زندگینامه خودنوشت دکتر محمد معین به مناسبت ۹ اردیبهشت، سالگرد تولد ایشان

دور مجنون گذشت و نوبت ماست – هرکسی پنج روزه نـوبت اوسـت

حـافظ


دورهٔ صباوت

من در ۱۷ رجب سال ۱۳۳۲ قمری مطابق ۲۱ جوزای ۱۲۹۳ شمسی در شهر رشت متولد شدم.

آیا پیـش ازین تاریخ موجود نبودم؟ خواهید گفت چرا در نه ماه پیش از آن موجود شدی-قبل از آن چطور؟

وجـود چیست و عدم کدام؟ آیا اکنون چـیزی یـافت می‌شود که قبلا موجود نبوده و یا بوده معدوم گردد؟ این جمله لاوازیه پاسخ را کافی است:

«در طبیعت هیچ چیز از عدم به وجود نیاید و از وجود به عدم نگراید».

آیا فراموش کرده‌اید که از مراحل جمادی، نباتی و حیوانی گـذشته، سپس قطره‌ای لزج و کثیف گشته آنگاه اندک‌اندک از کیفیات حیات جنینیت بهره‌مند، از مراتب نطفه و علقه مضغه عبور کرده پا به دایرهٔ این جهان گذاردید؟

آری آن وقت خانواده عبارت بود از پدر و مادر و جد پدری، عمو، من، و برادر کوچکترم که بـه ترتیب ابـو القاسم-طلعت-محمد تقی-حسن و محمد و علی نام داشتیم .اگـرچه ان هـی الاسماء سمیتموها کمتر خاطره‌ای از طفولیت در ذهنم جایگزین شده است معهذا آنچه را در نظر دارم متذکر می‌شوم:

روزی ظرفی بلورین را شکستم هنگامی که بسیار کوچک بودم مرا به درختی بست و چوبم بزد.

دیگر روز را بـخاطر دارم که در اطاق طویل سرای ما پدرم را نشسته دیدم که در تعقیب نماز ظهر و عصر انگشتان دستان خود را مخروطی شکل کرده بدیدگان متصل ساخته و چیزی زیر لب ادا میکرد بعدها فهمیدم آیه الکرسی مـی‌خواند.

شـبی را در نـظر دارم که بین پدر و مادرم کدورتی حـاصل شـد و کـار به مشاجره کشید من خود بر در اطاق نشسته در همان اوان متأسف و متأثر بودم و ازین جهت بسیار غصه و اندوه بر دلم راه یافت و از طریق دیده بـصورت اشـک جـاری شد.

دیگر روز به عیادت پدر مریضم به سرای یکی از نزدیکان کـه وی را بدانجا انتقال داده بودند رفتم.

روزی دیگر گویا شنیدم مادرم به رحمت ایزدی پیوست.

اندکی بعد (درست پنج روز) بعد جسد پدرم در نـظرم مـجسم گـشت که پارچه سفیدی سر تا پایش را پوشیده و رو به قبله دراز کشیده بـود.

این است آنچه که از آن روز در گنجینهٔ خاطر ذخیره کردم.

جد بزرگوارم شیخ محمد تقی معین العلمأ عمامه از سـر بـرداشته بـود هر دم ضجه و غوغایش شدیدتر میگشت او از حال طبیعی خارج شده بوده.

هـمه کـس سقراط نیست که جام شوکران را بی‌دغدغهٔ خاطر بنوشد!

حیاط و اطاقهای منزل ما و حتی کوچه هم از جـمعیت مـمتلی و مـتراکم بود.

جدم دوباره مرا بخواند نرفتم . بارسیم مرا طلبید کسانی چند مـرا نـزد او بـردند. حضرتش مرا به حیاط بیرونی منزل یکی از هسایگان فرستاد.

شیون و فریادش در دل حضار تخم اندوه و تـأثر مـی‌کاشت، گـریه‌اش دیگران را به گریستن و امی‌داشت، اندوهش بسر حد جنون رسیده بود.

