زندگینامه رابیندرانات تاگور

0

از نظر مردمانی که خارج از هند زندگی می‌کردند در قرن نوزدهم هندیها فقط دو رهبر داشتند. یکی مهانداس گاندی، و دیگری شاعری به نام رابیندرانات تاگور[۱]. هر چند رابیندرانات را بیشتر باید نویسنده دانست تا شاعر، او سیاستمدار و میهن پرست هم بود. تلاشهای او در جهت نیکبختی هم وطنانش ناشی از میل شدیدش برای کمک به بهبود وضع شهروند جهانی و حمایت از جنبش ملی گرایی بیشتر به دلیل نویدی بود که این جنبش در مورد اصلاحات می داد تا بهره مندی از آزادی سیاسی، مسافری پیگیر و خستگی ناپذیر که بزرگواری درونی و صداقت سوزانش برای رسیدن به هدفش که دولتی خود مختار بود همدلی تمام جهانیان را در پی داشت.

در هند واژهٔ سانسکریت کابی به معنای شاعر است، اما اگر بخواهیم دقیقا این کلمه را تفسیر کنیم کابی به معنی کسی نیست که از قدرت تخیل و بیان بالایی برخوردار باشد، و می‌تواند کاملا به راحتی شعر بنویسد؛ این واژه به معنی انسانی غیب گو، خردمند و روشنفکر است. و رابیندرانات تاگور انسانی فراتر از سرایندهٔ محض بود که از نیروی بسیار بالای تخیل و بیان بهره مند است. او به معنای دقیق کلمه یک کابی بود. به طور قطع در طول حیات هشتادویک ساله اش اشعاری عالی، نمایشنامه و آثار منثور دیگری می نوشت، اما تأثیر مهم و حقیقی زندگی و آثار او شاعر بودنش نبوده بلکه تأثیر پیامبرگونهی او و روح کاوشگر و دقیق او در دنیایی پرهیاهو و جنجالی بوده است، که همواره طالبش بود تا با باراندن پیغامهای حقیقت این جهان پرهیاهو را آرام کند. او بسیار سفر می کرد، از بسیاری سرزمینها دیدن، و در مورد اصول متفاوت فلسفه و زندگی در سرزمینها به دقت مطالعه کرد، و با مکاشفه در طول حیاتش بر تجربیات گوناگونش افزود، و گنجینهٔ خرد و حکمت ارزشمندش را به جهانیان عرضه داشت که، «خداوند بیدار و لایزال، امروز روح ما، روح بیکران ما، روح شکست ناپذیر ما، روح مقدر به جاودانگی ما و روحی را که امروزه در خاک می خفتد، فرا می‌خواند.»

رابیندرانات تاگور قادر بود نام اجدادش را تا قرن یازدهم برشمرد. حلقهٔ خانوادگیش در این قرن توسط برهمن تباری اهل قنوج[۲]، به نام با تانا راینا بنیان گذاری شد، که به عنوان رهبر گروهی از پنج برهمن، از سوی پادشاه قنوج و بنا به درخواست پادشاه بنگال، آدیسو را، به آن جا اعزام شد، تا در یک مناسک قربانی، در سال ۱۰۷۲ پس از میلاد با حدودأ همان سال، به او کمک کند.

این شاعر در ششم ماه مه سال ۱۸۶۱ در بنگال، که در آن زمان قلمرویی بسیار پیشرفته در هند بود، به دنیا آمد. در اوایل قرن نوزدهم راجا رام موهان روی، که خودش بنگالی تبار، و انسانی ژرف نگر و همه فن حریف بود، آغازگر جنبشی بود که مقدر شده بود روح تازهای به کالبد تمام وجوه زندگی هندیها بدمد و هم وطنانش را به تحرک وادارد. رام موهان روی، تمام انرژی‌اش را صرف اصلاح مذهب کرد؛ از آن جایی که خودش یک برهمن هندو بود کاملا از انحطاط رو به گسترشی که آرزوی تعدیلش را داشت آگاه بود. او هم مانند بسیاری از اصلاحگران مذهب که قبل و بعد از او می‌زیستند بالاجبار دودستگی در میان پیروان هندو ایجاد کرد. کیش جدیدی که وی مطرح می کرد بر هموگرایی نام گرفت و براساس اندیشه‌های لیبرالی بود که او از مسیحیت، اسلام و ادبیات دینی – فلسفی کهن بدست آورده بود.

