تحلیل عمیق سینمای سیدنی لومت و فیلم سرپیکو؛ فریاد عدالت در نیویورک

جهان سینما در سال 2011 پس از الیزابت تیلور، یکی دیگر از بزرگانش را هم از دست داد. «سیدنی لومت» بی‌شک یکی از صاحب‌سبک‌ترین کارگردانان تاریخ سینما بود که در روز ۹ آوریل، بر اثر لنفوم در سن ۸۶ سالگی درگذشت. در این نوشته طولانی و تفصیلی، قصد داریم با تمرکز ویژه بر فیلم بی‌نظیر «سرپیکو» و سپس واکاوی ابعاد زندگی و سایر شاهکارهای این کارگردان بزرگ، میراث هنری او را بررسی کنیم. آیا واقعاً سینمای لومت توانسته است مرزهای اخلاق و قانون را جابه‌جا کند؟ در این مسیر، چطور یک فیلمساز نیویورکی با تکیه بر واقع‌گرایی محض، آثاری خلق کرد که پس از گذشت دهه‌ها هنوز به عنوان سنجه‌های عدالت‌خواهی در سینمای جهان شناخته می‌شوند؟ با ما همراه باشید تا در سفری طولانی به عمق قاب‌های تاریک، پیاده‌روهای باران‌خورده نیویورک و تنهایی قهرمانان عصیانگر او، پاسخ این پرسش‌ها را دریابیم.

فهرست مطالب

۱. سرپیکو؛ نماد عصیان فردی در برابر فساد سیستماتیک

فیلم سینمایی سرپیکو (Serpico) محصول سال ۱۹۷۳، به عنوان یکی از درخشان‌ترین و واقع‌گرایانه‌ترین آثار تاریخ سینمای پلیسی و اجتماعی شناخته می‌شود. داستان این اثر بر اساس زندگی واقعی فرانک سرپیکو، افسر پلیس نیویورک نوشته شده است که با فساد گسترده و نهادینه‌شده در لایه‌های مختلف اداره پلیس به مبارزه برمی‌خیزد. سیدنی لومت با به تصویر کشیدن این درام تلخ شهری، نشان داد که چگونه یک فرد مصمم می‌تواند در برابر امواج سهمگین بی‌عدالتی ایستادگی کند. در این فیلم، آل پاچینو در نقش فرانک سرپیکو ظاهر می‌شود؛ بازیگری خلاق که با تمام وجود توانست رنج‌ها، تردیدها و خشم انباشته‌شده این پلیس وظیفه‌شناس را در قاب‌های تاریک و واقعی لومت بازآفرینی کند.

فیلمنامه اثر که توسط والدو سالت (Waldo Salt) و نورمن وکسلر (Norman Wexler) بر اساس کتاب پرفروش پیتر ماس (Peter Maas) به نگارش درآمده بود، تصویری بدون روتوش از نیویورک دهه هفتاد میلادی ارائه می‌دهد. لومت با هوشمندی فراوان، فضای نیویورک را به گونه‌ای طراحی کرد که گویی خود شهر یکی از شخصیت‌های اصلی فیلم است؛ سرد، شلوغ، بی‌رحم و در عین حال پر از داستان‌های ناگفته. سرپیکو با پوشش غیرمتعارف و ریش بلندش، تفاوت فاحشی با پلیس‌های شیک‌وپیک و اتوکشیده هالیوودی داشت. او نماد نسلی بود که ارزش‌های سنتی را به چالش می‌کشید و به دنبال حقیقتی فراتر از منافع مادی و سازمانی می‌گشت. این فیلم نه تنها کارنامه آل پاچینو را دگرگون ساخت، بلکه تعریف جدیدی از درام‌های افشاگرانه در سینمای هالیوود ارائه داد.

۲. فرانک سرپیکو؛ مامور پلیسی خارج از قواعد سنتی

فرانک سرپیکو شخصیتی منحصر‌به‌فرد در جامعه پلیسی آن دوران بود؛ او به موسیقی کلاسیک علاقه داشت، در خانه‌ای قدیمی در محله گرینیچ ویلج (Greenwich Village) زندگی می‌کرد، حیوانات خانگی عجیبی نگه می‌داشت و لباس‌هایی شبیه به هیپی‌ها می‌پوشید. این تفاوت ظاهری و رفتاری، او را در میان همکارانش به شدت انگشت‌نما کرده بود. از نظر پلیس‌های سنتی، او یک وصله ناجور و غیرقابل اعتماد بود که قواعد نانوشته صنف آن‌ها را رعایت نمی‌کرد. لومت در نیمه اول فیلم بر این تفاوت‌ها تمرکز می‌کند تا به تماشاگر نشان دهد چگونه سیستم‌های بروکراتیک و سنتی، هرگونه تفاوت و اصالت فردی را پس می‌زنند و تلاش می‌کنند همه را در یک قالب یکسان و فاسد ذوب کنند.

وقتی سرپیکو متوجه می‌شود که دریافت رشوه و باج‌گیری از توزیع‌کنندگان مواد مخدر و قماربازان به یک امر طبیعی و روزمره در میان همکارانش تبدیل شده است، تصمیم می‌گیرد در برابر این جریان بایستد. او از دریافت سهم خود از پول‌های کثیف خودداری می‌کند و همین موضوع، امنیت او را به خطر می‌اندازد. در دنیایی که وفاداری سازمانی بر قانون پیشی گرفته است، سرپیکو به عنوان یک خائن قلمداد می‌شود. لومت با مهارتی بی‌نظیر روند انزوای تدریجی فرانک را به تصویر می‌کشد؛ انزوایی که از لایه‌های بیرونی کار او آغاز شده و کم‌کم به زندگی شخصی و روابط عاطفی‌اش نیز سرایت می‌کند و او را در برزخی ابدی قرار می‌دهد.

۳. چالش‌های تولید و بازآفرینی واقعیت در خیابان‌های نیویورک

ساخت فیلم سرپیکو با چالش‌های تولیدی متعددی در سطح کلان‌شهر نیویورک همراه بود. اداره پلیس نیویورک در ابتدا تمایل چندانی به همکاری با گروه فیلمبرداری نداشت، چرا که داستان فیلم به طور مستقیم به رسوایی‌های اخلاقی و ساختاری این نهاد می‌پرداخت. لومت مجبور بود با استفاده از لوکیشن‌های واقعی و در شرایطی سخت و پر از رفت‌وآمد کار کند. او برای حفظ اصالت اثر، فیلمبرداری را در بیش از صد لوکیشن واقعی در نقاط مختلف شهر از جمله محله‌های فقیرنشین بروکلین و برانکس انجام داد. این کار به فیلم لحنی مستندگونه و بسیار باورپذیر بخشید که تماشاگر را در اتمسفر کثیف و پر سر و صدای شهر غرق می‌کرد.

