از لوبوتومی تا انقلاب دارویی: مسیر پرپیچوخم مبارزه با جنون در تاریخ پزشکی

بیماریهای اعصاب و روان همواره یکی از چالشبرانگیزترین قلمروهای دانش پزشکی بودهاند. در دوران پیش از پیدایش داروهای نوین، روانپزشکی بیشتر شبیه به نوعی نگهداری و کنترل فیزیکی بیماران بود تا درمان واقعی؛ فضایی که در آن پزشکان ناامیدانه به دنبال هر روزنه امیدی برای مهار رفتارهای مخرب بودند. در این مقاله میخواهیم سیر تحول شگفتانگیز و گاه هولناک درمان جنون را بررسی کنیم و ببینیم چگونه جراحیهای بیرحمانهای نظیر لوبوتومی جای خود را به قرصهای نجاتی مانند کلرپرومازین دادند. آیا این مسیر تاریک تاریخی، فداکاریهای ناخواستهای را به جامعه بشری تحمیل کرد؟ با مرور این تاریخچه، به درک عمیقتری از تکامل روانپزشکی دست خواهیم یافت.
فهرست مطالب
- ۱. بستر تاریخی روانپزشکی در آستانه قرن بیستم
- ۲. آنتونیو اگاس مونیز؛ از سیاست تا جراحی مغز
- ۳. ابداع لوبوتومی و شیوه اولیه آن
- ۴. نوبل پزشکی و سرنوشت عجیب مونیز
- ۵. والتر فریمن و جنون جراحی از راه چشم
- ۶. تراژدی رزماری کندی و سقوط فریمن
- ۷. داستان شگفتانگیز هاوارد دالی و کتاب لوبوتومی من
- ۸. بازتابهای فرهنگی و سینمایی لوبوتومی
- ۹. کشف تصادفی کلرپرومازین؛ نخستین داروی ضدجنون
- ۱۰. آزمایشهای بالینی کلرپرومازین در فرانسه و تحول جهانی
- ۱۱. اخلاق پزشکی در بوته آزمایش؛ میراث ماندگار یک دوران تاریک
- ۱۲. از فلج کردن اعصاب تا روانداروشناسی نوین
- ۱۳. دورنمای درمانهای نوین روانپزشکی در عصر حاضر
💡مختصر و مفید
سیر تاریخی درمان جنون از روش فیزیکی و تخریبی لوبوتومی (قطع ارتباط لوب پیشانی با سایر بخشهای مغز) آغاز شد و با کشف تصادفی داروی کلرپرومازین در دهه پنجاه میلادی به کلی دگرگون گردید. این جراحی هولناک که ابتدا به دلیل نبود درمان دارویی ابداع شد، آسیبهای شناختی جبرانناپذیری به همراه داشت. با ظهور کلرپرومازین به عنوان نخستین داروی ضدجنون موفق، هزاران بیمار از زنجیر آسایشگاههای روانی آزاد شدند. این گذار انقلابی، سنگ بنای روانداروشناسی مدرن را پایهگذاری کرد و روشهای فیزیکی خشن را به زبالهدان تاریخ فرستاد.
بستر تاریخی روانپزشکی در آستانه قرن بیستم
در اواخر قرن نوزدهم و دهههای آغازین قرن بیستم، آسایشگاههای روانی در سراسر جهان با بحران عظیمی روبهرو بودند. جمعیت بیماران مبتلا به روانپریشی شدید، شیزوفرنی و افسردگیهای حاد به شدت افزایش یافته بود و پزشکان هیچ ابزار مؤثری برای آرام کردن یا درمان آنها در اختیار نداشتند. تیمارهای سنتی شامل استفاده از اتاقهای تاریک، غوطهور ساختن بیماران در آب یخ، بستن آنها با جلیقههای نجاتدهنده فیزیکی و در نهایت تجویز دوزهای بالای آرامبخشهای مرگبار بود. این شرایط هولناک سبب شد جامعه پزشکی تشنه هرگونه راهحل جدیدی باشد که بتواند آشوب مستقر در بخشهای روانپزشکی را مهار کند.
