اندر احوالات نجف دریابندری- نوشته سیروس علی‌نژاد – به مناسب درگذشت دریابندری

نجف دریابندری

مقدمه: من (سیروس علی‌نژاد) با نجف دریابندری حدود سی سال نشست و برخاست کرده ام. سال های درازی محضر او را چه زمانی که “محضر” داشت یا زمانی که دیگر نداشت، درک کرده ام اما یکی از اشکالاتی که در من هست این است که وقتی به کسی نزدیک می شوم، لذت همنشینی جای کار و نوشتنم را می گیرد. نوشتن را فراموش می کنم و لذت درک حضور را به جای آن می گذارم، و بدتر این که بعدها، وقتی سالها می گذرد و شرایط دگرگون می شود احساس پشیمانی می کنم؛ زمانی که پشیمانی دیگر سودی ندارد. در مورد نجف دریابندری هم همین اتفاق افتاد. سال ها پیش، بعد از سال ها نشست و برخاست با او دریابندری دچار سکته مغزی شد و به بیمارستان افتاد. در بیمارستان، با صفدر تقی زاده به دیدارش می رفتیم و سعی می کردیم او را سرگرم کنیم تا دردهایش را فراموش کند. وقتی از بیمارستان بیرون آمد، هفته ای دو سه بعد از ظهر این کار را ادامه می دادیم. اما همینطور بی برنامه نمی شد ادامه داد. این بود که فکر کردم برای سرگرم کردن او بهترین کار این است که ضبط صوت بگذارم و از او درباره زندگی اش بپرسیم . این راه بهتری برای ادامه یافتن دیدارها و سرگرم کردن او بود. تقی زاده هم با پیشنهاد من موافقت کرد. هنوز وضع نجف خوب بود. حتا می توانم بگویم حافظه اش سر جایش بود. خاطراتش را کم و بیش به یاد می آورد. می توانست تمام زندگی اش را به درستی شرح دهد. اما برای ما نشستن پای صحبت او و شنیدن حرف هایش به عنوان بازسازی یک زندگی یک کار جدی نبود. داشتیم او را به حال اولش باز می گرداندیم و این مهم تر بود. در حالی که گفتگوی هدفمند با سرگرم کردن او مبایتی نداشت. می توانستیم هر دو کار را بکنیم، مخصوصا که در آن زمان فهیمه راستکار هم در میان ما بود و بسیاری موارد را که از حافظه نجف حذف شده بود، می توانست به کمک او به خاطر آورد. اما دریغ که من آن فرصت طلایی را از دست دادم. پس از مدتی دریابندری تا حدودی به حال عادی بازگشت و ما خیال کردیم کاری را که باید انجام می دادیم انجام داده ایم. در حالی که در واقع کار تازه شروع شده بود و می توانستیم در یک گفتگوی جدی با او به گنج گران بهائی دست یابیم. من در تمام عمر همواره در این زمینه ها دچار غفلت بودهام. وقتی تمام موارد از این دست را به یاد می آورم فکر میکنم غافل تر از من کسی وجود ندارد. چون تنها همین یک مورد نیست.

کسان دیگری هم، بخصوص در میان روزنامه نویسان بوده اند که بعدها افسوس خورده ام که چرا گفتگوهائی را که باید با آنها می کردم پس پشت انداختم و زمانی به خود آمدم که دیگر نبودند. در مورد شاعران چنین فرصتی را با اخوان ثالث و سیمین بهبهانی و نصرت رحمانی، آن گوهران گران بهاء هم داشتم. چه بگویم؟ افسوس! خوشبختانه در مورد نجف دریابندری اگرچه خودش دیگر حافظه ندارد و فهیمه راستکار هم دیگر در میان ما نیست اما هنوز یک منبع دست اول وجود دارد و آن سهراب دریابندری فرزند نجف است که بیش از هر کسی با او زیسته و با نگاه تیزبینی که داشته بسیاری چیزها را هم به حافظه سپرده یا ثبت کرده است. قابل توجه کسانی که قصد مطالعه در احوال نجف را دارند. در هر حال این زندگینامه کوتاه حاصل نشستن ها و گفتنهای من و صفدر تقی زاده با نجف دریابندری در همان ایامی است که از بیمارستان مرخص شده بود. البته نه فقط همین. چیزهای دیگری هم بوده که این طرف و آن طرف چاپ کرده ام و علاقه مندان دیده اند. این مختصر هم سالها پیش یکی دو جا منتشر شده است…