نورپردازی فیلم توسط مدیر فیلمبرداری برجسته، آرتور جی. اورنیتز (Arthur J. Ornitz) به گونه‌ای انجام شد که از هرگونه جلوه‌گری هالیوودی پرهیز شود. رنگ‌های کدر، خیابان‌های خیس از باران و راهروهای تاریک ادارات پلیس، همگی در خدمت تقویت حس خفقان و ناامنی حاکم بر زندگی سرپیکو بودند. لومت با وسواس فراوان تلاش کرد تا از زیبایی‌شناسی کاذب دوری کند و نیویورک را دقیقاً همان‌طور که بود، با تمام زشتی‌ها، زباله‌ها و تنش‌های روزمره‌اش نشان دهد. این وفاداری به واقعیت فیزیکی شهر، یکی از دلایل اصلی ماندگاری فیلم در تاریخ سینمای واقع‌گرای اجتماعی است که استانداردهای جدیدی برای فیلم‌های مستقل شهری تعریف کرد.

۴. متد اکتینگ آل پاچینو و حل شدن در کالبد سرپیکو

آل پاچینو برای ایفای نقش سرپیکو به شدت تحت تاثیر متد اکتینگ بود و تلاش کرد تا به معنای واقعی کلمه با این شخصیت زندگی کند. او برای مدتی فرانک سرپیکو واقعی را به خانه خود دعوت کرد تا از نزدیک با لحن صحبت کردن، راه رفتن و نگاه‌های او آشنا شود. پاچینو به قدری در نقش غرق شده بود که حتی در ساعات غیرکاری نیز رفتارهای سرپیکو را تکرار می‌کرد. یک بار در جریان گفتگوهایشان، پاچینو با تعجب از سرپیکو پرسید: «چرا این کار را کردی؟» و سرپیکو پاسخ داد: «خب، آل، واقعاً نمی‌دانم… چون، چون اگر من این کار را نمی‌کردم حالا هنگام شنیدن یک قطعه موسیقی چطور آدمی بودم؟!»

این پاسخ عمیق و فلسفی، هسته اصلی شخصیت‌پردازی پاچینو را شکل داد. او متوجه شد که عصیان سرپیکو نه از سر قهرمان‌بازی، بلکه برای نجات روح و حفظ انسانیت خودش بوده است. پاچینو در این فیلم با تغییرات ظاهری مداوم، از جوانی پرانرژی و شاداب به مردی خسته، ریشو و با چشمانی نگران تبدیل می‌شود که نشان‌دهنده تاثیر مخرب سال‌ها مبارزه بی‌امان بر جسم و روح اوست. بازی حیرت‌انگیز او در این اثر، نامزدی اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد را برایش به همراه آورد و او را به عنوان یکی از بزرگ‌ترین بازیگران نسل خود در جهان تثبیت کرد.

آل پاچینو در نقش سرپیکو در خیابان‌های نیویورک

۵. اخلاق‌گرایی و نبرد درونی قهرمان در قاب‌های لومت

سینمای لومت همواره بستری برای طرح پرسش‌های عمیق اخلاقی بوده است و سرپیکو به عنوان اوج این رویکرد شناخته می‌شود. لومت در این فیلم به بررسی این موضوع می‌پردازد که مرز میان وظیفه‌شناسی و بقا کجاست؟ قهرمان داستان در موقعیتی قرار می‌گیرد که درستکار بودن به معنای به خطر انداختن جان خود و همکارانش است. لومت با پرهیز از شعارزدگی، نشان می‌دهد که سرپیکو یک قدیس بی‌عیب و نقص نیست؛ او عصبانی می‌شود، روابط عاطفی‌اش شکست می‌خورد و گاهی در آستانه ناامیدی مطلق قرار می‌گیرد، اما آنچه او را نجات می‌دهد، لجاجت اخلاقی اولسوفانه می‌بخشد.

او با استفاده از کلوزآپ‌های مکرر از چهره آل پاچینو، نبرد درونی و شکنجه‌های روحی او را به تصویر می‌کشد. تماشاگر به راحتی می‌تواند سنگینی باری را که سرپیکو بر دوش می‌کشد، احساس کند. لومت به ما نشان می‌دهد که قهرمان بودن در دنیای واقعی هزینه‌های گزافی دارد و سیستم‌های فاسد به راحتی کسانی را که می‌خواهند خلاف جهت آب شنا کنند، نابود می‌سازند. این نگاه تلخ و واقع‌گرایانه، تفاوت اصلی فیلم لومت با درام‌های پلیسی خوش‌بینانه دوران خود است که به آن عمقی فیلسوفانه می‌بخشد.

۶. سکانس‌های کلیدی و ماندگار سرپیکو؛ از بیمارستان تا سلول انفرادی

یکی از درخشان‌ترین و تاثیرگذارترین سکانس‌های فیلم سرپیکو، صحنه‌ای است که او پس از گلوله خوردن در یک عملیات مشکوک، روی تخت بیمارستان افتاده است. لومت در این سکانس با استفاده از زوایای دوربین سربالا و نورپردازی سرد، تنهایی مطلق فرانک را نشان می‌دهد. همکارانش که پیش از این برای او آرزوی مرگ کرده بودند، حالا با کارت‌پستال‌هایی ریاکارانه به عیادتش می‌آیند. پاچینو با نگاهی سرد و بی‌تفاوت به این کارت‌ها می‌نگرد؛ نگاهی که نشان‌دهنده قطع امید کامل او از هرگونه اصلاح در سیستم و پیوند دوباره با همکاران سابقش است.

سکانس کلیدی دیگر، صحنه پرتاب وحشیانه یک خلافکار به داخل سلول توسط سرپیکو است. در این بخش، او که از تمسخر همکارانش و بی‌عدالتی‌های مکرر به ستوه آمده، تمام خشم و انرژی انباشته‌شده‌اش را بر سر متهم خالی می‌کند. جثه کوچک پاچینو در برابر خشونت عریانی که از خود بروز می‌دهد، تضاد عجیبی ایجاد می‌کند که تماشاگر را در بهت فرو می‌برد. لومت در این صحنه مرز باریک میان پلیس قانون‌مدار و یک فرد خشن را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که چگونه کار در چنین محیط فاسدی می‌تواند حتی پاک‌ترین انسان‌ها را نیز به مرزهای جنون و رفتارهای وحشیانه بکشاند.

