پاریدولیا چیست؟ سامانه کارآمد تشخیص چهره مغز ما

انسان همواره به دنبال یافتن الگو و معنا در جهان پیرامون خود بوده است. این تلاش برای بقا، گاه به شکلگیری پدیدههای ذهنی شگفتانگیزی منجر میشود که مرز میان واقعیت و توهم را کمرنگ میکنند. یکی از این پدیدههای جذاب، توانایی عجیب ما در دیدن تصاویر آشنا و به ویژه چهرهها در دل اجسام بیجان و اشکال نامفهوم است. از دوران کودکی که به ابرها خیره میشدیم تا زمانی که نقش و نگار دیوارهای سنگی توجه ما را جلب میکرد، همگی تحت تاثیر این سیستم پردازش مغزی بودهایم.
در این مقاله قصد داریم به بررسی علمی پدیده پاریدولیا بپردازیم و ریشههای تکاملی و عصبشناختی آن را واکاوی کنیم. با درک این موضوع متوجه میشویم که چرا مغز ما به یک ابزار تشخیص چهره فوقالعاده حساس تبدیل شده است. همچنین نمونههای تاریخی و علمی جذابی را مرور خواهیم کرد که نشان میدهند چگونه این ویژگی زیستی، گاهی ما را به سمت قضاوتهای نادرست یا برداشتهای هیجانانگیز هدایت میکند.
فهرست مطالب
- ۱. پیشزمینه تکاملی الگوهای مغزی و بقای انسان
- ۲. پاریدولیا چیست؟ سامانه کارآمد تشخیص چهره مغز ما
- ۳. نمونههای تاریخی و مذهبی خطای ادراکی
- ۴. ردپای توهم در فضا و تستهای روانشناسی
- ۵. مکانیسم عصبشناختی و شکنج دوکیشکل
- ۶. ارتباط با اختلالات روانی و جنبههای شناختی
- ۷. جایگاه پاریدولیا در هنر خلاقانه و طراحی معماری
- ۸. پاریدولیای شنوایی و جنجالهای پیامهای پنهان در موسیقی
- ۹. چالشهای بینایی ماشین و تکامل هوش مصنوعی در درک تصاویر
💡مختصر و مفید
پاریدولیا یک پدیده روانشناختی است که در آن مغز انسان محرکهای حسی مبهم، مانند صداها یا تصاویر تصادفی را به شکل الگوهای معنیدار و آشنا، به خصوص چهره انسان، تفسیر میکند. این ویژگی ریشه در تکامل و بقای ما دارد؛ زیرا نیاکان ما برای زنده ماندن باید در کسری از ثانیه دوست را از دشمن یا شکارچی پنهانشده در بوتهها تشخیص میدادند. پردازش این تصاویر در بخشی از مغز به نام قشر قدامی دوکیشکل انجام میشود و کاملاً خودکار و پیششناختی است. در واقع، این پدیده نشاندهنده کارکرد فوقالعاده سریع و حساس سیستم عصبی ما برای تعاملات اجتماعی و حفظ امنیت است.
پیشزمینه تکاملی الگوهای مغزی و بقای انسان
مغز انسان در طول میلیونها سال تکامل همواره به دنبال بقا بوده و برای دستیابی به این هدف، سیستم پردازش اطلاعات خود را بر اساس شناسایی الگوهای تکراری تنظیم کرده است. در دنیای خشن ماقبل تاریخ، ناتوانی در تشخیص سریع و دقیق نشانههای محیطی میتوانست به معنای پایان زندگی یک فرد باشد. نیاکان ما در جنگلها و فضاهای باز مجبور بودند هر حرکت مشکوک، سایههای نامفهوم یا تغییرات ناگهانی در پوشش گیاهی را فوراً ارزیابی کنند. در این میان، فرضیه بقا حکم میکرد که هر عامل ناشناختهای را به عنوان یک تهدید مستقیم در نظر بگیرند. تشخیص اشتباه یک بوته معمولی به جای یک پلنگ وحشی هزینهای نداشت، اما نادیده گرفتن یک پلنگ واقعی فاجعهبار بود. این گرایش شدید زیستی برای یافتن طرحهای معنادار، اساس سیستم عصبی ما را شکل داد.