تبلیغ: رایگان: تست MBTI + تفسیر ویدیویی تیپ شخصیت و سازگاری شغلی

اشتیاقش در زمینهٔ سیاست، ادبیات و اصلاحات اجتماعی از این رو حائز اهمیت است که وی اشتیاق و توجه هندوها به خودشان و کشورشان را زنده کرد. در حقیقت، می‌توان گفت رام موهان بنیانگذار اندیشه و آرمان نوین هندی است، و بی شک یکی از اولین هندیهایی است که توجه روشنفکران و هنرمندان را به پیشرفت فرهنگ جدید هندی که رابیندرانات تاگور سردمدار و پیرو آن است معطوف کرد.

خانوادهٔ رابیندرانات با رام موهان ارتباطی نزدیک داشتند، و پس از مرگ وی یکی از با استعداد ترین و باوفاترین افسرانش به نام شاهزاده دو رکنات تاگور، پدربزرگ همین شاعر، که اصلاحات مذهبی رام موهان را شکوفا کرد، کار او را بر عهده گرفت. با این حال، دوند رانات تاگور، پدر این شاعر، آغازگر پختگی و به بار نشستن اصلاحات مذهبی رام موهان بود. برای سرشت عمیقا دیندار و فعالیتهای دوندرانات به او لقب، مهاریشی[۳] اطلاق شد.

آنچه خواندید زندگی خانوادگی و پیشینهٔ فرهنگی رابیندرانات، کوچکترین پسر دوند رانات بود. این پسر، در ایام کودکی با تربیت سختگیرانه ای پرورش یافت؛ تلاشهایی که صورت گرفت تا او را به مدرسه بفرستند بی نتیجه ماند، چرا که به این نتیجه رسیدند که نوع انضباط و تحصیل رایج، روح مستقل او را محدود می‌کند. او بیش از پیش به تفکر تعمق ذهنی جلب می‌شد، و از آنجایی که به دنیای آن سوی دیوارهای خانه اش دسترسی نداشت وقتش را در باغ آرامی که کنار خانه بود می‌گذراند. زیبایی طبیعی باغ منشأ شادمانی پسرک بود و روح بزرگواری و ظرافت و هماهنگی را که بر جهان حکمرانی می‌کرد، حتی در آن سنین کودکی در او زنده می کرد. تدریس خصوصی به طور منظم در خانه برایش صورت می‌گرفت، و از آنجایی که خاندان تاگور یکی از پیشرفته‌ترین و بافرهنگترین خانواده ها در بنگال بود، و از آنجایی که دوند رانات، ریش سفید خانواده، ستون اصلی این کیش جدید، روشنفکران تمام بخشهای کشور را به سوی خود جلب می کرد. رابیندرانات در این جو با فرهنگ پرورش یافت، و با بسیاری از مردم ارتباط برقرار کرد. پدرش که برای سفرهایش به هیمالیا همواره دور از خانه و خانواده به سر می‌برد، یک بار تصمیم گرفت او را نیز با خود به آنجا ببرد. چنین همراهی نزدیکی با پدر، روحیهٔ بالقوه مهربان و عارفانهٔ پسرک را قوت بخشید، طوری که پسرک پس از چندی، خرد و حکمت کهن هند را آموخت و درک کرد.

نخستین تأثیر اوپانیشاد (متون دینی – فلسفی هند) براو، که با تعلیم پدرش حاصل گردید، چنان او را برانگیخت که بعدها به شعر و شاعری روی آورد و پیرامون اوپانیشاد شعر سرود، و روح متون مقدس در تمامی افکار و آثارش جاری بود. برادران بزرگتر رابیندرانات، و همین طور خواهرانش، بسیار با استعداد بودند. آنها همواره پسرک را تشویق به خود آموزی می‌کردند، و هرگز بالهای شعرش را نمی‌چیدند. رابیندرانات همواره آثار عرفانی قرون وسطایی و اشعار ویشنوی هند را می‌خواند. این آثار به انضمام اشعار چند ترانه سرای بنگالی در دوران کودکی تأثیری بسزا بر او گذاشتند.

در بیستم سپتامبر ۱۸۷۷ همراه دومین برادرش برای نخستین بار عازم سفر دریایی به مقصد انگلستان شد، تا در آنجا حقوق بخواند. اما این شغل برایش جذابیتی نداشت و پس از یک سال تحصیل به هند بازگشت. در آن زمان بنگال سرزمینی بیدار، و تفکرات و روح تازه در دین، ادبیات و سیاست آن را به تکاپو انداخته بود. رابیندرانات با انگیزهٔ ایجاد هنری تازه و ضابطه هایی تازه پا به صحنه گذاشت. اکنون کمی خرق عادت شده بود، اما رابیندرانات رسم و رسوم محافظه کارانه را کاملا نقض کرد، و عصر تازهی فعالیت ادبی را آغاز کرد.