۷. تاثیر فرهنگی و اجتماعی سرپیکو بر ژانر پلیسی و جامعه آمریکا

اکران فیلم سرپیکو در سال ۱۹۷۳ با استقبال گسترده منتقدان و مخاطبان روبه‌رو شد و تاثیر عمیقی بر جامعه آمریکا گذاشت که در آن زمان درگیر بحران‌های سیاسی مانند رسوایی واترگیت بود. مردم آمریکا که اعتماد خود را به نهادهای دولتی و پلیس از دست داده بودند، در شخصیت سرپیکو بازتابی از خشم و سرخوردگی خود را دیدند. این فیلم به عنوان یکی از نمادهای سینمای معترض دهه هفتاد مطرح شد؛ سینمایی که دیگر مایل نبود تصاویر رویایی و دروغین از جامعه آمریکا ارائه دهد و به جای آن، فساد و شکاف‌های عمیق اجتماعی را برملا می‌کرد.

در ژانر پلیسی نیز، سرپیکو مسیر جدیدی گشود. تا پیش از آن، اکثر فیلم‌های پلیسی بر تعقیب و گریزهای هیجان‌انگیز و نبرد با خلافکاران متمرکز بودند، اما لومت نشان داد که بزرگ‌ترین دشمن پلیس می‌تواند در درون خود اداره پلیس باشد. این اثر راه را برای ساخت فیلم‌ها و سریال‌های بعدی که به فساد در سیستم‌های امنیتی و قضایی می‌پرداختند هموار کرد. سرپیکو به یک کهن‌الگو در سینمای جهان تبدیل شد و هنوز هم هرگاه فیلمی درباره یک پلیس افشاگر ساخته می‌شود، مستقیماً با شاهکار لومت و بازی درخشان آل پاچینو مقایسه می‌گردد.

۸. سیدنی لومت؛ معمار درام‌های واقع‌گرای شهری

سیدنی لومت در ۲۵ جون سال ۱۹۲۴ متولد شد. او در خانواده‌ای کاملاً هنری پرورش یافت که کار اصلی والدینش در تئاتر ییدیش بود و همین موضوع راه را برای حضور لومت در دنیای بازیگری از خردسالی هموار کرد. او ۵ ساله بود که روی سن تئاتری رفت که پدرش در آن کار می‌کرد و ۱۱ ساله بود که برادوی را هم تجربه کرد. این پیش‌زمینه تئاتری قوی به او آموخت که چگونه با متن روبرو شود و چطور از بازیگران بازی‌های حسی و زنده بگیرد. او از همان دوران کودکی فهمید که جادوی اصلی نمایش در روابط انسانی و دیالوگ‌های پرکشش نهفته است.

آموزش‌های اولیه لومت در تئاتر، او را به کارگردانی تبدیل کرد که به جای تکیه بر تکنیک‌های عجیب دوربین، بر بازیگر و متن تمرکز می‌کرد. او اعتقاد داشت که دوربین باید به عنوان یک ناظر بی‌طرف عمل کند تا احساسات بازیگران به طبیعی‌ترین شکل ممکن به تماشاگر منتقل شود. این رویکرد کلاسیک و در عین حال واقع‌گرایانه، در تک‌تک آثار او دیده می‌شود. لومت همواره تاکید می‌کرد که کارگردان باید پشت اثر پنهان شود و اجازه دهد داستان خودش را تعریف کند؛ فلسفه‌ای که او را به یکی از محبوب‌ترین کارگردانان در میان بازیگران بزرگ تاریخ سینما تبدیل کرد.

۹. از خاکریزهای جنگ جهانی دوم تا آموختن زبان تلویزیون

در سال ۱۹۳۹، لومت برای خدمت سربازی در جنگ جهانی دوم فراخوانده شد و بیش از سه سال برای ارتش آمریکا خدمت کرد. حضور در جبهه‌های جنگ و مواجهه با مرگ و ویرانی، نگاه او را به دنیا عمیق‌تر کرد و به او درک درستی از رفتارهای انسانی در شرایط بحرانی داد. پس از بازگشت از جبهه‌ی جنگ، لومت کارگردانی تئاتر را برگزید و سپس با ظهور تلویزیون، وارد این رسانه نوپا شد. او تا مدت‌ها سناریو می‌نوشت یا دستیار کارگردان بود تا آن‌که با سریال «عکاس جنایت» در سال ۱۹۵۱ کارگردانی حرفه‌ای را در تلویزیون تجربه کرد و استعداد خود را نشان داد.

کار در تلویزیون در دهه پنجاه میلادی به لومت یاد داد که چگونه با بودجه‌های کم و در زمان‌های بسیار محدود، کارهای باکیفیتی تولید کند. او تا سال ۱۹۵۶، یازده سریال را برای تلویزیون CBS ساخت و به سرعت به عنوان یکی از پرکارترین و ماهرترین کارگردانان این شبکه شناخته شد. این دوران پرفشار تلویزیونی، مهارت‌های فنی او را صیقل داد و به او آموخت که چگونه از فضاهای بسته و کوچک، بیشترین بهره دراماتیک را ببرد. این آمادگی فنی بالا، زمینه‌ساز ورود طوفانی او به دنیای سینما و ساخت اولین فیلم بلندش شد که تا امروز یکی از شاهکارهای تاریخ سینما به شمار می‌رود.

۱۰. دوازده مرد خشمگین؛ نخستین فوران نبوغ سینمایی لومت

سال ۱۹۵۷، لومت وارد دنیای سینما شد و در همان بدو ورود، معروف‌ترین فیلمش را ساخت، یعنی «۱۲ مرد خشمگین». در این فیلم «هنری فاندا» در نقش عضو هیئت‌منصفه‌ی دادگاهی است که باید بر گناهکاری یا بی‌گناهی یک جوان رأی دهند. با آن‌که فیلم در فضایی بسته ساخته‌شده، اما دانش لومت در زمینه‌ی تئاتر، نه تنها از آن فیلمی خسته‌کننده نمی‌سازد، که علاوه بر جذابیت داستان، بیننده را به دیدن بازی‌هایی خوب دعوت می‌کند. کل روند فیلمبرداری ۳ هفته به‌طول انجامید و هزینه‌ی ساختش ۳۵۰۰۰۰ دلار بود که در مقایسه با فیلم‌های بزرگ هالیوود بسیار ناچیز به شمار می‌آمد.

