روایت بازمانده کامیکازه از دشواری تمرین تا شب وصیتنویسی خلبانان انتحاری ژاپن

در آخرین روزهای جنگ جهانی دوم، زمانی که سایه شکست بر سر امپراتوری ژاپن سنگینی میکرد، ارتش این کشور دست به یکی از هراسانگیزترین و در عین حال عجیبترین استراتژیهای نظامی تاریخ زد: حملات انتحاری کامیکازه. این تصمیم فراتر از یک تاکتیک جنگی ساده، ریشه در سالها شستشوی مغزی سیستماتیک و فرهنگ فداکاری افراطی داشت. در این مقاله قصد داریم با هم بررسی کنیم که چگونه هزاران جوان پرشور ژاپنی داوطلبانه وارد «گروه خلبانان مرگ» میشدند تا هواپیماهای خود را به بدنه ناوهای هواپیمابر آمریکایی بکوبند. آیا این تصمیم صرفاً ناشی از میهنپرستی افراطی بود یا شکنجهها و آموزشهای طاقتفرسا آنها را به ابزارهایی بیاراده تبدیل میکرد؟ با مرور خاطرات یکی از بازماندگان این مأموریتهای مرگبار، زوایای پنهان این پدیده تاریخی را کالبدشکافی خواهیم کرد.
فهرست مطالب
- ۱. ریشههای تاریخی و معنوی تفکر کامیکازه در فرهنگ ژاپن
- ۲. خلبانان انتحاری ژاپن در جنگ جهانی دوم
- ۳. شستشوی مغزی از دوران دبستان
- ۴. فراخوان دریادار اونیشی برای تشکیل گروه مرگ
- ۵. شلاق و شکنجه در مسیر یادگیری خلبانی
- ۶. آیینهای شب آخر و وداع با ناخن و موی سر
- ۷. بمباران اتمی و پایان ناگهانی مأموریتهای مرگ
- ۸. مقایسه پروژههای انتحاری ژاپن با لوفتوافه آلمان
- ۹. بازتاب اجتماعی و سرنوشت معبد یاسوکونی پس از جنگ
- ۱۰. دگردیسی روانی بازماندگان؛ از آیین شینتو تا کشیش شدن
- ۱۱. درسهای استراتژیک کامیکازه برای نبردهای مدرن
- ۱۲. جمعبندی نهایی
💡مختصر و مفید
عملیات کامیکازه (Kamikaze) در سالهای پایانی جنگ جهانی دوم توسط ژاپن برای متوقف کردن پیشروی ناوگان دریایی آمریکا ابداع شد. در این مأموریتها خلبانان انتحاری با کوبیدن هواپیماهای حامل بمب به کشتیهای متفقین، جان خود را فدا میکردند. با وجود نرخ موفقیت پایین حدود ۱۴ درصدی، این حملات موفق به غرق کردن ۴۷ شناور و آسیب به ۳۰۰ کشتی آمریکایی شدند. فرهنگ فداکاری برای امپراتور، آموزشهای نظامی خشن همراه با شکنجه و پروپاگاندای دولتی، پیشرانهای اصلی این پدیده بودند که با بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی خاتمه یافتند.
ریشههای تاریخی و معنوی تفکر کامیکازه در فرهنگ ژاپن
واژه کامیکازه در زبان ژاپنی به معنای «باد الهی» (Divine Wind) است؛ اصطلاحی که ریشه در قرن سیزدهم میلادی و زمان حمله مغولها به این کشور دارد. در آن دوران، توفانهای سهمگین ناگهانی دو بار ناوگان متجاوز کوبلایخان را در هم کوبیدند و ژاپن را از اشغال نجات دادند. مردم ژاپن این توفانها را هدایایی از سوی خدایان یا همان باد الهی دانستند که برای محافظت از سرزمین مقدس وزیده است. در اواخر جنگ جهانی دوم، فرماندهان نظامی بار دیگر با تکیه بر این پیشینه اساطیری، تلاش کردند تا خلبانان جوان را به عنوان بادهای الهی جدید معرفی کنند که قرار است کشور را از سقوط نجات دهند.