این موتور جستجوی درونی الگوها نه تنها در برابر تهدیدات فیزیکی، بلکه در تعاملات اجتماعی نیز نقشی حیاتی ایفا میکرد. توانایی خواندن سریع حالات چهره همنوعان به انسان اولیه اجازه میداد تا بدون نیاز به زبان، پی به نیتهای صلحآمیز یا خصمانه دیگران ببرد. مغز با تکامل بخشهای خاصی از قشر بینایی یاد گرفت که با کمترین اطلاعات بصری، ساختار یک چهره را بازسازی کند. این ویژگی تکاملی به قدری قدرتمند و حساس شد که حتی پس از گذشت هزاران سال از زندگی مدرن، هنوز در مواجهه با اشیای بیجان فعال میشود و ما را وادار میسازد تا در خطوط مبهم سنگها، ابرها و ابزار روزمره، به دنبال چشمها، بینی و دهان بگردیم.
پاریدولیا چیست؟ سامانه کارآمد تشخیص چهره مغز ما
کودک که بودم، وقتی در فضای باز بیرون خانه و کلاس درس با دوستانم بودم، گاهی بازی جالبی میکردیم، به آسمان نگاه میکردیم و سعی میکردیم با تجسم کردن چهرههایی در تودههای ابر، قدرت تخیل خود را به رخ هم بکشیم. بعضیهامان در این کار مهارت داشتیم، بعضیها هم نه. باز هم یادم میآید که وقتی به بافت چوبی درب اتاقها نگاه میکردم، موجوداتی خیالی در آنها میدیدم و پیش خودم سرگرم میشدم.

در این پست میخواهم توانایی تجسم چهره از اشکال نامفهوم را که در نهاد همه ما است، با دقت بیشتری با هم بررسی کنیم. پاریدولیا، به یک پدیده روانشناسی اشاره دارد که در آن محرکهای مبهم حسی که غالباً به صورت صدا یا تصویر هستند، به صورت معنیداری ادراک میشوند. مثالهای جالبی از این پدیده میتوان آورد، مثلاً وقتی به ابرها نگاه میکنید و در آن چهرههای انسانی یا شکل حیوانات را میبینید، یا وقتی به نظرتان میآید چهره کسی را در ماه دیدهاید یا حتی وقتی حس میکند وقتی یک نوار صوتی که به صورت برعکس پخش میشود، حاوی پیام صوتی مخفیای است، در همه این حالات مغز شما از یک سری محرکهای بیمعنی، تلقیهای معنیدار میکند.
پاریدولیا از دو واژه یونانی درست شده است، «پارا» که به معنی «کنار» یا «همراه» است و «ایدولون» که به معنی تصویر است و در کل، به معنی و مفهوم جانبی یک شکل اشاره دارد. پاریدولیا، خود نوعی از مفهوم گستردهتری به نام آپوفنیا است، در آپوفنیا یک شخص از چیزها، طرحها، ارتباطات بیمعنی، پی به معانی پنهان و ژرفتری میبرد. برای اینکه گیج نشوید، برایتان مثال میزنم، مثلاً خیلی از ماها فیلم ذهن زیبا را دیدهایم، در این فیلم راسل کرو که نقش جان نش را بازی میکند با دیدن بریده مجلات و نشریات، مفاهیم خاصی از آنها استنتاج میکند و فکر میکند که جاسوسها در قالب جملات و کلمات ساده، پیامها مخفی برای روسها میفرستند. در فیلم تئوری توطئه هم مل گیبسون، با کنار هم نهادن اخبار منتشر شده از رسانهها، پی به بازیهای پشت پرده دنیای سیاست و نهادهای امنیتی میبرد.