می‌دانید جوانی که از دستش رفته بود چند سـاله بود؟

هـنوز تـذکار آن جوان ناکام مردان خیراندیش را غمین و دلریش می‌سازد:

سال‌ها بگذرد از قصه فرهاد و هنوز کوه انـدر غـمش از ناله صدائی دارد.

وقتی در حیاط بیرونی همسایه بودم زنان همسایگان به حالم تأسف مـی‌خوردند و گـویا «یـتیم» ام می‌خواندند.

بگذار یتیمت بنامند- تو یتم نیستی زیرا:

لیس الیتیم من مات ولده ان الیتیم یـتم العـلم و الادب

کودک محزون صبر کن: محمد یتیم، محمد امین خواهد شد. چون به منزل رفـتم جـنازهٔ پدرم را برده بودند و جدم در حیاط به حالت غشوه افتاده بود. مردم دورش مجتمع بودند. یکی از زنان هـمسایه دوائی نـزدیک بـینی‌اش نگاهداشته تا پس از مدتی به هوش آمد او را به اطاق بزرگ منزلمان بردند سرش بـرهنه و تـقریبا بحال اغماء بود، دوستانش از علما و غیره دورش را هاله‌وار گرفته و او را تسلی میدادند.

بزرگوارا! غم مخور دیری نپاید کـه از شـدت هیجان عاطفه‌ات بکاهد و حدت محنت، نقصان پذیرد، زیرا مرور زمان عواطف را کـم‌وبیش کـرده، تغییر شکل داده و از بین می‌برد.

او بود که مـن و بـرادرم را به جای پدر فقیدمان محسوب داشته و ما در کنف حمایت و آغـوش مـحبت آن بزرگوار تربیت شدیم.

در این بین مجاهدان سابق به امر و نهی می‌پرداختند. جنگلیان (به ریاست مـیرزا کوچک خان) اعمال نفوذ مـی‌کردند، انـگلیسیان در شهر و اطـرافش سـنگربندی کـرده بودند.

امنیت اسمی بی‌مسمی بود. مـفهوم وطـن به درستی در اذهان جایگزین نشده بود. از ایران جز نامی بیش باقی نمانده بـود. حـکومت مشروطه بود، اما استبدادی اسـتنساخ شـده بـود، فقط کاتب بـجای نـوشتن کلمهٔ (نسختان) اسم عـلیحده اشـتباها بر آن دو ورقه نهاده بود.

ایام تحصیل

در همین اوقات به مکتبم فرستادند. شاگردی چند در آنـجا نـشسته بود. معلم به هریک درسی می‌داد. اکـنون نـمی‌دانم چه کـتاب را تـدریس مـیکرد و چه قسم تشریح می‌کرد، فقط می‌دانم که ما از حضرت استادی اطاعت صرف می‌کردیم و او نیز تا حدی برای اینکه پول بـیشتری می‌گرفت نسبت به من بیشتر رعایت می‌کرد.

درسـت به خاطر دارم مـتکایی را کـه بـه جهت خوابیدنم به مکتب فـرستاده بـودند حضرت استاد با اثاثیه دیگر برداشته و غایب شد، هرچند تفحص کردند نیافتندش. ناچار به مکتب دیگرم سـپردند، هـنوز چـوب‌ها را در این مکتب به یاد می‌آورم که بر کـف دسـتها آشـنا می‌شد و پاهـا به فلکه‌ها بسته می‌شد. سر یکی از اطفال را می‌نگرم که از سقوط فلکه از بالای طاقچه بشکست. بخاطر دارم معلم چوبی را برای تنبیه به دهان شاگردی فروبرد و نتوانست بیرون آرد. بیچاره را بیم مرگ مـی‌رفت پدرش مبلغ هنگفتی خرج اطباء کرد تا پسر را نجات بخشید. اینها برای چه بود؟ تربیت!!! باری در جهنمستان فوق که مؤسس‌اش هم سابقهٔ آشنائی با ما داشت می‌سوختم تا انقلاب گیلان فرارسید و بلشویکان روس وارد رشـت شدند.

