معرفی کتاب باد سهمگین – میگوئل آنخل آستوریاس

0

کتاب باد سهمگین نوشته میگوئل آنخل آستوریاس روسالس (۱۹ اکتبر ۱۸۹۹ – ۹ ژوئن ۱۹۷۴) شاعر، داستان نویس، نمایشنامه نویس، روزنامه نگار و دیپلمات اهل گواتمالا است. این کتاب را حمید یزدان پناه ترجمه کرده است.

میگل آنخل استوریاس در ۱۸۹۹ در گواتمالازاده شد و جز شاعری و نویسندگی به قلمرو سیاست نیز وارد شد. حدود سالهای ۱۹۳۰ را در پاریس گذراند. همانجا بود که «کتاب افسانه‌های گواتمالا» را با مقدمه‌ای از پل والری انتشار داد. در سال ۱۹۳۲‌ با نسخهٔ دستنویس کتاب «آقای رئیس جمهور» به گواتمالا بازگشت که به علل سیاسی تا سال ۱۹۵۲ نتوانست آن را انتشار دهد.

آستوریاس در ۱۹۴۶ به سمت وابستهٔ فرهنگی سفارت گواتمالا در مکزیک و در ۱۹۴۷ به سمت وزیر مختار گواتمالا در آرژانتین منصوب شد. در ۱۹۵۲ وزیر مختار گواتمالا در پاریس و سرانجام در ۱۹۶۶ سفیر کشورش در پاریس شد. استوریاس در سال ۱۹۶۷‌ به دریافت جایزهٔ ادبی نوبل نائل آمد. از آثار دیگر این نویسنده است:

«پاپ سبز»

«تعطیلات در گواتمالا»

«چشمان دفن‌شدگان»

«زنی دورگه»

«مردانی از ذرت»

«جیب‌بری که خداشناس نبود»

و مجموعه‌های شعر.

سبک نوشتهٔ استوریاس خاص خود اوست و می‌توان آن را «واقع‌نویسی جادوگرانه» نامید. ریشهٔ خیال‌انگیز در آثار این نویسندهٔ بزرگ در زمینهٔ واقعیتهای روزانهٔ کشورش جایگزین است. اعتقادات آباء و اجدادی، خرافه‌پرستی، علاقه و ایمان به سحر و جادو و طلسم از سویی و فقر و بینوایی و زیبایی طبیعت و سرسبزی خاک گواتمالا از سوی دیگر با قلمی سحار و شاعرانه عرضه شده است.


کتاب باد سهمگین

نویسنده: میگوئل آنخل آستوریاس

مترجم: حمید یزدان‌پناه

انتشارات افراز

تعداد صفحات: ۲۶۸ صفحه

میگوئل آنخل آستوریاس


بریده‌ای از کتاب باد سهمگین

دو نکته در ماجرای صید مروارید اهمیت دارد اول: وقتی که صیاد تهی دست برای شیرجه رفتن در آب آماده می شود. دوم: زمانی که، شاهزاده ای، با تاجی از مرواریدش برمی خیزد…

براونینگ

دیگر نمی خواستند نشانه های شادی و خوشی را به نمایش بگذارند. بعد از آن روز و شب های دشوار محیط کار، کشاورزهای خسته، بی روح، آرام گوشه ای افتاده اند. عده ای روی زمین نشسته اند، عده ای دیگر دراز کشیده اند، مثل این که بر آن ها برتری دارند. بر همه چیز می شود تسلط داشت غیر از رطوبت، سکوت، و گرمای ساحلی که بر انسان تحمیل می شود. با وسایل دستی و ماشینی، زمین را هموار کرده اند. مسیر طبیعی رودخانه را تغییر داده اند، ساختار ماشین رو جاده ها، بین جاده های بالای پل ها، و در جایگاه ماشین های حریص قطع درختان، مکان هایی بود که مردها به حمل محصول، غذا و الوار مشغول اند. وقتی درختانی می رویند، درختان دیگری بر زمین می افتند، روئیدن درختان برای مقابله با شلاق بادهاست که بر مزرعه ها می کوبد و محصول را نابود می کند، و آبگذرها، مثل روده جانوران افسانه ای، آرام و آرام می گذرند تا صخره ها را نیز جابه جا کنند، نقشه هزاران تن سنگ ریزه به نقشه بردارها کمک می کند تا مسیرهای تازه ای بیابند در گل و لای، آشغال، آبهای پائین جویبارها که در دره ها تبدیل به آبهای تمیز می شوند و به رنگ سبز جریان پیدا می کنند.