نمونههای تاریخی و مذهبی خطای ادراکی
از گسترده کردن بحث خودداری میکنم و به همان پاریدولیا میپردازم: در این پست ابتدا مثالهای جالبی از پاریدولیا را با هم مرور میکنیم و در انتهای پست در مورد چرایی این پدیده و تمایل مغزی با هم صحبت خواهیم کرد. یکی از بارزترین جلوههای پاریدولیا، دریافت و تصور نمادهای مذهبی از عکسها، نحوه قرار گرفتن اشیا در کنار هم یا بافت خاص یک جسم است. این نوع از پاریدولیا، اختصاص به فرهنگ یا معتقدان مذهب خاصی ندارد و تقریباً در همه کشورها و در میان پیروان همه ادیان این نوع تلقیها مشاهده شده است. تصویر مسیح در نان تستشده یکی از خبرسازترین و مشهورترین این چهرهانگاریهاست:

به این عکس خوب نگاه کنید، تصویر یک مرد ریشو با چشمان بسته که بسیار شبیه پرتره عیسی مسیح است، در میان عکس دیده میشود. این عکس را جسیکا لانگرن از سوئد به سایت paranormal.about.com فرستاد. در این عکس کم کیفیت که دوره ویکتوریا گرفته شده است. به گفته جسیکا، بچه روی زانوی مرد، یک هفته بعد از گرفته شدن عکس فوت کرده است! خوب این توضیح و دریافت عکس مسیح با این وضوح، هر معتقدی را میتواند به فکر بیندازد. حالا این عکس را با کمک فتوشاپ رنگآمیزی میکنیم تا ببینیم، چهره مرد ریشو، چطور به صورت تصادفی با کنار هم قرار گرفتن اشیا در ذهن ما شکل گرفته است:

همان طور که میبینید، پیشانی مرد ریشو، کلاه بچه است، چشم بسته او در واقع چهره بچه است، چهره مرد، پیراهن بچه است، ریش او چیزی جز بوتهای در زیر عکس نیست و … اما پاریدولیا، فقط منحصر به انگارههای مذهبی یا شبه مذهبی نیست، در اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد، یک محقق ژاپنی به نام چنسوکو اوکامارو که فسیلها را بررسی میکرد، دهها قطعه فسیل شبیه انسان و حیوانات پیدا کرد که متعلق به ۴۲۵ میلیون سال پیش بودند، فسیلها بسیار شبیه اجزای بدن انسان و سایر حیوانات بودند، تنها مشکل آنها این بود که آنها چیز جز قطعات چند سانتیمتری یا چند میلیمتری نبودند و در واقع این قدرت تخیل این محقق بود که در تکههای سنگ و فسیل اجزای پیکر موجودات را میدید! جالب است که او به این خاطر برنده جایزه نوبل نادانها در سال ۱۹۹۶ شد!

ردپای توهم در فضا و تستهای روانشناسی
همان طور که در یکی از پستهای گذشته یک پزشک برایتان نوشته بودم، یک تست روانشناسی به نام تست رورشاخ وجود دارد که در آن از لکههای جوهر روی کاغذ به آدمها نشان داد میشود و از آنها خواسته میشود که بگویند که این لکهها را شبیه چه چیزهایی میبینند و چه مفهومی میتوانند از لکهها در ذهن مجسم کنند. پاریدولیا را شما حتی وقتی یک بسته چیپس را باز میکنید، میتوانید ببینید، مثلاً در این قطعه چیپس چه میبینید؟! اگر تخیل و خاطره ذهنی از الویس پریسلی داشته باشید، نیمرخ او به نظرتان میآید!