فرهنگ سامورایی و آیین بوشیدو (Bushido) نیز نقش پررنگی در پذیرش این مرگهای خودخواسته داشت. در این نظام فکری، مرگ در راه ارباب یا امپراتور، والاترین ارزش اخلاقی تلقی میشد و تسلیم شدن یا اسارت مایه ننگی ابدی برای خانواده سرباز بود. ارتش امپراتوری با تلفیق این سنتهای کهن و ناسیونالیسم افراطی مدرن، توانست هزاران داوطلب جوان را متقاعد کند که مرگ انتحاری نه تنها پایان زندگی نیست، بلکه راهی برای پیوستن به ارواح مقدس محافظ وطن در معابد شینتو است.
خلبانان انتحاری ژاپن در جنگ جهانی دوم
با نزدیک شدن پایان جنگ جهانی دوم و پیروزیهای متفقین، آلمانیها و ژاپنیها، هر دو در دو مقطع زمانی نیاز به معجزههایی برای مقاومت داشتند. در این راستا، نیروی هوایی آلمان یا لوفتوافه (Luftwaffe)، هواپیماهایی را برای حمله انتحاری به سمت اهداف در نظر گرفت، مأموریتهایی که البته بیشتر در قالب یک پروپاگاند باقی ماندند تا یک برنامه عملی.

اما ژاپنیها مصممتر بودند، خلبانان انتحاری آنها کامیکازه نامیده میشدند. تا پایان جنگ و تسلیم کشور آفتاب تابان مجموعاً چهار هزار خلبان انتحاری جان خود را از دست دادند. جالب است که تنها ۱۴ درصد آنها موفق میشدند با هواپیماهای خود به شناورهای متفقین بکوبند. اما با همین درصد موفقیت، میزان موفقیت آنها قابل توجه بود و منجر به غرق شدن ۴۷ شناور آمریکایی از قایقها گرفته تا ناوهای اسکورت شدند و به ۳۰۰ شناور هم صدمات جدی وارد کردند. آنچه میخوانید، متن خاطرات یکی از این خلبانها بود که البته پایان جنگ باعث شد زنده بماند و رهسپار مأموریت نشود:
وقتی در جنگ بینالمللی دوم، کشور ژاپن علیه آمریکا وارد جنگ شد سربازان و ملوانان آمریکایی حتیالمقدور سعی میکردند که از خدمت در دریاهای ژاپنی خودداری کنند. این کار به این خاطر نبود که نیروهای دریایی و یا جنگی ژاپن بر آمریکا برتری داشت، بلکه به این سبب بود که ژاپنیها برای پیروزی و یا نابودی نیروی جنگی آمریکا خصوصاً ناوهای جنگی، مسافربری و تجارتی عملیاتی انجام میدادند که هیچ یک از سربازان و ملوانان آمریکایی و یا اروپایی حاضر به انجام آن نمیشدند. یکی از این عملیات جانفشانیهایی بود که خلبانان ژاپنی برای نابودی کشتی و یا قدرت جنگی آمریکا انجام میدادند.
شستشوی مغزی از دوران دبستان
این دسته از افراد ژاپنی را در آن زمان «خلبانان مرگ» نام نهاده بودند. خلبانان جوان ژاپنی داوطلب میشدند برای نابود ساختن هر یک از کشتیهای آمریکا جان خود را فدا نمایند و با کوبیدن هواپیمای خود روی کشتی دشمن، خود را نابود کنند و هم یک ناو بزرگ چندین هزار تنی با صدها ناوی و ملوان را دچار آتشسوزی کنند. یکی از این خلبانان مرگ ژاپنی تاکایوکی ماتسوئو نام داشت. او پس از جنگ به دین مسیح درآمد و کشیش شد. وی داستان خلبانان مرگ را در یکی از مجلات فرانسوی چنین تشریح کرده بود:
«قبل از جنگ بینالمللی دوم در دبستانها و دبیرستانها به ما میآموختند که هر فرد ژاپنی باید در جنگ و نبرد علیه دشمن جان خود را فدا کند. در آموزشگاهها به ما میآموختند که ما نژاد برگزیده خداوند هستیم و خداوند ژاپن را سرزمین و مقر اقامت خود قرار داده است. امپراتور ژاپن، پسر خداست؛ بنابراین خودکشی و جانفشانی برای امپراتور و حفظ ژاپن نه فقط لازم بلکه افتخار است. سرود ملی ما به ما میآموخت که در راه وطن باید در حال تبسم مرگ را استقبال کنیم. در سرود ملی ما گفته میشد که افتخار و شرافت نصیب کسی است که در راه ژاپن بمیرد. بدین طرق من و سایر جوانان همسن من در ژاپن فکر میکردیم که هیچکس در جهان جرئت و شهامت مخالفت و یا مبارزه با ژاپن و امپراتور آن را نداشته و نباید داشته باشد. ما جوانان ژاپنی را طوری بار آورده بودند که ترس و وحشت از دشمن برای ما معنی و مفهومی نداشت. وقتی هواپیماهای آمریکایی شهرهای ژاپن را بمباران میکردند، من که در آن موقع ۱۷ ساله بودم تصمیم گرفتم برای دفاع از ژاپن وارد مشکلترین قسمت ارتش ژاپن شوم. در آن زمان نیروی هوایی ژاپن قسمتی داشت به نام گروه خلبانان مرگ. این گروه که تمام اعضای آن داوطلبانه انتخاب شده بودند، همانطور که از اسمش برمیآید، میبایست با هواپیماهای خود به روی کشتی یا مؤسسات جنگی دشمن فرود آیند، هم خود و هم آن مؤسسات و یا کشتی را نابود سازند. رفتم و در گروه خلبانان مرگ نامنویسی کردم. دستهای که من جزء آن اسم نوشته بودم دو هزار نفر بود.»