پدرش از مردم بوشهر بود، سواد خواندن داشت اما سواد نوشتن نداشت در واقع هیچ وقت مدرسه نرفته بود، می خواند و زمان بچگی اش در “چاکوتای بوشهر، چیزهایی پیش ملا خوانده بود اما کار و زحمت بهش فرصت نداده بود به مدرسه برود”. ملاح بود یا به قول دقیق تر نجف “پایلوت”، و زمانی که یکی از کشتی ها در بوشهر به گل نشسته بود توانسته بود با مهارت آن را از گل بیرون آورد و این سبب شده بود که کاپیتان کشتی او را با خود به بصره ببرد. بصره آن وقت ها بندر بزرگی بود ولی آبادان هنوز رونقی نداشت. چند تنی از بوشهری ها در بصره ناخدا بودند از جمله عمویا عموی بزرگ ایرج گرگین که دوست پدر نجف دریابندری هم بود.

وقتی جنگ بین الملل اول پایان گرفت و دولت عراق تشکیل شد به ایرانی های مقیم بصره پیشنهاد کردند که در بصره بمانند و شناسنامه عراقی بگیرند. “پدر من قبول نکرد. شخصی به نام بدیع که از شاهزادگان قاجار و کنسول ایران در بصره بود و پدرم قبول نکردند، گفتند ما ایرانی هستیم و ایرانی می مانیم”. بنابراین پدر دریابندری برای نگه داشتن هویت خود در سالهای بیستم میلادی به آبادان کوچ کرد. “قسمت عمده آبادان کپر نشین بود و شرکت نفت هنوز چیزی نساخته بود”.

پدر نجف همان زمان که در بصره زندگی می کرد رفت و آمد خود را به بوشهر حفظ کرده بود و هر از گاه به آنجا سفری می کرد و به دیدار اقوام می شتافت. در یکی از این سفرها ، دختری از خویشاوندان را گرفت و با خود به بصره برد. دو سه سالی پس از این به آبادان کوچیدند. نجف در آبادان به دنیا آمد. آبادان آهسته آهسته شهر می شد و رونق می گرفت. نجف از دوستی پدر خود با پدر ایرج پارسی نژاد که پس از مدتها زندگی در هند، به آبادان رفته بود و در آنجا مغازه بلورفروشی داشت، حکایت ها دارد “پدرم فقط روزهایی که کشتی می آمد کار داشت وگرنه می رفت مغازه پارسی نژاد می نشست. بامزه این است که پدرم آدم عرق خور عیاشی بود در حالی که پدر پارسی نژاد خیلی آدم مرتب پاکیزه ای بود، ولی خب این دو نفر با هم دوست بودند، پدرم هر چه پول داشت دست او می داد، در واقع پدر پارسی نژاد بود که سبب شد ما خانه ای در آبادان داشته باشیم وگرنه پدر من همه را صرف عیاشی می کرد”.

هشت سالش بود که پدرش از جهان رفت و برای آنها ثروتی باقی نگذاشت “یادم می آد مادرم می‌گفت بهش می گفتم یه خورده پول نگهدار برای این بچه هات، فردا که بزرگ می شن هیچی ندارن، گفتش اگر بچه من آدم باشد که خودش پول در می آورد اگر نباشد که هیچی!”.

نجف در سال ۱۳۰۹ در آبادان متولد شد هر چند شناسنامه اش را ۱۳۰۸ گرفتند که زودتر به مدرسه برود. مدرسه ۱۷ دی (روز کشف حجاب مدرسه مختلطی بود که در آن دو سه پسر و چندین دختر درس می خواندند. “توی آن مدرسه من شاگرد خیلی خوبی بودم ولی بعد که آمدم به مدرسه پسرانه رازی، نمی دانم چطور شد که دیگر شاگرد زرنگی نبودم. محیط عوض شده بود. بساط دیگری بود، در مدرسه ی دخترها همه چیز آرام و منظم و بقاعده بود. اینجا شلوغ بود، یادم هست سال اول بکلی گیج بودم. جنگ هم شروع شد، نیروهای متفقین به آبادان ریختند و شهر بکلی دگرگون شد، فضا عوض شد. تا آن موقع همه چیز بسته ، ساکت و بی سروصدا بود ولی یک هو در باز شده قوای خارجی آمدند، خیلی شلوغ شد آبادان”. نجف تا سال سوم دبیرستان در مدرسه رازی درس خواند و بعد مدرسه را رها کرد. کارمند شرکت نفت شد. دو سه سالی هم به کلاس شبانه رفت اما دیپلم نگرفت.