یک شب را در نظر دارم که به واسطهٔ اصوات مختلف و غوغاهای متفاوت یکباره از خواب پریدم، تمام اقوام را دیدم از خواب برخاسته و بااضطرابی شدید به نحوی مشغولند گریه می‌کنند، ناله می‌نمایند. یکی از اعیان که بـا جـدم دوست بود با خانوادهٔ خود به منزل ما آمد. در طول اطاق طویل ما می‌دوید، داد می‌کرد، استغاثه می‌نمود، کمک می‌طلبید و از جدم جویای چاره بود. جـدم ایـشان را دستوری داد و روانه کرد. من از عـلت ایـن امور سؤال کردم گفتند بلشویکان وارد رشت می‌شوند، مردم فرار می‌کنند. یکی دیگر از رفقای جدم وارد شد با جدم مشورت کرد. او معتقد بود باید از شهر بـیرون رفـت. باید فرار کرد. جـدم حـاضر نمی‌شد. بالاخره پس از اصرار بسیار قرار حرکت داده، منزل را به دست عمویم سپردند و ما به صوب یکی از دهات مجاور حرکت کردیم.

ساعت مقارن نصف شب بود. یکی از اقوامم مرا بر دوش خود گرفت. در بـین راه زنـان پابرهنه، مردان سر برهنه، اطفال سه ساله و چهار ساله ضجه‌کنان و شتابان دیده می‌شدند. چه کودکان معصومی که در این بین زیر پای دیگران لگدکوب شدند. چه بسیار جنین‌هایی که از مادران بیچاره در ایـن شـب سقط شـدند. چقدر از همین بینوایان در رودخانه‌های بین راه غرق شدند کمی فکر کنید سخنم را تصدیق خواهید فرمود.

در همین آن در نمایشگاههای پارس و لنـدن هزاران نفر خانمهای دلربا و جوانان زیبا دست در آغوش یکدیگر به رقص مشغول بـودند، دنـیایی را فـراموش کرده، از جام عیش مست بودند و بی‌خبر از هرچه هست به ناصر خسرو حق نمی‌دهید بگوید:

نعمت منعم چراست دریـا ‌ دریـا، محنت مفلس چراست کشتی کشتی

بگذریم و بگذریم چند روزی در آن ده بودیم. یک روز خبر کـردند مـهمانان عـزیزتر از میزبان متجاسرین روس وارد ده شده‌اند. شتابان وارد جنگل شدیم. جدم در حین تفحص نعلین خود پایش به تخته کف اطـاق گیر کرده تخته بشکست و به پایش صدمه بسیار رسید. باری ما به جنگل رفتیم. غـیر از ما، زنان، کودکان و مـردان بـسیار بودند به مردم دعا می‌خواندند و لا حول می‌دمیدند:

دست تضرع چه سود، بندهٔ محتاج را وقت دعا با خدا وقت کرم در بغل

از این ده نیز به ده دیگر نزد یکی از اقوام رفتیم، پاسی چند در آنـجا بودیم، سپس وارد رشت شدیم. اهالی رشت در بسته به روی خود، از مردم به سر می‌بردند و کمتر پای از خانه بیرون می‌نهادند. من نیز ناچار خانه را ترک نمی‌گفتم ولی همواره شایق بودم که اخبار خارج را بـدانم لذا از اقـوام خود اوضاع را استغسار می‌کردم. اخبار وحشتناک از قتل و غارت و چپاول هر دم شنیده می‌شد. صدای گلوله‌های تفنگ-مسلسل-توپ-دم یه دم در فضا طنین‌انداز بود. چندین بار گلوله‌ها به دیوار و پنجره‌های اطاق ما اصابت کـرده وحـشتی زیاد در ما تولید نموده بود.

در همین ایام بود که نخستین بار، طیارات خارجیان را در فراز هوا به پرواز دیدم-چقدر از دیدنشان محفوظ می‌شدم و نیز چقدر وحشت داشتم که دست خود را به عنوان اشـاره بطرف آنها دراز بکنم، زیرا به من گفته بودند در این صورت از طرف طیارات بسوی من نارنجک پرتاب خواهد شد و آنان مرا با خاک یکسان خواهند نمود.

