مرثیهای برای یک رویا؛ تحلیل فیلم خداحافظ لنین و فروپاشی آرمانشهر سوسیالیستی

در این مقاله میخواهیم به معرفی و تحلیل همهجانبه فیلم درخشان خداحافظ لنین! (Good Bye Lenin!) بپردازیم. قصد داریم بررسی کنیم که چگونه یک درام خانوادگی میتواند به عمیقترین شکل ممکن، فروپاشی یک ایدئولوژی بزرگ سیاسی و تولد دنیایی جدید را به تصویر بکشد. در این میان، این سوالها مطرح میشود که آیا میتوان با ساختن دیوارهای دروغین از حقیقت محافظت کرد؟ چرا انسانها ترجیح میدهند در توهمات خوشایند گذشته زندگی کنند تا اینکه با واقعیتهای تلخ روبرو شوند؟ در ادامه با ما همراه باشید تا زوایای فنی، نمادین و تاریخی این شاهکار سینمای آلمان را واکاوی کنیم.
فهرست مطالب
- ۱. شناسنامه اثر و مشخصات فنی فیلم
- ۲. تحلیل روایت و ماجرای کمدی سیاه خداحافظ لنین!
- ۳. واکاوی فیلم خداحافظ لنین و آرمانگرایی سوسیالیستی
- ۴. نقد ساختاری، گافهای تاریخی و موسیقی گوشنواز یان تیرسن
- ۵. نمادشناسی پرواز مجسمهها؛ از فلینی تا کیشلوفسکی
- ۶. بررسی پدیده روانشناختی اوستالژی و حسرت برای شرق
- ۷. بازتاب فروپاشی دیوار برلین در سینمای مدرن آلمان
- ۸. تئوریهای رسانه و بازسازی اخبار دروغین در بستر درام
💡مختصر و مفید
فیلم خداحافظ لنین! به کارگردانی ولفگانگ بکر، داستان جوانی به نام الکس را روایت میکند که پس از فروپاشی دیوار برلین، تلاش میکند تا حقیقت سقوط سوسیالیسم را از مادرش که به تازگی از کما بیدار شده و قلبی ضعیف دارد، پنهان کند. این فیلم با لحنی کنایهآمیز و در قالب یک کمدی سیاه، به نقد سیستمهای تبلیغاتی و ایدئولوژیهای بسته میپردازد. بازی درخشان دنیل برول در نقش الکس و موسیقی جادویی یان تیرسن، از نقاط قوت اصلی این اثر هستند. فیلم فراتر از یک درام ساده، نمادی از گذار دردناک جامعه آلمان شرقی به سمت سرمایهداری است. در نهایت، خداحافظ لنین نشان میدهد که چگونه عشق خانوادگی میتواند واقعیتی موازی و انسانیتر از سیاست خلق کند.
۱. شناسنامه اثر و مشخصات فنی فیلم
سال انتشار: ۲۰۰۳ میلادی
کارگردان: ولفگانگ بکر (Wolfgang Becker)
نویسندگان: برند لیختنبرگ، ولفگانگ بکر
بازیگران شاخص: دنیل برول (Daniel Brühl) در نقش الکس، کاترین ساس (Katrin Saß) در نقش کریستین (مادر)، چولپن خاماتووا (Chulpan Khamatova) در نقش لارا، ماریا سیمون در نقش آریانه
ژانر: کمدی سیاه، درام، تاریخی
فیلم خداحافظ لنین داستان خانوادهای را در آلمان شرقی درست در آستانه فروپاشی دیوار برلین در سال ۱۹۸۹ روایت میکند. کریستین، مادر خانواده، زنی فداکار و از اعضای وفادار حزب سوسیالیست است که پس از فرار همسرش به غرب، زندگی خود را وقف تربیت فرزندانش و فعالیتهای اجتماعی در چارچوب حزب کرده است. داستان از جایی بحرانی میشود که الکس، پسر او، در یک تظاهرات ضد حکومتی شرکت کرده و توسط پلیس دستگیر میشود. مادر با دیدن این صحنه دچار ایست قلبی شده و به کما میرود. در طول هشت ماهی که او در بیمارستان بیهوش است، جهان پیرامونش به سرعت تغییر میکند؛ دیوار برلین سقوط کرده، کاپیتالیسم وارد خیابانهای برلین شرقی شده و آلمان در آستانه اتحاد دوباره قرار گرفته است.
