کتاب کشتی ساکورا – نوشته کوبو آبه

کشتی ساکورا رمانی نوشته کوبو آبه نویسنده سرشناس ژاپنی است. این اثر که در سال ۱۹۸۴ منتشر شده است درباره ترس مردی از پایان یافتن دنیا در جنگ سرد است.

مردی که خودش را موش کور خطاب می‌کند از ترس پایان یافتن دنیا در جنگ سرد، خودش را در یک معدن متروکه مخفی کرده است و با ساختن بلیط‌هایی به دنبال افراد خاصی می‌گردد تا از آخرالزمان نجاتشان دهد. او قصد دارد افراد را به کشتی نجاتی که همان معدن متروک است، ببرد و آنها را از نابودی نجات دهد. یک روز که موش کور برای پیدا کردن مسافران کشتی‌اش به شهر رفته با یک حشره‌فروش آشنا می‌شود که حشره‌ای خاص دارد. او در عوض حشره، به حشره‌فروش بلیط می‌دهد و با او رفاقت می‌کند اما مرد و زنی بازارگرم‌کن بلیط‌ها را می‌دزدند و ماجراهای دیگری به دنبال این دزدی پیش می‌آید.

کوبو آبه نویسنده‌ای است که بیشتر داستان‌های آخرالزمانی می‌نویسد و درباره سرگشتگی و از خودبیگانگی ادم‌ها حرف می زند. او در کشتی ساکورا هم به ترس بشر از نیستی و سرگردانی اشاره کرده است.


کتاب کشتی ساکورا

کتاب کشتی ساکورا

نویسنده: کوبو آبه    

مترجم: فردین توسلیان    

انتشارات کتاب فانوس


بعضی ها من را خوک صدا می کنند، بعضی دیگر موش کور ماهی یک بار برای خرید به مرکز شهر می روم. رانندگی تا آن جا، در بهترین حالت یک ساعت زمان می برد. اما خب، از آن جا که خریدهای خاصی از قبیل شیرآلات و تیغه یدکی و باتری و از این طور چیزها دارم، مغازه های محلی به کارم نمی آیند. البته ترجیح می دهم به آشنایی هم برنخورم. اسم مستعار من مثل سایه به دنبالم است. بعضی ها خوک صدایم می کنند، بعضی دیگر موش کور؛ با صد و هفتاد و دو سانتی متر قد، صد کیلوگرم وزن، شانه های گرد، بازو و پاهای پت و پهن. قبل ترها بارانی سیاه و بلندی می پوشیدم تا کمتر جلب توجه کنم، اما یک روز که در مسیر ایستگاه از جلوی ساختمان جدید شهرداری عبور کردم امیدم نقش بر آب شد. نمای ساختمان شهرداری از شیشه های سیاه رنگی ساخته شده است که در مجموع مثل یک آینه بزرگ به نظر می رسد. برای ورود به ایستگاه باید از مقابل آن آینه عبور کنید. در آن لباس مثل نهنگ بزرگی شده بودم که راهش را گم کرده است. هرچقدر انعکاس محیط اطرافم دیدنی بود، تصویر خودم رقت انگیز جلوه می کرد. ضمن اینکه از شدت گرما از غبغبم مثل ابر بهار عرق می چکید. من نمی توانم از پس عرق غبغبم بربیایم؛ همان طور که برای عرق کف پا و پیشانی ام کاری از دستم برنمی آید. حتی در خواب این مشکل را دارم. پوشیدن بارانی ایده احمقانه ای بود و فقط باعث می شد بیشتر به چشم بیایم.

اگر مجبور باشم یک اسم مستعار برای خودم انتخاب کنم ترجیح میدهم موش کور باشد تا خوک. موش کور فقط یک انتخاب بین بد و بدتر نیست؛ در واقع خیلی هم به وضعیتم می آید. حدود سه سال است که در زیر زمین زندگی می کنم. البته نه در سوراخی شبیه به خانه موش کور، بلکه در یک معدن قدیمی سنگهای ساختمانی؛ معدنی با دیوارهای عمودی و سقف و کف مسطح. جایی شبیه به یک مجتمع بزرگ زیرزمینی، شامل هفتاد اتاق سنگی با قابلیت اسکان هزاران نفر، که از طریق تونل ها و راه پله های سنگی به هم متصل شده اند. اتاق هایی در اندازه های مختلف؛ از سالنی به اندازه یک استادیوم سرپوشیده بگیر، تا سوراخ های کوچک نمونه گیری های آزمایشی. البته تأسیسات شهری مثل آب لوله کشی و فاضلاب و دکل برق و ایستگاه پلیس و اداره پست و فروشگاه ندارد. تنها ساکنش هم من ام. بنابراین موش کور اسم مناسبی به نظر می آید، لااقل تا وقتی اسم بهتری پیدا شود.