کم کاری کبد «آدلایدو لوسرو» به دلیل هوای آلوده، روی گونه هایش تأثیر گذاشته. از کمر به بالا لخت شده و شلواری شبیه به لنگ پوشیده است. با دیدن آن همه جمعیت سرگردان می توانست باقیمانده گروهی را ببیند که از همه جا آمده بودند، گرسنه، لاغر و استخوانی با موهای اصلاح نکرده، ریش های آشفته و چهره های روستایی، آه خدایا، خدایا!….

دست های زیبا از کار سخت پینه بسته و زمخت شده بودند. دائم در حرکت بود. می نشست، بلند می شد، می نشست، بلند می شد… تمام مفصل های دستش بیرون زده و مهره های ستون فقراتش هم مثل رنگ پوست مار شده بود… می نشست، بلند می شد، مهره های کمرش باز و بسته می شدند، مثل این که کف ماشینی با صخره و سنگ برخورد می کرد، کفی ماشین کهنه و قدیمی که به نظر می رسید هزاران سال از عمرش گذشته و جیغ می کشید و به سمت دستگاه سنگ خردکنی حرکت می کرد، دستگاهی بزرگ که سنگهای درشت را تبدیل به خرده سنگ می کرد و توی کانال فلزی پائین می ریخت.

دریا، از آن سوی ساحل می غرید و میشورید، مثل پشت صحنه ای که آشوبش را به نمایش گذاشته باشد. هر صدایی در افق پژواک پیدا می کند، اگر از تپه ای بالا می رفتی و به دوردست نگاه می کردی، آن گاه افق را مثل خطی از آتش آبی رنگ به تماشا مینشستی، از فاصله دور یا نزدیک، گردشگران کنجکاو می خواستند بدانند اقیانوس اطلس چه شکلی ست که به رنگ سبز و کف آلوده شیری در صبحگاه و بعدازظهرها مثل دانه قرمزرنگ آواکادو دیده می شد.

ساحل، همسایه خطرناک. گیاهان در هم پیچیده در ارتفاع کوتاه همه چیز را پوشانده اند. از پشت آن همه ریسه های سبز رنگ، تنها نشانه وجود حیوانات، حضور دسته های پرندگان بود، با رنگ های روشن و جدا از هم، مثل رنگین کمان، و بسیار متفاوت از رنگ آبنوسی شاهین ها و بازهای تیزپر، پرندگانی که دسته جمعی به آن طبیعت سبز جلوه ای از زندگی می بخشیدند.

آدلاید و لوسرو می پرسد، «کوچو، برای تو هم خیلی گرمه؟» یک همکار در کنار او تا کمر خم شده و در میان سی و شش جوان دیگر سنگ جمع آوری می کند تا واگون های ریلی و موتوری مثل قطارهای پر سر و صدا پیدا شوند و سنگ هایی را حمل کنند که با دینامیت و پتک های سنگین خرد شده بودند. «لوسرو، برای تو هم گرمه؟» گروه های کارگری در دسته های پنج یا ده نفری، یکی بعد از دیگری می گذرند، با انواع وسایل کار، و سرکارگرها آنها را به مکان هایی در زیرزمین راهنمایی می کنند که سکوت آنها را می بلعد. سکوت و انواع حشره های ریز نقش و گزنده، حشره هایی قابل لمس اما ریز، با موسیقی یک صدا، دیوانه کننده، درست زمانی که خورشید روی مرداب ها و گیاهان سوخته می تابید.