فراخوان دریادار اونیشی برای تشکیل گروه مرگ
«برای این کار یک تعلیمات مقدماتی لازم بود. ما ساعت پنج صبح موظف بودیم که با شنیدن صدای شیپور از خواب بیدار شویم و در مدت ده دقیقه سر و صورت خود را شسته و لباس بپوشیم. از ساعت پنج صبح تا هفت صبح کار ما مطالعه و تحصیل ریاضیات، انگلیسی و تکنیک خلبانی و پرواز بود. بعد استادان ما از کتاب ملی ژاپن، داستان و حماسههای مختلفی که حس وطنپرستی ما را تحریک میکرد برای ما میخواندند که چرا ما باید برای ژاپن جان خود را فدا کنیم. در زمان جنگ بینالمللی دوم، ما ژاپنیها میدانستیم که آمریکا بیش از ما هواپیما دارد و میتواند هواپیماهای جدیدی بسازد.»
«وقتی دولت آمریکا با هزارها هواپیما و ناوهای هواپیمابر و رزمناو به فیلیپین و سایر نقاط تحت فرماندهی ژاپن حمله برد، یک روز دریادار ژاپنی تاکیجیرو اونیشی (Takijiro Ohnishi) ما را در فرودگاه بزرگ جمع کرد. او گفت ما ژاپنیها با وسایل محدود جنگی به طور طبیعی قادر به شکست آمریکا با این همه تجهیزات نخواهیم بود. برای پیروزی تنها یک راه وجود دارد و آن، این است که عدهای از شما داوطلب شوند که با هواپیمای خود به دودکش موتورهای جنگی و یا تجارتی بکوبند، یعنی باید هزارها تن از خلبانان ژاپنی هم جان خود را فدا نمایند، هم هواپیما را، تا ما موفق به زانو درآوردن دشمن گردیم. پس هرکس که داوطلب این کار است از فردا خود را به قسمت خلبانان مرگ معرفی نماید. از آن روز به بعد هزارها جوان ژاپنی به طرف پادگان خلبانان مرگ شتافتند تا افتخار خودکشی با هواپیمای خود را برای سربلندی ژاپن به دست آورند. عده زیادی از این جوانان ژاپنی به تشویق پدر و مادر خود داوطلب خدمت در پادگان خلبانان مرگ شدند، تا بعدها پدران و مادران آنها اسم پسران خود را در معبد قهرمانان جنگی ببینند و پیش دوستان و آشنایان خود افتخار کنند که پسرانشان جزء خلبانان مرگ برای سربلندی ژاپن جان خود را فدا کردهاند.»

شلاق و شکنجه در مسیر یادگیری خلبانی
«طرز آموزش ما بسیار مشکل بود. من جزء دستهای بودم که افراد آن از ۱۵۰ نفر داوطلب مرگ تشکیل شده بود. هر پنج نفر از ما یک استاد داشت که با سرعت و دقت، فن خلبانی را به ما میآموخت. برای کوچکترین اشتباه ما را به سختی مجازات میکردند؛ برای اشتباهات کوچک دست و پاهای ما را به شلاق میبستند، برای اشتباهات بزرگ صورت ما هدف شلاق قرار میگرفت. ما تمرین میکردیم که چگونه مستقیم بدون اینکه اشتباه کنیم و یا منحرف شویم خود و هواپیما را به لوله کشتی دشمن بزنیم. ما را طوری آموزش میدادند که ما تصور میکردیم اصولاً خودمان هواپیما هستیم. خلاصه ما در جریان تمرین چندین بار شدیداً شلاق خورده و شکنجه میشدیم ولی با خود میگفتیم که در راه افتخار ژاپن و امپراتور، این جانفشانیها نه فقط اهمیتی ندارد، بلکه لازم است.»