وقتی کریستین به طور معجزهآسایی به هوش میآید، پزشکان هشدار میدهند که هرگونه شوک عصبی یا هیجان شدید میتواند برای قلب ضعیف او کشنده باشد. الکس که عاشقانه مادرش را دوست دارد، تصمیم میگیرد حقیقتی به این بزرگی یعنی نابودی آلمان شرقی را از او پنهان کند. او با کمک دوست خلاقش که سودای فیلمسازی دارد، شروع به بازسازی محیط آپارتمان مادر میکند. آنها محصولات غذایی قدیمی آلمان شرقی را در شیشههای خالی پر میکنند، اخبار تلویزیونی دروغین و ساختگی ضبط کرده و به مادر نشان میدهند و حتی همسایهها و کودکان محلی را اجیر میکنند تا نقش شهروندان وفادار به سوسیالیسم را بازی کنند. این تلاشهای جنونآمیز و خلاقانه، هسته اصلی داستان را تشکیل میدهد که در مرز باریک میان کمدی و تراژدی حرکت میکند.
۲. تحلیل روایت و ماجرای کمدی سیاه خداحافظ لنین!
ایوان کلیما (Ivan Klima) در کتاب ارزشمند «روح پراگ» و مقالهی «دربارهی ادبیات سکولار» حکایتی از ماکسیم گورکی (Maxim Gorky)، نویسندهی پرآوازهی سوسیالیست نقل میکند. گورکی برای بازدید از یک اردوگاه کار اجباری به سیبری میرود، در آنجا پسرکی ۱۴ ساله از رنجهای اردوگاه برای گورکی میگوید و او چنان منقلب میشود که به گریه میافتد. پس از ترک اردوگاه، مأموران اردوگاه، پسرک را میکشند. گورکی اما، در مقالهاش اردوگاه را بهشتی انسانساز تصویر میکند. کلیما مینویسد: «رفتار او به الگویی برای نحوهی نوشتن دربارهی واقعیت سوسیالیستی تبدیل شد. او نشان داد که نویسندهی سوسیالیت چگونه باید به زندگیای که به او نشان میدهند بنگرد، یا به عبارت دقیقتر باید فقط و فقط زندگیای را که به او نشان میدهند ببیند، و آن را همانگونه که نشانش میدهند ببیند.» (تأکید در خود متن کتاب). چند روز پس از تماشای فیلم خداحافظ لنین، محصول آلمان در سال ۲۰۰۳ و به کارگردانی ولفگانگ بکر، این قسمت از کتاب کلیما را خواندم. چقدر بهتر منظور کلیما را درک کردم.
داستان در آلمانشرقی روایت میشود. الکس از کودکی عاشق فضانوردی است و قهرمان بزرگش سیگموند جان (Sigmund Jähn)، تنها مردی که از آلمانشرقی به فضا رفت. مادر برایشان فاش میکند پدر بهخاطر زنی دیگر از آلمان شرقی فرار کرده و او و الکس و خواهرش، لارا را تنها گذاشت. مادر یک سوسیالیت بسیار متعصب است، بهشدت به اهداف سوسیالیستی آلمانشرقی پایبند است و به آن خدمت میکند، اما بچههایش و بیشتر، الکس، دل خوشی از اطوارهای سوسیالیتی ندارند. در واپسین روزهای پابرجایی دیوار برلین، الکس در تظاهرات علیه جدایی آلمانها شرکت میکند و دستگیر میشود. مادر بهطور اتفاقی پسرش را حین دستگیری میبیند و دلشکسته از پشت کردن پسرش به آرمانهای او، بیهوش میشود و به کما میرود. چندین ماه پس از آغاز کما، دیگر دیوار فرو ریخته و آلمان شرقی وجود ندارد. وقتی مادر پس از ۸ ماه بههوش میآید، به تشخیص پزشکان نباید کوچکترین شوکی بر او وارد شود. خانواده تصمیم میگیرد دربارهی وقایع اطرافش به او دروغ بگوید که…
۳. واکاوی فیلم خداحافظ لنین و آرمانگرایی سوسیالیستی
