انـسان بیولوژیک، سایکولوژیک و فانکشنال!

تولید بـیولوژیک
بـرای ایـنکه مرحله بیداری را در انسان توصیف کنیم، باید بدانیم که انسانها سه مرحله، را در زندگی روانی-روحی خـود میگذرانند:
مرحله بیولوژیک، مرحله پسیکولوژیک و مرحله فانکشنال.
همه ما یک تولد بیولوژیک داریـم. از مادری زاییده میشویم. بـا آیـین و رسمی خاص و در سرزمینی مفروض، و همانجا میمانیم تا مرگ جسمانی ما فرا برسد. و اگر به سفر هم میرویم همچنان پدیدهها را با عینک گذشته میبینیم. در واقع همیشه همانجا که بودهایم هستیم! در این مـدت هم به رسم و عادت گذشتگان خویش زندگی میکنیم. میخوریم، میخوابیم، زاد و ولد میکنیم، مراسم و آدابی موروثی را به جا میآوریم و سرانجام عمر بیولوژیک ما تمام میشود و به شکلی خاموش میشویم.
اما برخی از ما تـولد دوم هـم دارند؛ و آن تولد معرفتی و شناختی است که در زندگی ما بسیار تعیینکننده است و گروهی اندک نیز به تولد سوم میرسند که آن تولد عدمی است. در این تولد ما همه جا حاضریم. در تـولد عـدمی همه وجود انسان سرشار از روشبینی و معرفت است. این مرحله در واقع بازگشت به مرحله بیولوژیک است ولی با کیفیت و سرشتی دیگر. ما درباره این زایشهای سهگانه که تعیین کننده زندگی و شـادکامی مـاست با شما به تدریج سخن میگوییم. آنچه مهم است تولد دوم است که ما آن را واپسین تولد نام گذاشتهایم. تولدی که ما را از مرز زندگی بیولوژیکی، مکانیکی، ماشینی و پسیکولوژیک فـراتر مـیبرد.
مـرگ را تو زندگی پنداشتی تخم را در شـوره خـاکی کـاشتی عقل کاذب هست خود معکوس بین زندگی را مرگ بیند ای غبین
مولوی میگوید: زندگی که تو داری عین مرگ است و تو به خـطا آنـ را زنـدگی میپنداری. در واقع مرگ، دربردارنده زندگی راستین است. در نـتیجه ایـن خطا، در شوره زار تخم کاشتی و انتظار برداشت داری. به عبارت دیگر، داراییهای امانتی جمع کردی. عقل انسان بیولوژیک یا پسیکولوژیک، مـعکوس بـین اسـت. نمیتواند ماهیت مرگ را که همان زندگی واقعی است درک کند. بـنابراین عقل انسان ناقص است و این عقل هم باید متحول بشود. ازاینروست که ما تولد دوم را برای شکوفایی عقل ضـروری مـیدانیم.
ای خـدا بنمای تو هر چیز را آنچنانکه هست در دغدغهسرا هیچ مرده نیست پرحـسرت ز مـرگ حسرتش آن است کش کم بود برگ ورنه از چاهی به صحرا اوفتاد در میان دولت و عیش و گشاد زیـن مـقام مـاتم تنگین مناخ نقل افتادش به صحرای فراخ
مولوی زندگی را محدودیت میبیند و مـرگ را نـوعی حـیات نامحدود میشمارد. برای درک این مفاهیم بدون شک ما نیاز داریم که به تـولد دوم بـرسیم کـه از آنجا میتوانیم پرشها و یا زایشهای دیگری را هم تجربه کنیم.