لومت در این فیلم با طراحی دقیق دکوپاژ و تغییر تدریجی زوایای دوربین، حس گرما، تنگنا و فشار روانی حاکم بر اتاق هیئت منصفه را به تماشاگر القا می‌کند. در ابتدای فیلم، دوربین در زوایای بالا قرار دارد تا فضا بازتر به نظر برسد، اما هر چه داستان پیش می‌رود و تنش‌ها بیشتر می‌شود، دوربین به سطح چشم بازیگران نزدیک‌تر شده و در نهایت با لنزهای تله و نماهای بسیار بسته، شخصیت‌ها را در تنگنا قرار می‌دهد. این کار نبوغ‌آمیز لومت نشان داد که او چطور می‌تواند بدون تغییر لوکیشن، ریتم بصری فیلم را حفظ کند و مخاطب را تا آخرین لحظه در تعلیق نگاه دارد.

نمایی از فیلم ۱۲ مرد خشمگین اثر سیدنی لومت

۱۱. چالش‌های پشت صحنه و شکست اولیه تجاری ۱۲ مرد خشمگین

هنری فاندا که دوست نداشت بازی‌اش را در فیلم‌هایش تماشا کند، در نمایش اولیه‌ی فیلم سالن را ترک کرد اما به لومت گفت: «سیدنی، فوق‌العاده شده!» با این حال، فیلم در گیشه فروش بالایی نداشت و فاندا مبلغی برای بازی‌اش در فیلم نگرفت، زیرا او یکی از تهیه‌کنندگان فیلم بود و سود کار به فروش فیلم بستگی داشت. این شکست تجاری اولیه مانع از آن نشد که ارزش‌های هنری فیلم نادیده گرفته شود. به مرور زمان، فیلم جایگاه واقعی خود را پیدا کرد و امروزه رتبه‌ی ۷ را در بین ۲۵۰ فیلم برتر تاریخ سینما به انتخاب IMDB کسب کرده‌است که این یک موفقیت تاریخی و ماندگار است.

اولین فیلم لومت، او را نامزد دریافت جایزه‌ی اسکار بهترین کارگردانی نمود و بعلاوه در دو رشته‌ی دیگر هم نامزد بود، اما رقابت را به فیلم حماسی و بزرگ «پل رودخانه‌ی کوای» باخت. با این حال، نام لومت به عنوان کارگردانی که می‌تواند در محدودترین فضاها شاهکار خلق کند، در هالیوود سر زبان‌ها افتاد. این فیلم به الگویی برای سینمای کم‌هزینه اما پرمحتوا تبدیل شد و نشان داد که ایده خوب، سناریوی قوی و کارگردانی هوشمندانه می‌تواند بر بودجه‌های کلان غلبه کند و اثری جاودانه در تاریخ هنر هفتم پدید آورد.

۱۲. بعد از ظهر سگی؛ کالبدشکافی نبوغ‌آمیز یک گروگان‌گیری واقعی

سیدنی لومت در سال ۱۹۷۵، یکی دیگر از شاهکارهای خود را ساخت. باز هم «آل پاچینو» را جلوی دوربین برد و این‌بار برای «بعد از ظهر سگی». داستان او باز هم ملهم از اتفاقی واقعی بود. دزدی به ‌نام «سانی وُرتزیک» برای عمل جراحی معشوق خود دست به‌دزدی می‌زند و درام دیگری در محیط بسته‌ی بانک رخ می‌دهد. لومت با مهارت خاص خود، این ماجرای گروگان‌گیری پر سر و صدا را به یک تراژدی انسانی عمیق تبدیل کرد که در آن مرزهای میان قانون‌شکنی و همدردی اجتماعی به شدت مخدوش می‌شود و تماشاگر با سارقان همذات‌پنداری می‌کند.

در این فیلم، لومت به بررسی نقش رسانه‌های جمعی در شکل‌دهی به افکار عمومی می‌پردازد. سانی به سرعت به یک قهرمان ضدسیستم تبدیل می‌شود که مردم بیرون بانک برای او هورا می‌کشند. فریادهای معروف «آتیکا! آتیکا!» که توسط آل پاچینو سر داده می‌شود، یادآور سرکوب وحشیانه شورش زندان آتیکا بود و به سرعت به شعاری علیه بی‌پناهی طبقه ضعیف جامعه تبدیل شد. لومت در این فیلم با لحنی مینی‌مالیستی و بدون استفاده از موسیقی متن، تنش عریان و واقعی حاکم بر محیط را حفظ کرد تا بیننده احساس کند خود یکی از گروگان‌ها در آن بعد از ظهر گرم و جهنمی است.

آل پاچینو در فیلم بعد از ظهر سگی

۱۳. بحران‌های شخصی آل پاچینو و پافشاری لومت در پشت صحنه

بازی آل پاچینو در نقش سانی، در رده‌ی چهارم از ۱0۰ بازی برتر تاریخ سینما قرار دارد. هرچند آل پاچینو باز یک کاراکتر به‌یاد ماندنی را خلق کرد، اما برای شخص او دوره‌ی بسیار بدی بود. چند ماه قبل از فیلمبرداری، پاچینو در نوشیدن افراط می‌کرده و یک بار حتی می‌خواسته بازی در این فیلم را نیمه‌کاره رها کند، اما با اصرار لومت و تهیه‌کننده‌ی فیلم منصرف شده‌است. لومت با درک شرایط روحی سخت پاچینو، فضایی امن در پشت صحنه ایجاد کرد تا او بتواند تمام انرژی و آشفتگی درونی‌اش را در قالب نقش سانی خالی کند.

فیلمبرداری «بعد از ظهر سگی» تنها ۴ هفته طول کشید که این زمان کوتاه، نشان‌دهنده برنامه‌ریزی دقیق و تسلط بی‌چون‌وچرای لومت بر ابزار فیلمسازی است. لومت پس از ۱۸ سال باز نامزد دریافت اسکار بهترین کارگردانی شد و باز هم آن‌را به‌دست نیاورد، اما فیلم در گیشه و میان منتقدان به موفقیتی عظیم دست یافت. این اثر بار دیگر ثابت کرد که همکاری لومت و پاچینو یکی از خلاقانه‌ترین و تاثیرگذارترین زوج‌های هنری تاریخ سینما را شکل داده است که ثمره آن آثاری واقع‌گرا و به شدت انسانی بود که تا ابد در حافظه جمعی سینماگران باقی خواهند ماند.