فیلم خداحافظ لنین! بدون شک زیباترین و هوشمندانهترین فیلمی است که در چند وقت اخیر دیدهام. از «پاریس- تگزاس» و «بهشت بر فراز برلین» ویم وندرس گرفته تا «زندگی دیگران»، «روبان سفید»، و همین فیلم شاهد کلاس کار بالای سینمای آلمان و استعداد درخشانش در خلق شاهکار هستیم. این فیلم، نمایشی از چند و چون زیستن با افکار آرمانگرایانه در جامعهای است که آرمانهای پایهگذارانش رو به اضمحلال است. آرمان حکومت آلمانشرقی، رسیدن به سوسیالیسم بود. این هدف، دور از ذهن هم نبود. در دههی دوم قرن بیستم، لنین (Vladimir Lenin) و یاران آتشینمزاجش حکومت بر شوروی را با همین نام بهدست گرفتهبودند. آرمانهایی که آنها تصویر میکردند، زیبا و دلپذیر بود، حذف طبقات، برکشیدن طبقهی کارگر، برابری و برادری و نان برابر.
سالها بعد و در خلال جنگجهانی دوم، استالین (Joseph Stalin) برنامهریزیهایی برای ایجاد حکومت سوسیالیستی در بخشی از خاک آلمان ترتیب داد که تدریجاً به ثمر نشست. دو آلمان از هم جدا شدند و آنقدر از هم متنفر، که بین خود دیوار کشیدند. این دیوار، آلمان، برلین و کانون خانوادههای آلمانی را دو پاره کرد. وضعیت اقتصادی در آلمان شرقیِ کمبنیه روز به روز ضعیفتر شد و به دنبال آن، سرکوب معترضان هم آغاز گردید و همزمان، دولت آلمانشرقی، نیازمند ساخت اخبار غیرواقعی هم بود. اخباری که وضعیت را خیلی خوب نمایش میداد، کشورهای غیرسوسیالیستی و خصوصاً امپریالیستی در این اخبار دور خود میگردند و از اشتباهات سیاسی خود نادمند وسوسیالیستها چون شوالیههایی مقدس با حکومت عادلانهی خود، دنیا را متوجه تنها راه نجات، سوسیالیسم، میکنند. کاراکتر مادر الکس، تمثیلی از یک آرمانگرای افراطی است. افرادی چون او، نقد آرمانهایشان را برنمیتابند، تحمل شنیدن این را ندارند که آنچه میخواستند این چیزی نیست که بدان رسیدهاند، آنها در زمان پوستاندازی و شوریدن جامعه بر آنها در خواب هستند و تلاش میکنند حتی با وارونهسازی حقیقت و پخش وسیع آن در سطح جامعه، افکار عمومی را به خود باورمند سازند. این اخبار کذب، دستکم به آنها امیدی برای بقا میدهد. تغییر حقیقت و ساخت خبر، البته مدتی آرامش ظاهری جامعه را حفظ میکند، اما این روش هم تاریخ انقضایی دارد.
۴. نقد ساختاری، گافهای تاریخی و موسیقی گوشنواز یان تیرسن
خوشبختانه فیلم، تنها به سمت شعار علیه سوسیالیسم و نمایش کاستیهای این تفکر نمیرود و شور و حرارت بالایی دارد که ناشی از عشق الکس به مادرش است. الکس به آب و آتش میزند که مادرش نفهمد رویای سوسیالیستیاش برای همیشه به پایان رسیده. این تلاشها، صحنههای کمیک جالبی خلق میکند، اما این کمدی سیاه است. حفظ آرامش با شاخدارتر شدن روزافزون دروغها ممکن است و در عین حال، یادآوری جان کندن معصومانهی الکس این احترام را در بیننده چنان برمیانگیزاند که به اعمال او نخندد. نریشنی که الکس روی فیلم میخواند، کنایههای نیشداری به تفکرات سوسیالیستی میزند و در فیلم تکاپوی مردم برای ساخت آلمانی یکدست به خوبی تصویر شده. میتوان گفت قهرمانی آلمان در جام جهانی ۱۹۹۰ نقش زیادی در سرعت بخشیدن به یکدستی کشور تازه متحد شده داشت، و این موضوع به خوبی در فیلم گنجانده شدهاست.