حتی تصاویر که میلیاردها کیلومتر آن سوتر از زمین گرفته شدهاند، ممکن است چیزهای به ذهن ما بیاورند. این عکس که وایکینگ ۱ از مریخ مخابره کرد، تپهای را نشان میدهد که شبیه صورت یک انسان است، بلافاصله این عکس و حاشیههای آن چنان معروف شد که وارد فیلمها، سریالها، ویدئوگیمها و کتابهای کمیک شد.

اما چرا ذهن انسان این گونه کار میکند؟ انسانها به یاری فناوری مدتها طول کشید تا موفق شدند دوربینهای هوشمندی بسازند که قادر به تشخیص چهره یا لبخند باشد، اما انسانها حتی در چیزهای نامربوط هم میتوانند چهره همنوعان خود را ببینند. کارل ساگان دانشمند اخترشناسی که با برنامههای مستند علمی جذاب و همه فهماش، علم را به میان مردم آورد، نظر جالبی در این مورد داشت، او عقیده داشت که انسانهای در یک ساز و کار برای بقای بیشتر، به نوعی طراحی شدهاند که بتوانند از لحظه تولد، چهره انسانهای دیگر را به راحتی تشخیص دهند. با کمک این مکانیسم، آنها با جزئیات بسیار کم میتوانند، چهرهای را از دور تشخیص بدهند، این مکانیسم آنقدر کارا از آب درآمده که علاوه بر کاربرد اولیه خود حتی میتواند از طرحهای نامفهموم هم چهره دربیاورد.

کارل ساگان معتقد بود که شناسایی دوست از دشمن برای انسانهای ماقبل تاریخ یا حتی انسانهای مدرن مهم و حیاتی بوده است، طوری که ناتوانی در تمیز دوست از دشمن در کسری از ثانیه، منجر به نیست شدن یک انسان میشد، به همین خاطر چرخه تکامل در طی هزاران سال این حس را در مغز ما تقویت کرده است.
مکانیسم عصبشناختی و شکنج دوکیشکل
در سال ۲۰۰۹، دانشمندان تصمیمگرفتند با امئیجی که شیوهای برای نقشهبرداری از مغز با ثبت میدانهای مغناطیسی تولیدشده توسط آن است، مغز انسانها را هنگامی که در حال چهرهسازی از طرحهای نامفهوم است مورد بررسی قرار دهند. مشخص شد که در این حالت، مشابه هنگامی که ما به صورت عادی قیافه یک انسان را میبینیم، قسمتی از قشر مغز ما موسوم به قسمت قدامی دوکی شکل تحریک میشود، اما زمانی که ما اشیای تداعیکننده چهره را نمیبینیم این قسمت فعالیتی را از خود نشان نمیدهد. فاصله زمانی بین دیدن یک شبهچهره تا فعال شدن این قسمت تنها ۱۳۰ هزارم ثانیه است، که درست به اندازه فاصله زمانی مورد نیاز برای ادراک یک چهره واقعی است.
این مطلب نشان میدهد که مکانیسم چهرهسازی مغز ما یک مکانیسم اولیه است و نباید تصور کنیم که یک پدیده شناختی دیرهنگام، وابسته به پردازش کورتکس خودآگاه ما در این امر دخیل است. به عبارتی پیش از آنکه ذهن خودآگاه ما وارد میدان شود، ما به صورت فطری حتی با دیدن این تصویر ساده، یک چهره را در این طرح میبینیم و نه چیز دیگر.

ارتباط با اختلالات روانی و جنبههای شناختی
ما حتی برای درک شاد بودن، غمگین بودن یا تهاجمی بودن یک صورت یا چهرهنما نیاز به اطلاعات کمی داریم، این مکانیسم هم میتواند یک مکانیسم تکاملی در مغز برای پرهیز کردن از آدمهایی باشد که تهدیدی برای موجودیت ما هستند. جالب است بدانید که بیماریهای وجود دارند که میتوانند مکانیسم شناسایی چهره را مختل کنند، هر گاه شکنج دوکیشکل قدامی به خاطر سکته، تومور یا آسیب، دچار مشکل شود، ما دچار بیماری عدم توانایی در تشخیص چهره میشویم به این حالت اصطلاحاً پروسپاگنوزیا گفته میشود. البته پاریدولیا به صورت افراطی هم میتواند نشانهای از اختلال روانی وسواسی-جبری باشد.