کارمند شرکت نفت بودم و دیگر احتیاجی نداشتم امتحان بدهم”. جالب است که در همان دوره مدرسه رازی مطالبی از او در مجله دبیرستان چاپ شده که نشان از ذوق او دارد. بجز آن طرح هایی نیز به قلم او در همان مجله چاپ شده که نشان می دهد چه دست مستعدی در طراحی و نقاشی داشته است. کاری که بعدها ادامه نداد و حداکثر به نوشتن چند نقد و یا ذوق آزمایی در نقاشی ختم شد. در دبیرستان که بود داستان هایی به سبک علی دشتی می نوشت که آن وقت هانام پر تلالویی در ادبیات به حساب می آمد اما یک روز معلم شیمی که با ادبیات آشنایی داشت سر کلاس از چوبک سخن گفت. خیمه شب‌بازی منتشر شده بود (سال ۱۳۲۴) و تازه چوبک داشت آوازه می یافت. نجف آن کتاب را خواند و پس از آن روش نوشتن و نگاه کردنش تغییر کرد. برای من مثل یک هشدار خیلی جدی بود. گفتم پس ادبیات چیز دیگری است اینهایی نیست که ما می خوانیم”. پس از این بود که با مجله “مردم” انور خامه ای آشنا شد که داستان ها و مطالبی از چوبک و گلستان چاپ می کرد. از این بابت غبن دارد که حزب توده بعد از انشعاب به راه دیگری رفت و یک جور دیگر شد. “خوب یادم است که مجله “زمان” یا “مردم” مطالبی از چوبک داشت. از گلستان داشت: کسانی  که مشوق ما در ادبیات جدید بودند.

بعد از انشعاب مدتی این مجلات تعطیل شدند و بعد که دوباره راه افتادند ما دیدیم که دیگر آن مجله سابق نیست، این حزب آن حزبی نیست که ما می خواستیم”. آبادان دیگر رونق گرفته بود. شرکت نفت سبب آبادانی آن شده بود. کار و ثروت و تأسیسات و نهادهای اجتماعی شکل گرفته بودند. نجف پیش از آنکه مدرسه را به پایان ببرد، در شرکت نفت استخدام شده بود. هر چند کارمند خوبی نبود، سر به هوا و نامنظم و بی اعتنا به قواعد اداری بود و همین امر سبب و می شد که هر از چندی از جایی به جایی پرتابش کنند. کارمند خوبی نبودم. حواسم دنبال چیزهای دیگر بود. در این ضمن بعد از مدرسه شروع کردم به انگلیسی خواندن. پیش خودم انگلیسی یادگرفتم ولی خب هیچ کس باور نمی کرد که من انگلیسی بلدم”.