با اینحال، خطاهای عجیبی هم در فیلم به چشم میخورد. صحنهای هست که الکس و دوستش با هم هستند و دوستش پیراهنی از طرح معروف ۰ و ۱ ماتریکس (The Matrix) به تن دارد، حال آنکه داستان در سال ۱۹۹۰ میگذرد و ماتریکس در سال ۱۹۹۹ روی پرده رفت. خطاهای جزئی دیگری هم در فیلم به چشم میخورد، اما فیلم آنقدر قوی هست که با وجود این خطاها، حرفهای زیبا و غیرکلیشهای برای گفتن دارد. اما یکی از نقاط قوت فیلم، آهنگسازی زیبای یان تیرسن (Yann Tiersen) است. سبک کاری تیرسن، نزدیک به آهنگسازانی چون فیلیپ گلاس (Philip Glass)، فردریک چاپلین و مایکل نایمن (Michael Nyman) است. مخصوصاً در پیانو، بسیار غیر قابل تمییز با گلاس کار میکند و آثار پیانوی گلاس برای فیلمهای «ساعتها» و «شعبدهباز» را به یاد میآورد. با آنکه فیلم نمایشدهندهی این حقیقت تلخ بود که با دروغهای بیشتر و بیاطلاعی، میزان احساس خوشبختی بیشتر میشود، اما گمان میکنم مادر الکس حتی خوشبختتر هم بود. کدام زن است که آرزوی داشتن پسری به خوبی الکس را نداشتهباشد؟
۵. نمادشناسی پرواز مجسمهها؛ از فلینی تا کیشلوفسکی
از دید من زیباترین سکانس فیلم، صحنهی خروج بیخبر مادر از خانه و روبرو شدن با مجسمهی لنین در حال حمل با هلیکوپتر است که شباهتهایی با سکانس مجسمهی مسیح در حال پرواز فیلم زندگی شیرین (La Dolce Vita) ساختهی فدریکو فلینی (Federico Fellini) در سال ۱۹۶۰، و پایین آوردن مجسمهی لنین از میدان در فیلم زندگی دوگانهی ورونیک (The Double Life of Veronique) اثر کیشلوفسکی (Krzysztof Kieslowski) دارد. این لحظات در تاریخ سینما فراتر از یک جابجایی فیزیکی، نشاندهنده سقوط یک باور عمیق جمعی و پایان یک عصر هستند. مجسمهها که زمانی نماد ثبات، جاودانگی و مرجعیت تزلزلناپذیر بودند، ناگهان در هوا معلق میشوند و اقتدار خود را از دست میدهند. این تعلیق بصری، تزلزل درونی انسانهایی را نشان میدهد که تمام هویت خود را بر پایه آن نمادها تعریف کرده بودند.
در خداحافظ لنین!، هلیکوپتری که مجسمه برنزی و عظیم لنین را حمل میکند، از کنار پنجرهها و خیابانهای برلین عبور میدهد. لنین دستش را به سمت جلو دراز کرده است، انگار در حال وداع با شهری است که زمانی قبله آمالش بود. نگاه خیره و بهتزده مادر الکس به این تصویر سورئال، لحظهای است که تمام دروغهای ساختهشده توسط پسرش در یک ثانیه به چالش کشیده میشوند. این تصویر نمادین به ما یادآوری میکند که نمادهای قدرت سیاسی هر چقدر هم که بزرگ و سنگین باشند، در برابر طوفان تغییرات تاریخی مثل کاه سبک خواهند شد. کارگردان با استفاده از این قاب درخشان، بدون نیاز به دیالوگهای طولانی، فروپاشی فکری و فیزیکی یک امپراتوری عقیدتی را به باشکوهترین شکل ممکن خلاصه میکند.