تولد اول
انسان بیولوژیک که تـولد اول را پشـت سر گذاشته، ممکن است برای همیشه در این تولد باقی بماند. در تولد بیولوژیک، انـسان بـا غـریزه و انگیزههایش زندگی میکند. غریزه در ذات و سرشت اوست که به صورتی حیوانی آن را اطفاء میکند و حـتی نـه ارضاء. چرا که انسان بیولوژیک که رفته رفته به انسان پسیکولوژیک تبدیل مـیشود، غـریزه را بـرای ادامه حیات نیاز دارد، یعنی برای توالد و تناسل، و دیگر اینکه بتواند انگیزههای پسیکولوژیک خود را جواب بـدهد. ازایـنرو غریزه شکلی طبیعی و بهنجار خود را از دست میدهد و به شکلی کج و معوج درمـیآید. او تـشنه هـم خوابگی است ولی هرگز احساس نمیکند که ارضاء شده است. چرا که فکر و توهم و خـیالبافیهای اوسـت کـه تعیین کننده میزان برخورداری از رابطه جنسی است. نیاز فیزیکی او تعیینکننده نیست. عـطشی پسـیکولوژیک برای این رابطه دارد که با نیاز واقعی و بهنجار او نمیخواند.
دیگر اینکه انسان بیولوژیک انگیزه را به اقـتضای سـنتهای موروثی خویش پیدا میکند. میراث گذشته است که او را راه میبرد و نمیگذارد انسان بـیولوژیک و پسـیکولوژیک، پدیدههای واقعی را ببیند، خالص ببیندن و بتواند از انـرژی حـیاتی خـویش استفاده کند و زندگی هنرمندانه و مبتکرانه داشته بـاشد. او مـقلدی صرف است و راه گذشتگان را میرود؛ در نتیجه انسان بیولوژیک از همان ابتدا پیر شده اسـت. فـرتوت است. کهنه است. هرچند جـوان بـاشد! در واقع بـه حـقیقت مـتولد نشده است. تولد بیولوژیکی تولد حـیوانی اسـت. تولد غریزی است. تولد واقعی نیست. تولد واقعی انسان، تولد دوم اوست.
گـفتیم کـه انسان بیولوژیک، انسان پسیکولوژ یک هـم میشود. یعنی به مـرتبه بـالاتری صعود میکند. مرتبه پسیکولوژیک هـرچند مـرحلهای پاتولوژیک و بیمارگونه است ولی مرتبه بالاتری است. در این مرحله انسان به تب و تـاب مـیافتد. میخواهد از جلد بیولوژیک خارج بـشود. مـیخواهد گـام در جهان دیگری بـگذارد. جـهانی فانکشنال. زیرا در این مـرحله، انـسان بیولوژیک ناآرام میشود. دیگر نمیتواند مثل گذشته به صورتی مکانیکی و ماشینی زندگی کند. در کـیفیت و چـگونگی زندگی خویش دچار تردید و شک شـده، ولی بـه سرانجامی عـقلانی نـرسیده اسـت. تکان خورده است. ولی ایـن تکان، تکان تحولآفرین نبوده است. تکانی است که تنها انسان بیولوژیک را از وضعیت ایستای خود خـارج کـرده است. او انسان خوابآلودهای است که دارد چـشمان خـود را مـیمالد تـا شـاید جهان دیگری را هـم بـبیند. با همین چشمانی که تا به حال جز قریه کوچک خود را نمیدیده است.
ده مرو ده مرد را احـمق کـند چـشم را بینور و بیرونق کند قدر خود نشناخت مـسکین آدمـی از فـزونی آمـد و شـد در کـمی
ده در زبان مولوی نشانه محدودیت است. انسان دهنشین همه چیز را کوچک و محدود میبیند. دهنشین وقتی شهرنشین میشود افق دیدش بازتر میشود. هنگامی که افق دید انسان گسترش پیـدا میکند اتفاقاتی در ذهن میافتد. انسان دیگر به دهنشینی قانع نیست. میخواهد باز هم جلوتر برود. ازاینروست که موشکهای قارهپیما میسازد و بعد متوجه فضاپیما میشود. انسان برای خود حدی نـمیشناسد. چـه در عالم ماده و چه در عالم معنا!
