کتاب کتاب شهر دزدها – دیوید بِنیوف

0

دیوید بنیوف را بیشتر به عنوان خالق سریال thrones of Games و نگارش فیلمنامه آثاری نظیر تروی، بادبادک باز و ایکس من می شناسیم، اما وی پیش از اینها کارش را با نوشتن ادبیات داستانی آغاز کرده بود.

بوریس فیش من، منتقد نیویورک تایمز یکبار درباره او نوشت:

دلم می خواهد از این آدم متنفر باشم؛ چون به طرز اعصاب خردکنی خوش تیپ است، کتاب هایی می نویسد که نمی شود یک لحظه زمین گذاشت و ازشان فیلم های عالی ساخته می شود، آب پرتقال صبحش را کنار همسر بی نظیری چون آماندا پیت مینوشد و با این حال هنوز چهل سالگی را رد نکرده! متوجه منظورم هستید؟

داستان این شاهکار در دوره محاصره لنینگراد و جنگ جهانی دوم می گذرد؛ کلنل سازمان امنیت ملی روسیه، فرصتی در اختیار دو جوان محکوم به اعدام – یکی نوجوانی یهودی و بدون اعتماد به نفس و دیگری جوانی جذاب و گستاخ از نژاد قزاق – می گذارد تا با انجام مأموریتی به ظاهر ساده و کاملا بچگانه به رستگاری برسند و زندگی و آزادی شان را پس بگیرند. اما حوادثی که از پی می آید، در ترکیب با طنز آمیخته با بوی زننده مرگ، نشان میدهد مأموریت آن قدرها هم که تصور می کردند، ساده نیست.

تبلیغ: دوره آموزش الکترونیکی: پداگوژی، ابزارها و تولید محتوای آموزشی

ویژگی اصلی سبک نگارش دیوید بنیوف در این رمان، آمیختن طنز با وقایع تاریخی هولناک حمله آلمان نازی به روسیه است که باعث می شود این دو فاکتور متضاد گه گاه با مرزی غیرقابل تشخیص در هم بیامیزند. به گفته منتقد نیویورک تایمز: «هیچیک از رمان های نوشته شده در سال های اخیر، با این سرعت و اطمینان، به تناوب بین طنز و ویرانی جابه جا نمی شود.»


کتاب شهر دزدها

نویسنده: دیوید بِنیوف    

مترجم: رضا اسکندری آذر    

نشر هیرمند    


پدربزرگم که نیمچه دستی بر چاقو داشت، قبل از هجده سالگی دو افسر آلمانی را به قتل رساند. یادم نمی آید کسی این را به من گفته باشد؛ انگار چیزی بوده که همیشه می دانستم؛ به همان وضوحی که می دانستم تیم یانکی ها در بازی های خانگی لباس راه راه و در بازی های برون شهری لباس خاکستری می پوشد. اما این اطلاعات که مادرزادی نبود؛ پس چه کسی به من گفته بود؟ نه پدرم که دهانش همیشه قرص بود، نه مادرم که از ذکر نام هر چیز ناخوشایند مرتبط با خون، سرطان و ناقص الخلقگی حذر داشت، و نه حتی مادربزرگم که همه داستان های قدیمی روستایی را از بر بود- که البته بیشترشان ترسناک بودند: بچه هایی که با طعمه گرگها می شدند، یا ساحره خبیث سر از بدنشان جدا می کرد. اما هیچکدام شان حتی یکبار محض نمونه از جنگ حرف نزده بود. پدربزرگم که اصلا نگو و نپرس؛ نگهبان همیشه خندان خاطرات کودکی ام. مرد ترکهای چشم سیاه کم حرفی که حین عبور از خیابان دستم را می گرفت و روی نیمکت پارک می نشست، و در حالی که من دنبال کبوترها میدویدم و وقتم را با ترکه درخت به آزار مورهای دانه کش سپری می کردم، روزنامه روسی می خواند.

من در خانه ای به فاصله دو بلوک از خانه پدربزرگ و مادربزرگم بزرگ شدم و تقریبا هر روز میدیدمشان. آنها یک شرکت بیمه کوچک برای خودشان داشتند که در همان آپارتمان کم عرض و درازشان واقع در محله بیریج اداره اش می کردند و عموما به مهاجران روس خدمات می دادند. مادر بزرگم همیشه خدا پای تلفن در حال فروش طرح بیمه بود. هیچ مشتری ای یارای نه گفتن به او را نداشت. حالا یا با دلبری یا با ارعاب، بالأخره وادارشان می کرد بخرند. پدربزرگم پشت میز می نشست و کاغذبازی ها را انجام می داد. بچه که بودم می نشستم روی زانویش و به نوک انگشت اشاره گرد و صاف دست چپش خیره میشدم. دو بند ابتدایی این انگشت جوری صاف و تمیز قطع شده بود که با دیدنش می گفتی مادرزادی است. اگر تابستان بود و تیم یانکی ها بازی داشت، همیشه رادیو (و بعد از تولد هفتاد سالگی اش، تلویزیون رنگی ای که پدرم برایش خریده بود) بازی را پخش می کرد. هیچ گاه لهجه روسی اش را از دست نداد، یک مرتبه هم در انتخابات ایالات متحده شرکت نکرد و محض نمونه به یک ترانه امریکایی گوش نداد، اما هوادار دو آتشه تیم یانکی ها بود.

اواخر دهه ۹۰ یک هولدینگ بیمه به شرکت پدربزرگم پیشنهاد خرید داد. همه معتقد بودند پیشنهادشان کاملا منصفانه است و دقیقا به همین دلیل مادربزرگم ازشان خواست قیمت را دو برابر کنند! احتمالا حسابی با هم چانه زده بودند، اما اگر اعضای هولدینگ از ابتدا آمده بودند پیش خودم، همان اول کار بهشان می گفتم چانه زدن با مادر بزرگم اتلاف وقت است. دست آخر هولدینگ قیمت مادربزرگم را پذیرفت و پدربزرگ و مادربزرگم طبق رسم معمول آپارتمان شان را فروختند تا به فلوریدا نقل مکان کنند.