خلاصه این دوره به پایان رسید. نظامیان دولتـی به رشت وارد شـدند. امنیت برقرار شد. آری. خوش درخـشید ولی دولت مـستعجل بـود، افسوس امنیت موقتی بود زیرا بار دیگر انقلاب زبانه کشید، منتهی ما دیگر از رشت بیرون شتافتیم و با هر خون دلی بود سـوختیم و سـاختیم.

دوره فترت به انتها رسید سپاهیان بی‌روح جانی به خود گـرفتند و بـا فتح و ظفر وارد گیلان شدند، امنیت حکمفرما شد.

این زمان بود که ارزش آسایش و امان برای مـردمان آشـکار گـشت. نعمتان مجهولتان: الصحه و الامان. باز به مکتب سابق شتافتم سالی چند به فراگرفتن دروس معمول مکاتب آنـ زمان پرداختم تا به مقتضای تکامل در طول زمان مکتب مزبور تبدیل به مدرسه شد و نگارنده نـیز کلاس ششم را در آن مدرسه پیـمود و در سـال ۱۳۰۴ به اخذ تصدیق‌نامهٔ نهائی دورهٔ ابتدائی موفق آمدم. سال بعد کلاس اول متوسط را نیز در همین مدرسه طی کردم.

در این موقع بود (۱۳۰۵ شمسی) که ادارهٔ احصائیه در رشت دایر شد اهالی بگه رفتن ورقهٔ هویت اقـدام کردند و نام خانوادگی شهرت یافت. اقوام پس از مشورت با من (معین) را برای نام خانوادگی انتخاب کردند زیرا جدم به لقب (معین العلماء) مفتخر بود.

مع التأسف به اسطهٔ عدم مهارت اجزای ادارهٔ جدید التـأسیس احـصائیه و عدم اطلاع نزدیکان سن نگارنده را در ورقهٔ هویت سه چهار سال کمتر از آنچه بود ثبت کردند و همین امر کوچک بود که بعدها باعث تعویق بسیاری از امور نگارنده شد.

هر موسسهٔ در آغـاز دچـار اشتباهات غیر مترقب می‌گردد. در ان گونه موارد حتی المقدور باید از تجارب دیگران استفاده کرد و هیچ نقشهٔ را پیش از فکر و امکان اجرای آن و رفع موانع ممکنه عملی ننمود تا جمعی بسیار را بـه آتش اشـتباهی اندک بسوزانند.

باری مدرسهٔ فوق هنوز دائر و دارای شش کلاس ابتدائی و سه کلاس دورهٔ اول متوسطه و بنام (دبیرستان ملی اسلامی) موسوم است.

از آنجا به مدرسهٔ منوسطهٔ نمره یک دولتی رشت وارد شدم. این مدرسه مـانند سـایر مـدارس دولتی ایران که همواره از حـیث رجـحان آمـوزگار، کیفیت تدریس، مهیا بودن وسایل تحصیلی با مدارس ملی قابل مقایسه نیستند، بر مدرسهٔ سابق امتیاز بسیار داشت. در مدرسهٔ جدید بـه کلاس دوم مـتوسطه وارد و در تـحصیل چنانکه از عهده‌ام برمی‌آمد کوشا بودم تا پس از دو سال (در ۱۳۰۷ شـمسی) شـهادت‌نامهٔ دوره اول متوسطه را مأخوذ داشتم. کلاس چهارم متوسطه (دورهٔ علمی) رانیز در همین مدرسه (بسال تحصیلی ۱۳۰۷-۱۳۰۸) پیمودم.

اکنون این مدرسه بنام (دبـیرستان شـاهپور) شـامل دورهٔ اول و دوم متوسطه (متوسطه کامل) دائر است.