در این دوران سیاه، نظریههای مختلفی درباره منشأ مادی بیماریهای روانی شکل گرفت. فرضیههایی مطرح شد مبنی بر اینکه رفتارهای ناهنجار ناشی از چرخههای فکری تکراری و مدارهای عصبی معیوب در بخشهای پیشانی مغز هستند. روانپزشکان معتقد بودند اگر بتوان این ارتباطات فیزیکی معیوب را با جراحی قطع کرد، ذهن بیمار به یک بازنشانی آرامشبخش دست خواهد یافت. این ایده اگرچه امروزه وحشیانه به نظر میرسد، اما در آن زمان به عنوان نوری در تاریکی مطلق سیستمهای درمانی نگریسته میشد و بستر را برای ورود جراحان به بافت حساس مغز انسان فراهم کرد.
آنتونیو اگاس مونیز؛ از سیاست تا جراحی مغز
امروز مطلب کوتاهی در سایت پابمد (PubMed) در مورد دکتر اگاس مونیز خواندم. جستجوی بیشتر در مورد این پزشک و کارهایش من را به مطالب جالب دیگری رساند که در این پست، این مطالب را با شما به اشتراک میگذارم.
آنتونیو اگاس مونیز (António Egas Moniz) در ۲۹ نوامبر سال ۱۸۷۴ در پرتغال به دنیا آمد. او بعد از تحصیل پزشکی در یکی از دانشگاههای پرتغال، در بوردو و پاریس دوره تخصص نورولوژیاش را گذراند. دکتر مونیز در سال ۱۹۰۲ به درجه استادی رسید، اما در سال ۱۹۰۳ استادی دانشگاه را رها کرد تا وارد سیاست شود. او از سال ۱۹۰۳ تا ۱۹۱۷ عضو پارلمان پرتغال شد و در سال ۱۹۱۸، به مقام وزیر امور خارجه پرتغال رسید. البته در این دوره، او پزشکی را به کلی کنار نگذاشته بود و ضمن طبابت پارهوقت، فیزیولوژی و آناتومی هم تدریس میکرد. او در ضمن در سال ۱۹۱۱، استاد نورولوژی دانشگاه تازهتأسیس لیسبون شد.

نام دکتر مونیز به خاطر دو دستاورد بزرگ در تاریخ پزشکی ثبت شده است: آنژیوگرافی مغز و لوبوتومی. در سال ۱۹۲۰، او سیاست را رها کرد و فرصت بیشتری برای پرداختن به پزشکی و نویسندگی به دست آورد. در سال ۱۹۲۷ او آنژیوگرافی مغز را پایه نهاد، شیوهای که با آن عروق مغز نمایان میشوند و جهت تشخیص و طرحریزی جراحیهای مغز، شیوهای بنیادی به حساب میآید. پایهگذاری آنژیوگرافی آنقدر مهم بود که دکتر مونیز را برای ابداع آن دو بار نامزد جایزه نوبل پزشکی کرد.
ابداع لوبوتومی و شیوه اولیه آن
در سال ۱۹۳۵، او عمل لوبوتومی (Lobotomy) را روی یک انسان انجام داد و سال بعد گزارش این عمل را طی مقالهای منتشر کرد. در این عمل ارتباط عصبی بخش پیشپیشانی مغز یا ناحیه پرهفورنتال (Prefrontal cortex) با سایر نقاط مغز قطع میشود. شیوه اولیه انجام این عمل سوراخ کردن جمجمه و تخریب بافت مغز با تزریق الکل بود، اما در سال ۱۹۳۶، دکتر مونیز از یک وسیله جراحی به نام لوکوتوم (Leucotome) به جای تزریق الکل استفاده کرد. این ابزار وارد مغز میشد و بخش حلقوی انتهای آن در داخل مغز چرخانده میشد تا تخریب بافتی مورد نظر برای قطع راههای عصبی انجام شود.