آنها خانه کوچکی در گالف کوست خریدند؛ شاهکاری با بام تخت، ساخته شده در سال ۱۹۴۹ به دست معماری که اگر همان سال غرق نمی شد، به شهرت رسیدنش رد خور نداشت. این خانه با ظاهری خشن و شاهانه از فولاد و بتن بالای شیبی پرت افتاده مشرف به خلیج قرار داشت. از آن خانه هایی نبود که بتوانید برای یک زوج بازنشسته تصور کنید، اما مهاجرت آنها به جنوب برای این نبود که زیر آفتاب خشک شوند و بمیرند. حالا پدربزرگم بیشتر روزها می نشست پشت کامپیوتر و با دوستهای پیرمردش شطرنج آنلاین بازی می کرد. مادربزرگ هم که از بیکاری هفته های اول پس از اسباب کشی خسته شده بود، شغلی در کالج ساراسوتا برای خودش دست و پا کرد: آموزش ادبیات روسی به دانشجویان پوست برنزهای که طبق بازدیدم از کلاس) متوجه شدم از کفرگوییها، طعنه های نیشدار و حافظه قوی و کلمه به کلمه اش از اشعار پوشکین به ستوه آمده اند.

پدربزرگ و مادربزرگم هر شب شام را روی ایوان خانه شان رو به آبهای تیره منتهی به ساحل مکزیک صرف می کنند. هر شب با پنجره های باز و صدای برخورد بال شب پره ها به توری می خوابند. بر خلاف سایر بازنشسته هایی که در فلوریدا دیده ام، هیچ نگرانی ای بابت جرم و جنایت ندارند. معمولا در خانه را قفل نمی کنند و از سیستم دزدگیر هم خبری نیست. موقع رانندگی کمربند ایمنی نمی بندند، کرم ضدآفتاب نمی زنند و اعتقاد دارند هیچ چیز به غیر از خود خدا نمی تواند بکشدشان که البته به وجود او هم اعتقاد ندارند.

من در لس آنجلس زندگی می کنم و درباره ابرقهرمان های جهش یافته فیلمنامه می نویسم. دو سال پیش ازم درخواست شد برای یکی از مجلات فیلم نامه نویسی یک اتوبیوگرافی بنویسم و هنوز به نیمه های مقاله نرسیده به این نتیجه رسیدم که چه زندگی کسالت باری دارم. نه اینکه ناشکری کنم؛ اگرچه زندگی ام به شکل خسته کننده ای در خواندن – مدرسه، کالج، مشاغل غریبه، دانشگاه، باز هم مشاغل غریبه، دوباره دانشگاه و ابرقهرمان های جهش یافته . خلاصه می شد، در حد خودم از زندگی لذت می بردم، اما بعد از مدتی کلنجار رفتن با مقاله، به این نتیجه رسیدم که دلم نمی خواهد درباره زندگی خودم بنویسم، ولو پانصد کلمه، دلم می خواست درباره لنینگراد بنویسم.


پدربزرگ و مادربزرگ در فرودگاه ساراسوتا منتظرم بودند؛ خم شدم تا ببوسمشان و آنها از آن پایین بهم لبخند زدند. همیشه از دیدن نوه امریکایی غول پیکرشان کم و بیش مبهوت بودند (من با قد صدوهشتادوشش سانت در مقابل شان غولی به شمار می آمدم). در راه خانه از بازار ماهی پامپانو خریدیم و پدربزرگم تنها با کره، نمک و لیمو آن را کباب کرد. این یکی هم مثل همه غذاهایی که درست می کرد، فوق العاده آسان آماده می شد، ده دقیقه وقت می برد و از همه ماهی هایی که آن سال در لس آنجلس خورده بودم خوشمزه تر بود. مادربزرگم هیچ وقت آشپزی نمی کند. او در تمام فامیل به این معروف است که بلد نیست چیزی سخت تر از یک کاسه کورن فلکس و شیر درست کند. بعد از شام مادربزرگم سیگاری آتش زد و پدربزرگ سه گیلاس ودکای دست ساز ریخت. نشستیم به هم سرایی سیکادالها و جیرجیرکها گوش سپریدم، به آب های تیره خلیج خیره شده بودیم و هرازگاه پشه های مهاجم را می تاراندیم.

گفتم: «میگم بابابزرگ، با خودم یه دستگاه ضبط صوت جیبی آوردم. گفتم شاید بشه راجع به جنگ حرف بزنیم.» گمانم آن لحظه دیدم مادربزرگم چشم هایش را گرداند و خاکستر سیگارش را تکاند روی علفها. گفتم: «چی شده؟»

جواب داد: «تو چل سالت شده، پسر. تازه حالا می خوای بدونی؟!»

سی و چار سالمه.» به پدربزرگم نگاه کردم و او بهم لبخند زد. «قضیه چیه؟ نکنه شما دو تام با نازیا بودین؟ دارین گذشته نازیتونو مخفی می کنین؟»

درحالی که هنوز لبخند به لب داشت، گفت: «نه، ما نازی نبودیم.» «واقعا فکر می کردین من چل سالمه؟» مادربزرگم گفت: «سی و چار، چل… چه فرقی می کنه؟» یکی از آن صداهای شبیه پیش ش ش از دهانش در آورد و بعد مثل همیشه دستش را در هوا تکان داد که مثلا حماقتم را مثل پشه دور کند. «اینا مهم نیس. ازدواج کن. یه زن واسه خودت پیدا کن، پسر.» «عین تموم مادربزرگای فلوریدایی حرف میزنین.»| رنجیده نیم خندهای کرد: «ها ها!» گفتم: «می خوام درباره جنگ بدونم. می خوام بدونم چرا اونقدر وحشتناک بوده.» همان طور که نوک آتشین سیگار را به طرفم نشانه گرفته بود، با سر به پدربزرگم اشاره کرد: «گل پسر می خواد بدونه چرا اون قدر وحشتناک بوده.» پدربزرگم گفت: «عزیز دلم.» فقط همین. چیز دیگری نگفت. مادربزرگم همان طور که سر می جنباند سیگار را روی شیشه میز خاموش کرد. بعدش بهم گفت: «حق با توئه. اگه می خوای درباره جنگ بنویسی باید بدونی.»

بلند شد، سرم را بوسید، گونه پدربزرگ را هم بوسید و ظرف ها را برد داخل خانه. به مدت چند دقیقه ساکت آنجا نشستیم و به صدای شکستن امواج گوش دادیم. پدربزرگ خرسند از اینکه گیلاسم را خالی کرده ام، باز برای جفت مان ودکا ریخت.

ببینم، نامزد داری؟»

«بله.