تحقیقات جدید در حوزه علوم اعصاب شناختی نشان میدهند که مغز چگونه با استفاده از تجربیات گذشته، جاهای خالی دادههای حسی ورودی را پر میکند. این سیستم تصحیح خطا در افراد مبتلا به اسکیزوفرنی یا اوتیسم ممکن است با تفاوتهایی همراه باشد. در واقع، مطالعه پدیده پاریدولیا به روانپزشکان کمک میکند تا مرزهای بین درک طبیعی محیط و توهمات ذهنی را با وضوح بیشتری ارزیابی کنند.
جایگاه پاریدولیا در هنر خلاقانه و طراحی معماری
هنرمندان در طول تاریخ همواره از ویژگیهای خاص سیستم بینایی انسان برای خلق آثار شگفتانگیز استفاده کردهاند و پاریدولیا یکی از ابزارهای اصلی آنها بوده است. نقاشان برجستهای در دوران رنسانس با ترکیب ماهرانه عناصر طبیعت، چهرههای پنهانی را درون پرترههای خود خلق میکردند که بیننده با نگاه اول متوجه آنها میشد. این بازی با ادراک بصری نه تنها مهارت فنی هنرمند را به رخ میکشید، بلکه ذهن مخاطب را به چالشی عمیق برای کشف پیوندهای پنهان میان انسان و طبیعت دعوت میکرد. در معماری سنتی و مدرن نیز طراحان به طور آگاهانه یا ناآگاهانه نماهایی را طراحی میکنند که حسی از یک چهره خندان، جدی یا نگهبان را به عابران القا کند و از این طریق ارتباط عاطفی قویتری میان انسان و سازه برقرار سازند.
علاوه بر این، استفاده از این خطای ادراکی در طراحی صنعتی و خودروها نیز به وفور دیده میشود. طراحان خودرو معمولاً چراغهای جلو و جلوپنجره را به گونهای طراحی میکنند که چهرهای خشن، اسپرت یا دوستانه را القا کند تا مشتریان ارتباط حسی قویتری با محصول برقرار کنند. این ترفندهای طراحی نشان میدهند که چگونه درک ما از زیباییشناسی و ابزارهای فیزیکی تحت تأثیر سیستم تشخیص چهره مغزمان قرار دارد. با درک این موضوع، معماران و هنرمندان تلاش میکنند تعادلی میان خطوط هندسی و فرمهای ارگانیک ایجاد کنند تا ذهن بیننده به طور طبیعی جذب اثر شود و معانی جدیدی را در فضاهای بیجان کشف کند.
پاریدولیای شنوایی و جنجالهای پیامهای پنهان در موسیقی
پدیده پاریدولیا تنها محدود به سیستم بینایی نیست، بلکه در قلمرو شنوایی نیز به طور گستردهای رخ میدهد و جنجالهای فراوانی را در تاریخ موسیقی مدرن ایجاد کرده است. در دهههای گذشته، شایعات متعددی درباره پیامهای پنهان در آهنگهای گروههای بزرگ موسیقی منتشر شد که ادعا میکردند با پخش برعکس نوارها، جملات خاصی شنیده میشوند. مغز انسان که در مواجهه با نویزهای صوتی و پیامهای نامفهوم به شدت به دنبال کشف کلمات آشنا میگردد، این صداهای نامفهوم را به جملاتی معنادار تبدیل میکرد. این فرآیند صوتی نشان میدهد که چگونه انتظارات ذهنی و تلقینهای بیرونی میتوانند شنوایی ما را هدایت کنند و ما را به شنیدن چیزهایی وادار سازند که هرگز وجود خارجی نداشتهاند.