۱۴. شبکه؛ پیشگویی هولناک از سلطه رسانه‌ها و سقوط اخلاقی

در سال ۱۹۷۶، بار دیگر لومت یکی از بهترین کارهای خود، «شبکه»، را با بازی «فِی داناوی»، «پیتر فینچ» و «رابرت دوال» ساخت. باز هم داستان او درباره‌ی فساد و سوء استفاده بود و این‌بار در یک شبکه‌ی تلویزیونی. این فیلم پیشگویی هولناکی از آینده رسانه‌های جمعی بود که در آن ریتینگ و آمار بازدید بر شرافت انسانی و حقیقت مقدم شمرده می‌شود. پیتر فینچ در نقش هاوارد بیل، مجری خبری که دچار جنون شده است، جملات معروفی را بر زبان می‌آورد که به مانیفست خشم توده‌ها در آن دوران تبدیل شد.

لومت در «شبکه» با لحنی هجوامیز و در عین حال به شدت تلخ، نشان می‌دهد که چگونه حتی جنون و اعتراض عمیق یک انسان خسته از سیستم، توسط غول‌های رسانه‌ای بسته‌بندی شده و برای کسب درآمد بیشتر به فروش می‌رسد. فی داناوی در نقش برنامه‌ساز بی‌رحم تلویزیون، تجسمی از نسلی جدید است که هیچ ارزشی جز پیشرفت کاری و جذب مخاطب بیشتر نمی‌شناسد. این فیلم به خوبی نشان داد که لومت تا چه حد دغدغه‌های به‌روز اجتماعی دارد و می‌تواند با نگاهی جامعه‌شناختی، آینده تاریک رسانه‌زده بشر را پیش‌بینی و به تصویر بکشد.

پیتر فینچ در نقش هاوارد بیل در فیلم شبکه

۱۵. شبی تاریخی در اسکار و جوایز پس از مرگ برای شبکه

فیلم «شبکه» موفق بود و به‌خوبی دیده شد و در ۱۰ رشته نامزد اسکار شد، از جمله در رشته‌ی بهترین کارگردانی. هرچند بار دیگر لومت به اسکار نرسید، اما در فیلمش ۴ جایزه‌ی اصلی بازیگری و نویسندگی را به‌دست آورد. «پیتر فینچ» جایزه‌ی بهترین بازیگر مرد، «فی داناوی» جایزه‌ی بهترین بازیگر زن، «بئاتریس استرِیت» جایزه‌ی بهترین بازیگر نقش مکمل زن و «پدی چِیِفسکی» جایزه‌ی بهترین فیلمنامه را دریافت کردند که این یک رکورد تاریخی برای بازیگران یک فیلم در مراسم اسکار بود.

البته پیتر فینچ مدتی پیش از برگزاری مراسم اسکار آن دوره فوت کرد و بدین‌ترتیب، در کنار «هیث لجر»، تنها بازیگرانی هستند که پس از مرگشان اسکار گرفته‌اند. بئاتریس استریت نیز با بازی کوتاهش در نقش همسر رنج‌دیده، کوتاه‌ترین نقش‌آفرینی برنده اسکار تاریخ را رقم زد. لومت با هدایت این تیم بازیگری درخشان نشان داد که چطور می‌تواند از متون پیچیده و پردیالوگ پدی چیفسکی، بازی‌هایی حسی و پرقدرت بیرون بکشد که هر بیننده‌ای را تحت تاثیر قرار دهد و نام فیلم را در تالار افتخارات سینما ثبت کند.

۱۶. شاهزاده شهر؛ کالبدشکافی عمیق‌تر و تاریک‌تر از پلیس نیویورک

«شاهزاده‌ی شهر» داستان دیگری از روی ماجرای حقیقی بود که در سال ۱۹۸۱ لومت روی آن کار کرد، باز هم درباره‌ی پلیس نیویورک و این‌بار، داستان «رابرت لوچی» که نامش به «دنیل سیِلو» در فیلمنامه تغییر کرد. قرار بود این فیلم را ابتدا «برایان دی‌پالما» بسازد و نقش به «آل پاچینو» پیشنهاد شد. اما پاچینو نقش را بخاطر شباهت بیش از حد بین سیلو و سرپیکو نپذیرفت، چرا که نمی‌خواست در نقش مأمور پلیس افشاگر کلیشه شود و ترجیح داد مسیرهای دیگری را در بازیگری تجربه کند.

لومت با پذیرش کارگردانی این فیلم، تصمیم گرفت تا نسبت به «سرپیکو»، نگاهی خاکستری‌تر و تلخ‌تر به موضوع فساد پلیس داشته باشد. در این فیلم، دنیل سیلو یک قهرمان بی‌عیب و نقص نیست؛ او خود سال‌ها در فساد شریک بوده و حالا به دلیل عذاب وجدان و برای نجات خود با دادستانی همکاری می‌کند. لومت با مهارتی خیره‌کننده، روند فروپاشی تدریجی روابط خانوادگی و دوستانه سیلو را نشان می‌دهد و به ما می‌گوید که در دنیای واقعی، افشاگری و مبارزه با سیستم چقدر هزینه‌های شخصی سنگین و جبران‌ناپذیری به همراه دارد.

۱۷. شروط سخت‌گیرانه لومت برای ساخت شاهزاده شهر

لومت به دو شرط کار روی این فیلم را پذیرفت: اول آن‌که نقش اصلی را یک هنرپیشه‌ی بی نام و نشان بازی کند تا تماشاگر هیچ ذهنیت قبلی نسبت به او نداشته باشد و دوم، زمان فیلمش ۳ ساعت باشد تا بتواند تمام جزئیات پیچیده پرونده فساد را بازگو کند. نقش به «تریت ویلیامز» رسید که بازی درخشانی ارائه داد، اما زمان فیلم پس از تدوین ۲ ساعت و ۴۷ دقیقه شد. لومت با این فیلم بار دیگر نامزد اسکار بهترین کارگردانی شد و باز هم آن را به‌دست نیاورد، اما اثر به یکی از مستندگونه‌ترین فیلم‌های پلیسی تبدیل شد.