بین سال ۱۹۳۵ تا سال ۱۹۳۶، دکتر مونیز ۲۰ بیمار را مورد لوبوتومی قرار داد. این بیماران طیف گستردهای از اختلالات روانی داشتند: افسردگی، شیزوفرنی، اختلال هراس یا پانیک، مانیا، کاتاتونی و اختلال دوقطبی. بر اساس مقاله منتشر شده، یکسوم بیماران پاسخ خوبی به عمل داده بودند، یکسوم نسبتاً بهبود یافته بودند و یکسوم هیچ فرقی نکرده بودند.

او نتیجه گرفت که لوبوتومی شیوهای ساده و ایمن در درمان برخی از اختلالات ذهنی است و سود آن بیشتر از تغییر رفتاری و شخصیتی ایجاد شده در این بیماران است.
نوبل پزشکی و سرنوشت عجیب مونیز
سرانجام دکتر مونیز در سال ۱۹۴۹، نه به خاطر ابداع آنژیوگرافی عروقی، بلکه به خاطر استفاده از لوبوتومی در درمان سایکوز یا روانپریشی برنده جایزه نوبل پزشکی شد. او نخستین پرتغالی بود که برنده جایزه نوبل میشد.

جالب است بدانید که در سال ۱۹۳۹، یکی از بیماران مبتلا به شیزوفرنی که از نتایج درمان خود راضی نبود، به دکتر مونیز شلیک کرد. مونیز از آن زمان فلج شد و باقی عمرش را روی ویلچر سپری کرد. در سال ۱۹۴۴، مونیز بازنشست شد و باز هم به دنیای سیاست بازگشت و آنقدر در این مسیر پیشرفت کرد که تا آستانه رسیدن به ریاست جمهوری پرتغال در سال ۱۹۵۱ نیز پیش رفت. سرانجام در ۱۳ دسامبر سال ۱۹۵۵، این پزشک که علاوه بر دنیای سیاست و پزشکی، در قمار نیز مهارت زیادی داشت، در ۸۱ سالگی درگذشت.
لوبوتومی از دهه شصت میلادی به بعد منسوخ شده است و تلقی عمومی از آن، عملی وحشیانه است. به همین خاطر برخی نگاه بسیار منفی به دکتر مونیز دارند و حتی تقاضاهایی برای پس گرفتن جایزه نوبل از او مطرح کردهاند. اما برای اظهار نظر در مورد هر شخص و هر عملی باید شرایط خاص آن زمان را در نظر گرفت و به جای دیدگاه سیاه و سفید، با نگاهی خاکستری به موضوع نگریست. مونیز کاشف اولیه لوبوتومی نبود؛ نخستین بار یک روانپزشک سوئیسی به نام گوتلیب بورکهارت (Gottlieb Burckhardt) در قرن نوزدهم، این روش را آزمایش کرد، اما کار او با مخالفتهای شدید مواجه و فراموش شد، تا اینکه نیم قرن بعد توسط مونیز دوباره احیا گردید.
در سالهایی که لوبوتومی برای درمان بیماریهای روانی به کار گرفته میشد، هیچ داروی مؤثری برای درمان روانپریشی وجود نداشت. تا سال ۱۹۵۲ که پزشکان به صورت تصادفی متوجه اثرات داروی کلرپرومازین شدند، دارویی برای کنترل حالات روانی شدید وجود نداشت. روانپزشکان ناچار بودند از روشهایی چون شوک الکتریکی، به کما بردن بیمار با تزریق انسولین یا استفاده از داروی تشنجزای کاریازول استفاده کنند که همگی شیوههای بسیار خطرناکی بودند. بنابراین، کشف یک روش جراحی که در آن زمان نسبتاً ایمنتر تصور میشد، یک تحول بزرگ به شمار میآمد.