این خطای شنوایی در زندگی روزمره ما نیز به طور مداوم تکرار میشود؛ به عنوان مثال، هنگامی که زیر دوش آب گرم هستید یا صدای ممتد پنکه به گوش میرسد، ممکن است تصور کنید صدای زنگ تلفن یا گریه نوزاد را شنیدهاید. مغز با تحلیل فرکانسهای نامنظم و نویزهای سفید تلاش میکند الگوهایی را پیدا کند که برای بقا یا زندگی روزمره ما اهمیت دارند. این تلاش مداوم سیستم عصبی برای معنا دادن به صداهای تصادفی محیط، همان مکانیسمی است که ما را در محیطهای شلوغ هوشیار نگه میدارد، هرچند که در بسیاری از مواقع منجر به هشدارهای اشتباه و سوءبرداشتهای صوتی زودگذر میشود.
چالشهای بینایی ماشین و تکامل هوش مصنوعی در درک تصاویر
با پیشرفت سریع فناوریهای محاسباتی و هوش مصنوعی، دانشمندان تلاش کردهند تا سیستمهای بینایی ماشین را به گونهای توسعه دهند که مانند مغز انسان قادر به تحلیل محیط باشند. در این مسیر، مهندسان متوجه شدند که شبکههای عصبی عمیق در مراحل اولیه آموزش خود دقیقاً رفتاری شبیه به پاریدولیا از خود نشان میدهند. این برنامههای کامپیوتری زمانی که با تصاویر مبهم یا نویزهای بصری مواجه میشوند، شروع به بازسازی چهرهها، چشمان متعدد یا اشکال حیوانات در نقاط مختلف تصویر میکنند. این پدیده که به توهمات هوش مصنوعی معروف است، به پژوهشگران کمک کرد تا بفهمند چگونه سیستمهای شناسایی الگو بدون درک واقعی از مفهوم اشیا، صرفاً بر اساس شباهتهای هندسی به پردازش دادهها میپردازند.
بررسی این خطاهای دیجیتالی دریچه جدیدی را برای درک بهتر کورتکس بینایی انسان باز کرده است. مقایسه اشتباهات سیستمهای هوش مصنوعی با خطاهای ادراکی انسان به دانشمندان علوم شناختی اجازه میدهد تا کدهای عصبی مربوط به تشخیص فرمها را رمزگشایی کنند. توسعه این فناوریها نه تنها به بهبود سیستمهای امنیتی و دوربینهای تشخیص چهره کمک میکند، بلکه به ما نشان میدهد که مغز ما تا چه حد پیچیده و منحصربهفرد عمل میکند. در واقع، هرچه هوش مصنوعی در شبیهسازی بینایی انسان پیشرفت میکند، ما بیشتر به ظرافتها و شگفتیهای سیستم تکاملی تشخیص چهره خود پی میبریم.
جمعبندی نهایی
پدیده پاریدولیا فراتر از یک سرگرمی ساده یا خطای دید زودگذر، پنجرهای رو به ژرفای سیستم تکاملی و عصبشناختی مغز ماست. این ویژگی کارآمد که ریشه در نیاز حیاتی نیاکان ما به بقا و شناسایی سریع چهرهها دارد، نشان میدهد مغز چگونه ترجیح میدهد اطلاعات ناقص محیطی را فوراً با الگوهای آشنا بازسازی کند. اگرچه این پدیده گاهی ما را دچار سوءبرداشت یا توهم دیدن چهرهها در ماه و صخرهها میکند، اما گواهی بر قدرت بینظیر سیستم عصبی انسان در پردازش سریع دادهها پیش از ورود به سطح آگاهی است.