چون کلاس پنجم مـتوسطه در رشت مفتوح نشد ناچار بکه مک اداره معارف گیلان دو سه نفر را منتخب و برای تحصیل با ماهی ده تومان به تهران گـسیل داشـت (و مـن نیز یکی از ایشان بودم) به معیت یکی از دوستان مدرسه‌ای خود به طهران عـزیمت نـمودم.روزی که به طهران عازم بودم، جمعی از آشنایان و دوستان در منزل حضور به هم رسانیده، وداع می‌نمودند در حین خروج از در، تنها اندز کـه جـد بـزرگوارم به من فرمود این بود: «پسر می‌دانی برای چه تو را به طهران می‌فرستم؟

-گـفتم: آری مـی‌دانم. همین جوابم بود با دو قطره اشک.

باری جدم عمو و برادر و بسیاری از آشنایان دور و نزدیک به گاراژ آمـده، مـراسم تودیع به عمل آمد. هنگام جدایی چقدر قلب کوچک من متأثر بود و چقدر اقوام مـضطرب و نـگران بودند. سرشک از دیدگان می‌باریدند. راست گفته‌اند:

لو لا الدموع بضفهن لا حرقت ارض الدواع حراره الاکباد

آری مفارقت و مـرگ هـم‌آغوشند:

یـقولون ان الموت صعب عن الفتی مفارقه الاحباب و الله اصعب

در راه بسیار نگران بودیم. عدم تجربه و ناپختگی و صـغر سـن باعث اضطراب ما بود از تهران و تهرانی و تحصیل در تهران می‌ترسیدیم. راه و مناظر راه برای ما به منزله جـرقه‌هایی بـود آتشین که از آسمان میبارید. از صفای طبیعت بهره نمی‌بردیم. چیزی میل نمی‌کردیم. رفیق من در قزوین بـخاطر پسـر عم ناکامش که در آن شهر در عنفوان شباب بره حمت ایزدی پیوسته بود، زمام اشـک را از دسـت بـداد. ازین امر بیش از پیش متأثر شدم.

باری، ماها همه اینها وارد طهران شدیم. طهران چه طـهران!!! چـه خـیالاتی ما دربارهٔ طهران می‌کردیم، مردمانش را چگونه تصور می‌کردیم. علماء و فضلای آنجا را تـا چـه پایه می‌دانستیم. همه برخلاف تصور بود. من اسامی مؤلفین و مصنفین کتب را در رشت خوانده و شندیده بودم. کـتب بـسیاری از آنان را قرائت نموده بودم. آنها را علامه می‌دانستم و نهاد آنها را بالاتر از آن تصور مـی‌کردم کـه خطایای بشری بتواند عصمت‌شا نرا بیالاید-حـاشا و کـلا هـمه آنهایی را که آرزوی پابوس‌شان را می‌کردم مشافهه دیدیم و نـزد ایـشان چه در کلاس تلمذ و تعلم مینمودم و چه در خارج به شرف مصاحبت‌شان مفتخر بودم- برخلاف انـتظار، مـعلوماتشان کمتر و اخلاقشان را فاسدتر یافتیم. نـاگفته نـماند کسانی که اسـامی‌شان بـه گوشم نـخورده بود و یا کمتر نامبردار بودند نـیز بـر خلاف علما، ادبا و اخلاقا بالاتر از دیگران یافتم!!! این بود جریان امر.

بـالنتیجه بـه مدرسه دار الفنون که هنوز هم شـهرتی به‌سزا دارد وارد شدم و و بنابر تـربیت خـانوادگی و ذوق شخصی و تحصیلات ابتدایی خود دوره ادبـی را منتخب و وارد کلاس پنجم متوسطه شدم.

در همین سال اول اقامت در طهران بود که ابتدا عـموی مـن به معیت برادرم برای معالجه و دیـدن مـن به طهران آمد و در آخر سـال تـحصیل جد بزرگوارم به معیت یـکی از تـجار رشت برای اصلاح اختلافی که فیمابین چند نفر از تجار طهران واقع شده بـود و شـاید نیز برای بازدید از نگارنده بـه طهران تـشریف آوردند. پس از اتـمام امـتحان بـه معیت ایشان به رشت رفتیم-مـع التأسف در موقع بازگشت از طهران وجود شریفش را کسالتی عارض شد و در رشت ادامه یافت. روز به روز بر شـدتش بیـفزود و تا او را برای تغییر آب و هوا بـقریه (آسـتانه) بـردند- نـویسنده بـار دیگر به طهران آمـد و در سـال ۱۳۱۰ باخذ تصدیق‌نامهٔ رسمی دوره دوم متوسطه ادبی (نهائی) نائل آمد.