والتر فریمن و جنون جراحی از راه چشم
شاید استفاده افراطی و گاه نابجا از لوبوتومی توسط پزشکان آمریکایی به نامهای والتر فریمن (Walter Freeman) و جیمز واتس (James Watts)، در بدنام کردن این روش بیشترین نقش را داشته است.

متعاقب معرفی لوبوتومی توسط مونیز، سال بعد یعنی در سال ۱۹۳۶، دکتر فریمن برای نخستین بار این کار را در آمریکا انجام داد. او تلاش کرد شیوه انجام کار را سادهتر کند. در آن سالها بیمارستانهای روانپزشکی با تراکم شدید بیمار روبهرو بودند؛ طوری که در سال ۱۹۵۵ بیش از ۵۵۰ هزار بیمار در بخشهای روانپزشکی آمریکا بستری بودند. فریمن به این فکر افتاد که شیوهای پیدا کند تا بدون نیاز به اتاق عمل جراحی و بیهوشیهای طولانی، بتوان این عمل را به سرعت انجام داد.
تا آن زمان برای لوبوتومی حتماً میبایست جمجمه سوراخ میشد، اما فریمن تصمیم گرفت از راه کاسه چشم و با عبور دادن ابزاری شبیه به یخشکن از بالای کره چشم به سمت مغز، کار را ساده کند. او در سال ۱۹۴۶ نخستین مورد این عمل را که به لوبوتومی از طریق کاسه چشم (Transorbital lobotomy) معروف شد، انجام داد. برای بیحس کردن بیمار، از دستگاه الکتروشوک استفاده میشد تا بیمار برای دقایقی بیهوش بماند.

تراژدی رزماری کندی و سقوط فریمن
در طی چهار دهه، فریمن به تنهایی حدود ۳۴۰۰ مورد لوبوتومی انجام داد. یکی از معروفترین بیماران او، خواهر جان اف کندی یعنی رزماری کندی (Rosemary Kennedy) بود. رزماری پس از انجام این عمل در سن ۲۳ سالگی، به جای بهبود، دچار معلولیت شدید ذهنی و جسمی شد، توانایی تکلم خود را تا حد زیادی از دست داد و مجبور شد باقی عمر خود را در یک آسایشگاه خصوصی سپری کند.
در سال ۱۹۶۷، فریمن بیماری به نام هلن مورتنسن را برای سومین بار تحت عمل لوبوتومی قرار داد. بیمار پس از عمل دچار خونریزی مغزی شد و جان باخت. این حادثه تلخ و اعتراضات شدید جامعه پزشکی سرانجام باعث شد که فریمن برای همیشه از انجام هرگونه جراحی و مداخله پزشکی منع شود.
داستان شگفتانگیز هاوارد دالی و کتاب لوبوتومی من
یکی از مواردی که باعث شده است در سالهای اخیر نام فریمن دوباره بر سر زبانها بیفتد، داستان عجیب بیماری به نام هاوارد دالی (Howard Dully) است. هاوارد تنها دوازده سال داشت که توسط نامادریاش نزد فریمن برده شد. نامادری او مدعی بود که هاوارد دچار جنون و رفتارهای غیرقابل کنترل است، در حالی که پزشکان دیگر با این ادعا موافق نبودند. هاوارد بعدها نوشت که عدم علاقه نامادریاش به او و تلاش برای خلاص شدن از دست وی، علت اصلی معرفیاش برای این عمل بوده است. او جوانترین بیماری بود که توسط فریمن تحت عمل لوبوتومی چشم قرار گرفت.