سرکارگرها همراه با آدلایدو، کنار دستگاه سنگ هایی را بسته بندی می کردند که با ماشین های ریلی آورده بودند و عده ای از کارگرهای خسته روی سنگ ها استراحت می کردند. اما موضوع فقط این نبود. چیزی که اتفاق افتاده بود، کوچو به خوبی این را می دانست که بعد از ساعت ها نشستن و بلند شدن، گوش آنها کرمی شود و آن هم به دلیل سر و صدای کرکننده ماشین سنگ خردکنی در کنار گوش آن ها. مجبور بودند دستها را باز و بسته کنند و بالا و پایین ببرند، ناخن و انگشتان را در خاک نرم فرو برند، پایین، بالا، پایین، بالا، باز، بسته، و سنگها را توی ماشین ها بریزند، و کمرشان را دولا، و راست کنند.

فقط ماشین سنگ خردکنی نبود که آنها را ناشنوا کرده بود بلکه گردوغبارهای برخاسته از سنگها با عرق چهره درمی آمیخت و دیگر نمی توانستند ببینند. صدای سوت رئیس هم از کلیه ساخته شده با ساقه های نیشکر و سقفی حصیری که در آن پنهان شده بود، وقت ناهار را اعلام می کرد.

زن ها در حقه بازی بیداد می کردند، می خندیدند و می خندیدند. به آنها نان ذرت مکزیکی می فروختند، پنیر، کالباس، کالباس نپخته، نان ذرت، موز، لوبیای پخته. مردها از شیر آب می نوشیدند، مواظب بودند که دهانشان را خیلی نزدیک نبرند، چرا که آفتاب لوله ها را کاملا داغ می کرد. صورتشان را نصف و نیمه می نشستند و آب را بیشتر روی سرهایشان می ریختند. و بعد از آن که خودشان را با برگ خشک می کردند، مواظب بودند که برگها ریزریز نشوند، بعد با علاقه به سوی غذاهایی می ریختند که زن ها آورده بودند.

نان ذرت مکزیکی با سس تند، لوبیا، گوشت چرب، سیب زمینی، تکه های آواکادو، و پنیر، و همین طور نان معمولی که با سس تند آغشته کرده بودند. شیر و قهوه را از پارچهای گلی داخل ظرف های فلزی می ریختند و بعد هم توی فنجان، کف شیر با هزاران لکه سیاه، و قهوه با لکه ها مخلوط می شد و آن وقت به شکل خال های درشت در فنجان دیده می شد، با انگشت

و ناخن تکه های نان ذرت مکزیکی یا نان معمولی را در فنجان پر فرو می کردند و به دهان می گذاشتند، دور دهان و سبیل هایشان هم مگس ها پرواز می کردند.

زنها آن چنان بویی داشتند که وقتی مردها نزدیکشان می رفتند مثل سنگ های سنگین جابه جا می شدند و بوی اسید بود که شامه را آزار می داد، و آن گاه وعده زمانی دیگر را می دادند، چرا که بسیاری از آنها حامله بودند. سوت سرکارگر علامت شروع دوباره کار بود. آنها بخشی از غذا را ذخیره می کردند، مهم نبود که چه قدر از غذا را خورده اند، همیشه گرسنه بودند و به کارشان ادامه می دادند. یک نفر فریاد کشید. سنگی به وزن یکصد و چهل کیلو روی پایش افتاده بود. نوک پنجه های دو پایش قطع شده بود. سرکارگر هم بعد از دیگران به سوی او رفت، پیپ در دهان داشت، عینکش را تا نوک بینی روی چهره سفیدش آورده بود. دستور داد او را زیر سایبانی از حصیر در همان نزدیک بیاورند، جایی که وسایل و ابزار، لباس، و مخزنهای آب از چوب خیزران را نگه می داشتند، و بعد او را روی پتویی خواباندند.

از درد چشمهایش را بسته بود… برای گریز از دردی که تمام ماهیچه هایش تیر می کشید، به دوران کودکی می اندیشد، دوران نوزادی، مثل کودکی جیغ می زند، ناله سر می دهد. پانتالیون لوپز. لبهایش را خیس و مرطوب می کند، به خواب رفت، خواب بیش از هر چیزی بر رنج و درد غلبه دارد. دیگران می ترسیدند که بمیرد. اما نه. از گرمای بعدازظهر کاملا گیج و منگ شده بود، گرمایی که ظاهرا نمی خواست وجودش را به سردی هوا بسپارد.