انگلیسی یاد گرفتن او هم از حکایت های جذاب است. در آن زمان آبادان بهترین سینماهای ایران را داشت، شاید هم یکی از بهترین سینماهای دنیا را. سینما تاج که هفته ای سه فیلم آمریکایی و انگلیسی نشان می داد. “سینمای شرکت نفت آن وقت ها فیلم های زبان اصلی می گذاشت. هر فیلمی را دو سه بار می دیدم و مقدار زیادی از بر می کردم. داستان انگلیسی خواندن من چیز عجیبی بود. توی مدرسه درس انگلیسی من خوب نبود، تجدید شدم. شاید هم برای امتحان تجدیدی شروع کردم به خواندن انگلیسی و بعد دنبالش را گرفتم”. از آنجا که کارمند خوبی نبود از اداره کارگران کشتیرانی که در آنجا مشغول خدمت بود، به جای دیگری منتقل اش کردند “سی منز کلاب” با باشگاه ملوانان. “خیلی جای جالبی بود برای اینکه ملوان های انگلیسی بودند و من بیشتر، انگلیسی حرف زدن را آنجا یاد گرفتم. مدیر داخلی باشگاه بود و دفتر و دستکی داشت و کار کارمندانی را که از خارج می آمدند راه می انداخت اما مثل آن اداره قبلی کار را جدی نگرفت، به نظرش مسخره می آمد. مدیر دستگاه دادش در آمد: “این جوری نمی شود ادامه بدهی یا باید منظم و مرتب باشی یا…” اما او گوش شنوایی نداشت. سروکارش بار دیگر به کارگزینی افتاد و از آنجا راهی اداره حسابداری اش کردند. خودش حکایت می کند که رئیس حسابداری که یک ایرانی ارمنی تبار بود در کار او حیران مانده بود چون او را آدم “زبل”ی می یافت که می توانست کار بکند ولی نمی کرد. بار دیگر او را تحویل کارگزینی دادند. در کارگزینی به او گفتند که این آخرین بار است که جابه جا می شوی، پس از این دیگر شانسی برای ادامه کار نخواهی داشت. این بار از او پرسیدند کجا می خواهی بروی لابد برای اینکه یک بار خودش انتخاب کند بلکه آدم شود! گفته بود ” اداره انتشارات، آنجا احتمالا من خوب کار می کنم “، گفته بودند برای رفتن به اداره انتشارات باید سوابقی داشته باشی، گفته بود که انگلیسی بلدم. او را به اداره انتشارات فرستادند. در اداره انتشارات شرکت نفت آدم های برجسته ای مشغول کار بودند. بنام ترین شان حمید نطقی، ابراهیم گلستان و محمد علی موحد. نجف از همه شان جوان تر بود و ظاهرا قصد داشت همان بازی ها را که در جاهای دیگر در آورده بود از سر گیرد، اما اینجا محیط دیگری بود و برخورد دیگری می کردند، برخوردی که می توانستی متنبه شوی. “یک روز حمید نطقی مرا صدا کرد گفت من یک گزارش خیلی خوب برای تو فرستاده ام به کارگزینی. ایناهاش. نگاه کردم دیدم خیلی عالی نوشته. به من گفت دلم می خواهد تو اینجا کار کنی. این بود که من هم خودم را جمع و جور کردم، مرا فرستادند به اداره روزنامه “خبرهای روز” که شرکت نفت در آبادان منتشر می کرد. شخص مستی بود که براشان خبر ترجمه می کرد. قدری کند بود، ازش راضی نبودند، او را به جای دیگری منتقل کردند و من رفتم جای او . حالا دیگر من خیلی اعیان شده بودم. عصرها ماشین می آمد دنبال من، می رفتم سه چهار ساعت خبر ترجمه می کردم بعد هم می رفتم الواطی”. در همین دوره بود که داستان گل سرخی برای امیلی” را ترجمه کرد که ابراهیم گلستان در همان روزنامه “خبرهای روز” منتشر کرد. کتاب “وداع با اسلحه” را هم گلستان به او داد. به نظر من رمان خیلی جالبی آمد گفت می خواهی ترجمه اش کنی؟ گفتم آره. گفت پس باشد پیشت. من گرفتم و ترجمه کردم ولی در همین موقع ها بود که مرا گرفتند”. دریابندری کار ترجمه را از آثار داستانی و از همین داستانها شروع کرد. ترجمه های غیر داستانی او چندی بعد از کتابی در باب نقد ادبی شروع شد که در مجله کبوتر صلح” چاپ می شد. بعدها در و زندان نیز به تاریخ فلسفه روی آورد و این هر سه تمام عمر دل مشغولی های او را تشکیل داده است.