۶. بررسی پدیده روانشناختی اوستالژی و حسرت برای شرق
پس از فروپاشی آلمان شرقی و اتحاد دوباره دو کشور، پدیده اجتماعی و روانشناختی عجیبی به نام اوستالژی (Ostalgie) در میان شهروندان سابق بلوک شرق شکل گرفت. این واژه که ترکیبی از کلمات آلمانی «اوست» به معنای شرق و «نوستالژی» است، به حسرت و دلتنگی برای جنبههایی از زندگی روزمره در آلمان شرقی اشاره دارد. فیلم خداحافظ لنین یکی از بهترین بازتابهای هنری این پدیده در سینما است. با اینکه سیستم سیاسی آلمان شرقی به شدت سرکوبگر و ناکارآمد بود، اما بسیاری از مردم پس از ورود ناگهانی به دنیای سرمایهداری غرب، دچار احساس غربت، بیهویتی و از دست رفتن امنیت اجتماعی سابق خود شدند. سرعت بالای تغییرات باعث شد که فرهنگ مصرفگرایی غربی فوراً جایگزین تمام خاطرات و محصولات نوستالژیک گذشته شود.
در فیلم، تلاش الکس برای پیدا کردن قوطیهای ترشی خیار مارک اسپریوالد یا قهوههای شرقی، دقیقاً نمادی از این مقاومت در برابر هضم شدن در فرهنگ غربی است. مردم آلمان شرقی ناگهان خود را در دنیایی یافتند که در آن همهچیز رنگارنگتر و مدرنتر بود، اما روابط انسانی و ثبات شغلی گذشته در آن رنگ باخته بود. اوستالژی در واقع واکنشی دفاعی در برابر شوک فرهنگی ناشی از اتحاد دوباره بود. فیلم با ظرافتی خاص نشان میدهد که این دلتنگی لزوماً به معنای تمایل به بازگشت حکومت پلیسی استاسی نیست، بلکه تلاشی است برای حفظ تکهای از هویت شخصی و خاطرات کودکی که در هجوم بیلبوردهای تبلیغاتی کوکاکولا و شعبههای ایکیا در حال محو شدن بودند.
۷. بازتاب فروپاشی دیوار برلین در سینمای مدرن آلمان
فروپاشی دیوار برلین در نهم نوامبر ۱۹۸۹، نه تنها نقشه سیاسی جهان را تغییر داد، بلکه منبع الهام عظیمی برای موج نو سینمای آلمان در دهههای بعدی شد. فیلمسازان آلمانی تلاش کردند تا با بازخوانی این واقعه تاریخی، به تروماهای روحی و شکافهای عمیق اجتماعی ناشی از این جدایی طولانیمدت بپردازند. آثاری چون خداحافظ لنین و زندگی دیگران (The Lives of Others) نمونههای درخشانی از این تلاش هستند که هر کدام از زاویهای متفاوت به این رویداد نگریستهاند. در حالی که زندگی دیگران به فضای تاریک، جاسوسی و خفقانآور سازمان استاسی میپردازد، خداحافظ لنین با لحنی انسانیتر، عاطفیتر و حتی کمدی به جنبههای انسانی و خانوادگی این رویداد نزدیک میشود.
این فیلمها به جامعه آلمان کمک کردند تا با گذشته تاریک و چندپاره خود روبرو شود و روند آشتی ملی را تسهیل کند. سینمای آلمان پس از اتحاد، دیگر ترسی از نقد هر دو سیستم سوسیالیستی شرق و سرمایهداری غرب نداشت. در خداحافظ لنین، تبلیغات مصرفگرایانه غربی و سرعت بیرحمانه تغییرات به همان اندازه به چالش کشیده میشوند که بوروکراسی خشک و دروغهای رسانهای آلمان شرقی مورد انتقاد قرار میگیرند. این نگاه بیطرفانه و واقعگرایانه باعث شد که این آثار فراتر از مرزهای آلمان، در سراسر جهان مورد استقبال قرار گیرند و به عنوان نمونههایی موفق از سینمای ملی و در عین حال جهانی شناخته شوند.