پس از عمل، هاوارد دچار مشکلات شدید شخصیتی و انزوا شد. او سالها با عوارض مخرب این عمل دستوپنجه نرم کرد، دورهای از بیخانمانی و اعتیاد به الکل را پشت سر گذاشت، اما سرانجام توانست خود را نجات دهد. او در سنین بزرگسالی تصمیم گرفت حقیقت زندگی خود را کشف کند.

او با پسر فریمن ملاقات کرد تا اسناد پدرش را بررسی کند و با بیماران دیگری که این جراحی را تجربه کرده بودند به گفتگو نشست. در سال ۲۰۰۵، رادیوی ملی آمریکا (NPR) مصاحبه مفصلی با هاوارد دالی انجام داد. او در سال ۲۰۰۷ کتاب خاطرات خود را با عنوان لوبوتومی من (My Lobotomy) منتشر کرد که به یکی از کتابهای پرفروش و تکاندهنده تبدیل شد.

بازتابهای فرهنگی و سینمایی لوبوتومی
در سالهایی که لوبوتومی رواج داشت، حدود ۴۰ هزار بیمار در آمریکا، ۱۷ هزار نفر در بریتانیا و حدود ۹۳۰۰ بیمار در کشورهای اسکاندیناوی تحت این عمل قرار گرفتند. تأثیر این فاجعه پزشکی بر فرهنگ عامه و سینما بسیار عمیق بود. معروفترین نمونه بازتاب این عمل در هنر، رمان و فیلم شاهکار پرواز بر فراز آشیانه فاخته (One Flew Over the Cuckoo’s Nest) ساخته میلوش فورمن با بازی درخشان جک نیکلسون است که در ایران به نام «دیوانه از قفس پرید» نیز شناخته میشود.

کشف تصادفی کلرپرومازین؛ نخستین داروی ضدجنون
اما نقطه عطف واقعی در پایان دادن به عصر تاریک جراحیهای روانی، کشف نخستین داروی ضدجنون یعنی کلرپرومازین (Chlorpromazine) بود. شیمیدانی به نام پاول کارپینتیر (Paul Charpentier) در ۱۱ دسامبر سال ۱۹۵۰ برای نخستین بار این دارو را در آزمایشگاههای یک شرکت داروسازی فرانسوی سنتز کرد. در ابتدا هیچکس از خواص ضدجنون آن آگاهی نداشت. این دارو ابتدا به عنوان یک داروی کمکی برای بیهوشی و آرامبخش قوی در جراحیها استفاده میشد و به دلیل کاربردهای متنوعش، نام تجاری لارگاکتیل (Largactil) را روی آن گذاشتند.
نخستین تلاشها برای استفاده از این دارو در حوزه روانپزشکی با شکستهای اولیه همراه بود. در سال ۱۹۵۱، پزشکانی به نامهای هنری لابوریت (Henri Laborit) و مونتاسوت، دارو را روی روانپزشک داوطلبی به نام کورنلیو کویارتی آزمایش کردند، اما افت شدید فشار خون و غش کردن این پزشک باعث شد تحقیقات برای مدتی متوقف شود.
آزمایشهای بالینی کلرپرومازین در فرانسه و تحول جهانی
در اوایل سال ۱۹۵۲، آزمایشها از سر گرفته شد. این بار یک بیمار ۲۴ ساله مبتلا به مانیا پاسخ فوقالعادهای به درمان داد و پس از دریافت دوز مشخصی از دارو، با بهبودی کامل مرخص شد. این موفقیت چشمگیر توجه پییر دنیکر (Pierre Deniker) را به خود جلب کرد. او این دارو را روی ۳۸ بیمار مبتلا به روانپریشی در بیمارستان سنتان (Sainte-Anne Hospital) پاریس آزمایش کرد و متوجه شد کلرپرومازین فراتر از یک آرامبخش ساده عمل میکند و میتواند آشفتگی تفکر و توهمات بیماران شیزوفرنی را از بین ببرد.