در این فاصله دریابندری توده ای سفت و سختی هم شده بود و یک روز که از خیابان عبور می کرد یکی از کارمندان شهربانی که همشهری او بود ضمن سلام و احوال پرسی از او پرسید کجا می رود؟ گفت فلان جا. گفت ” حالا چند دقیقه ای تشریف بیاورید و به این ترتیب گرفتار شد اما این یک گرفتاری خیلی جدی نبود و کمتر از ده روز بعد با ضمانت آزاد شد، تنها مقدمه ای بود برای گرفتاری های بعدی که پس از ۲۸ مرداد شروع شد و چند سالی او را به زندان انداخت. در زندگی او این پدیده های متناقض باهم ظهور کرده که از یک سو فاکنر و همینگ وی ترجمه می کرد و از طرف دیگر توده ای بود و عجیب تر آنکه در روزنامه های توده ای داستان کافکایی می نوشت. خود او توضیح جالبی در این زمینه دارد: “ما راستش توده ای مخصوصی بودیم. من گرچه بعد از انشعاب به حزب توده پیوستم اما در واقع توده ای قبل از انشعاب بودم. بعد از انشعاب حزب توده ماهیتش عوض شد، بکلی چیز دیگری شد. بعد از سکوتی به نشانه تأمل و یادآوری می گوید “ما از لحاظ سیاسی در خط حزب توده بودیم اما از لحاظ فرهنگی کار خودمان را می کردیم. گذشته از این همینگ وی و امثال او جزو نویسندگان چپ آمریکا به حساب می آمدند. بعدها من متوجه شدم که به همینگ وی با فاکنر از لحاظ سیاسی نمی شد جای خیلی مشخصی داد”. تا اواخر سال ۳۲ روزنامه شرکت نفت هنوز منتشر می شد و نجف هم در آن مشغول به کار بود ولی او را احضار کردند و به زندان افتاد و به حبس ابد محکوم شد. “تاماه ها بعد از ۲۸ مرداد هنوز آثار سیاسی اش خیلی حس نمی شد یعنی نفهمیدیم که اوضاع بکلی عوض شده است. متوجه وخامت اوضاع نشده بودیم.” ” حدود یک سالی در زندان آبادان بود که برای دادگاه سوم به تهران انتقال یافت. این دادگاهی بود که احکام را پایین آورد “من شدم ۱۵ سال، مهندس آگه که به اعدام محکوم شده بود حبس ابد گرفت و …” اما زمانی که به ۱۵ سال محکوم شد کسانش طبعا بیکار ننشستند و به این در و آن در زدند تا آنکه پرونده را به دادگستری فرستادند. دادگاه بعدی او را به چهار سال حبس محکوم کرد. وقتی حکم را صادر کردند (اوایل سال ۳۶) هنوز یک سال و چند ماه دیگر از زندانش مانده بود. اما من مشغول کار بودم، ترجمه می کردم، از جمله تاریخ فلسفه غرب را آنجا ترجمه کردم، داستان می نوشتم، درس می دادم و …”. از زندان که بیرون آمد بیکار بود. از شرکت نفت اخراجش کرده بودند و پی کار می گشت. به هر جاکه مراجعه می کرد مدرک تحصیلی می خواستند و او نداشت. روزی یکی از همشهریانش که در سازمان برنامه کار می کرد به او گفت آقای گلستان از آبادان به تهران آمده و “گلستان فیلم ” را درست کرده است. “من رفتم آنجا، هشت نه ماهی کار کردم اما گویا این بار آبش با گلستان در یک جوی نرفت یا موسسه گلستان فیلم تعطیل شد. خلاصه مطلب آنکه بار دیگر بیکار شد. در این زمان بود که همان دوست و همشهری سازمان برنامه ای، او را به همایون صنعتی زاده معرفی کرد که سازمان انتشاراتی فرانکلین را بنیاد گذاشته بود. صنعتی زاده طبق روال آن روزها نامه ای به سازمان امنیت نوشت و درخواست استخدامش را کرد. به این ترتیب نجف دریابندری به موسسه فرانکلین پیوست. موسسه ای که بیشتر عمر کاری خود را در آن گذراند و تا سال ۵۴ در آن کار کرد. از موسسه فرانکلین هم به این ترتیب بیرون آمد که وقتی برای گذراندن دوره چند ماهه به سوئیس رفته بود، همایون صنعتی‌زاده از آنجا رفته بود، علی اصغر مهاجر جایش نشسته بود و مهاجر، کریم امامی را به جای او برگزیده بود. هر چند به او پست بالاتری داده بودند و به معاونت موسسه منصوب شده بود اما دیگر در نبود همایون صنعتی زاده و تغییر کار آنجا را جای مناسبی برای خود نمی یافت. بیرون آمد و به تلویزیون ملی ایران رفت و سرپرست ترجمه و دوبله فیلم هایی شد که آن زمان نمایش آنها از شبکه دو اوج گرفته بود. این کارش را هم تا زمان انقلاب ادامه داد و پس از آن دیگر کار رسمی نگرد. درباره تناقض توده ای بودن و داستان کافکایی نوشتن، روزی به من گفت “وقتی متوجه شدم که کافکا نمی خوانند خیلی تعجب کردم و فهمیدم که من اصلا از یک خانواده دیگر هستم”. او هیچگاه به دنبال ادبیات حزبی نرفت و بعدها هم که به زندان افتاد به ترجمه تاریخ فلسفه غرب پرداخت. اینها نشان از تفکر متفاوت او داشت. من آن موقع فاکتر و همینگ وی ترجمه می کردم و بعدها متوجه شدم که این کارها در حزب توده نامتعارف است. مثل این است که یک چیزی را قاطی کرده باشی. سالها بعد داستان کوتاهی ترجمه کرده بودم که به آذین نپذیرفت آن را در مجله “صدف” چاپ کند. به آذین آن وقت ها صدف را اداره می کرد. داستانی هم ترجمه کرده بودم از جان گالزورثی. به آذین به وسیله آقای محجوب پیغام فرستاده بود که مطلبی بهش بدهم. من این داستان را فرستادم . چاپ نشد، تنها نسخه ای هم بود که داشتم، با دست می نوشتیم دیگر، از بین رفت. پرسیدم چرا چاپ نشد؟ “محجوب گفت که به آذین با مضمون داستان مخالف بود”. داستان همینگ وی، گربه در باران”، بود، یعنی به این عنوان ترجمه کرده بودم. داستانی است که لایه های عجیبی دارد. موضوع این است که اشخاص داستان بچه ندارند و … یکی از داستان های درجه یک همینگوی است. آقای به آذین نوشت که دوستان عزیز دنبال این جور ادبیات نروید. این ادبیات مردمی نیست. ما خیلی پکر شدیم. مقصودم این است که در حزب توده دو تفکر جدا از هم داشتیم که در خود من فی الواقع هر دوتا وجود داشت. از یک طرف داستان های همینگ وی ترجمه می کردم و از طرف دیگر مقاله های آنچنانی در روزنامه های حزب می نوشتم ولی باید گفت که آن تفکر توده ای برای من خیلی سطحی بود”. و برای آنکه میزان سطحی بودن آن را نشان دهد دستش را بالای پیشانی می گذارد و می گوید: از اینجای کله من پایین نمی آمد”.