۸. تئوریهای رسانه و بازسازی اخبار دروغین در بستر درام
یکی از لایههای عمیق و تاملبرانگیز فیلم خداحافظ لنین، نمایش قدرت رسانهها در شکلدادن به واقعیتهای ذهنی انسانها است. الکس و دوستش دنیس با استفاده از دوربینهای خانگی و ویرایش تصاویر آرشیوی، یک بخش خبری کاملاً جعلی را برای مادر تولید میکنند. این فرایند به وضوح نشان میدهد که چگونه تصاویر رسانهای میتوانند به راحتی جایگزین واقعیت عینی شوند و ذهن مخاطب را در یک حباب شناختی محصور کنند. کریستین که در اتاقش بستری است، جهان بیرون را نه آنگونه که هست، بلکه آنگونه که قاب تلویزیون به او نشان میدهد باور میکند. این سناریو به شکلی ظریف، عملکرد سیستمهای پروپاگاندای حکومتی را بازسازی میکند که سالها شهروندان آلمان شرقی را در معرض اطلاعات هدایتشده قرار میدادند.
در دنیای امروز که با پدیده اخبار جعلی (Fake News) و دستکاریهای دیجیتالی رسانهها روبرو هستیم، این بخش از فیلم معنای امروزیتر و هشداردهندهتری پیدا میکند. فیلم نشان میدهد که مرز میان حقیقت و بازنمایی حقیقت چقدر باریک و شکننده است. الکس برای حفظ جان مادرش، آرمانشهری را در قاب تلویزیون میسازد که خود آلمان شرقی هرگز نتوانسته بود به آن دست یابد؛ کشوری که آغوشش را به روی پناهندگان غربی خسته از سرمایهداری باز میکند. این دروغهای مصلحتآمیز در نهایت به پارادوکسی عجیب منجر میشوند؛ واقعیتی که الکس خلق میکند بسیار انسانیتر و زیباتر از واقعیت خشن آلمان شرقی واقعی است، اما در نهایت همچنان یک توهم و دروغ است که با اولین نگاه مستقیم به بیرون از خانه فرو میپاشد.
جمعبندی نهایی
فیلم خداحافظ لنین! فراتر از یک کمدی سیاه ساده، مرثیهای انسانی برای دوران تغییرات بزرگ تاریخی است. این فیلم به ما یادآوری میکند که چگونه ایدئولوژیها در مواجهه با واقعیت فرو میپاشند، اما پیوندهای عاطفی و عشق خانوادگی همچنان استوار باقی میمانند. تلاش الکس برای محافظت از مادرش با ساختن یک دنیای خیالی، تصویری عمیق از تعارض میان حقیقت تلخ و دروغ آرامشبخش را به نمایش میگذارد. ولفگانگ بکر با کارگردانی هوشمندانه و بازیهای درخشان بازیگرانش، اثری ماندگار خلق کرده که به خوبی تروماها و امیدهای یک نسل از تاریخ آلمان را بازگو میکند.
سوالات رایج
این مقاله جذاب و جالب بود؟! پس برای خواندن این نوشتههای مرتبط کلیک کنید:
- فیلم Ready Player One (2018) بازیکن شماره یک آماده | معرفی، داستان، نقد و تحلیل
- فیلم Mirage (1965) سراب | معرفی، داستان، نقد و تحلیل
- فیلم Cold War (2018) جنگ سرد | معرفی، داستان، نقد و تحلیل
- فیلم Happy as Lazzaro (2018) شاد مثل لازارو | معرفی، داستان، نقد و تحلیل
- فیلم Nosferatu (1922) نوسفراتو | معرفی، داستان، نقد و تحلیل
- فیلم Shoot the Piano Player (1960) به پیانیست شلیک کنید | معرفی، داستان، نقد و تحلیل
- درباره فیلم اسب کهر را بنگر، فرد زینهمان 1963
- فیلم Legends of the Fall (1994) افسانههای خزان | معرفی، داستان، نقد و تحلیل
- فیلم The Apartment (1960) آپارتمان | معرفی، داستان، نقد و تحلیل کمدی تلخ بیلی وایلدر
- فیلم Avengers: Endgame (2019) انتقامجویان: پایان بازی | معرفی، داستان، نقد و تحلیل
- فیلم Kings of the Road (1976) سلاطین جاده | معرفی، داستان، نقد و تحلیل
- فیلم شعبدهباز The Magician (1996) | معرفی، داستان، نقد و تحلیل






فقط میخواستم اصلاح کنید که خواهر الکس اسمش آرین هست.