سوالات متداول
پاریدولیا چیست؟ بررسی علمی پدیده دیدن چهرهها در اشیا، ریشههای تکاملی و عصبشناختی تشخیص چهره در مغز به همراه نمونههای تاریخی و واقعی.
“`






سلام
این که به هر چیزی نگاه میکنم یه چیز متفاوت از اون چیزی که مردم عادی میبینن اذیتم میکنه
واقعا جالبه اوایل متن رو که میخوندم دقیقا داشتم به فیلم “ذهن زیبا” فکر می کردم بعد که شما اشاره کردین خیلی تعجب کردم !
باید یه پدیده علمی باشه که مغز همه ی انسانها خیلی مشابه خاطرات رو بازبینی و پردازش میکنه
ممنون از مطالب جالبی که انتشار می دید.
طبیعتا این موضوع برای من هم پیش اومده که شباهت هارو پیدا کنم.
اما درباره تخیل و چگونگی افزایش اون هم اگر مطلبی داشتید خوشحال می شم بخونم.
چه جوری قدرت تخیلمونو زیاد کنیم.
احساس می کنم زیاد درگیر واقعیات شدم. رئالیست واقعی.
سلام
ممنون، مطلب جالبی بود. منبع این متن چه سایتیه؟
راستی منبع ذکر نشده. لطفا ذکر کنید
سلام. ممنون بخاطر انتخاب خوب مطلبتون و پروراندن بسیار زیبای آن. من همیشه علاوه بر بر یاد گرفتن نکات عنوان شده در مطلب، به سبک نوشتاری شما هم دقت می کنم و برای نوشتن بهتر چیزهای جدید یاد می گیرم
اتفاقا یکی از سرگرمی های منهم در کودکی همین بود. اما الان دیگه نه
عالی بود دکتر
هوم! من هم با نظر نازنین موافقم،اخبار آی تی رو که همه جا میشه پیدا کرد ولی این نوع مطالبتون رو تقریبا کمتر جایی میشه پیدا کرد.این مطلب هم واقعا جالب بود این قضیه رو من خودم بارها بهش برخوردم مثلا یه بار ترک خوردگی و یا دیوارتخریب شده ای رو دیدم که شبیه قاره آفریقا شده بود.
سلام،ممنون
مثل همیشه خیلی عالی بود.
مطالب خوبی بود،واقعا استفاده کردیم.
مرسی.
یکی از مشکلات من در ده سال اخیر که به عنوان دیرینهشناس مهرهداران فعالیت میکردم، قانعکردن افراد خوشباوری بود که یک قطعه سنگ را به جای فسیل اشتباه گرفتهبودند. مشهورترین آنها فردی به نام آقای ت. (دیپلم فنی از کرمان مشهور به «دیرینهشناس کرمانی») بود که حساسیت و غوغای زیادی ایجاد کردهبود. بهویژه پس از اینکه امکانات ویژه از ایشان پسگرفتهشد، اسباب آبروریزی زیادی برای کشور فراهمکرد و خبر «تخریب فسیلهای ارزشمند دیرینهشناس کرمانی» به خبرگزاریهای آنوری هم رسید.
راستش، بعد از این همه حرصخوردن اصلاً فکرش را هم نمیکردم که چنین افرادی، خودشان میتوانند موضوع یک بررسی کاملاً علمی قرار بگیرند.
دکتر جان، یه موردی که من خودم بهش بر خوردم اینه که حتی حالت های صورت هم در فرهنگ های مختلف میمیک های صورت هم ممکنه که معانی اش با تجربیات ما متفاوت باشه. یه مثال خیلی خاص که به یادم می مونه همیشه، اینه که آن چیزی که در هنگام مذاکره با یکی از دوستان چینی ام از صورت اون برداشت می کردم یه حالت خنده ای بود که طبق تحلیل من از علاقه مندی کامل و توافق اون با موضوع مورد بحث حکایت می کرد، اما بعد متوجه شدم این میمیک در فرهنگ رفتاری اون ها در واقع یک عصبانیت نسبتا حتی زیاد بوده از حرف هایی که من زدم، این مورد رو در مذاکره با دوستان تایوانی و چینی به دفعات مشاهده کردم. اگه شما هم در این مورد اطلاعاتی می تونید بدید، جذابه. موفق و چون همیشه پویا باشید.