دنیکر نتایج کار خود را به جامعه علمی آمریکا معرفی کرد. تأثیر کلرپرومازین در خالی کردن بیمارستانهای روانپزشکی از بیماران زنجیری، با تأثیر پنیسیلین در درمان بیماریهای عفونی مقایسه شد. این کشف بزرگ، عصر طلایی روانداروشناسی را آغاز کرد و لوبوتومی را برای همیشه به تاریکخانه تاریخ فرستاد.
اخلاق پزشکی در بوته آزمایش؛ میراث ماندگار یک دوران تاریک
بررسی پروندههای جراحیهای روانپزشکی در دهههای میانی قرن گذشته، چالشهای اخلاقی بزرگی را پیش روی جامعه علمی مدرن قرار میدهد. چگونه عمل جراحی خطرناکی مانند لوبوتومی توانست تأییدیه معتبرترین جوایز علمی جهان را دریافت کند و توسط پزشکان سرشناس در سراسر دنیا ترویج شود؟ پاسخ این پرسش در استیصال مطلق سیستمهای درمانی آن زمان نهفته است؛ جایی که فشار شدید ناشی از افزایش بیماران غیرقابل کنترل در بیمارستانها، چشم ناظران بهداشتی را روی عوارض هولناک شناختی و شخصیتی این شیوه درمانی بست. تغییر هویت، بیتفاوتی محض و از دست رفتن خلاقیت انسانی، بهای سنگینی بود که بیماران برای آرامش ظاهری خود میپرداختند.
این تجربه تاریخی تلخ سبب شد که استانداردهای رضایت آگاهانه در پزشکی و پروتکلهای بالینی بازنگری اساسی شوند. امروزه هیچ مداخله تهاجمی در بافت مغز بدون ارزیابیهای روانشناختی دقیق و اثبات ناکارآمدی روشهای دارویی غیرتهاجمی انجام نمیشود. پروندههای تاریخی رزماری کندی و هاوارد دالی به عنوان نمادهای زنده این فاجعه اخلاقی، به ما یادآوری میکنند که مرز میان تلاش برای درمان و تحمیل آسیبهای جبرانناپذیر به بیمار بسیار باریک است. از این رو، ارزیابی چندجانبه اخلاقی هماکنون به عنوان بخش جداییناپذیر از هرگونه نوآوری در علوم اعصاب شناخته میشود.
از فلج کردن اعصاب تا روانداروشناسی نوین
گذار از جراحی فیزیکی به درمانهای دارویی شبیه به یک معجزه علمی بود، اما داروهای نسل اول مانند کلرپرومازین نیز بدون عارضه نبودند. این داروها با مهار گسترده گیرندههای دوپامین در مغز، رفتارهای جنونآمیز را کنترل میکردند، اما در عین حال عوارض حرکتی شدیدی شبیه به بیماری پارکینسون ایجاد میکردند که در اصطلاح پزشکی به آن نشانههای خارج هرمی میگویند. بسیاری از منتقدان در آن سالها، مصرف طولانیمدت این داروهای خشن را نوعی لوبوتومی شیمیایی مینامیدند؛ زیرا اگرچه بافت مغز فیزیکی بریده نمیشد، اما فعالیتهای ارادی و احساسی بیمار تحت تأثیر دوزهای بالای دارویی به شدت سرکوب میشد.
با این حال، کلرپرومازین راه را برای تحقیقات عمیقتر در بیوشیمی مغز هموار کرد. دانشمندان دریافتند که اختلالات روانی صرفاً نقایص ساختاری یا فیزیکی نیستند، بلکه از عدم تعادل انتقالدهندههای عصبی ناشی میشوند. این کشف کلیدی سبب توسعه نسلهای دوم و سوم داروهای ضدروانپریشی شد که با هدفگیری دقیقتر گیرندهها، عوارض جانبی حرکتی را به حداقل رساندند. تلاش برای مهار جنون با دارو، به بشریت نشان داد که ذهن انسان را میتوان با تنظیم مولکولی هدایت کرد، بدون آنکه نیازی به تخریب فیزیکی ارزشمندترین بخش سیستم عصبی یعنی لوب پیشانی باشد.