آیینهای شب آخر و وداع با ناخن و موی سر
«قبل از اینکه من برای مأموریت خودکشی پرواز نمایم، دو هزار نفر از خلبانان مرگ جان خود را فدا کرده بودند. شب قبل از روزی که خلبانان مرگ میبایست به مأموریت خودکشی بروند افتخار داشتند که با سرفرماندهان شام صرف کنند. خلبانان مرگ بلافاصله پس از صرف شام وارد یک اتاق خلوت شده، وصیت خود را مینوشتند. آنها بعد با یک قیچی از طلا چند تار از موی سر خود را کنده، چند ناخن از انگشتان خود را نیز میکنده و همه آن را در یک پاکتی قرار میدادند. خلبانان صبح زود در میدان هواپیمایی حاضر میشدند و در حضور سایر خلبانان که در حال آموزش بودند، شمشیر سامورایی به کمر آنها بسته میشد و سپس یکیک وارد هواپیماهای خود شده، به مأموریت مرگ رهسپار میگردیدند.»

«من شاهد پرواز عده زیادی از خلبانان مرگ بودم ولی هیچ مشاهده نکردم که حتی یکی از آنها در موقع پرواز غمگین و یا ناراحت باشد، همه متبسم و خوشحال وارد هواپیمای مرگ میشدند و به سوی مرگ میشتافتند. طبیعی است یک خلبان مرگ امکان نداشت که دیگر زنده بازگردد. ما جوانان در حال تعلیم که ناظر پرواز آنها بودیم غمگین میشدیم که چرا هنوز وقت ما نرسیده است که سوار هواپیمای مرگ شده و جان خود را برای ژاپن و امپراتور خود فدا نماییم.»
بمباران اتمی و پایان ناگهانی مأموریتهای مرگ
«روزی که قرار بود من به مأموریت مرگ بروم بمبهای اتمی شهرهای ناکازاکی و هیروشیما را نابود کردند. آن روز نه فقط غمانگیزترین روزهای زندگی من بود بلکه به من و میلیونها ژاپنی فهماند که چقدر زندگی و دلبستگیهای آن پوچ و بیمعنی است.»

منبع: ویکیپدیا (کامیکازه و سلاحهای انتحاری) و مجله دانشمند آذر سال ۱۳۴۲
مقایسه پروژههای انتحاری ژاپن با لوفتوافه آلمان
اگرچه حملات انتحاری در جنگ جهانی دوم بیشتر با نام ژاپن گره خورده است، اما آلمان نازی نیز در ماههای پایانی جنگ برنامههای مشابهی را طراحی کرد. واحد ویژه لوفتوافه موسوم به اسکادران لئونیداس (Leonidas Squadron) مأمور شد تا با استفاده از هواپیماهای سرنشیندار اصلاحشده وی-۱ موسوم به رایشنبرگ (Reichenberg) حملات انتحاری را علیه پلها و مواضع متفقین انجام دهد. تفاوت بزرگ آلمانیها با همپیمانان آسیایی خود در این بود که خلبانان آلمانی روی کاغذ تشویق میشدند در آخرین لحظه پیش از برخورد به بیرون بپرند، هرچند شانس بقای آنها نزدیک به صفر بود.
این برنامه در آلمان به دلیل مخالفتهای شدید برخی فرماندهان ارشد و کمبود منابع سوخت هرگز به صورت گسترده و به عنوان یک دکترین نظامی رسمی عملیاتی نشد. در مقابل، ژاپنیها با تکیه بر جنبههای مذهبی شینتو و وفاداری مطلق به امپراتور هیروهیتو، کامیکازه را به بخشی لاینفک و نهادینهشده از استراتژی دفاعی خود تبدیل کردند. این تفاوت فرهنگی نشان میدهد که چگونه یک ایده مشابه نظامی در دو بستر فرهنگی متفاوت میتواند به دو خروجی کاملاً متمایز ختم شود.