همیشه وقتی بیرون می روم دو چیز به همراه دارم: کلید در ورودی معدن و یک کارت کوچک، که پشتش یک نقشه کشیده شده و رویش هم عبارت کارت عبور – بلیت نجات درج شده است. در یک سال اخیر سی و پنج کیف چرمی تهیه کرده ام و در هر کدام یک کلید و یک کارت گذاشته ام. سه تا از کیف ها را در جیب بهترین شلوارم نگه می دارم. اگر اتفاقی با داوطلب مناسبی روبه رو شوم همان جا می توانم با دادن یک کیف استخدامش کنم. در حال حاضر شش ماهی می شود که آماده این کار هستم، اما هنوز فرد مناسبی پیدا نشده است.

آماده سازی کشتی عملا به پایان رسیده و فقط مسئله خدمه باقی مانده است. با وجود اورژانسی بودن موقعیت، قصد دادن آگهی استخدام ندارم. چرا باید داشته باشم؟ آن ها در ازای کاری که انجام می دهند بهترین پاداش را می گیرند: نجات. اگر همه این مسئله را درک کنند این جا پر از متقاضی می شود. آن وقت است که فقط باید بنشینم و دستور بدهم. اگر دوست

دارید این را به حساب تنبلی ام بگذارید، اما من معتقدم که آدم های مناسب بدون جست وجو سر راهم قرار می گیرند. حالا متوجه می شوید که چرا باید ماهی یک بار، خرید داشته باشم یا نه، با آدم های بیرون تماس داشته باشم.

معمولا برای پارک اتوموبیل از پارکینگ روباز مرکز شهر استفاده می کنم، چرا که هم ارزان است و هم جای خالی زیاد دارد. اما امروز تصمیم گرفتم از پارکینگ زیرزمینی مجتمع تجاری روبه روی ایستگاه استفاده کنم. وقتی داشتم جیپ را پارک می کردم توجهم به نوشته یک تابلو جلب شد:

عجیب و غریب ترین چیزهایی که تا به حال دیده اید

نمایش و فروش محدود

ارثیه و گنجینه آگهی اغراق آمیزی بود، اما علاقه من را برانگیخت. ضمن این که می خواستم مشتری ها را هم ببینم. وقتی وارد فروشگاه شدم اعلام شد اقلامی کمیاب از مجموعه های خصوصی مردم عادی در پشت بام برای عرضه ارائه شده است. فقط من به این مسئله علاقه پیدا نکرده بودم، تقریبا تمام مشتری ها در آسانسور قصد آمدن به پشت بام را داشتند. پشت بام هزارتوی پرپیچ و خمی بود از صدها غرفه فروش: چیزی شبیه یک فستیوال یا نمایشگاه روباز، انبوهی از مردم در راهروها در رفت و آمد بودند. بعضی عجله داشتند و بعضی با وسواس همه چیز را وارسی می کردند. اینها نمونه هایی از اقلام موجود بودند: – جاسوییچی ساخته شده از چنگال جغد – وسیله ای برای خارش پشت که یک خرس قرمز رویش قرار داشت و ظاهرش شبیه به جلبک خشک شده بود. خود فروشنده هم دقیقا نمی دانست چه می فروشد. – یک جعبه مقوایی پر از چرخدنده و آت و آشغال – سه دست کامل دندان اسب – یک دستگاه قدیمی اکسیژن که با چراغ الکلی کار می کرد. – تراش سوزن گرامافون بامبویی – دو کپه مدفوع نهنگ، هرکدام به قطر سی سانتی متر – ناخن مصنوعی – پماد مخصوص سرماخوردگی فیل (ساخت سنگاپور) – پرچمی خونین که فروشنده ادعا می کرد در نبردهای دریایی ژاپن استفاده شده است. – یک حلقه پلاستیکی با قابلیت تنظیم، همراه یک خودکار – دستگاه ریلکسیشن کامپیوتری، که از طریق مچ پا ضربان قلب را منظم می کرد. – یک بطری شوچو با قدمت شصت سال، بدون ضمانت – یک کمپرسور آلومینیومی با سیستم اهرمی برای تنظیم فشار آب- یک دفترچه راهنمای تلفن تمام کسانی که لازم است بشناسید برای اهالی ناحیه نریمای توکیو – یک و نیم کیلوگرم از پودر پوست موز، با کارکرد ماری جوآنا؟ – یک موش فاضلاب تاکسیدرمی شده به طول تقریبی پنجاه سانتی متر – عروسک یک نوزاد