همون هنرپیشه هه ؟»

«بله»

به دل آدم میشینه.»

میدونم.»

پدربزرگ گفت: «می تونس روس باشه. آخه چشماش… ببین… اگه می خوای درباره لنینگراد حرف بزنی ایرادی نداره، باشه، راجع به لنینگراد حرف می زنیم.»

من نمی خوام حرف بزنم. می خوام شما حرف بزنین.» باشه. حرف می زنم. فردا خوبه؟»

پدر بزرگ سر حرفش ماند. ظرف هفته آتی، هر روز روی ایوان بتنی نشستیم و من داستان هایش را روی کاست ضبط کردم. چند ساعتی صبح، بعد استراحت برای ناهار و بعدازظهر دوباره ادامه می دادیم. پدر بزرگم متنفر بود که در حضور غریبه ها (یعنی در حضور هر کس غیر از همسرش بیش از دو جمله پی درپی حرف بزند، اما مینی کاست پشت مینی کاست با حرف هایش پر می شد. روایت هایش از ظرفیت یک کتاب بیشتر بود؛ فکر کردم حقیقت ممکن است از داستان عجیب تر باشد، اما نیاز به ویراستاری بهتر از من دارد. برای اولین بار در تمام عمرم، شنیدم که پدربزرگم فحش داد و بی پرده درباره زناشویی حرف زد. از کودکی اش، جنگ و مهاجرت به آمریکا گفت. اما بیشتر حرف هایش درباره یک بازه زمانی یک هفته ای در سال ۲۴۹۱ بود؛ اولین هفته از سال جدید؛ یعنی همان هفته ای که با مادر بزرگم آشنا شد، با بهترین دوستش آشنا شد و دو افسر نازی را به قتل رساند.

وقتی داستانش به انتها رسید، شروع کردم درباره جزئیات سؤال پیچ کردنش. اسامی، مکان ها و وضعیت هوا در روزهای به خصوص. مدتی در برابر سؤال هایم تاب آورد، اما دست آخر خم شد و دکمه استاپ روی ضبط صوت جیبی را فشار داد.

گفت: «قضیه مال خیلی سال پیشه. یادم نمیاد چی تنم بود. اصلا یادم نمیاد فلان روز خورشید طلوع کرد یا نه!»

فقط میخوام مطمئنشم همه چی رو درست می نویسم.»

نمی تونی مطمئن باشی.»

این داستان شماس. دلم نمی خواد توش دست ببرم.»

«دیوید…)

«آخه هنوز یکی دو تا چیز هس که با عقلم جور درنمیاد، بابابزرگ…) دوباره گفت: «دیوید.. تو خیر سرت نویسنده ای؛ یه جوری سرهمش کن بره دیگه.»


پک

ممکن نیست به عمرت چنان گرسنگی و سرمایی را تجربه کردی باشی. وقتی می خوابیدیم، البته اگر می توانستیم بخوابیم، خواب غذاهایی را می دیدیم که هفت ماه قبل با بی خیالی می خوردیم. نان کره ای، توپ پوره سیب زمینی، سوسیس، همه اش را بدون توجه و احترام می خوردیم، مزه مزه نکرده با بی توجهی قورت می دادیم و آخر سر کلی خرده نان و چربی دنبه توی بشقابمان جا می گذاشتیم. قبل از ژوئن ۱۴۹۱، یعنی قبل از حمله نازیها، فکر می کردیم فقیریم، اما ماه ژوئن در مقایسه با زمستان سال ۲۴۹۱ بهشت برین بود.

شبها باد چنان بلند و شدید می وزید که وقتی متوقف می شد یکه می خوردی. لولاهای قاب پنجره کافه سوخته نبش خیابان برای چند ثانیه شوم دست از نالیدن برمی داشت، طوری که انگار شکارچی نزدیک، و جانوران کوچک تر غرق در وحشت ساکت شده بودند. با رسیدن نوامبر، همان قاب های پنجره هم کنده و به جای هیزم سوزانده شد. در تمام لنینگراد حتی یک تکه چوب برای سوزاندن باقی نمانده بود. تابلوهای چوبی، نیمکت های چوبی پارکها، تخته های کف ساختمان های مخروبه، همه شان توی بخاری کسی سوخته بودند. کبوترها ناپدید شده و مردم همه شان را گرفته و توی یخ ذوب شده رودخانه نوا آب پز کرده بودند. هیچ کس مشکلی با کشتن کبوترها نداشت. بیشتر سگها و گربه ها بودند که مشکل ساز می شدند. در ماه اکتبر، مدام شایعاتی از این دست می شنیدی که یک نفر سگ خانواده را روی آتش کباب و چهار قسمتش کرده تا خانواده اش را شام بدهد؛ اولش با شنیدن این حرف ها می خندیدیم و سر تکان می دادیم؛ باورمان نمی شد و به این فکر می کردیم که اگر گوشت سگ را به اندازه کافی نمک بزنی، خوشمزه می شود یا نه. نمک فت و فراوان بود، حتی وقتی هیچ چیز توی شهر نمانده بود، هنوز نمک داشتیم. ژانویه که از راه رسید، همه آن شایعات به حقیقت محض تبدیل شد. به غیر از کسانی که پارتی کلفت داشتند، هیچ کس غذای کافی برای تغذیه حیوان خانگی اش نداشت؛ بنابراین حیوانات مسئول تغذیه ما شدند.