کشتی طوفانزده
اکنون او در تلاطم و اضطراب و غلیان درونی به سر میبرد. کشتی او در دریا با طوفان دست به گریبان است تا نجاتدهندهای ظهور کند و راه ساحل نـجات را بـه او نشان بدهد.
وضعیتی که مولوی در آن غرق بوده و شمسی میآید و تلنگری به او میزند و او را از خواب اضطراب آلود بیولوژیک و پسیکولوژیک بیرون میآورد و از آنجا استعدادهای خلاقه مـولوی سـر باز میزند و سرانجام جهانی را بـا فـلسفه نوین خویش آتش میزند.
پس مرتبه پسیکولوژ نسبت به مرتبه بیولوژ یک بالاتر است. هرچند خواب انسان را آشفته میکند. مولوی تعبیر دیگری در این خصوص دارد:
از جـمادی مـردم و نامی شدم وزنما مـردم ز حـیوان سر زدم مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم حمله دیگر بمیرم از بشر تا برآرم از ملائک بال و پر بار دیگر از ملک قربان شوم آنچه اندر وهم ناید، آن شوم
انـسان بـیولوژیک انسانی است در خواب. خوابی دیرپا او را احاطه کرده است. امروز خواب است. فردا هم خواب است. انسانهای بیولوژیک هرگز متولد نشدهاند. تولد جسمانی چیزی بیشتر از تولد نباتی و جمادی نیست. زندگی مـیکنند ولی مـتولد نشدهاند. رابـطه دارند ولی رابطه ندارند. کار میکنند ولی کار نمیکنند. انسان بیولوژیک در هر سنی که باشد پیر است. ده سال! بـیست سال! سی سال! و بیشتر!…او تابع سنتهای موروثی است. او همان دغدغههایی را دارد کـه مـادرش دارد، کـه پدرش دارد، که نسلها پیش داشتهاند. در نتیجه عمری بر او نگذشته است. او در هزارههای گذشته زندگی میکند. متعلق به گـذشته اسـت. انسان بیولوژیک همواره مطمئن است. پاسخ پرسشهای خود را دارد. نیازی به شک کردن نـدارد. هـمان جـوابهای عتیق برای او کافی است. همان پاسخهای کلیشهای و قالبی برای او کافی است، چرا که انسان بـیولوژیک در «قالب«زندگی میکند. شاملو، شاعر پرآوازه، بارها در حال خروج از زندگی بیولوژیک و پسیکولوژیک بوده اسـت، ولی چقدر توانسته است از ایـن خـواب دیرپا به درآید، آثار او تعیینکننده است. او همواره به تماشای گذشته نشسته است. به خیال خود دارد تجربه میگیرد. ولی این تجربه به گمان من تجربه عقلانی و شناختی نیست، بلکه پسیکولوژیک است. هرچند شـعر او از نظر شکل و احساس در کمال بلوغ خویش است.
شاملو در این شعر گذشته را به یاد میآورد. اگر نظر اعتقادی هم به گذشته دارد، فقط انتقاد است. تصویری است که خود او از گذشته میبیند. در این تـصاویر و تـوصیفها، خواننده به عقب برمیگردد و در برابر خود چیزی نمیبیند جز حسرت و افسوس و فریب و حرمان و درد و رنج و غم و اندوه و شکست و بیاعتقادی و بیوطنی! برای من این شعر یکی از نشانههای مرتبه پسیکولوژیک است. شاعر هـنوز بـه مرحله فانکشنال و بیداری نرسیده است. متوجه نیست که همه ذهنهای شرطی همانندند!
جخ امروز/از مادر نزادهام/عمر جهان بر من گذشته است/نزدیکترین خاطرهام، خاطرهٔ قرنهاست/…/اعراب فـریبم دادنـد/کوچ غریب را به یاد آر/از غربتی به غربت دیگر/به یاد آر: تاریخ ما بیقراری بودو/ نه باوری/نه وطنی. نه، جخ امروز از مادر نزادهام.