و در نهایت: یوپکاچیا.

جایی آن وسطها یک غرفه نمایش حشرات وجود داشت. به نظر می رسید غرفه دار بیشتر متوجه بچه مدرسه ای هایی ست که در تعطیلات برای تکالیف شان حشره جمع می کنند. البته در تابلوی حشراتش از نمونه های معمولی مثل پروانه یا سوسک غول پیکر خبری نبود. فقط چندین ظرف کوچک (تقریبا به اندازه پاکت سیگار) روی پیشخوان غرفه قرار داشت. ظرفها از طلق پلاستیکی شفافی ساخته شده بودند و خالی به نظر می آمدند. روی برچسبی از جنس فویل آلومینیومی، عبارت یوپکاچیا تایپ شده بود. زیرش هم نام ژاپنی اش نوشته شده بود: تاکیموشی، حشره ساعتی

ظرف ها خالی به نظر می آمدند زیرا محتویاتشان بسیار ساده بود: چیزی شبیه به یکی از آن حشرات ناشناس و مشمئزکننده ای که معمولا در زباله ها می بینید. خود فروشنده هم با عینک ته استکانی و کله قناس شخصیت جذابی به نظر نمی آمد. ظاهر لجبازی داشت و خوشبختانه سرش گرم مشتری بود. یک زن و مرد جوان و متشخص، همزمان با شنیدن صحبت های فروشنده مشغول مشاهده ظروف بودند. آن ها درباره پوپکاچیا با نام مستعار جذاب حشره ساعتی صحبت می کردند، من هم از روی کنجکاوی گوش میدادم.

متوجه شدم به زبان اپیکامیک (زبان اهالی جزیره اپیکام، زیستگاه حشره) یوپکاچیا یعنی ساعت. این حشره یک و نیم سانتی متری گونه ای بود از دسته قاب بالان، با بدنی زبر و سیاه و خطوط عمودی و قهوه ای رنگ. تنها ویژگی اش هم این بود که پا نداشت. در واقع پاهایش به دلیل بی نیازی از جست و جوی غذا به مرور زمان تحلیل رفته بود. حشره در یک رژیم غذایی عجیب، از مدفوع خودش تغذیه می کرد. ایده تغذیه یک موجود از مدفوع خودش، مثل تولید آتش از خاکستر مسخره به نظر می رسید. گویا سوخت وساز به شدت کند حشره زمان زیادی را برای عمل کرد باکتریال و جایگزینی مواد مغذی فراهم می کرد. یوپکاچیا با تکیه به شکم خود را به کمک شاخکهای بلند و محکمش در جهت پادساعتگرد می چرخاند و همزمان با دفع، تغذیه هم می کرد. در نتیجه همیشه نیم دایره کاملی از مدفوع وجود داشت. این پروسه از صبح تا غروب ادامه پیدا می کرد، سپس تا صبح روز بعد متوقف می شد. از آن جا که سر حشره همیشه به سمت خورشید قرار داشت می گفتند عملکردش مانند ساعت است.