آثارش در این دوره، با آن که کاملا پخته نبودند، سرشار از زندگی بود و پیشرفتی فزونتر را نوید می داد. وضوح و روانی قلم و سادگی تفکرات در نخستین اشعارش نسل جوان را برانگیخت و او را در محافل ادبی به یکی از شخصیتهای بسیار برجسته تبدیل کرد. نویسنده های محافظه کار و قدرتمند به خصمانه ترین و شدیدترین شکل ممکن او را مورد انتقاد قرار دادند، اما این انتقادها فقط موجب فعالیتهای خلاقانهٔ دیگری شد. در همین جا لازم است به مجموعه اشعار او که در بیست و دو سالگی سروده بود، و آنهایی که با عنوان «ترانه های صبحدم» به چاپ رسیدند بپردازیم. اشعار این کتاب همه حاکی از شادی است که ناگهان یک روز صبح در قلبش درخشید، و مرحلهٔ خاصی از رشد و پیشرفت قریحهٔ شاعری او را نشان می‌دهد، چرا که در آنها شادی زایدالوصفی نهفته است که شاعر با کشف همانندی روحش با زیبایی و طبیعت، آن شادی را احساس می‌کند. چنین ادراک عارفانه ای از معنای ارتباط با طبیعت پنهاور و عظیم در حالی که او پرورش می یافت آشکارتر و عمیق تر می‌شد، و آثارش را با صداقت، تیزبینی و هماهنگی محض غنی می ساخت. این شاعر آخرین سالهای قرن نوزدهم را در تب و تاب شور و نشاط جوانی به سر می برد، و کاملا در نیروی روزافزون خود غوطه ور بود و دریافت و بینشش را در قالب سرودن شعر، نوشتن نمایشنامه و رمان عینیت می‌بخشید.

در این زمان، بنگال سرشار از زندگی بود. این سرزمین علاوه بر دین تازه و جنبش ادبی نشانه هایی از دگرگونی ملی گرایی، که از نتایج رشد آگاهی سیاسی بود، از خود نشان می داد. این پیامد هم به نوبهٔ خود نتیجهٔ شرایط رقت بار اجتماعی و اقتصادی بنگال، و افزایش دانش غرب از طریق زبان انگلیسی بود. از آن جایی که رابیندرانات سرشار از الهامات ملی گرایانه شده بود، خودش را به میانهٔ عرصهٔ سیاسی پرت کرد و زهر قلمش را در کالبد شعر، ترانه و مقالهٔ سیاسی پاشید. چند سطر از سخنرانی ای که به مناسبت جشنوارهٔ هندو ایراد کرد به همراه قدرت احساسات سیاسی او و پیوند آرمانگرایانه با کشورش در ذیل آمده است، در این گردهمایی فقط لطافت و دلپذیری نیست، در آن گرمای شراره های آتش است. تنها رضایت و خرسندی نمی بخشد، قدرت و استقامت می‌بخشد. مردم انگلیس فریادهای جگرسوز ما را بشنوند یا نشوند، کشور ما از آن ماست و تا ابد از آن ما خواهد بود، سرزمین پدران ما و پسران ما و اعقاب ما خواهد بود، سرزمینی که به ما زندگی می‌بخشد، نیرو می‌بخشد، و خوبی می‌بخشد.»

در سال ۱۹۰۵ جنبش سیاسی در پی طرح و اجرای برنامهٔ تجزیهٔ بنگال به مرحلهٔ حساسی رسید، و رابیندرانات فورأ سروصدا به پا کرد. در نتیجه آن آثارش در این دوره سرشار از مسائل سیاسی شد.

سال ۱۹۰۱ سال بسیار مهمی در زندگی او تلقی می‌شود. در این سال مدرسه‌اش، شانتی نیکتان (ملجا امن) را در بالپور تأسیس کرد. سردبیر قدیمی و مشهورترین نشریهٔ ادبی بنگال به نام بانگادارشان شد، که زمانی بانکیم چاترجی، چهرهٔ ادبی برجستهٔ قرن نوزدهم در بنگال سردبیرش بود. هدفش از تأسیس این مدرسه در بالپور ایجاد هستهٔ نهادی فرهنگی براساس مدلی از مدرسه های قدیمی جنگلی هند بود، که از طریق تدریس، می‌توانست کم کم مرکز فرهنگی بین المللی باشد. در چنین مدرسه ای بود که طرح اولیهٔ تکامل شهروند جهانی شکل گرفت. دنیایی که او بنیانگذاری کرد، پر از فرهیختگان خردمند بود، نه آدمهای خردمند، و البته برای پرورش همین انسانهای خردمند چنین مدرسه‌ای را راه اندازی کرد. طبق شیوهٔ آموزشی او، پیش از پرورش حکیم و دانشمندی فرزانه، باید انسان فرزانه پرورش داد. این جنبهٔ معنوی در تمامی آثار او به وضوح دیده می‌شد و مهمترین انگیزهٔ زندگی اش بود.