کوچو، برای این زمین قیمت زیادی پرداخت می شه!»

«آدلایدولوسرو» به شیی نگاه می کرد که تاریکی آن از رطوبت لبریز بود و نه مهتاب و، نه ستارهای، تنها از چادرها بود که نور ضعیفی دیده می شد. «حالا خودت دیدی، امروز پانتالیون بود، فردا یکی از ما خواهد بود! خدا فقط به داد ما برسد!…»

«کوچو، اگر ما را به حساب می آوردند، هیچ وقت دیگه به این نقطه نمی رسیدیم، پس ما می تونستیم با اونها بهتر از این برخورد کنیم. اما تعداد اونها خیلی زیاده و من نمیدونم تا حالا چطور زنده مونده ایم. آدم های خوشبختی بودیم. کی میتونه بگه چرا. و توی این نوع کارها یه چیزی هست که خیلی اهمیت داره، اون هم اینه که وقتی ساعت کار برسه، پس رسیده، یعنی وقتش رسیده. من فقط میتونم بگم که با لیون لوچیو بودم، همان مرد چینی، وقتی مار زنگی اون را کشت. اول از روی پای من عبور کرد و به من کاری نداشت. بعد نوبت به لیون رسید. رفیق بیچاره. بدنش ورم کرد. متوجه شدم که مسئول کمپ چهره اش درهم رفت. پیرمرد بیچاره پس از جذب سم در بدنش دیوانه شده بود. کوچو، احتمالا عنکبوتی او را نیش زده بود و تمام تنش را داغ کرده بود، برای همین سم به سرعت در چند ثانیه به مغزش می رسید. جوبالدو هم تقریبا مرده بود، و همه از جالپاتاگوا به سرعت آمدند تا کمکش کنند. سه نفرشان را زیر شن ها دفن کردند، در زیر تپه ای که گودبرداری کرده بودند.»

کوچو گفت، اما باید یه فکری کرد، باید فکری کرد.»، روشنایی سیگار در کنارشان دیده می شد، «چرا که اونها آدم های خوبی بودند برای این که فقط به کارشون فکر می کردند و می خواستند بدونند نتیجه کارها چی میشه، و برای این که اصلا دنبال دختربازی نبودند…»

منظورت اینه که اهلش نبودند، ولی بدون اون سکه های کوچولوی طلایی حتی اگر خودت را بکشی باز هم دستت به جایی بند نمیشه… در واقع بدون پول همه وقتت را تلف کردی!» اما میدونستن چیکار میکنن…»| من که قبول دارم. ولی…» می خوای بگی که اونها کارهای بزرگ می کردند؟ ولی وقتی صخره ها را صاف می کنی مردم فراری می شوند، این تنها کاریه که ازت برمیاد.»

از دوردست، باد می وزید و، دود و بوی قیر سوخته را با خود همه جا می برد، و در امتداد کامیون ها، روشنایی چراغ قطارهای باربری نیز عبور واگن ها را نشان می داد. نه شب، نه روز، برای آنها استراحت وجود نداشت. اره های چوب بری، درخت ها را می بلعید و در جعبه های آتشدان لکوموتیوها می ریخت. ماشین های سنگبری و دیگر ماشین ها برای سوخت چوبها

انتظار می کشیدند. جاده سازی مردم بیشتری را می بلعید و ابزارهای بیشتر و بیشتر. سنگهای صخره در کوره های آتش نرم می شدند و به سنگ های سفید و خام آهکی تغییر شکل می دادند. ساختمان سازی و پی سازی و دیوارکشی ها نیز این سنگ ها را می بلعیدند، و باز هم سنگ های بیشتر برای ساختن پایه ها و پل ها، و خاکریز سدها نیاز بود تا مقابل آب ها قد علم کنند، و مثل این که خواب عمیقی بر آب ها می نشست تا زمانی که به سوی ژنراتورها راه می افتادند و الکتریسته را به وجود می آوردند، و در سیم های آهنی به روشنایی چراغ ها ختم می شدند، و مثل نیش آتشین زنبورها از میان جرقه ها و هاله های آبی رنگ، روشنایی ها خودش را بر تاریکی ها تحمیل می کرد.