دورنمای درمانهای نوین روانپزشکی در عصر حاضر
امروز روانپزشکی مدرن فراتر از دوگانه سنتی قرص و چاقو حرکت کرده و به سمت درمانهای شخصیسازیشده و غیرتهاجمی هدایت شده است. شیوههایی مانند تحریک مغناطیسی مغز (rTMS) و تحریک عمقی مغز با الکترودهای مینیاتوری به پزشکان اجازه میدهند بدون تخریب بافت، فعالیتهای الکتریکی مدارهای معیوب را تنظیم کنند. این فناوریها که ریشه در شناخت دقیقتر آناتومی مغز دارند، میراثخواران تکاملیافته همان ایدههای اولیهای هستند که دههها پیش میخواستند با لوکوتوم مسیرهای ارتباطی مغز را دستکاری کنند، اما اکنون با ظرافت میکرومتری و بدون آسیب فیزیکی به کار گرفته میشوند.
علاوه بر این، ترکیب رواندرمانیهای شناختی نوین با درمانهای دارویی نسل جدید، رویکردی همهجانبه برای بازگرداندن بیماران به زندگی عادی پدید آورده است. هدف درمان دیگر صرفاً کنترل فیزیکی یا آرامبخشی شدید نیست، بلکه بازگرداندن کیفیت زندگی، توانایی تصمیمگیری و احساسات پویای انسانی به بیمار است. داستان دراماتیک جراحیهای گذشته به ما میآموزد که علم اعصاب همواره باید با احتیاط، تواضع علمی و احترام به کرامت انسانی حرکت کند تا از تکرار فجایعی مانند درمانهای خشن دهه چهل میلادی پیشگیری شود.
جمعبندی نهایی
سفر پرفرازونشیب پزشکی از جراحیهای تخریبی مانند لوبوتومی به سمت درمانهای دارویی هدفمند، بازتابدهنده یکی از حیاتیترین دورههای تکامل دانش اعصاب است. این گذار تاریخی نشان داد که مهار بیماریهای روانی نیازمند تخریب فیزیکی هویت انسان نیست، بلکه با درک مولکولی و تنظیم مدارهای مغزی میسر میشود. فداکاری ناخواسته قربانیان جراحیهای خشن گذشته، درسهای اخلاقی بزرگی به جامعه پزشکی آموخت که امروز پایه قوانین رضایت آگاهانه در درمان را تشکیل میدهد. در نهایت، پیشرفتهای مدرن به ما یادآوری میکنند که علم اعصاب همواره باید در مرز میان کارآمدی بالینی و حفظ کرامت انسانی گام بردارد.








سلام تیتر خوندم گفتم با یه متن بی معنی پر از کلمات قلمبه و سلمبه مواجه خواهم شد ولی باید الان بگم عالی بود
عالی بود من همین چند دقیقه پیش درباره این موضوع یک مستند توی شبکه مستند دیدم که اتفاقا هاوارددالی هم توی این مستند بود.ممنونم
چطور چنان ابزای وارد مغز میشد و خونریزی مغزی صورت نمیگرفت؟
جالب بود…ممنون ولی فقط تا اخرلوبوتومی خوندم….حوصله ام سر فت خو..خیلی طولانی بود ومنم که پزشک نیستم…ولی تنبلی من از جامع بودن مطلب شما کم نمی کنه:)
مرسی دکتر
واقعا عالی و آموزنده بود
نمیدونم چرا احساس عجیبی داشتم! یه جورایی شبیه درد!، احساس خوبی نبود.
پیشرفت علم پزشکی همیشه دردناکه!؟
سلام:) خیلی مطلب خوبی بود دکتر جان. خیلی لذت بردم.