دو فرضیه درباره آدم های چاق و لاغر وجود داشت. برخی می گفتند آنهایی که قبل از جنگ چاق بوده اند، شانس بهتری برای زنده ماندن دارند: یک هفته گرسنگی نمی توانست از یک آدم فربه اسکلت بسازد. برخی دیگر می گفتند آدم های لاغر به کم خوری عادت دارند و بهتر می توانند شوک ناشی از گرسنگی را تحمل کنند. من جزء دسته دوم بودم، البته توفیق اجباری بود؛ از بدو تولد نی قلیان بودم. دماغ گنده، موی سیاه و پوستی پر از جوش؛ باید اعتراف کنم که دل هیچ دختری را نمی بردم، اما جنگ حتی از آنکه بودم، دل برترم کرد. بقیه با کم و کمتر شدن جیره غذایی تحلیل می رفتند و آنهایی که قبل از حمله آلمان جثه ای مثل مردان قوی هیکل سیرک داشتند، نصف شده بودند. این میان، من عضله ای نداشتم که بخواهد آب برود. درست مثل موش های حشره خواری که حین سلطه دایناسورهای غول آسا با لاشخوری گذران عمر می کردند، من هم ساخته شده بودم برای تحمل قحطی شب سال نو نشسته بودم روی بام مجتمع کایروف؛ مجتمعی که از پنج سالگی درش زندگی می کردم. این ساختمان تا سال ۴۳۹۱ اسمی نداشت، تا اینکه سیاستمدار معروف سرگئی کایروف تیر خورد و نصف اماکن شهر به احترامش نام او را به خود گرفت. نشسته بودم و طیاره های بیضوی خاکستری چاق خودی را تماشا می کردم که زیر ابرها پخش بودند و انتظار بمب افکن های نازی را می کشیدند. در این دوره از سال، خورشید لنینگراد فقط شش ساعت از شبانه روز توی آسمان است و طوری عرض افق به افق را با سرعت طی می کند، انگار سگ دنبالش گذاشته. هر شب چهارنفری مینشستیم روی بام و در حالی که خودمان را در چند لایه ژاکت، کت، و هر لباس دیگری که پیدا می کردیم می پوشاندیم، مجهز به سطل شن، انبر آهنی، و بیلچه در شیفت های سه ساعته پاس می دادیم. ما گروه آتش نشان بودیم. نازی ها به این نتیجه رسیده بودند که حمله زمینی به شهر برایشان هزینه بر است؛ بنابراین تصمیم گرفتند دوره مان کنند، گرسنگی مان بدهند، بمبارانمان کنند و آتش مان بزنند.

قبل از آغاز جنگ، هزارودویست نفر توی کایروف ساکن بودند. با رسیدن شب عید، این تعداد به چهارصد نفر رسید. بیشتر کودکان پیش از آنکه نازی ها در سپتامبر حلقه محاصره را تنگ کنند، از شهر تخلیه شدند. مادر و خواهر کوچکم تایسیا، به شهر وانما رفتند تا پیش دایی ام بمانند. شب قبل از رفتن شان، با مادرم دعوایم شد. تنها باری که دعوا کردیم، یا دقیق تر بگویم، تنها باری که جلوی مادرم درآمدم. روشن بود که او می خواست من هم همراه شان بروم، از مهاجمین دور شوم و به قلب مملکت پناه ببرم؛ جایی که دست بمب افکن ها بهم نرسد. اما من نمی خواستم پیتر را ترک کنم. برای خودم مردی بودم و می توانستم از شهرم دفاع کنم، می توانستم نوسکی؟ قرن بیستم بشوم. احتمالا موضعم آن قدرها هم مضحک نبود. حرفم این بود: اگر همه مردهایی که بنیه دفاعی دارند از شهر فرار کنند، لنینگراد به چنگ فاشیست ها می افتد؛ و بدون لنینگراد، بدون شهر کارگرانی که برای ارتش سرخ تانک و سلاح می ساختند، روسیه چه شانسی برای پیروزی داشت؟ مادرم فکر می کرد این حرفم احمقانه است. هنوز هفده سالم نشده بود، کارم جوشکاری زره تانک در کارخانه نبود و سنم هم تا سال آینده به نام نویسی در ارتش قد نمیداد. دفاع از لنینگراد هیچ ربطی به من نداشت؛ من فقط یک شکم گرسنه دیگر بودم که باید با غذا پر می شد. همه این توهین هایش را نشنیده گرفتم.

بهش گفتم: «من به آتیش نشونم.» که حقیقت هم داشت. شورای شهر دستور داده بود ده هزار واحد آتش نشانی تشکیل شود و من فرمانده مفتخرتیپ طبقه پنجم مجتمع کایروف بودم.

مادرم هنوز چهل سال نداشت، اما موهایش خاکستری شده بود. نشست روبه رویم آن طرف میز آشپزخانه و یکی از دستهایم را بین دو دستش گرفت. زن ریزنقشی بود، قدش به زور به ۵۵۱ سانت می رسید و من از بدو تولد ازش حساب می بردم. خیلی بی تعارف گفت: «تو یه احمقی.» شاید به نظرتان توهین آمیز بیاید، اما مادرم همیشه مرا «احمق کوچولو» ی خودش صدا میزد و در آن مقطع آن را یک اسم مستعار محبت آمیز میدانستم، گفت: «این شهر قبل از تو اینجا بوده و بعد از توئم همینجا می مونه، من و تایسیا بهت نیاز داریم.» حق با او بود. اگر پسری بهتر از من داشت، حتمأ همراهش میرفت؛ و اگر تایسیا یک برادر بهتر داشت….. تایسیا به حد پرستش دوستم داشت، هر بار که از مدرسه برمی گشتم، می پرید روی سرو کولم و شعرهای احمقانه ای را که به عنوان تکلیف شب برای ادای احترام به شهدای انقلاب روسیه نوشته بود، برایم می خواند و از قیافه دماغ گنده ام توی دفترش کاریکاتور می کشید. در حالت عادی دلم می خواست خفه اش کنم. هیچ تمایلی نداشتم همراه مادر و خواهر کوچکم توی مملکت آواره شوم. من هفده سال داشتم و پر بودم از باور به سرنوشت قهرمانانه. خطابه رادیویی مولوتوف در نخستین روز جنگ (ما طرف حق هستیم. دشمن شکست خواهد خورد! ما پیروز خواهیم شد!) روی هزاران پوستر چاپ شده و به هر دیواری در

شهر چسبانده شده بود. من به «طرف حق» باور داشتم. محال بود از دشمن فرار کنم؛ محال بود لحظه پیروزی را از دست بدهم.

مادر و تایسیا صبح روز بعد رفتند. بخشی از راه را با اتوبوس، بخشی را با کامیون های ارتش و فرسخها را با چکمه های دهان باز کرده روی جاده های روستایی پیاده طی کردند، سه هفته طول کشید، اما دست آخر صحیح و سالم به آنجا رسیدند. مادرم نامه ای نوشت و سفر، خستگی و وحشتش را برایم شرح داد. شاید می خواست از اینکه تنهایشان گذاشتم عذاب وجدان بگیرم. اتفاقا گرفتم، اما میدانستم نبودشان به صلاح همه است. نبرد بزرگ در راه بود و خط مقدم جای آنها نبود. در روز هفتم اکتبر نازیها ویازما را تسخیر کردند و دیگر نامه ای از مادرم دریافت نکردم.