خیلی خوبه..داشتم فکر میکردم یه جای کار واسه هوش مصنوعی شاید!
الان بچه رو دیدم .ازبغل-زاویه منظورمه-okay
ببخشید. گرفتار صحیح است.شکر خدا اینجا ملا لغتی زیاد داریم.
سلام اقای مجیدی نشد ما یه مرضی داشته باشیم وشما گرفارش نباشید/ عمرن(دیگه تنوین نمی گذارم )جرات ندارم به کسی بگویم لکه روی دیوار شکل فلان چیزه. الان هم تو اون عکس سیاه و سفید هر چه می کنم بچه را نمی بینم.فقط امیدوارم گوشت سنگین نشه. انشاالله .
ممنون
در رابطه با پخش برعکس آهنگ؛ شخصی به اسم رائفی پور برداشته آهنگ “سندرلا عروس شد” رو برعکس کرده و چیزهای شیطانی توش کشف کرده و برای دانشجوها تعریف میکنه! کلیپش توی یوتیوب هست.
اما این طوری هم شاعرانه است ها دکتر جان. حس کشف کردن همیشه زیباست
عالی بود
من ولی یه خواهش دارم میشه کمی بیشتر در مورد این موضوع برامون صحبت کنین خیلی جالبه
مثل همیشه بسیار عالی بود
تو بچگی وقتی با بقیه دوستام به ابرا نگاه میکردیم اکثرا اون چیزی که من میدیدم رو نمیدیدن
ولی وقتی با پدرم این کارو میکردیم هردو یه چیزو میدیدیم
اینم دلیل علمی داره؟
سلام.این دفعه چهارمه که اتفاقی به وبلاگ شما اومدم.واقعا با اینهمه تنوع در منابع مطالعاتی چطور وقت کم نمیارید؟چطور به طبابت هم میرسید؟چطور تقسیم وقت وبرنامه ریزی میکنید؟
من هم کتاب خون حرفه ای هستم.کتاب هایی که شما معرفی کردید رو برای بعد امتحان دستیاری در نوبت خوندن قرار میدم.البته فضای کتابای من با فضای کتابای شما متفاوته.مثلا یکی از بهترین کتابایی که این اواخر خوندم:موصل به روایت هفت مرد هست که چاپ روایت فتحه. یا کتاب من قاتل پسرتان هستم/ احمد دهقان…یا شطرنج با ماشین قیامت/ حبیب احمد زاده. من اوی رضا امیرخانی.سوره انگور/علیرضا قزوه….وحتی جنگ دوست داشتنی /سعید تاجیک که عاشق شیطنتاشم…گفتم که کتابام با مال شما فرق میکنه ولی اینا محشرن.
با اینهمه چون یافتن یک پزشک که مث خودم کرم کتاب باشه مثل دیدن یک مورچه روی سنگ سیاه در شب هست !وبلگ شما رو با افتخار لینک میکنم!
سبک نوشتن خیلی خوبی دارین. از اول مقاله آدم را همراه میکنین و بعد میرسین به جاهای سخت مقاله و توضیحات علمیش.
یک پزشک واسه همین مقالههای متفاوتش، شده یک پزشک. دکتر مجیدی، مقالههای آیتی را میشه همه جا خوند، امااین مطالب را جز شما هیچکی در وبلاگستان نمینویسه. ممنون.
دقیقا
چه حرف خوبی زدی
دقیقاً همینطوره!
مثل همیشه جالب بود.ممنون