پی گفتار

زندگی نجف دریابندری پس از آن سال ها که با وی به گفتگوی دوستانه مینشستیم گفتنی های فراوان دارد. در آن سالها او هنوز سر حال بود و خنده های معروفش تا حدی بر جای خود باقی بود. هنوز به دفتر زهرائی در نشر کارنامه می رفت. هنوز پارهای داستان های کوتاه همینگوی را ترجمه یا اصلاح می کرد به امید آنکه مجموعه قصه های او که گویا حدود هشتاد داستان است منتشر شود. هنوز به زیبادشت کرج می رفت که گهگاه در آن جا به او سر میزدیم. تصور میکنم خانه زیبادشت را هم بعد از آن نقاهت ساخت. یادم است که گفتگو با مظفری ساوجی را در آن جا ویرایش می کرد و به شیوه خودش بعضی قسمت ها را دوباره می نوشت اما حوصله کار نداشت. نجف دیگر نجف سابق نبود. نشانه اش همین گفتگوی مظفری ساوجی است که با همه زحمت های نجف و سهراب هرگز مانند گفتگوی حریری (یک گفتگو) از کار در نیامد. قبلا هم در جائی نوشته ام “یک گفتگو”که به تمامی به قلم خود نجف بازنویسی شده یک شاهکار است. گفتگوی کوتاه من هم با نجف که در گفتگو با متر جمان” چاپ شد در همان زیبادشت انجام گرفت، اما آن گفتگوهم جانی پیدا نکرد چون دیگر نجف، نجف سابق نبود. با وجود این هنوز کارهایی انجام می داد. مثلا از این لحاظ” را در همان زمانها جمع و جور کرد ولی برخلاف عادت مقدمه ای بر آن ننوشت. به مقدمه مخصوصا اشاره کردم، برای این که دریابندری بر هر کتابی که ترجمه می کرد مقدمه جانانه ای می نوشت. ارزش مقدمه های نجف دریابندری از اصل ترجمه های او کمتر نیست. او با هر ترجمه نه تنها یک اثر خوب به فارسی زبانان ارائه می دهد بلکه این روشنگری را هم بدان می افزاید که این نویسنده کیست که من دارم اثرش را تحویل شما می دهم. دریابندری بنیانگذار این جور مقدمه نویسی ها در زبان فارسی است. مقدمه های نجف نشان می دهد که او پیش از آنکه مترجم باشد نویسنده است. ما مترجم خوب کم نداریم ولی مترجمی که بر کتابهایش مقدمه هائی مانند او نوشته باشد نداریم . مقدمه های نجف تحلیل استواری از داستان و زندگی نویسنده به دست می دهد.