دلم می خواست بگویم با رفتن آنها دلم برایشان تنگ شد. برخی شبها تنها بودم و دلم هوای دستپخت مادرم را می کرد، اما از کودکی رؤیای مستقل شدن داشتم. قصه های مورد علاقه ام درباره بچه یتیم های باهوشی بود که راه شان را میان جنگل تاریک پیدا می کردند، با حل هوشمندانه مسائل از همه خطرات جان سالم به در می بردند، با بهره گیری از قدرت عقل بر دشمنان شان پیروز می شدند و در گیرودار پرسه زدنها ثمره تلاش شان را پیدا می کردند. نمیشد گفت خوشحال هستم – گرسنه تر از آن بودیم که خوشحال باشیم . اما اعتقاد داشتم اینجا دستکم معنایی برایم وجود دارد. اگر لنینگراد سقوط می کرد، روسیه سقوط می کرد؛ اگر روسیه سقوط می کرد، فاشیسم همه دنیا را می گرفت. این اعتقاد همه مان بود. هنوز هم بر این باورم.

خلاصه، کوچکتر از آن بودم که عضو ارتش شوم، اما آن قدر بزرگ بودم که روزها چاله خاکریز درست کنم و شب ها روی بام پاس بدهم. اعضای تیپ آتش نشانی، دوستان ساکن در طبقه پنجم بودند: دختری به نام ورا او سیپوونا، که یک نوازنده با استعداد ویولن سل بود و دوقلوهای موقرمز آنتوکولسکی که تنها استعدادشان، دوتایی یک صدا و هم وزن گوزیدن بود.

اوایل جنگ روی بام سیگار می کشیدیم، مثل سربازها ژست می گرفتیم – قوی و دلیر و مصمم با چانههای چال دارد و در جست و جوی دشمن آسمان را نگاه می کردیم. با رسیدن به پایان دسامبر، یک نخ سیگار هم در لنینگراد باقی نمانده بود؛ دستکم نه سیگاری که از تنباکو ساخته شده باشد. بعضی بدبخت بیچاره ها برگ درخت ها را خرد می کردند، می پیچیدند توی کاغذ و اسمش را هم گذاشته بودند سیگار «پاییز لایت» و ادعا می کردند برگ های درست و حسابی دود خوبی میدهد؛ اما در کایروف، صرف نظر از درخت های همان حوالی، این گزینه مناسبی نبود. ما همه وقت آزادمان را صرف شکار موش هایی می کردیم که فکر می کردند ناپدید شدن یکباره گربه های شهر، پاسخ خداوند به تمام دعاهای دیرینه آن هاست؛ تا اینکه دست آخر خود موش ها هم فهمیدند حتی توی آشغالها چیزی برای خوردن باقی نمانده.

بعد از چند ماه حمله هوایی، قادر بودیم انواع هواپیماهای آلمانی را از روی صدای موتورشان تشخیص بدهیم. آن شب صدا متعلق به جانکرهای مدل ۸۸ بود که چند هفته ای می شد جایگزین هواپیماهای هاینکل و دورنیری شده بود . جنگنده های روس به خوبی آن دو مدل قبلی را تارومار کرده بودند. شهرمان در روشنایی روز به چنان ویرانه ای بدل شده بود که ظلمت شب نوعی زیبایی به محاصره اش می بخشید. اگر ماه پیدا بود، از روی بام کایروف میشد سرتاسر لنینگراد را ببینی: نوک سوزنی برج دریاسالاری (که رویش رنگ خاکستری پاشیده بودند تا از دید بمب افکن ها مخفی بماند؛ دژهای پیترو پال (که مناره هایشان با تور استتار و پوشانده شده بود؛) گنبد کلیساهای سنت آیزاک و کلیسای جامع «منجی غلتیده در خون». خدمه ضدهوایی های مستقر روی بام ساختمانهای مجاور را هم می شد ببینی. ناوگان بالتیک در رودخانه نوا لنگر انداخته بود و قراول های غول آسای خاکستری با توپ های بزرگ شان توپخانه نازی را به گلوله می بستند.

از همه دیدنی تر، نبرد جنگنده ها بود. هواپیماهای جانکر ۸۸ و سوخو در آسمان چرخ می زدند و تا زمانی که در ستون نورافکن های قوی گیر نمی افتادند، از زیر نامرئی بودند. زیر بال سوخوها ستاره های بزرگ سرخ رنگ آمیزی شده بود تا ضدهوایی ها به اشتباه هواپیمای خودی را نزنند. هر چند شب یکبار، نبرد هوایی را مثل صحنه تئاتر در پرتوی نورافکن ها تماشا می کردیم. هواپیماهای سنگین تر و به طبع کندتر آلمانی به سختی قوس برمی داشتند تا تیربارچی هایشان سوخوهای تند و تیز روسی را هدف بگیرند. وقتی یکی از جانکرهای آلمانی سقوط می کرد، لاشه هواپیما مثل فرشته ای طردشده از بهشت سقوط می کرد و فریاد پیروزی از روی بام همه ساختمانهای شهر به هوا می رفت؛ خدمه ضدهوایی و آتش نشانی دسته جمعی مشتهایشان را به احترام خلبان پیروز در هوا تکان می دادند.

یک رادیوی کوچک روی بام داشتیم. شب سال نو با آن به نوای قطعه انترناسیونال که از برج اسپاسکی مسکو پخش می شد، گوش می دادیم. ورا از جایی یک نصفه پیاز پیدا کرده بود، آن را روی بشقابی که کفش روغن آفتابگردان ماسیده بود، چهارقاچ کرد. خدمت پیاز که رسیدیم، روغن کف بشقاب را هم با نان جیره مان پاک کردیم. نان جیره بندی مزه نان نمی داد.

اصلا مزه خوراکی نمیداد. بعد از آنکه نازیها انبار غله بادایف را بمباران کردند، نانوایی های شهر دست به خلاقیت زدند. هر چیزی را که میشد بدون مسموم کردن مردم به دستور پخت نان اضافه کرد، زدند تنگش. کل شهر در قحطی بود، هیچکس به اندازه کافی چیز برای خوردن نداشت؛ با این حال همه فحش بار نان می کردند و از این می نالیدند که مزه خاک اره می دهد و وقتی توی سرما می ماند، عین آجر سفت می شود، خیلی ها حین تلاش برای جویدن نان، دندان هایشان شکست، حتی حالا… حالا که چهره همه عزیزانم را فراموش کرده ام، هنوز مزه آن نان را به یاد دارم.