پیشرفت کارها براساس روز و تاریخ کار باعث خرسندی بود، آنها شادی خودشان را مثل پیروزی بر دشمن جشن می گرفتند، و به طور مساوی در این پیروزی سهیم بودند، مثل هر رزمندهای دیگر، با هرگونه تلفات و خسارت، مرده یا زخمی، بی آن که از نواقص خود با خبر باشند. و مثل هر ارتش در هر گوشه جهان، عده ای فرار می کردند، آن عده ای که پس از رسیدن به منطقه جنگی، بزدلانه پشت به دشمن می کنند، و خودشان را دارای آن چنان ظرفیتی نمی دانند تا در نبردی حماسی مشارکت کنند.

آدلایدولوسرو، در کنار کوچو، هر دو از تب و لرز مالاریا، مثل سگها بو می کشیدند، مثل این که می خواستند چیزی پنهان را پیدا کنند، و همراه با عدهای بیمار دیگر، داخل واگنی روی بسته ها و عدل های یونجه به عنوان رختخواب دراز کشیده اند.

سرانجام به ساختمان های چوبی و بازسازی شده می رسند، با رنگ سفید برای نمای ساختمان، و درهای چوبی چند مرد با روپوش های سفید جلو ساختمانها قدم می زدند، و نی هایی داخل لیوان گذاشتند که در دهان مزه عرق نیشکر می داد – الکل را خودشان می ساختند. بازوهای آنها را محکم بستند تا رگها دیده می شوند، و حتی نگاهی به این مردم بیمار نکردند، و این که چرا به این جا آمده و چه می خواهند، و قرص هایی در جعبه های کوچک به آنها دادند و گفتند که برای برطرف شدن تب آنها خوب است.

پس از اولین قرص، کوچو احساس کرد که کمرش نمدار شده، لوسرو هم حس کرد که باران روی شانه هایش می چکد. یک بیماری عجیب. تب و لرز می آورد و گرما و سرما را با هم. تازه، بدون سردرد، سرگیجه، سوزش، با این حس که بلند شوی و برای خودت کاری کنی. با هم روبه رو شدند. بدون حضور آینه، باید به هم می گفتند که چرا رنگ صورتشان پریده، چرا استخوان گونه هایشان برجسته شده، به دلیل لاغر شدن، لب های رنگ و رفته و خشک، لثه های زرد، و چشم های پژمرده و بی روح.

آنها از دو راه متفاوت رفتند. کوچو سرفه می کرد. نه تنها او، بسیاری از آنها، و تمام آن گروه از خانه خود دورافتاده بودند، به تدریج در اطراف پایتخت ساکن شدند، با آب و هوای مناسب، به آنها گفته بودند که شاید حالشان بهتر شود. آدلایدولوسرو، که حالا زیر پوستش آبی رفته بود، به یاد دست های استخوانی همراهش افتاد که موقع خداحافظی او را در آغوش گرفته بود. مثل مردهای شده بود که باید از او جدا می شد.

کوچو، خیلی ناراحتم، چرا که من تو را این جا آوردم.» دری وری نگو، من خودم اومدم، برای این که خودم می خواستم بیام، من که بچه نبودم تو با زور مرا اینجا بیاری، و چیزی هم نشده، خودت می بینی، آگه از این گرمای لعنتی دور بشم و به جای خنک برم، دوباره روی پا می ایستم، بعدا می بینی، من برمی گردم… نگران نباش، به خودت بیشتر توجه کن…) قطار راه افتاد. به آرامی حرکت می کرد، مثل این که روی زمین نبود و به برگ و شاخه های درختان چسبیده بود. ایستگاه قطار پوشیده از برگ های نیمه خشک اکالیپتوس بود. در امتداد ساحل آذرخش در میان ابرها میدرخشید. دو، سه سگ لاغر و استخوانی در کنار ریل ها لنگ لنگان می دویدند و در انحنای ریل ها گم شدند، و پلی به چشم می آمد که با رنگ های سرخ

و سفید و آبی بر بالای رودخانه جا گرفته بود، و آب مثل جاده ای سرعت می گرفت تا به دریا برسد، به جایگاه همیشگی اش.