فوق العاده عالی و قابل استفاده بود .ممنون.
لوبوتومی، کلرپرومازین و … :((
همه ی اینها ناشی از مواردی مثل نگاه آماری پزشک ها به نتایج درمان ها میشه، از نظرشون تاثیر عمل یا دارو روی فرد فرد افراد مهم نیستند، مهم اثر رو جامعه ی آماریه، دیگری از غرور پزشک ها و کم ارزش دونستن مراجعان بی شمارشون ناشی میشه که با کمترین مشاهدات و آزمایش ها میرن به سراغ اعمال موارد کشف شده ی جدید، در مورد روانپزشکی که هم مشکل چیزی دیگه ای، روانپزشکی، یه جورایی رواندرمانی صنعتیه (بگذریم از اینکه خود رواندرمانی هم شاید صنعت شده باشه، حداقل بعضی از روش ها، بعضی جاها)، علاوه بر این خود درمان های رواندرمانی هم در مواردی دست کمی از درمان های تهاجمی نداره
بسیار عالی و جالب بود
سلام،
سال نو مبارک. {گل}
مطلب واقعاً جالبی است. من قبلاً مستند عمل لوبوتومی را در کانال بی- بیسی دیده بودم و اما مطالب شما مکمل آن بود.
متشکرم
سلام، بسیار عالی و جذاب بود. من از سبک نگارش و گردآوری مطالبتون واقعا لذت می برم. یه نکته دیگه هم من اضافه می کنم که بنظرم جالب آمد و اون اینکه در فیلم شاتر آیلند ساخته مارتین اسکورسیزی هم به نوعی این روشهای درمانی در کنار هم و با اندیکاسیونهای متفاوت اعمال می شوند. اگر خاطرتون باشه، در واقع در مرکز درمانی بیماران روانی در این فیلم، دو گروه روانپزشک و روانکاو در حال مداخلات درمانی و در واقع در حال یک کل کل علمی بر سر دو روش درمان تهاجمی لبوتومی ودرمان غیرتهاجمی ترکیبی talk therapy و role play و دارودرمانی هستند. اگرچه عده ای از منتقدان که دستی در نوروساینس هم دارند این فیلم را فاقد اعتبار علمی لازم می دانند، ولی در هر صورت فیلم بیننده را با این روش درمانی که روزی در درمان سایکوز نقش پررنگی داشته، آشنا می کند. در ابتدای فیلم بیمار،دی کاپریو، برای اینکه فانتزی خودساخته ذهنی خود را ترک کند، توسط یک تیم درمانگر تحت دارو و روان درمانی قرار میگیرد. در حالیکه تیمی دیگر دایما رادیکال لوبوتومی را پیشنهاد می دهند که البته باعث می شود بیمار پس از این پروسیجر به موجود ی مسخ شده و ناتوان از نظر ذهنی تبدیل گردد و ساکن جزیره گردد و بهمین دلیل بامقاومت مواجه می شود و …..
باز هم ممنون از پست خوبتون.
اسکورسیزی هر فیلمی می سازه همیشه عالی بود بالاخره فیلسوفه دیگه
خیلی خوب بود .
دستتون درد نکنه دکتر.
بعده مدتها دوباره یه مقاله جالب و خوندنیه فارسی دیدم.
ای کاش توضیحاتی داخل متن در حد یک خط در مورد بیماریها و اصطلاحات پزشکی برای خوانندگان میگذاشتین
سلام
عالی بود
دستت درد نکنه
بسیار عالی
ممنون دکتر
سلام دکتر جان
ممنون از مطلب طولانی و در عین حال مفیدتون.
من به عنوان یه پرستار از خواندن این گونه مطالب خیلی لذت می برم.
پاینده باشید.
واقعاً عالی بود فکر نمی کردم متن به این بلندی رو بخونم ولی اخرش که تموم شد ناراحت شدم