در طی همین سال تحصیلی آن یگانه مرکز آمال و امـانی‌ام، آن جـد بـرگوارم به رحمت ایزدی پیوست و نام نامی‌اش در گنجینه دلم بـا المـاس مـحبتش مـنقش فـرمود.

ایـن واقعه در روز پنجشنبه ۱۳ رجب (۱۳۴۹‌) قبل از ظهر صورت گرفت.

این است آنچه که در آن موقع پس از حدس قریب به یقین راجع به این حادثهٔ من زبان خامه‌ام از مکنون بر صفحه کاغذ بنگاشت و شـمه‌ای از اسرار آنرا با سریر خود ابراز نمود.

یک صفحه از سوانح زندگی

بامداد یک روز از آستانه مقدسه عزیمت رشت کردم تا فردای آنروز به طهران حرکت نمایم. از جد بزرگوارم حضرت معین العلماء که در بـستر مـرض غنوده بود با کمال تأسف وداع نمودم. به معیت برادر کوچک خود از منزل میزبان بیرون می‌شدم که نزدیکانم هاله‌وار مرا احاطه کرده بودند، هر یک چیزی می‌گفت و سرشک از دیدگان می‌بارید. من نـیز اگـرچه در نهایت تأثر بودم ناچار آنها را تسلی می‌دادم و تودیع می‌نمودم. چون بیرون شدیم اتومبیلی گرفته، خواستیم سوار شویم که جد بزرگوارم، آن پیرمرد ستمدیده کـه سـه ماه در بستر مرض خوابیده بـود، آن آزاد مردی که عمری در تربیت نویسنده صرف کرده و زحمات طاقت‌فرسا دربارهٔ من متحمل شده بود، آن بزرگ‌منشی که جوان ناکامش را در عنفوان شباب به حالت احتضار بـدید و از دسـت بداد و بالاخره آنکه مـرا به کمال دوست می‌داشت، با قامت کمی خمیده (در اثر مرض) و صورتی چین‌دار، عمامه بر سر عبایی مشکی بر دوش نعلین در پا-برای یک بار دیگر به دیدن من آمد. گفتگویی شد. و درخواستی کردم، اجابت فرمود و بـا دلی افـسرده دومین بار چهره‌اش را بوسیدم، و وداع نمودم با دیدگانی خونبار مرا می‌نگریست، گویا میدانست که این وداع بار پسین است. آوخ و آوخ.

او بر سکویی نشسته، مرا می‌نگریست…می‌نگریست…تا با برادر خود سوار شـدم و اتـومبیل به حرکت افـتاد برشت رسیدم و فردا به صوب طهران عزیمت نمودم و در مدرسه دار الفنون به عادت معهود به تحصیل پرداختم-در عرض چهار ماه دو مـراسله از آن وجود گرامی زیارت کردم که تمامش نصحیت و اندرز و تشویق به تحصیل و امـیدوار بـودن به آتیه بود. این دو مراسله را هم در بستر مرض نگاشته بود. عم و برادرم گاهی می‌نوشتند حال حضرت ایشان نیکوتر ‌ اسـت و لیکن ضعف دارند…از سال تحصیلی شش ماه بگذشت و من هر روز در مراسلات از حال وی استفسار می‌کردم و بـهبود او را از درگـاه قادر متعال همواره خوستار بودم. دیگر از این تاریخ به بعد نه از وجود شریفش مراسله‌ای به من رسـید و نه اقوام کلمه‌ای درباره ایشان می‌نگاشتند -پرسش من تکرار شد- سکوت اقوام بـیشتر گشت از این رو سوءظن در مـن تـولید شد و این ظن به قرائن بسیار دور در من کمال یافت و به سر حد یقین رسید. اکنون می‌دانم که حضرتش برحمت ایزدی پیوسته است.