نویسنده بودن او تنها در همین مقدمه ها خلاصه نمی شود. او مقاله نویس معتبری هم هست. بویژه هنگامی که قصد می کرد کتابی یا نویسنده ای را معرفی کند حرفش معیار میشد. هرگاه به معرفی کتابی می پرداخت آن کتاب گل می کرد و نویسنده اش در میان مخاطبان، مشهور و معتبر می شد. نقد او بر “شوهر آهو خانم” على محمد افغانی و “طوبا و معنای شب” شهرنوش پارسی پور از همین دست است و گمان می کنم آخرین کاری که در این زمینه انجام داد نقد و معرفی اهل غرق” منیرو روانی پور بود که در مجله دنیای سخن چاپ کرد. درک او از داستان ها و قدرت تحلیل او در میان اصحاب قلم بی مانند است. همین اواخر در همین “سیاه مشق” نقدی از او درباره نمایش “قلندرخونه” می خواندم که توانائی معجزه آسای او را نه فقط در تحلیل که در نوع نگارش نشان می داد. با مهارتی از پیچ و خم ها بالا رفته و سپس سرازیر شده بود که حیرت خواننده را بر می انگیخت. گمان نمیکنم در تاریخ نقد تأتر مطلبی به آن قوت و قدرت و به آن اندازه درست و شیرین نوشته شده باشد. تازه، مقاله نویسی او تنها در همین نقدها و معرفی ها خلاصه نمی شود. چندی پیش که روزنامه آیندگان سالهای ۵۷ و ۵۸ را ورق میزدم به چند مقاله سیاسی از او برخوردم . توانائی او در تحلیل مسائل سیاسی نیز به همان اندازه تحلیل های داستانی نیرومند و قابل ملاحظه است. آن مطالب سیاسی باز چاپ مقالاتی بود که نجف دریابندری در روزنامه جبهه آزادی ارگان جبهه دمکراتیک ملی می نوشت. این را به جهت آن یادآوری کردم که بگویم نجف درست می گوید که من گرچه بعد از انشعاب به حزب توده پیوستم اما در واقع تودهای قبل از انشعاب بودم”. این حرف به نوعی اشاره به آزادی خواهی و لیبرالیسم او دارد. حسین حسین خانی، مدیر انتشارات آگاه، چند سال پیش، برای من حکایت می کرد – که روزی وارد ساختمان جبهه دمکراتیک ملی می شد که دید نجف دریابندری از آن بیرون می آید. می گفت گفتم شما اینجا چه کار می کنید؟ خندید و گفت “آخر من هم یک کمی لیبرال هستم”. به نظرم این دقیق ترین توصیفی است که دریابندری از خود کرده است. او همچنان که یک کمی تودهای د بوده همواره مقداری هم لیبرال بوده است. لیبرال بودن او از همان ترجمه های اولیه او هم پیداست. در نوزده بیست سالگی داستان های فاکنر را ترجمه می کرد. توده ای ها چنان که خود اشاره کرده است به کافکار و فاکنر و اساسا به این نوع ادبیات روی خوش نشان نمی دادند. این البته از فکر و فهم او بود که از جوانی بروز کرده بود اما به غیر از فکر و فهم باید به هنر او نیز اشاره کرد. هنر او چیز دیگری است. دریابندری انگلیسی را نزد خود آموخته بود. دیده ام کسانی ایراد گرفته اند که انگلیسی درست را نمی توان نزد خود یاد گرفت بلکه باید آن را در مدارس شبانه روزی انگلیس آموخت. شاید حرف نادرستی نباشد اما هنوز که هنوز است کسی جرأت . ترجمه دوباره آن داستان هائی را نیافته که این خود آموخته ترجمه کرده است. ترجمه او از فاکتر زمانی صورت گرفت که او نه تنها به خارج از ایران نرفته بود حتا به تهران هم نیامده بود. این ترجمه اکنون بیشتر از شصت سال دارد. عصر کمی نیست. ترجمه فاکنر در آن سن و سال و با خودآموزی زبان به نحوی که هنوز بهترین است، و همچنین ترجمه “چنین کنند بزرگان” و نثری که در آن به کار گرفته نبوغ آساست.