در سال ۱۹۰۲ همسرش درگذشت، رابیندرانات از بسیاری از فعالیتهای منظم خود دست کشید و همراه فرزندانش به خلوتگه هیمالیا پناه برد. سالهای ۱۹۰۷ تا ۱۹۱۲ سالهایی پر از فعالیتهای ادبی بودند. در ۱۹۰۹، کتاب مشهور گیتانجالی (پیشکشهای آهنگین)، وارد بازار شد. در سال بعد تلاش کرد تا برهموگرایی را که در آن زمان، برای تأثیر نیروهای سیاسی، اهمیت سابق خود را از دست داده بود زنده کند. به علاوه، تفرقه ای که حادث گردید موجب شد پیروان برهمن در موضوعات اعتقادی و سیاسی به سه گروه مخالف هم تقسیم شوند. گرچه، رابیندرانات تمام تلاش خود را به کار گرفت تا این سه دسته را با هم متحد کند، اما درست زمانی که انتظار می‌رفت با موفقیت روبرو می شود شکست خورد. پس از این ماجرا به مدرسه اش در بالپور بازگشت، و در آرامش آنجا یک سال به مراقبه پرداخت، و سپس در مقام چهرهای جهانی ظاهر گردید.

با کتابش، گیتانجالی، که به تازگی در انگلستان ترجمه شده بود پا به این کشور گذاشت، و در آنجا با دابلیو. بی. پیتزا[۴] باب آشنایی گشود. آنچه پیتز که خود شاعری بزرگ، فهمیده، و صاحب خلاقیت و درکی بی نظیر بود، در دیباچهٔ گیتانجالی نوشت حاکی از اعتبار و ارزش بسیار این کتاب است:

«من نسخهٔ دست نویس ترجمهٔ این کتاب را سالها با خود همراه داشتم، و در قطار، اتوبوس، و رستوران می‌خواندم، و اغلب هم مجبور می‌شدم ببندمش تا مبادا غریبه‌ها ببینند چقدر مرا تحت تأثیر قرار داده است. ترانه هایی که… در کنه خود دنیایی را نشان می‌دادند که رؤیای تمام زندگی ام بودند. کار فرهنگی والا است، و با این حال اینها همانند خاکی هستند که علفها و نیزارها در آن رشد می کنند.»

رابیندرانات در سال ۱۹۱۳ جایزهٔ نوبل ادبیات را از آن خود و در پی آن افتخارات بسیاری کسب کرد. در همان سال دانشگاه کلکته دکترای افتخاری به او اعطا داد. در ۱۹۱۴ صاحب عنوان شوالیه گردید.

در ۱۹۱۹ در پی اعتراض به کشتار امریتسار در پنجاب، از عنوانش صرفنظر کرد، و با آنکه به این انصراف توجهی نشد خودش دیگر هرگز آن را بکار نبرد.

در ۱۹۲۱ (دانشگاه ویسو بهاراتی را در بالیور تأسیس کرد، و شانتی نیکتان خود را به دانشگاهی جهانی تبدیل کرد. در ۱۹۲۸ آکسفورد از او دعوت کرد تا سلسله سخنرانی‌هایی با نام هیپرت ایراد کند. او این دعوت را پذیرفت، اما به دلیل بیماری نتوانست سخنرانی کند. در ۱۹۳۱ به روسیه رفت، و با اطلاعاتی که از زندگی و افکار مردم جمع آوری کرده بود کتابی نوشت.

در ۱۹۴۰ از دانشگاه آکسفورد طی گردهمایی ویژه ای که در شانتی نیکتان برگزار شد دکترای ادبیات دریافت کرد. اما این تقدیر گویی کمی دیر اتفاق افتاد.

او هفتم اوت سال ۱۹۴۱ درگذشت. روشنفکران سراسر دنیا به پاس کارش در مقام شاعر و استاد، انسانگرا و هنرمند، اصلاح طلبی بی نظیر و فیلسوف، او را بسیار مورد تقدیر قرار دادند. چه بسا بتوان جایگاه رابیندرانات تاگور را در کلام شلی خلاصه کرد: «یک شاعر در عالمی ازلی، لایتناهی و بی بدیل سهیم است… محال است تصنیفهای نویسندگان امروزی را خواند و تحت تأثیر زندگی کهربایی ای که در تمامی آثارشان می‌درخشد قرار نگرفت. شعرا عرفانیونی با شهودی غیر قابل درکند… قانونگذاران ناشناختهٔ دنیا.»

 

[۱] Rabindranath Tagore

[۲] Kanauj

[۳] Maharishi: مرشد اعظم

[۴] William Butler Yeats


 
ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.