انسان بیولوژیک موجودی است که بـه بـلوغ نـرسیده است. بلوغ جسمی را نمیگویم. انـسان بـیولوژیک بـه بلوغ جسمی میرسد ولی به بلوغ فکری و شناختی نه! شناخت او از پدیدهها قدیم است. متعلق به نسلهای گذشته است. موروثی است. شرطی اسـت. بـرنامهریزی شـده در گذشتههاست. معماری ذهنش تغییر نکرده است. انسان بـیولوژیک عـشق را نمیشناسد. نفرت را میشناسد و نفرت را از گذشتگان یاد گرفته است. مقایسه را نیز. رقابت را نیز. اختلاف را نیز.
انسان نیاز به یک تـولد دوم دارد. تـولد فـانکشنال. در این تولد است که تبلور پیدا میکند. انسان میشود. رشـد میکند. خلاق میشود. دست به ابتکار میزند. از توقف و جمود و ایستایی خارج میشود. انسان بیولوژیک از دست زدن به تحول و دگـرگونی هـراس دارد. مـیترسد که وضعیت موجود را ترک کند. همانجا که ایستاده است برای او کـافی اسـت. سنت همه پرسشهای او را جواب داده است. انسان بیولوژیک صاحب اعتماد به نفس کاذب است. خود را قـبول دارد. خـود را تـمام شده میداند. چیزی در ماورای وجود خود نمیشناسد. انسان بیولوژیک همیشه با یـک زبـان حـرف میزند. با یک منطق حرف میزند. با یک سلیقه انتخاب میکند. یعنی انتخاب نـمیکند. بـرای او انـتخاب کردهاند. از قبل همه چیز را برای او انتخاب کردهاند. دوست ندارد که خواب او را آشفته کنند. ازایـنرو از هـرچه تحول و دگرگونی و گردیسی است بیزار است و با آنها مبارزه میکند. نظم زندگی او را هـیچ فـکری و هـیچ فردی نباید بر هم بزند.
انسان بیولوژیک ممکن است تغییر هم بکند. از قالبی بـه قـالب دیگری برود و اسم آن را هم تحول بگذارد. ولی فقط کلیشهها را عوض کرده است. سـنت را کـنار گـذاشته، به قالب سوسیالیزم درآمده است. در این صورت اتفاقی آن چنانی نیفتاده است. اتفاقی، اتفاقستان! آیا تـفاوتی در «قـالبها» هست؟ بله، هست. وقتی قالب بیولوژیک شکسته شود، راه برای دگرگونی و بیدار شدن و تـولد دوم هـموار مـیشود. ولی هنوز این اتفاق نیفتاده است. تنها قالب عوض شده است. انسان بیولوژیک همچنان در تولد اول مـاندگار اسـت. انـسان بیولوژیک خود را نمیشناسد. خود را باور دارد. خودی که شناخته شده است. تعری دارد. خـود سـنتی خود را باور دارد. و سعی میکند که این خود را هرچه بیشتر با سنت همراه و همگام کند. آیا انـسان بـیولوژیک، پسیکولوژیک هم میشود؟ بدون شک. انسان بیولوژیک میتواند پر از تضاد و تناقض و درگیریهای درونی باشد. بـرای مـثال، استفاده از غرایز برای او تعریف شده است. «سـنت» نـحوه اسـتفاده از غرایز را برای او تعریف کرده است.