بازتاب اجتماعی و سرنوشت معبد یاسوکونی پس از جنگ
پس از پایان جنگ جهانی دوم، معبد یاسوکونی (Yasukuni Shrine) در توکیو به مرکز مجادلات سیاسی و بینالمللی تبدیل شد. این معبد که محل تکریم ارواح سربازان کشتهشده در راه امپراتور، از جمله خلبانان کامیکازه است، برای بسیاری از کشورهای آسیایی قربانی تجاوز ژاپن نماد نظامیگری افراطی به شمار میرود. بازدید مقامات رسمی ژاپن از این معبد همواره اعتراضات شدیدی را از سوی چین و کره جنوبی به همراه داشته است.
در داخل جامعه ژاپن نیز دیدگاهها نسبت به کامیکازهها در طول دهههای پس از جنگ دستخوش تغییرات زیادی شد. در حالی که نسلهای قدیمیتر آنها را قربانیان فداکار یک سیستم پروپاگاندای خشن دولتی میدانند، برخی گروههای ملیگرا تلاش میکنند از یادبود آنها برای احیای غرور ملی استفاده کنند. این کشمکشهای فرهنگی و سیاسی نشان میدهد که میراث روانشناختی جنگ جهانی دوم هنوز در جامعه ژاپن حلنشده باقی مانده است.
دگردیسی روانی بازماندگان؛ از آیین شینتو تا کشیش شدن
برای خلبانان کامیکازهای که به دلیل لغو مأموریتها یا نقص فنی زنده ماندند، پایان جنگ آغاز یک بحران هویت عمیق بود. این سربازان برای مرگی باشکوه تربیت شده بودند و زنده ماندن آنها در جامعهای که تسلیم شده بود، گاه با حس گناه شدید همراه میشد. بسیاری از این افراد با بازگشت به زندگی غیرنظامی ناچار شدند ارزشهای جدیدی را برای ادامه حیات خود پیدا کنند.
مورد تاکایوکی ماتسوئو که پس از جنگ به آیین مسیحیت گروید و کشیش شد، نمونهای برجسته از این دگردیسی روانی است. تغییر مسیر از یک خلبان انتحاری آماده کشتار به یک مبلغ مذهبی مروج صلح، نشاندهنده تلاش بازماندگان برای بازتعریف مفهوم زندگی و توبه از خشونتهای گذشته بود. این داستانهای فردی به خوبی نشان میدهند که چگونه فروپاشی ایدئولوژیهای توتالیتر میتواند مسیر زندگی افراد را به طور کامل دگرگون سازد.
درسهای استراتژیک کامیکازه برای نبردهای مدرن
تاکتیک کامیکازه از منظر علوم نظامی مدرن، نخستین شکل استفاده از تسلیحات هدایتشونده دقیق (Precision-guided munition) به شمار میرود. در دورانی که سیستمهای هدایت راداری و ماهوارهای وجود نداشتند، مغز و چشم خلبان انسانی نقش خلبان خودکار و سیستم هدایت بمب را ایفا میکرد. این کارایی مکانیکی بالا، تحلیلگران نظامی معاصر را بر آن داشته تا این حملات را با حملات پهپادی انتحاری امروزی مقایسه کنند.
اگرچه امروزه پهپادهای بدون سرنشین جایگزین انسانها در مأموریتهای انتحاری شدهاند، اما بررسی روانشناسی نظامی کامیکازهها همچنان برای درک پدیدههایی مانند حملات انتحاری مدرن اهمیت دارد. ارتشهای جهان با مطالعه پروندههای کامیکازه تلاش میکنند روشهای مقابله با تهدیدات نامتقارن هوایی و دفاع موشکی ناوگانهای دریایی خود را بهبود بخشند و از غافلگیریهای مشابه در آینده جلوگیری کنند.
جمعبندی نهایی
پرونده خلبانان کامیکازه ژاپن یکی از تلخترین و تکاندهندهترین فصول جنگ جهانی دوم را تشکیل میدهد که در آن، مرزهای فداکاری، شستشوی مغزی و ناسیونالیسم افراطی در هم آمیخت. نجاتیافتگان این سیستم خشن آموزشی، مانند تاکایوکی ماتسوئو، پس از جنگ فرصت یافتند تا پوچی ایدئولوژیهای تهاجمی را درک کنند و مسیر متفاوتی را برای زندگی خود برگزینند. تجربیات آنها نشان میدهد که صلح پایدار نه با فداکاریهای انتحاری و نابودی متقابل، بلکه با نقد گذشته و تلاش برای تفاهم میان ملتها به دست میآید؛ درسی که بهای آن با جان هزاران جوان پرشور پرداخت شد.