لارا دوست دختر الکس بود
من خودم طرفرار سوسیالیست هستم و این فیلم را برای افکار مضر می دانم ولی به قول برژنف ((سیب زمینی ها جدا شوروی جدا))
بدون اینکه عقایدم رو در نظرنگیرم فیلم زیبا بود من خودم از طرفدار های شوروی هستم
اسم اصلی آهنگساز این فیلم “یان تیرسن” (yann tiersen)
هستش لطفا دفت کنید!!
ممنونم از مطلب شما
منم در مورد بهترین سکانس موافقم، خود فیلم هم یکی از بهترین فیلم هایی که تا بحال دیدم.
سلام این فیلم از آن فیلمهایی است که ارزش چندبار دیدن را دارند. سکانسی که گفتید موسیقی متن زیبایی دارد که میتوانید از اینجا دانلود کنید:
http://rapidshare.com/files/421338074/17_Mother_s_Journey.mp3
البته توصیه میکنم حتما ساند ترک این فیلم را دانلود کنید:
http://avaxhome.ws/music/yann_tiersen_good_bye_lenin.html
من این فیلم را چند سال پیش دیدم. یادآوری مناسبی بود.اونموقع واقعا نمی دونستم به رویای سوسیالیستی مادر بخندم یا در حسرت تلاشهای پسر باشم. فیلم جنبه فداکارانه ای از “زیرزمین” امیر کوستوریکا بود در وصف چگونگی ادامه دادن گذشته به شکلی که دیگر نیست.
ممنون از مطلبتون.شعار های توخالی و عوام رو به آرمان گرایی های خودساخته رهنمون کردن نتیجه ای جز سقوط نداره. اینو تاریخ بارها ثابت کرده. فیلمو دیده بودم و بنظر منم حرف های عمیقی برای گفتن داشت ولی ساختار فیلم و بخصوص تدوینش در همون سطح اروپا (البته سطح متوسط به بالاش) جلوه میداد. درضمن یه سوال ، اونجا که گفتین : “میتوان گفت قهرمانی آلمان در جام جهانی ۱۹۹۰ –بهزعم من ناحق- نقش زیادی در سرعت بخشیدن به یکدستی کشور تازه متحد شده داشت، و این موضوع به خوبی در فیلم گنجانده شدهاست.” منظورتون از “ناحق ” به قهرمانی برمیگشت یا تاثیری که به نظر شما در یکدست کردن آلمان داشت؟
ممنون از کامنت شما، نه! منظورم این بود که من هرگز نمیتوانم داور مسابقه را برای آن پنالتی مشکوک علیه آرژانتین ببخشم، بههر حال من یک طرفدار متعصب آرژانتین هستم، منظورم این بود.
بهترین نقد فارسی در ضمینه فیلم بود
دارم دانلودش می کنم با این سرعت شاید فردا نگاش کنم!
توضیح جامعی بود ولی خطر لو رفتن داستان با خواندن این مقاله بالاست اگر کسی می خواد فیلم براش جذاب باشه مقاله رو بعد دیدن فیلم بخونه.
باید فیلم را دید تا بشود نظر داد. اما چیزی که مشخص است اینست که با توجه به تفاصیری که شما ارائه کرده اید باید با یک فیلم خاص طرف باشیم.
هرچند سبک فیلم هایی از این دست ، خصوصا اروپایی را می توانم حدس بزنم. همیشه دارای یک نوع ریتم و دید منحصر به فرد هستند.
امیدوارم همانطور که در میان مطلبتان نوشته اید با یک نو فیلم «شعارگونه» رو به رو نباشیم. چون من بی نهایت از اینگونه فیلم های بیزارم!
ممنون فرانک عزیزمثل همیشه عالی بود