نصف پیاز و یک قرص صدو بیست و پنج گرمی نان تقسیم بر چهار، غذای شاهانه ای بود. پیچیده توی پتو به پشت دراز کشیده بودیم، حملات هوایی هواپیماها را که در مسیرهای طولانی در باد حرکت می کردند، تماشا می کردیم و به صدای مترونوم رادیو گوش میدادیم. وقت هایی که اخبار و موزیک پخش نمیشد، ایستگاه رادیو صدای مترونوم پخش می کرد. آن صدای تیک تیک تیک بی پایان به ما می گفت که شهرمان هنوز سقوط نکرده و فاشیستها هنوز بیرون دروازه اند. مترونوم ایستگاه رادیو، قلب تپنده پیتر بود و نازیها هرگز موفق نشدند متوقفش کنند.

ورا بود که متوجه فرود آن سرباز از آسمان شد. یکباره بنا کرد داد زدن و با انگشت اشاره کردن، و ما همه بلند شدیم تا دید بهتری داشته باشیم. یکی از نورافکن ها زوم شده بود روی چتر نجاتی که داشت روی شهر فرود می آمد. چتر ابریشمی مثل یک گل لاله بالای سر سرباز باز شده بود. اولگ آنتوکولسکی گفت: «آلمانیه.» و درست هم می گفت، می توانستیم یونیفورم خاکستری نیروی هوایی آلمان نازی را تشخیص دهیم. این چترباز از کجا آمده بود؟ صدای نبرد هوایی یا شلیک ضدهوایی به گوش هیچکدام مان نخورده بود. نزدیک به یک ساعت هم بود که صدای عبور بمب افکنی را از بالای سرمان نشنیده بودیم، ورا گفت: «شاید حمله به شهرو شروع کردن.» هفته ها بود شایعاتی می شنیدیم که نازی ها در حال تدارک برای یک حمله چتربازی عظیم اند، یک حمله نهایی برای این که خار آزاردهنده ای به اسم لنینگراد را از پشت ارتش پیشرویشان بکشند بیرون. هر لحظه انتظار داشتیم بالا را نگاه کنیم و هزاران سرباز نازی را در حال فرود روی شهر ببینیم؛ کولاکی سفید از چترهای سفید که صفحه آسمان را می پوشاند. اما دهها نورافکن همزمان تاریکی را می شکافتند و اثری از خیل چتربازها نبود. فقط همین یکی را میدیدیم و نظر به کالبد شل و وارفته چترباز آویزان از بندهای چتر، پیدا بود که مرده است.

فرود چترباز را که در ستون نورافکن منجمد شده بود، تماشا کردیم؛ ارتفاعش آن قدر کم بود که می دیدیم یکی از پوتین های سیاه به پایش نیست. گفتم: «داره میاد طرف ما.» باد داشت می کشیدش سمت خیابان راینوا، دوقلوها به یکدیگر نگاه کردند. اولگ گفت: «هفت تیر مدل لوگر.»

دوقلوی دوم، گریشا، گفت: «سربازای نیروی هوایی که لوگر نمی بندن به کمرشون!» او پنج دقیقه زودتر از قل دیگر به دنیا آمده و اطلاعاتش درباره سلاح های نازی دقیق بود. «اونا والترپی.پی.کی دارن.»

ورا بهم لبخند زد: «شکلات آلمانی.» دویدیم طرف ورودی پله های بام، ابزار و یراق آتش نشانی را رها کردیم و پلکان تاریک را دو تا یکی دویدیم پایین. همه مان احمق بودیم، البته که بودیم. کافی بود پایمان روی یکی از آن پله های بتنی سر بخورد؛ آن وقت بدون وجود ذرهای چربی یا عضله برای گرفتن ضرب سقوط، حتما استخوان هایمان خرد می شد و شکستگی استخوان در آن شرایط فقط یک معنا داشت: مرگ. اما هیچکدام عین خیالمان نبود. ما جوان و جاهل بودیم و یک سرباز نازی داشت روی خیابان وایوا سقوط می کرد و هدایایی از داس فاتالنده با خودش می آورد.

طول حیاط را دویدیم و از روی دروازه های قفل شده پریدیم توی خیابان. چراغ های خیابان خاموش بود. کل شهر در تاریکی فرو رفته بود به هم برای اینکه کار برای بمب افکن های نازی سخت تر شود و هم از این رو که بیشتر نیروی برق به کارخانه های مهمات سازی اختصاص داده شده بود. اما روشنایی ماه به حدی بود که دید داشته باشیم. خیابان واینوا شش ساعت بعد از آغاز حکومت نظامی، خلوت و سوت و کور میزد. هیچ خودرویی در میدان دید رؤیت نمی شد. تنها واحدهای نظامی و حکومتی به بنزین دسترسی داشتند و خودروی تمام شهروندان همان ماه های اول جنگ مصادره شده بود. شیشه مغازه ها به شکل ضربدری با چسب آرماتوربندی شده بود، رادیو اعلام کرده بود با وجود نوار چسب، شیشه ها مقاومت بیشتری در برابر موج انفجار پیدا می کنند. شاید این موضوع حقیقت داشت، هرچند خودم از جلوی مغازه های زیادی رد شده بودم که از قاب پنجره شان چیزی جز دو نوار چسب آویزان نبود.

توی خیابان آسمان را نگاه کردیم، اما نتوانستیم مهمان آلمانی مان را پیدا کنیم.