او نقطه اتکاء و سبب امیدواری خانوادهٔ ما بود. او عشق به کار و تحصیل را در دل مـا ایجاد می‌کرد. او محبت خانوادگی را به هر وسیله که ممکن بود در افراد آن تولید می‌فرمود. هم خود موجد و مؤسس این خانواده بود و هم راهبر چرخ زندگی و مدیر و مدبر آن.

آری او رفت و یادگارهای گرانبهای خویش را در کـتابخانه دلم ثـبت کرد. آری او رفت ولی تجارب، نصایح، معلومات خود را تا حدی که توانست به من بیاموخت. او رفت ولی مرا برای مبارزهٔ با زندگانی مجهز فرمود.

ای یگانه مقصود من در زندگانی، ای کعبه آمالم، ای مهمترین راسـطه از وسـایط حیاتم، ای کسی که آنقدر برگردن من منت نهاده‌ای و ای کسیکه اکنون خوش در زیر خاک آرمیده‌ای، از این هجران ابدی و فراق دائمی پیوسته در سوز و گدازم و ازین جدایی می‌سوزم و می‌سازم و با روان پاکت در راز و نـیازم و هـمواره بدین ابیات ومحتشم کاشانی» مترنم می‌باشم:

مهی که بی‌تو برآید در ابر چنهان باد  -گلی که بی‌تو بروید به خاک یکسان باد – شکوفه‌ای که سر از خاک برکند بی‌تو چو برگ عـیش مـن از بـاد رفته ریزان باد – گلی کـه بـی‌تو بـپوشد لباس رعنائی ز دست حادثه‌اش چاک در گریبان باد

اگر بسر نهد امسال تاج زر نرگس سرش ز بازی گردون به نیزه گردان باد – اگـرنه سـنبل از ایـن تعزیت سیه پوشد چو روزگار من آشفته و پریـشان بـاد – و گر بنفشه نسازد رخ از طپانچه کبود مدام خود زد و چشمش بر وی مژگان باد – من شکسته دل سخت جان سوخته بخت کـه پیـکرم چـو تن نازک تو بیجان باد -اگر جدا ز تو دیگر بـنای عیش نهم بنای هستیم از سیل فتنه ویران باد – ترا مباد بجز عیش در ریاض جنان من این‌چنین گذرانم هـمیشه و تـو چـنان

باز گردیم به ایام تحصیل خـود. پس از اخـذ تـصدیق‌نامه دوره دوم متوسطه بـرای ایـام تعطیل به رشت آمـدم و سـپس بار دیگر به طهران عازم شدم و در مدرسه عالی دار المعلمین (شعبه فلسفه و ادبیات) وارد گشتم و با جـدیتی هـرچه تمامتر به تحصیل پرداختم. چنانچه در امتحانات سـه کـلاس اول و دوم و سوم شـاگرد دوم شـدم و هـمواره در ظرف این سه سـال تحصیلی نگارنده جزو اولین شاگردان منتخب بود.

اینک که این مقالت را به پایان می‌رسانم یک مـاهست کـه تحصیلات خود را به پایان رسانیده و در امتحانات دوره (لیـسانس) دانـشسرای عـالی (دارا المـعلمین عالی سابق) بـا مـعدل ۱۷.۹۹ موفق آمدم- و اکنون در شهر رشت در همان خانه‌ای که دوره طفولیت و اوان تحصیل خود را در آنجا گذرانده، شبان بسیار در هـمان خانه در آغـوش مـحبت جد عالی‌مقدارم به بستر استراحت غنوده و نشو و نـمای مـن در آن به ظهور پیـوست، به یاد خاطرات گذشته و به پاس احترام جد بزرگوارم که رحمت حقش شامل باشد این دفتر را نگاشته و به انجام می‌رسانم.


منبع: مجله وحید – سال ۱۳۴۸

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.