ولی انسان بـیولوژیک پا از مـرز سنت فراتر میگذارد و خود را ملامت میکند. این ملامت خود و احساس گناه، ذهن او را مـشغول مـیکند. ولی انسان پسیکولوژیک به فـکر نـمیافتد که شـاید حـق بـا اوست. گناهی ندارد. غریزه باید ارضـاء بـشود و ارضاء غریزه ربطی به احساس گناه ندارد. ولی انسان بیولوژیک، خود را مـلامت مـیکند. به خود عناد میورزد. بر اثـر این عناد، ممکن اسـت افـسرده شود. به هم بریزد. درگـیر بـشود. مستأصل بشود. نگران و مضطر بشود. بهراسد. بترسد. بسیاری از روشنفکران در تولد اول باقی ماندهاند. بـرای مـثال، آل احمد در تولد اول میماند. شریعتی در تـولد اول مـیماند. اخـوان در تولد اول میماند. شـاملو در تـولد اول میماند. ولی سپهری و فروغ تـولد دومـ خود را آغاز میکنند. موجودی میشوند
فانکشنال. از حد پسیکولوژیک درمیگذرند. به ضرورت تغییر و دگرگونی واقـف مـیشوند. دگمها را میشکنند. جزم را کنار میگذارند. سـعی مـیکنند که از حـد سـنتهای مـوروثی بگذرند و میگذرند. گفتمانی جـدید آغاز میکنند. زبانی جدید به استخدام خود درمیآورند. از نو در قالب جدیدی فرو نمیروند. دیگر قـالبی نـمیپذیرند. اینها را مطلق نمیگویم. همه چیز نـسبی اسـت. اصـل نـسبیت را فـراموش نکنیم.
انسان بـیولوژیک بـا عقدههایش زندگی میکند. با ترسهایش. با دغدغههایش. با مفرهایش که سنتاند. مجموعه سنت. بنابراین کمتر در تـضاد قـرار مـیگیرد. او برای همه مسائل خود پاسخی دارد. او مدام بـه ایـن پاسـخها پنـاه مـیبرد.
-انـسان بیولوژیک، که بعداً بر اثر برخورد با واقعیتها مبدل به انسان پسیکولوژ یک میشود، یعنی تضادهای شدید درونی پیدا میکند که منجر به بیماریهای روحی روانی روان تـنی در وی میگردد و زمینه آتی بیداری او را فراهم میکند، چه ویژگیهایی دارد و چه عواملی او را در جا نگه میدارد؟
1-انسان بیولوژیک به شدت وابسته به گذشته است.
2-انسان بیولوژیک از خود اختیاری ندارد. اختیار او در اختیار سنتهای موروثی و اتـوریتههاست.
3-انـسان بیولوژیک اتوریته زده است. آن هنگام که قدمی به جلو برمیدارد و پسیکولوژیک هم میشود، باز هم اسیر اتوریتههاست.
4-به شدت درگیر خود است. درگیر شخصیت است. درگیر القاب است. درگیر بـازیهای ابـتدایی زندگی است.
5-انسان بیولوژیک با پدیدههای سنتی هم هویت شده است. برای او کنار گذاشتن مطرح نیست. چرا که این سنتها از او جدایی ندارند. خـود او هـستند. او یکپارچه سنت است.
6-انسان بـیولوژیک اهـل نوآوری، ابتکار و تنوع نیست. در همان چارچوبهای موروثی زندگی میکند.
7-انسان بیولوژیک به غریزه به صورت حیوانیش اهمیت میدهد. در ارضاء غریزه هم نوآوری نمیکند.
8-انـسان بـیولوژیک موجودی مکانیکی است. مـاشینی اسـت که با برنامه ریزیهای پیشین حرکت میکند. هنوز اطلاعی از «ماشین بودن» خود ندارد. در نتیجه عنصر جبر بر حرکتهای او در زندگی حاکم است.
9-انسان بیولوژیک که به تعبیری پسیکولوژیک هم هست، مـیتواند دوسـت بدارد. ولی این دوست داشتن غریزی است. خام و کور است.
10-انسان بیولوژیک میتواند عصبی بشود، یعنی عصبیت را تجربه کند. ولی متوجه عصبیت خود نشود. یعنی نفهمد که این عصبیت از کجا میآید؟ در عصبیت بـماند. کـارش به وخـامت بکشد. از وخامت هم بگذرد. کارش به افسردگی مزمن و خودکشی بکشد.
11-انسان بیولوژیک در پی کشف علتها نیست. علتها را سـنت برای او توضیح داده است. او قانع شده است.