این فیلم به خوبی نشان داد که لومت ترسی از زمان طولانی و روایت‌های پر از جزئیات ندارد. او در «شاهزاده شهر» سیستم قضایی و امنیتی را به گونه‌ای کالبدشکافی می‌کند که بیننده در انبوهی از شخصیت‌ها و روابط پیچیده آن‌ها غرق می‌شود. لومت با اصرار بر شرایط خود ثابت کرد که استقلال هنری‌اش را با هیچ چیز معامله نمی‌کند و ترجیح می‌دهد فیلمی بسازد که به حقیقت وفادار باشد تا اینکه به دنبال جلب رضایت مدیران استودیوهای هالیوودی برای اکران‌های کوتاه‌تر و تجاری‌تر برود.

۱۸. حکم؛ نبرد پل نیومن با وجدان و سیستم قضایی

«حکم» چهارمین نامزدی لومت در اسکار را به‌همراه آورد. این‌بار لومت با «پل نیومن» کار می‌کرد که در نقش یک وکیل دائم‌الخمر و رو به افول بازی می‌کرد. فیلمنامه‌ را نویسنده و نمایشنامه‌نویس مشهور «دیوید ممت» نوشته‌بود و لومت با وفاداری به سبک نگارش ممت، دو پایان متفاوت را برای فیلم ضبط کرد تا مطمئن شود که تاثیر نهایی داستان بر مخاطب به درستی منتقل می‌شود. این فیلم بار دیگر نشان داد که لومت چقدر در درام‌های دادگاهی استاد است.

پل نیومن در این فیلم یکی از بهترین بازی‌های عمر خود را ارائه داد؛ تصویری از مردی شکسته که در آخرین روزهای کاری خود، تلاش می‌کند تا شرافت انسانی‌اش را در مواجهه با یک پرونده قصور پزشکی بازیابد. لومت با تمرکز بر چهره خسته نیومن و فضاهای تاریک و چوبی دادگاه، اتمسفری سنگین خلق کرد. هرچند این‌بار هم دست لومت از جایزه اسکار کارگردانی دور ماند، اما فیلم «حکم» به عنوان یکی از قله‌های سینمای دادگاهی و اخلاقی در تاریخ سینمای آمریکا به یادگار ماند و تدریس شد.

۱۹. پیش از آن‌که شیطان بداند مرده‌ای؛ پایان دیجیتال و باشکوه لومت

در سال ۲۰۰۵، کمیته‌ی اسکار جایزه‌ی افتخاری خود را به لومت ۸۰ ساله اهدا کرد تا سرانجام از یک عمر تلاش بی‌وقفه او تجلیل کند. او ۲ سال بعد آخرین فیلم خود را با بازی «فیلیپ سیمور هافمن» و «اتان هاوک» ساخت. عنوان «پیش از آن‌که شیطان بداند، مرده‌ای» برگرفته از مَثَلی ایرلندی بود: «شاید غذا و لباس داشته‌باشی، بالشی نرم زیر سرت باشد و ۴۰ سال در بهشت زندگی کنی، اما پیش از آن‌که شیطان بداند مرده‌ای!» داستان درباره‌ی دو برادر است که تصمیم می‌گیرند به جواهر فروشی والدینشان دست‌برد زنند، اما یک فاجعه پیش می‌آورند.

این اولین و آخرین فیلم لومت بود که به‌شیوه‌ی دیجیتال فیلمبرداری شد. لومت در سن ۸۳ سالگی نشان داد که هنوز هم ذهنی پویا و آماده برای تجربه ابزارهای نوین سینمایی دارد. فیلم با ساختار غیرخطی خود و بازی‌های شگفت‌انگیز هافمن و هاوک، تصویری هولناک از طمع، سقوط خانواده و سرنوشت شوم انسان‌ها ارائه داد. این اثر یک پایان‌بندی باشکوه، تلخ و قدرتمند برای کارنامه هنری کارگردانی بود که تا آخرین روزهای زندگی خود دست از خلق هنر واقع‌گرا و دغدغه‌مند برنداشت.

پوستر فیلم پیش از آنکه شیطان بداند مرده ای

۲۰. فلسفه کارگردانی لومت؛ چیدن کاشی‌های موزاییک واقعیت

سیدنی لومت علاوه بر آن‌که به بازیگران خبره اعتقاد داشت، به هنر بودن سینما هم معتقد بود. تکلّفی در حرکات دوربینش نبود و درگیر کردن بیننده و داستان‌گویی را مقدم می‌دانست. او در توضیح چگونگی دنیای کارگردانی گفت: «یک‌بار کسی از من پرسید فیلمسازی چطور است؟ پاسخ دادم مثل ساخت موزاییک! هر تنظیم مانند یک کاشی کوچک است. رنگش می‌کنی، مرتبش می‌کنی، تا حد ممکن جلایش می‌دهی. این کارها را ششصد یا هفتصد و حتی هزار بار انجام می‌دهی. بعد تکه‌ها را کنار هم می‌گذاری و باید امیدوار باشی این همان چیزی است که می‌خواستی بسازیش!»

او با وسواسی بی‌مانند، مدت‌ها پیش از فیلمبرداری جلسات تمرین را با بازیگران برگزار می‌کرد و اعتقاد داشت تمرین زیاد در محیط فیلمبرداری، نه تنها کار را تصنعی نمی‌کند، که ارائه‌ی بازی بازیگرانش را طبیعی‌تر می‌نماید. پس از کلید زدن، حداقل برداشت‌ها را می‌گرفت تا کار، زیادی آرتیستی و دور از واقعیت نشود. با همین شیوه‌ها، لومت یکی از برترین درام‌سازهای نسل خود شد که توانست بدون خودنمایی‌های بصری، عمیق‌ترین احساسات بشری را روی پرده سینما زنده کند و تماشاگر را تحت تاثیر قرار دهد.

۲۱. نیویورک در مقام معشوقه و بستر اصلی سینمای لومت

او نیویورک را دوست داشت و داستان‌هایش، کاملاً نیویورکی بودند. مثل «وودی آلن» و «مارتین اسکورسیزی» به کارگردان نیویورکی بودنش افتخار می‌کرد. می‌گفت: «دوست دارم در دنیای وودی آلن زندگی کنم. تنوع این شهر، همسایگی قومیت‌های مختلف، هنر و جنایتش، پیراستگی و فسادش، زیبایی و زشتی‌اش، همه‌ی چیزهایی که برای او الهام‌بخش است.» لومت نیویورک را مملو از واقعیت و هالیوود را سرزمینی خیالی و به دور از دغدغه‌های واقعی جامعه می‌دانست.