کجا رفت پس؟»

به نظرتون روی بوم یکی از خونه ها فرود اومده؟» نورافکن ها داشتند آسمان را جستوجو می کردند، اما همه شان روی بام ساختمانهای بلند مستقر بودند و هیچکدام نمی توانست آن قدر زاویه بگیرد که خیابان و اینوا را روشن کند. ورا یقه پالتویم را کشید. این پالتوی کهنه نیروی دریایی را از پدرم ارث برده بودم و هنوز هم به تنم زار می زد، اما از همه لباس هایم گرم تر بود. برگشتم و مهمانمان را دیدم که داشت به این سمت خیابان کشیده می شد. سرباز نازی ما با آن تک پوتین سیاهش که روی سطح یخ زده خیابان کشیده می شد و چتر بزرگ سفیدش که هنوز در جریان باد پف کرده بود و می کشیدش سمت دروازه مجتمع کایروف. چانه اش افتاده روی سینه، موهای تیره اش یخ بسته و صورتش در نور مهتاب سفید و بی خون میزد. بی حرکت ایستادیم و نزدیک شدنش را تماشا کردیم. آن سال زمستان چیزهایی دیده بودیم که بهتر است هیچ بنی بشری به چشم نبیند. فکر می کردیم کسی نمی تواند غافلگیرمان کند، اما در اشتباه بودیم و اگر سرباز نازی اسلحه می کشید و شلیک می کرد، هیچکدام قادر نبودیم به موقع بجنبیم. اما سرباز مرده، مثل یک نازی خوب و باتربیت، همان طور به مردن ادامه

داد و وقتی باد دست از سرش برداشت، چترش از پف افتاد و پخش زمین شد و خلبان برای اینکه تا جای ممکن تحقیر شود، چند قدمی هم دمر روی زمین کشیده و بعد متوقف شده

چهار نفری دور جسد جمع شدیم. مرد بلند قد و خوش بنیه ای بود و اگر با لباس های غیرنظامی حین قدم زدن توی پیتر میدیدیمش، بی برو برگرد تشخیص می دادیم که جزء آقازاده هاست؛ چون بدنش داد می زد که هر روز گوشت می خورد. گریشا زانو زد و اسلحه را از کمرش باز کرد. «والتر پی.پی.کی. دیدی گفتم؟» سرباز نازی را به حالت طاقباز غلتاندیم. صورت رنگ پریده اش خراشیده شده بود؛ پوستش روی آسفالت کشیده شده و محل ساییدگی هم درست به اندازه خود پوست رنگ پریده بود. جسد آدم بعد از مرگ کبود نمی شود. نمی شد تشخیص بدهی حین مردن ترسیده بوده، احساس مبارزه داشته، یا در کمال آرامش بوده. هیچ ردی از زندگی یا شخصیت روی صورتش

دیده نمی شد. مثل جسدی بود که از بدو تولد، همان شکلی مرده باشد.

اولگ مشغول درآوردن دستکش های چرمی سیاه شد و ورا رفت سراغ عینک خلبانی و دستمال گردن. غلافی پیدا کردم که دور قوزک پای خلبان بسته شده بود و یک چاقوی زیبای سنگین با محافظ انگشتی نقره ای و یک تیغه ۵۱ سانتی تک لبه از داخلش کشیدم بیرون که حروف حک شده روی آن را نتوانستم در نور مهتاب بخوانم. چاقو را در غلاف جادادم و

بستمش دور قوزک پای خودم. بعد از ماه ها بالأخره احساس کردم تقدیر سلحشورانه ام به واقعیت پیوسته

اولگ کیف پول خلبان را پیدا کرد و حین شمردن مارک های آلمانی نیشش باز شد. ورا کورنومتری را که خلبان روی آستین مچ کتش بسته و بزرگی اش دو برابر یک ساعت مچی بود، چپاند توی جیبش. گریشا یک دوربین دوچشمی تاشو توی یک قاب چرمی پیدا کرد؛ همینطور دو خشاب اضافه برای اسلحه کمری مدل والترو یک بطری کتابی مشروب. در بطری را باز کرد، بو کشید و داد دستم.

کونیاکه؟»

یک جرعه لب زدم و سر تکان دادم: «آره، گونیاکه.» ورا پرسید: «مگه تو قبلا کونیاک خوردی که مزه شو می دونی؟»

«آره، قبلا خوردم.»

کی؟» اولگ گفت: «بذار منم امتحان کنم.» و بطری دست به دست شد. چهارتایی دور جسد چمباتمه زدیم و لیکوری را که ممکن بود کنیاک، برندی یا آرمانیاک باشد، زدیم به بدن. هیچکدام تفاوت اینها را تشخیص نمیدادیم. این لیکور هر چه بود، شکم هایمان را حسابی داغ کرد. ورا به صورت خلبان نازی خیره شد. قیافه اش نه ترحم و نه ترس، که کنجکاوی و احساس تحقیر در خود داشت. متجاوز آمده بود روی شهرمان بمب بیندازد، اما عوضش خودش را انداخته بود. ما باعث سقوط هواپیمایش نشده بودیم، ولی به هر حال احساس پیروزی می کردیم. در مجتمع کایروف هیچکس دیگری به جسد نزدیک نشده بود. فردا صبح، رشادت ما نقل محفل کل مجتمع میشد.

ورا پرسید: «به نظرت چطوری مرده؟» روی جسد اثری از رد گلوله نبود، موها و چرم لباسش نسوخته بود و در کل اثری از خشونت و درگیری دیده نمی شد. صورتش سفیدتر از آن بود که به زنده ها بکشد، اما چیزی هم پوستش را نشکافته بود. جواب دادم: «یخ زده.» این جمله را با اطمینان و آتوریته کافی گفتم؛ چون می دانستم حقیقت دارد و هیچ راهی برای اثباتش نداشتم. این خلبان در ارتفاع چند هزار پایی لنینگراد، نیمه شب از کابین هواپیمایش پریده بود بیرون. دمای هوا حتی نزدیک به سطح زمین آن قدر پایین بود که حتی لباس های ما هم جواب نمیداد. آن بالا در آن ارتفاع، بیرون از کابین گرمش، محال بود شانسی برای زنده ماندن داشته باشد.

گریشا بطری کتابی را برد بالا: «پس میزنیم به سلامتی سرما!» بطری دوباره دست به دست شد. البته این بار نوبت به من نرسید. قاعدتا باید صدای موتور خودروی نظامی را از دو بلوک آن طرف تر می شنیدیم. شهر بعد از ساعت حکومت نظامی عین سطح ماه ساکت بود، اما سرما گرم لب زدن به لیکور آلمانی و گفتن انواع به سلامتیها بود. تنها وقتی متوجه خطر شدیم که جیپ مدل گاز پیچید توی خیابان واینوا و با صدای تایرهای سنگینش روی آسفالت و چراغ هایی که روی ما زوم کرده بود، آمد طرفمان. مجازات نقض حکومت نظامی بدون مجوز، اعدام صحرایی بود. مجازات ترک پست از واحد آتش نشانی، اعدام صحرایی بود. و مجازات غارت اجساد.. خودت حدس بزن. دادگاهها مدت ها بود تعطیل بودند. حالا افسرهای پلیس در خط مقدم اجرای قانون قرار داشتند. زندانها تقریبأ پر بودند و ظرفیتشان داشت به سرعت تکمیل می شد. این وسط کی غذای اضافه داشت که شکم دشمن ملت را پر کند؟ اگر قانون را می شکستی و گیر می افتادی، باید خودت را مرده فرض می کردی. فرصتی برای رسیدگی قانونی به جرائم نبود.