هواپیما بمباران وتیر باران اماده است ولی موشک وجود ندارد فرمان ژاپنی دستورات به هواپیما خود حمله به کشتی منفجرمیشود
نمی خوام شجاعت اون خلبان ها رو زیر سوال ببرم. ولی اگه از بچگی این چیزها رو بهشون نگفته بودن هم این کار رو می کردن.
من خیلی درک نمی کنم که چرا باید خانواده هاشون اینو بخوان، یا اینکه شب قبل از رفتن افتخار داشته باشن که با سرفرماندهان شام بخورن. افتخاری هم اگه هست برای فرمانده هاست!
کلا خیلی این چیزها رو درک نمی کنم. شاید به خاطر اینکه کلا جنگ رو درک نمی کنم….
باسلام و خسته نباشید.
این مطلب خیلی برایم جالبه و به درد کارم میخوره ولی آدرس نداده اید. این مجله دانشمند را هم که نمیشه هیچ جایی گیر آورد حتی تو سایت نورمگز.
اگر لطف کنید یک آدرس دقیق تر ارائه کنید ممنون می شوم.
این شمارههای قدیمی جایی به صورت آنلاین وجود ندارند.
جالب بود
اگر بازم مطلبی راجع به جنگ جهانی دوم داشته باشی و بذاری ممنون میشیم(البته نه از عینک تاریخنگارهای متفقین و یهودیا)
با درود فراوان به دلاورمردان حافظ مرزو بوم ایران
نام خلبان ژاپنی سابورو ساکائی است و باید به عرض برسونم که در هر دین و مرام والا و انسانی ، حفظ شرف و ناموس امری پسندیده و جاودانه است .
متن بسیار جالبی ….
یک رمان درمورد یک خلبان ژاپنی هست که فوق العاده است من اونو یکی از بهترین کتاب هایی رو که خوندم میدونم خیلی خیلی زیبا بود
“خلبان سامورایی ” حتما توصیه میکنم بخونید هم یک رمان واقعی و زیبا و متفاوت میخونید و هم درمورد جنگ ژاپن بخصوص نیروی هوایی اون چیزهای جالبی میشنوید
درود
بله کتاب خاطرات سابورو ساکایی
کتابی که حدود چهل ساله با من هست
عالی و بیست?
جالب اینه که این خلبان که جزو قهرمانان بی نظیر ژاپن و جهان بوده
با روش کامیکازه مخالفت داشته
هر چند تحت دستور فرماندهان ، به این ماموریت میره
برای هدفی والاتر که جان در مقابلش ارزشی ندارد، هه!
زامبی وار مردن!
در پاراگراف پنجم صحبتهاش نکته جالبی رو عنوان میکنه که منو یاد جمله معروف مارکس میندازه که میگه: تاریخ همواره تکرار میشود.. (و ادامه ماجرا…)
از آمدن و رفتن ما سودی کو؟
از بافته وجود ما پودی کو؟
در چنبر چرخ جان چندین پاکان،
می سوزد و خاک می شود دودی کو؟
یاد فیلمهای عالی «گورستان کرمهای شبتاب» و «کشتی یاماتو» افتادم. وقتی خواهر سرباز جوانی که تنها بازمانده کشتی جنگیش بود بهش میگه نگران نباش برادر، خاله میآد دنبالم که منو ببره هیروشیما . لبخند شادی به برادرش میزنه…
وقتی دو بچه از گرسنگی میمیرند…
ژاپنیها خیلی خوب و تأثیرگذار فیلم جنگی میسازند و خیلی خوب شجاعتهاشون رو نشون میدن.
اما نباید فراموش کرد فیلمهایی مثل «گلهای جنگ» از ژانگ ییمو، «امپراتوری آفتاب» از استیون اسپیلبرگ، «Railway man» از جاناتان تپلیتزکی و Unbroken از آنجلینا جولی، چهرهای بسیار خشن از ژاپنیها نشون میده.
مهم نیست که کدوم به حقیقت نزذیکتره، مهم اینه که در جریان جنگی که با جان آدمها معامله میکنه، هیچکس نمیتونه ادعا کنه دستهاش تمیز مونده.
تمام اون سکانسها اومد جلوی چشمم.