آدلایدو جابه جا شد. کلاهش را بالا زد، و کارد بزرگی از کمربندش بیرون آورد، توی دست گرفت، آن را روی زمین کشید، به سمت دهکدهای کوچک که چندان فاصله ای از ایستگاه نداشت

چیزهای ضروری اش را خرید و توی ساک دستی گذاشت، ایستاد و سیگاری برای خودش پیچید، روشن کرد، و راه افتاد. حالا همه چیز در این جهان جدید سبز سر جایش بود و چیزی از آن را کسی نمی توانست به دلخواه خودش عوض کند، جاده هایی مثل شاخه هایی که رد هزاران برگ را با خود می کشیدند، و بعضی از آنها مثل ستون مهره های خشک شده ماهی بودند، و بعضی دیگر به رنگ درخت انار. شاخه هایی مثل پاروهای بی حرکت، و برگهایی شبیه به بال پرنده ها. حس پارویی که از دریا بیرون آمده و در هوای داغ لای برگهای موز خودش را پیچیده در ذهن لوسرو پیدا شد. نزدیک چهارراه، به طرف مردی رفت که پاهایش ورم کرده بود، کاملا ورم کرده که به آن پا پشه ای می گفتند. پاهایش را با پارچه بسته بود و به نظر زخمی می رسیدند، نوک پاهایش مثل سیب زمینی گندیده دیده می شد. ایستاد و با نگاه غمگین به لوسرو نگاه کرد. از او سراغ دختری را گرفت که تازگی از آن جا گذشته بود. به دنبال دخترش بود. لوسرو گفت که از ایستگاه قطار تا این جا دخترش را ندیده است.

پامگسی، گفت، «شاید بتونی به لطف دیگه بکنی. دنبالش بگرد. آگه اون را دیدی، به او بگو من رفتم.» اگه اون را ببینم، حتما می گم، ولی بهتره که تو برگردی به خونه، برای این که نمیتونی به تنهایی همه جا دنبالش بگردی، برای این که شاید پاهات بشکنه و دلیلی هم نداره.» «پاهام بشکنه بهتر از آینه که به این روز بیفتم. چند سال گذشته و هنوز هم پاهام مثل این که خواب رفته اند، مثل این که دوتا سنگ به جای پا دارم. امیدوارم به خاطر من دنبالش بگردی..) از پشت شاخه های درختها، لوسرو صدایی شنید، سر برگرداند و چهره گندمگون دختری را دید که به او می گوید ساکت باشد، و انگشت روی لب ها گرفته بود. «خب اگه اون را این اطراف ببینم، حتما پیغامت را بهش میدم.» لوسرو این جمله را تکرار کرد و با دختر همکاری کرد. پامگسی راهش را کشید و رفت، و پارچه های ضخیم را مثل دو بالش با خودش می کشید، در میان سایه ها و برگ های درختان غرولند می کرد و می رفت. آدلاید و به سمت دختر رفت که پنهان شده بود. وقتی به دختر نزدیک شد، گفت، «این که خیلی بد شد، با اون صورت قشنگ چرا باید کارهای بد کنی؟ اون پدر توئه، باید گوش کنی چی میگه.» دختر به لوسرو نگاه کرد و شکلک درآورد و نشان داد که برای حرف های او تره خرد نمی کند. و قدم زنان دور شد، بی آن که کلمه ای بگوید، اول خیلی آرام و آهسته، و بعد با سرعت، با سرعت هرچه بیشتر. آدلایدو، از سر تا پای او را ورانداز کرد، بلوز صورتی، دامن زرد، موهای گیس باف در پشت شانه ها و زیر دستمال گردن، و تنها رفتن او را تماشا می کرد. کارد بزرگ از دستش رها شد، فقط به سرعت پایش را کنار کشید تا زخمی نشود. آدلاید و کارد را برداشت، و گفت، «وقتی متوجه تو نباشم هر چیزی می تواند به زمین بیفتد غیر از تو، یادت باشه که دیگه از این کارها نکنی. می خوای به من بگی که سقوط کارد معنایش اینه که زمان مرگ من نزدیک شده.» به کارد نگاه می کرد با آن حرف می زد…

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.