وودی آلن باور داشت او فیلمساز ناب نیویورکی است و اسکورسیزی درباره‌اش گفت: «نسخه‌ی شهر ما وابسته و تحت تأثیر آثار کلاسیکی چون سرپیکو، بعد از ظهر سگی و بالاخص شاهزاده‌ی شهر است.» لومت با فیلمبرداری در خیابان‌های واقعی نیویورک، اتمسفر این شهر را به عنوان بخشی جدایی‌ناپذیر از هویت سینمایی خود تعریف کرد؛ شهری که در آن قهرمانانش در میان شلوغی پیاده‌روها و تاریکی کوچه‌ها به دنبال راهی برای بقا و حفظ شرافت خود می‌گردند.

۲۲. تحلیل راجر ایبرت و جوآن راف از جهان‌بینی سینمایی لومت

سینما بدون شک یکی از تأثیرگذارترین نام‌های خود را از دست داد. لومت، چنان‌که «راجر ایبرت» می‌نویسد مردی دوست‌داشتنی بود که به تمامی، سینما را به بینندگان خود عرضه می‌کرد و شاید اگر روابط بهتری با استودیوها داشت، اسکارهای بیشتری هم در کارنامه‌اش بود. لومت به دنبال جنجال‌های تبلیغاتی نبود و تمام تمرکزش را روی خود فیلم می‌گذاشت. شاید بهترین توصیف برای چگونگی فضای فیلم‌های او را «جوآن راف» انجام داده باشد. راف، لومت را کارگردانی مستقل می‌دانست که به خوبی دغدغه‌های توده مردم را می‌فهمد.

راف می‌گوید در فیلم‌های لومت «مردانی شجاع سیستم را به چالش می‌کشند. فیلم‌هایش درباره‌ی فردی تنها در برابر سیستمی بزرگ است.» همچنین در فیلم «گاربو سخن می‌گوید»، «آن بنکرافت»، نماد کاراکترهایی است که لومت مجذوب آن‌هاست؛ کسانی که برای حقوقشان در برابر ستم می‌جنگند. این نگاه انسانی و مبارزه‌جو، لومت را به یکی از محبوب‌ترین فیلمسازان نزد کسانی تبدیل کرد که سینما را فراتر از یک سرگرمی محض، ابزاری برای روشنگری و بیداری جامعه می‌دانستند.

۲۳. تکنیک‌های فنی لومت؛ سادگی در خدمت داستان‌گویی

تکنیک‌های فنی لومت همواره در جهت تقویت درام و بازی بازیگرانش طراحی می‌شدند. او معتقد بود حرکات دوربین نباید توجه بیننده را از داستان پرت کنند. به همین دلیل، او از قاب‌بندی‌های ساده اما به شدت هوشمندانه استفاده می‌کرد. او در فیلم‌هایش از نور طبیعی به وفور بهره می‌برد تا حس واقع‌گرایی تصاویرش حفظ شود. این سادگی خودخواسته، حاصل تسلط فنی بالای او بود که اجازه می‌داد تا حقیقت موقعیت‌ها بدون واسطه‌های تکنیکی خودنمایانه به مخاطب منتقل شود.

او در کار با صدا نیز بسیار حساس بود و در بسیاری از شاهکارهایش موسیقی متن را حذف یا به حداقل رساند تا صداهای محیطی و دیالوگ‌ها تاثیر بیشتری بگذارند. لومت نشان داد که سکوت می‌تواند بسیار گویاتر از هر موسیقی پرحجمی باشد. این رویکرد مینی‌مالیستی در ویرایش و تدوین فیلم‌هایش نیز جریان داشت؛ کات‌های او ساده و در خدمت حفظ ریتم طبیعی گفتگوها بودند. این استواری فنی و تعهد به سادگی، لومت را به الگویی برای فیلمسازان مستقل تبدیل کرد که می‌خواستند با حداقل امکانات، بیشترین تاثیر حسی را بگذارند.

۲۴. میراث جاودان سیدنی لومت در تاریخ هنر هفتم

عناوین نام‌برده شده در این پست، تنها روایتگر گوشه‌ای از ۷۲ کار سیدنی لومت در مقام کارگردان در دنیای تلویزیون و سینما بود. ۱۴ فیلم ساخت او در مراسم‌های اسکار ادوار مختلف حضور داشتند و در مجموع ۴۶ رشته نامزد شدند که ۶ تای آن‌ها به فیلم‌هایش اعطا شد. دنیای سینما هرگز آل پاچینو را فراموش نمی‌کند که با موها و ریش بلند و لباس‌های رنگارنگ، نیویورک را به‌دنبال خلافکارانی که دوستان همکارانش بودند، زیر پا می‌گذاشت. سینمای لومت، نمایش عدالتی بود که اغلب شکست می‌خورد اما حقانیتش درخشان می‌ماند.

او به سیستم‌های فاسد جامعه نیش می‌زد و جنگ خوبی و بدی را در حد اعلای خود با قهرمانانی زمینی و به‌یاد ماندنی روایت می‌کرد. به‌واسطه‌ی افرادی مثل لومت است که سینما، ارزشمند و روایتگر باقی مانده. دنیای هنر هفتم، برای لومت دلتنگ می‌شود و همواره از داشتن فرزندی چون او به خود می‌بالد. قاب‌های ماندگار او از سرپیکو، سانی، هاوارد بیل و هیئت منصفه خشمگین، تا ابد به عنوان برگ‌های زرینی از تاریخ سینمای متعهد و انسان‌دوست در اذهان باقی خواهند ماند و الهام‌بخش نسل‌های بعدی فیلمسازان خواهند بود.

جمع‌بندی نهایی

سیدنی لومت با تکیه بر واقع‌گرایی عمیق، فضاهای بسته تئاتری و خیابان‌های زنده نیویورک، یکی از اصیل‌ترین کارنامه‌های تاریخ سینما را از خود به یادگار گذاشت. او با محوریت قرار دادن شاهکار «سرپیکو» و نمایش نبرد انفرادی یک پلیس وظیفه‌شناس با سیستم فاسد، استانداردی بی‌بدیل برای ژانر درام اجتماعی تعریف کرد. لومت با پرهیز از تکلف‌های بصری و ارج نهادن به بازیگری متد و سناریوهای منسجم، به ما نشان داد که سینما پیش از آنکه ابزار خودنمایی تکنیکی باشد، بستری برای فریاد عدالت و روایت دردهای مشترک بشری است.

