/9/18/1133601
وبلاگنویسی، ابزاری برای تمدد اعصاب
گفتوگو با نویسنده وبلاگ برگزیده سال، «یک پزشک» محمدمهدی مولایی- دنیای کامپیوتر و ارتباطات
واقعاً گل گفتی دکتر جان!
همه ی این حرفها که نوشتی، حرفهایی بود که من اون موقع گاهی با صدای کمی بلند(!) و گاهی توی دلم، گفتم… اعصاب آدم را خورد میکنند با این مسخره بازی هاشون… اما آخرش فهمیدیم اصلاً برای چی این اشانتیون را نشون دادند: برای این که بگن فیلمی که صدا و سیما تهیه کننده اش بوده، خوب جایزه برده!…
گه از شبکه تهران پخش میشد حتما نشون میدادند…!
http://captainos.blogspot.com/2007/09/blog-post_734.html
معلوم نیست اینا کدوم طرفین!!
از فستیوال کن و اسکار و جشن سینمای ایران جشنهای آغاز المپیک و نمایشگاه ماشینهای برتر و حتی مسابقه روبوکاپ که ایران توش اول میشه فقط الو الوش به ما میرسه!!
عجت مملکت علمی تخیلی داریم ما!!جای جی کی رولینگ خالی!!
من گزارش جشن رو از مردم ایران سلام دیدم.باران کوثری رو هم از نمای نزدیک نشون داد…البته خلاصه ای بود از جشن.خواندن آقای پرستویی رو هم پخش کرد.
سلام
از آشنایی با شما خوشحال شدم
از مطالبی که با این دقت نوشته شده لذت بردم وهمینطور عکس ها
باز هم به شما سر می زنم
راستی من بی اجازه لینکتان کردم …مرسی
همون طور که بقیه گفتن رخشان بنی اعتماد توی مراسم نبود و اجرای فوق العاده علیزاده هم به این دلیل پخش نشد که دوتا خواننده زن داشت که بوضوح اونا میخوندن و زیر صدا نبودن!
ظاهرا در مملکت گل و بلبل ما نسبیت قانون حکمفرماست! یه چیزی یه جایی مشکلی نداره ولی جای دیگه خبط عظیم و گناه کبیره!
تنها چیزی که تو تلویزیون براش تره خورد نمی کنن هنر ایرانیه
ما که نمی تونیم صلاح خودمون رو تشخیص بدیم !!!!! ای آقا ! چه انتظاراتی ! اونا تشخیص میدن ما هم باید به همون تشخیص ها راضی باشیم !
ما یه عمر ِ داریم پز استاد شجریان رو توی دنیا میدیم ! بعد مردم خودمون نباید ایشون زو ببینند !
روزگار غریبی است نازنین …
ادم کفرش در میاد جدان.نبینه راحتتره انگاری.
درود
موقع اهداجوائز به هنرمندان زن هیچ کدام از آنها تصویرشان پخش نشد و فقط به یک دورنمای کوتاه از آنان قناعت کردند
و حضور بازیگرانی مانند شقایق فراهانی باران کوثری وپگاه آهنگرانی که در جشن خانه ی سینما بودند تصویرشان پخش نگردید که بسیار جای تاسف و نشانگر سانسور حاکم بر سیما میباشد و سانسور بازیگران مطرح سینما نشانگر سیاست غلط حاکم بر تلویزیون بوده درحالیکه هنرپیشگان مطرح هالیوود را به راحتی نشان میدهند.
آقای پرستویی بازیگر بزرگی هستند و صدای پخته و خوبی برای بازیگری دارند ولی اگر فعالیتی در زمینهی آواز ایرانی نکنند سنگینتر هستند.
سلام
خانم بنی اعتماد هم سفر بودن و آقای همسرشون ( جهانگیر کوثری ) جایزه رو دریافت کردند .
این لینک هم ببینید آدم یه وقتایی هیچی نگه بهتره !
http://www.muslimforum.ir/showthread.php?p=2512&posted=1#post2512
عجبا!….باران کوثری اصلا هم بازیگر فوق العاده ای نیست!!
سلام دکتر عزیز
از این که میبینم شما هم به مطالب سینمایی اهمیت میدهید خوشحالم.
این هم وبلاگ من در مورد سینما.دوست دارم یه نظری بدهی درباره اش!
ضمنا من لینک شما را در وبلاگم گذاشتم.اگه دوست داشتیشما هم من را لینک کن.
مخلص شما سجاد.
ادرس:
http:cinemafox.blogfa.com
محکوم به سؤظن رو دیدم؛ خوب بود.
دیشب من هم به این فکر کردم که خب وقتی درست و حسابی نمی خواید نشون بدید چرا اعصاب همه رو به هم می ریزید و از 500 متری اون هم فقط 2 ثانیه یک تصویر شطرنجی از طرف نشون می دید!
مگه قبلاً نشون نمی دادید چی می شد؟!
دقیقا من هم همین رویداد گریبانگیرم شد ، بعد از اون فیلم زیبا مجبور به تحمل سانسور شدم تا جایی که از شدت عصبانیت سرم را کوبیدم به طاق !!
تمام قسمت هایی که به رخشان بنی اعتماد جایزه میدادند سانسور شد ، تصاویر تکه تکه پخش میشد انگار تازه (…) !!!
همین 45 دقیقه گزیده از جشن را هم به زور دگنک پخش کردند .علاوه بر عدم نمایش چهره ی هیچ کدام از بازیگران زن،صحبتها هم سانسور شد.
به نظرم اگر پخش نمی کردند سنگین تر بود.
البته جناب پزشک،یک نکته ای هست و آنهم اینکه :رخشان بنی اعتماد در جشن حضور نداشت و البته همایون شجریان هم برنامه ای اجرا نکرد،فقط حسین علیزاده حسابی سنگ تمام گذاشت که آن برنامه هم مورد عنایت صدا و سیما واقع شد !
موفق باشید
سلام دکتر جون
ممنون از مطالب جالبت.
من متاسفانه این برنامه رو ندیدم و حتی نتونستم مطالب زیادی در موردش بخونم. اما عکسی که تو روزنامه همشهری بود، به شدت منو کنجکاو کرد که همخوانی ای ایران رو گیر بیارم و گوش بدم. میشه تو این زمینه کمکم کنید.
ممنون