این بود که شروع کردیم به دویدن. کایروف را مثل کف دستمان بلد بودیم. کافی بود از دروازه بگذریم و وارد ظلمات سرد مجتمع درندشت شویم تا حتی اگر سه ماه آزگار هم بگردند، نتوانند پیدایمان کنند. صدای فریاد «ایست! ایست!» سربازها را پشت سرمان میشنیدیم، اما اهمیتی نداشت. صدا آسیبی به ما نمیزد، فقط گلوله بود که تفاوت ایجاد می کرد و هنوز کسی ماشه را نچکانده بود. گریشا قبل از همه به دروازه رسید؛ بین ما او نزدیک ترین موجود ممکن به «ورزشکار» بود؛ جست زد روی میله های آهنی و خودش را کشید بالا. اولگ پشت سر او و من درست پشت سر اولگ بودم. بدن هایمان ضعیف بود، عضلاتمان از فقر پروتئین تحلیل رفته بود، اما ترس باعث شد به سریع ترین وجه ممکن خودمان را به دروازه برسانیم.

تقریبا به بالای دروازه رسیده بودم که برگشتم و دیدم ورا پایش روی یک تکه یخ سر خورده. با چشم هایی گشاد و وحشت زده از آن پایین نگاهم می کرد؛ دست هایش را گذاشت روی زانو تا بلند شود که جیپ کنار جسد خلبان نازی ترمز زد و چهار سرباز پیاده شدند. تفنگ در دست، شش متری با ورا فاصله داشتند، اما من هنوز فرصت داشتم خودم را از دروازه بکشم بالا و توی کایروف ناپدید شوم.

کاش می توانستم بهت بگویم فکر رها کردن ورا حتی یک لحظه هم به سرم نزد. کاش می شد بگویم رفیقم در خطر بود و من بدون لحظه ای تردید رفتم به کمکش. واقعا در آن لحظه از صمیم قلب ازش متنفر بودم. به خاطر دست و پا چلفتی بودنش در بدترین زمان ممکن و به خاطر اینکه آن طور ملتمسانه با چشم های وحشت زده قهوه ای اش نگاهم کرد و ازم خواست ناجی اش باشم، در حالی که بین ما بچه ها فقط گریشا بوسیده بودش، ازش متنفر بودم. می دانستم که نمی توانم با خاطره آن چشم های ملتمس زندگی کنم، او هم این را می دانست و حتی وقتی پریدم پایین، بلندش کردم و برایش قلاب گرفتم که از دروازه آهنی بکشد بالا، ازش متنفر بودم. بدنم ضعیف بود، اما ورا احتمالا بیش از چهل کیلو وزن نداشت. در همان حین که سربازها فریاد می زدند و صدای پاشنه پوتین هایشان روی کف آسفالت و گلنگدن کشیدنشان شنیده می شد، ورا را فرستادم بالای دروازه.

ورا از بالای دروازه رد شد و خودم هم بدون توجه به سربازها پشت سرش از دروازه کشیدم بالا. اگر درنگ می کردم، دوره ام می کردند، بهم می گفتند دشمن ملتم، وادارم می کردند زانو بزنم و یک تیر خالی می کردند پس کله هفده ساله ام. من الان برایشان یک هدف آسان بودم، ولی شاید مست بودند، شاید مثل خودم بچه های عادی شهر بودند که به عمرشان با سلاح شلیک نکرده بودند؛ شاید هم به عمد خطا می زدند؛ چون می دانستند من یک وطن پرست و مدافع شهرم و تنها به این دلیل دزدکی از کایروف خارج شده ام که یک خلبان نازی در فاصله هفتصد متری توی خیابانم سقوط کرده و اصلا یک جوانک هفده ساله چه دلیلی ممکن بود برای نقض حکومت نظامی داشته باشد، غیر از اینکه دلش بخواهد نگاهی به

جسد یک فاشیست بیندازد؟

چانه ام رسیده بود بالای دروازه که دست دستکش پوشی را دور قوزک پایم احساس کردم. یک دست قوی، دست یک مرد نظامی که روزی دو وعده غذا می خورد. ورا را دیدم که داخل کایروف ناپدید شد و حتی یک بار هم پشت سرش را نگاه نکرد. سعی کردم میله های آهنی را رها نکنم، اما سربازها به زور کشیدندم پایین، انداختندم کف پیاده رو، ایستادند بالای سرم و شعله پوش تفنگ های تاکارشان را فشار دادند روی گونه ام. هیچ یک از سربازها بزرگتر از نوزده نمی زد و هیچکدام شان از پاشیدن محتویات جمجمه ام کف خیابان ابایی نداشت.

«این یکی کم مونده از ترس خشتکشو کثیف کنه.»

راست کار کلنله. میتونه پهلو به پهلوی آلمانیا بتازونه.»

دوتایی خم شدند، زیر بغلم را گرفتند، بلندم کردند، مشایعتم کردند داخل جیپ که موتورش در جا کار می کرد و هلم دادند روی صندلی عقب. دو سرباز دیگر جسد خلبان را از دست و پا گرفتند و انداختند روی صندلی کنار دستم. یکیشان گفت: «گرمش کن.» و همگی طوری خندیدند انگار بامزه ترین جوک تاریخ بود. بعد چپیدند توی خودرو و درها را کوبیدند. به این نتیجه رسیدم که فقط به این دلیل هنوز زنده ام که می خواهند در ملاء عام اعدامم کنند تا برای سایر غارتگرها درس عبرت شوم. تا همین چند دقیقه قبل، خیلی بیشتر از یک خلبان مرده احساس قدرت می کردم و حالا که طول خیابان تاریک را به سرعت طی می کردیم و ویراژ می دادیم تا با چاله های بمب و نخاله های ساختمان برخورد نکنیم، به نظر می آمد خلبان در حالی که لب های سفیدش مثل زخمی صورت منجمدش را شکافته بود، دارد بهم پوزخند می زند. مقصد جفتمان یکی بود.

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.