لیبرال بودن او هم تنها در ترجمه فاکنر یا رفت و آمد به جبهه دمکراتیک ملی یا حتا ترجمه همین “چنین کنند بزرگان که معنای طنز را در زبان فارسی نوکرد، خلاصه نمی شود بلکه بیشتر و مدتها پیش از آن در زندان و در ترجمه تاریخ فلسفه غرب اثر برتراند راسل هم نمود می یابد. در واقع زمینه های تفکر لیبرالی در او وجود داشته که در زمان انقلاب پایش به جبهه دمکراتیک ملی باز شده است. – در زندگی شخصی و خانوادگی نیز که صحنه واقعی تری است آزاد اندیشی او آشکارتر به چشم می خورد. – نجف و فهیمه هر دو در تمام عمر از راه فرهنگ معاش کرده اند. نجف از راه قلم و فهمیه از راه تأتر و بازیگری و دوبله و مانند آن. به احتمال قوی نجف دریابندری با بازی فهیمه در همه کارهای او موافق نبوده است اما چنان که سهراب شهادت می دهد در هیچ موردی در کارش مداخله نمیکرد. هر موضوعی را که مطرح می کنم بحث دیگری به خاطر می آورد . نجف در تمام عمر از راه قلم زندگی کرده است. بعد از گلستان فیلم که دوره کوتاهی از عمر او را به خود اختصاص داد، وارد مؤسسه فرانکلین شد و سر ویراستار آن مؤسسه گردید. بعد از آن در تلویزیون مسئول دوبلاژ فیلمهائی شد که کانال در تلویزیون نشان می داد. آنجا هم سروکارش با قلم و ترجمه بود. پس از انقلاب سی سال از – عمرش را در کار ترجمه و نوشتن گذاشت. در واقع به غیر از این ده سال آخر، تمامی سال های بعد از – انقلاب را به ترجمه و نوشتن گذرانیده است، یعنی یک عمر کامل کاری. کتاب مستطاب آشپزی” هم محصول همین دوران است. اهمیت نجف دریابندری صرفا در این نیست که وقتی تاریخ فلسفه غرب ترجمه می کند بر غنای فلسفه در ایران می افزاید و زبان فلسفی ما را کامل تر می کند، کتاب آشپزی هم که می نویسد فرهنگ آشپزی را در ایران پی می نهد. پیش از کتاب مستطاب آشپزی نویسی در – ایران اعتباری نداشت. او در کنار کارهای دیگرش به این کار هم اعتبار بخشید. خلاصه کلام این است که نجف دریابندری در هر زمینه ای که قلم زده تأثیرگذار و بیشتر از آن بنیان گذار بوده و دگرگونی های اساسی ایجاد کرده است. نجف دریابندری اگر اهمیتی دارد در ایجاد همین – دگرگونی هاست. این اواخر نجف بسیار ناتوان شده است. چندی پیش که پیروز کلانتری از من خواست ترتیبی بدهم چند دقیقه از نجف فیلم بگیرد بلکه در مستندی که برای همایون صنعتی زاده می سازد به کار آید، از سهراب خواستم که مقدمات این کار را فراهم کند اما سهراب به نحوی که من دلیلش را نمی فهمیدم به اصطلاح از زیر کار در رفت. ناچار کار را به یکی از روزهای جمعه محول کردم که دوستان به دیدارش می روند. در روز موعود وقتی کلانتری از ما خواست که نجف را از جائی که نشسته بود جا و به جا کنیم تا تصویرش ضد نور نباشد، فهمیدم که حق با سهراب بوده است. مدتها بود راه رفتن نجف را ندیده بودم. جمعه ها که به دیدارش می رویم می بینیم روی مبل نشسته است، همان جا رویش را می بوسیم و تا پایان مجلس یعنی تا زمانی که دوستان او را ترک میکنند همان جا نشسته است. من تازه آن روز فهمیدم که نجف جز با ویلچر قادر به حرکت نیست و ما توقعات غیر معقول از سهراب داریم و این که گهگاه غر میزنیم چرا سهراب چنین و چنان نمی کند، در واقع برای این است که مشکلات نجف را نمی شناسیم. سهراب در عین حال که در این سالها آماج تیر ملامت و شماتت بعضی دوستان نجف بوده از زمانی که نجف دوباره به بیمارستان افتاد و ماجرای بیماری قلبی نجف هم که ادامه داشت، تا منجر به جراحی و نصب باتری شد و نیز از زمانی که مادرش فهیمه دچار جراحی های متعدد مغز شد تا زمانی که در گذشت، بار سنگین مواظبت از آنان را بر عهده داشته و میداند که نمی تواند با پاره ای در خواست های ما موافقت کند. توقعات و غر زدن های ما برای این است که شرایط دشوار او را درک نمی کنیم و نمی دانیم که مواظبت از نجف چه مشکلاتی پیش روی او می گذارد. دریابندری هربار که دچار سکته شده مدتها طول کشیده تا حدودی – به حال عادی بازگردد و در این فاصله به مواظبت شدید احتیاج داشته و بعد از آن هم دائم محتاج مراقبت بوده است. حالت عادی که می گویم در واقع اصطلاح درستی نیست، مقصودم حالتی است که اطرافیان به آن عادت می کنند، وگرنه هیچ وقت حالش آنقدر خوب نشده که راه بیفتد برود خیابان یا پارک. توقعات ما زیاد است، شکوه کردن کار آسانی است اما نگهداری و مواظبت از کسی در شرایط نجف بسیار کار دشواری است. این موضوع را برای این نوشتم که بگویم اولا مانه تنها نباید از سهراب گله مند باشیم بلکه بسیار هم باید قدردان او باشیم، ثانیا خودمان هم باید حال او را رعایت کنیم.

منبع: شماره ۱۱ نشریه سیاه‌مشق

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.