12-انسان بیولوژیک که پسیکولوژیک هـم هـست، بـا دشمنی و دوستی زندگی میکند. هر کس که مخالف عقیده و باور او باشد دشمن اوست. موافق عقیده و باور او، دوسـت اوسـت. دوستی و دشمنی برای او ناشی از هم باوری و ناباوری است.
13-انسان بیولوژیک ترسهای تعریف شـده دارد. از ایـنکه بـه ترکیب گذشته موروثی دست بزند میهراسد. میترسد. مضطرب میشود. از این رو تسلیم گذشته است. تسلیم بـاورهای موروثی است.
14-انسان بیولوژیک به احتمال خطاهای شناختی خود نمیاندیشد. از اینرو به شـدت در برابر دیگران میایستد و از بـاور خـود به رغم اینکه پایه منطقی و استدلالی و عقلانی و علمی نداشته باشد دفاع میکند.
انسان پسیکولوژیک میترسد، میترسد که دست به ترکیب گذشته بزند. میترسد که مورد تمسخر قرار بگیرد. بنابراین برای تـحول نیاز به شجاعت هم داریم. جرأت لازم است که پا روی برنامهریزیهای گذشته بگذاریم. از آنها عبور کنیم. عقدهها را بشناسیم و خنثی کنیم. انسان پسیکولوژیک به جای اینکه دنبال تحول برود و در برنامهها شک کند، راه فـرار از خـود مجروح و آسیبدیده را در پیش میگیرد. ولی این فرار بی فایده است. ثمری ندارد. هر کجا که برود همان است که بوده است.
-خصوصیت عمده انسان پسیکولوژیک را در مقایسه با انسان بیولوژیک چـه میبینید؟
خـصوصیتهای انسان بیولوژیک و پسیکولوژیک در مراتبی کم و بیش به هم نزدیک است. با این همه انسان پسیکولوژیک به شدت میترسد. چرا که تارهای عصبی او حساس شدهاند. میترسد که داراییهای فکری گـذشته را از دسـت بدهد. محل اتکای خود را ترک کند و بجا برود؟ کجا سامان یابد؟
ولی وقتی این سفر درونی آغاز میشود، انسان بیولوژیک کاری نمیتواند بکند. رفتهرفته دارد از محاصره قالبهای سنتی درمیآید، شک و تردیدش شروع شده اسـت. مـیخواهد قـدم از مرزهای قرمز و بیرون بگذارد، ازایـنرو تـرس و اضـطراب هر از گاهی بر او غلبه میکند و تعادل نسبی خود را از دست میدهد. اختلال در هویت و شخصیت فرضی خود پیدا میکند. مبتلا به دوگانگی یـا چـندگانگی مـیشود. من در اینجا بیشتر روی ترس انسان پسیکولوژ یک تـکیه مـیکنم. ترس او میتواند ناشی از احساس عدم امنیت نیز باشد. چرا که انسان پسیکولوژیک هم شخصیت و هویت خود را در خطر میبیند و هـم فـیزیک و جـان خود را؛ در نتیجه شدت احساس ناامنیاش زیاد است. در واقع میتوانیم بـگوییم که انسان پسیکولوژ یک قدم در راه گذاشته است. بسیاری در مرحله بیولوژیک میمانند، بسیاری بدون آنکه بخواهند در راه پسیکولوژیک قرار مـیگیرند و گـروهی انـدک نیز به منزل فانکشنال میرسند.
ویژگی دیگر انسان پسیکولوژیک که آن هـم مـعلول شرایط است، «عصبیت» است. عصبیت نوعی ناآرامی و اضطراب دائم است که انسان پسیکولوژیک پیدا میکند، چـرا کـه از شـرایطی که در آن هست راضی و خشنود نیست. میخواهد چیز دیگری بشود. این «شـدن» در زنـدگی انـسان پسیکولوژیک، از وضعیتی به وضعیتی، تا وقتی که به منزل فانکشنال نرسد همچنان ادامه دارد.