سوالات متداول

۱. فرانک سرپیکو واقعی پس از ماجراهای افشای فساد چه سرنوشتی پیدا کرد؟
او پس از ترور ناموفق و بهبودی نسبی، از نیروی پلیس استعفا داد و برای مدتی طولانی به اروپا مهاجرت کرد. سرپیکو سال‌ها در انزوا و به دور از هیاهو زندگی کرد تا امنیت جانی خود را حفظ کند. او بعدها به آمریکا بازگشت و به عنوان سخنران و حامی حقوق شهروندی به فعالیت‌های خود ادامه داد. فرانک همواره از اینکه فیلم لومت توانست صدای او را به گوش جهانیان برساند ابراز خرسندی می‌کرد.
۲. چرا سیدنی لومت تا این حد روی شهر نیویورک به عنوان لوکیشن اصرار داشت؟
او نیویورک را بستر واقعی تناقض‌های انسانی، تنوع فرهنگی و طبقاتی می‌دانست که با روحیه واقع‌گرای او همخوانی داشت. لومت معتقد بود استودیوهای هالیوودی فضایی تصنعی دارند که واقعیت جامعه را تحریف می‌کنند. برای او خیابان‌های نیویورک با تمام زشتی‌ها و زیبایی‌هایش به عنوان یک کاراکتر زنده در فیلم عمل می‌کرد. این شهر به آثار او هویت و اصالتی بی‌نظیر می‌بخشید که در هالیوود یافت نمی‌شد.
۳. روش خاص سیدنی لومت در تمرین دادن بازیگران پیش از شروع فیلمبرداری چه بود؟
او جلسات تمرین بسیار فشرده‌ای شبیه به تئاتر را به مدت دو تا سه هفته پیش از فیلمبرداری برگزار می‌کرد. در این جلسات، بازیگران تمام صحنه‌ها را بارها تمرین می‌کردند تا به درک عمیقی از نقش و روابط متقابل برسند. این کار باعث می‌شد در زمان فیلمبرداری، بازیگران کاملاً آماده باشند و تعداد برداشت‌ها به حداقل برسد. لومت معتقد بود این روش جلوی تصنعی شدن بازی‌ها را می‌گیرد و حس طبیعی نقش را حفظ می‌کند.
۴. فیلم سرپیکو چه تاثیری بر سینمای جنایی و پلیسی پس از خود گذاشت؟
این فیلم کهن‌الگوی پلیس قهرمان و بی‌عیب را در هم شکست و مسیر جدیدی برای آثار واقع‌گرای افشاگرانه باز کرد. سرپیکو نشان داد که قهرمان پلیس می‌تواند ظاهری شبیه به توده مردم داشته باشد و با تنهایی مفرط دست‌وپنجه نرم کند. فیلم‌های بعدی نظیر «همه مردان رئیس‌جمهور» و شاهکارهای پلیسی دهه هشتاد به شدت از این فضا تاثیر گرفتند. این اثر زاویه دید فیلمسازان را از تعقیب و گریز ساده به سمت نقد درونی سیستم هدایت کرد.
۵. آیا فیلم «بعد از ظهر سگی» واقعاً بر اساس یک داستان کاملاً واقعی ساخته شده است؟
بله، فیلمنامه این اثر بر اساس گزارش‌های خبری واقعی از سرقت از شعبه بانک چیس منهتن در بروکلین نوشته شد. شخصیت سانی با بازی آل پاچینو مابه‌ازای واقعی فردی به نام جان وجتوویچ بود که برای عمل معشوقش دزدی کرد. لومت تلاش کرد تمام رویدادها، تجمع مردم بیرون بانک و دخالت رسانه‌ها را با وفاداری به واقعیت بازسازی کند. این فیلم نمونه‌ای درخشان از تبدیل یک خبر حوادث روزنامه به یک درام عمیق انسانی است.
۶. چرا فیلم «شبکه» ساخته لومت را یک اثر پیشگویانه در تاریخ سینما می‌دانند؟
این فیلم دهه‌ها قبل از پیدایش برنامه‌های واقع‌نما و شبکه‌های اجتماعی، تجاری‌سازی کامل رنج و خشم انسان‌ها را پیش‌بینی کرد. لومت نشان داد که رسانه‌ها چگونه برای جذب آگهی و بالا بردن ریتینگ، اخلاق را زیر پا می‌گذارند. مفاهیمی که در فیلم مطرح شدند، امروز با قدرت گرفتن رسانه‌های دیجیتال و ترندهای مجازی به واقعیت روزمره تبدیل شده‌اند. این اثر همچنان یکی از قوی‌ترین بیانیه‌ها علیه امپراتوری‌های رسانه‌ای جهان به شمار می‌رود.
۷. آخرین اثر لومت یعنی «پیش از آنکه شیطان بداند مرده‌ای» چه جایگاهی در کارنامه او دارد؟
این فیلم به عنوان یکی از تاریک‌ترین و در عین حال مدرن‌ترین آثار لومت در سنین پیری او شناخته می‌شود. لومت با استفاده از دوربین دیجیتال و ساختار داستانی غیرخطی، نشان داد که با تکنولوژی روز سینما کاملاً هماهنگ است. فیلم با بازخوردهای بسیار مثبتی روبه‌رو شد و بسیاری آن را بازگشت مقتدرانه لومت به دوران اوجش دانستند. این اثر گواهی بر این بود که نبوغ کارگردانی او تا آخرین لحظات زندگی‌اش زنده و پویا باقی مانده بود.
دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!

5 دیدگاه

  1. سلام آقای مجیدی امروز اومدم از مطالب خوبتون استفاده کنم حک شده بودید میشه بگید چرا؟نگران شده بودم که یک سات خوبو از دست دادم

  2. یکی دیگه از نوابغ سینما از دست رفت.12 مرد خشمگین واقعا بی نظیر بود.سرپیکو و بعد از ظهر سگی که فیلم های مورد علاقه ی من هستند به دلیل حضور آل پاچینو هم بی نظیر بودن. واقعا متاسفم ازین اتفاق.

  3. خیلی زیبا بود خانم مجیدی.
    احتمالاً هفته دیگه باید منتظر چاپ مطلب با نامی متفاوت و کمی دستکاری در یک مجله هفتگی باشیم (شوخی)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]