اهالی جزیره تا مدت ها از پذیرفتن ساعت مکانیکی خودداری می کردند؛ هم به دلیل چرخش ساعتگرد عقربه ها، و هم به دلیل مشکوک بودن شان به چیز دست سازی که گذر زمان را بدون در نظر گرفتن حرکت خورشید به واحدهای برابر تقسیم می کرد. آنها حتی امروز ساعت را با نام یوپکانیو به کار می برند تا از ساعت واقعی شان (یوپکاچیا) متمایز باشد. شایعه ای غیر علمی هم مطرح بود که می گفت یوپکاچیاها دارای طلسم خاصی هستند؛ طلسمی که باعث آرامش خاطر می شود. مهمان های بسیاری در هتل یوپکاچیا (تنها هتل جزیره اپیکام) ساعت ها خیره به یک نقطه به تماشای حشراتی می نشستند که روی سنگ فرش هایی که احتمالا مسئولین هتل ساخته بودند قرار داشتند. صحبت هایی در مورد یک تاجر بود که چندین روز متوالی ذره بین به دست یک جا نشسته بود و در آخر هم به شکل مرموزی فوت کرده بود؛ آن هم در حالی که گونه هایش از فشار مدفوعش بیرون زده بود. بعضی می گفتند یک ساعت فروش ژاپنی بوده و بعضی دیگر می گفتند صاحب یک کارخانه ساعت سازی سوییسی. بدون شک تمام اینها حرف های تبلیغاتی فروشنده بود، اما من به عنوان مزیت قبول شان کردم.

بومیان منطقه اما حساسیتی نسبت به حشره نشان نمی دادند. با شروع فصل بارندگی و رفتن جهانگردها، عملکرد باکتریال حیاتی جانور به تدریج کاهش پیدا می کرد و متوقف می شد. سپس فصل جفت گیری فرا می رسید. زمان همراه با پرواز یوپکاچیا، مانند حذف عقربه ها از ساعت، به کام مرگ فرو می رفت. بعد از آن، حشرات ماده به زمین می افتادند و با تکان دادن

بالهای نازک تر از حباب شان به جست و جوی جایی برای تخم گذاری می پرداختند. چرخه متوقف می شد و زمان هم از بین می رفت. ساعتهای بدون عقربه، شبیه جای پنجه حیوانات، چهره مرده و شومی به زمین می دادند؛ اما این امر برای اهالی جزیره دلیلی برای رد کردن زمان نمی شد. تجدید نسل حشره همیشه به همین شکل ادامه پیدا می کرد.

من به شدت تحت تأثیر شباهت یوپکاچیا به خودم قرار گرفته بودم. انگار فروشنده عمد در حال دست انداختن عقاید من بود؛ هرچند اصلا مرا نمی شناخت. مرد خریدار بعد از صاف کردن گلویش، طوری که انگار آلوی ترشی خورده باشد گفت: «حشره بامزه ایه. به نظرم اون تو خیلی عصبانیه.» وقتی حرف میزد آب دهانش جاری می شد. انگار غدد بزاقی اش اضافه کاری می کردند. دخترک به او نگاهی کرد و با لحنی خشک، انگار آب نباتی در دهانش باشد گفت: «بیا یکی بخریم. خیلی بانمکان.» دخترک خندید و مرد کیف پول چرمی براقش را با خودنمایی اغراق شده ای بیرون آورد. همان موقع من هم تصمیم گرفتم یکی بخرم. حس قرابت عجیبی با حشره پیدا کرده بودم، مانند حسی که یک نفر به بوی عرق خودش دارد. نمی دانستم قیمت بیست هزارین گران است یا نه؛ اما حسی بهم می گفت: «این دقیقا همون چیزیه که دنبالش می گردی.» یوپکاچیا در داخل ظرف طلقی شفافی قرار داشت که باعث می شد از بالا و پایین دیده شود. اگر چیزی در مورد مسئله پاها نمیدانستید خیال می کردید سوسکی ست که پاهایش قطع شده. پشت سر آن زوج پول را پرداخت کردم و بعد از زیرورو کردن ظرف، آن را در جیبم گذاشتم. سپس از فروشنده پرسیدم: «چند تا از اینها رو امروز فروخته این؟» فروشنده هیچ واکنشی نشان نداد، انگار که سؤالم توهین آمیز باشد. عینک ته استکانی اش اجازه نمی داد از نگاهش متوجه چیزی بشوم. من را نادیده گرفته بود یا سؤالم را نشنیده بود؟ صدای موسیقی در سالن با وزش باد کم و زیاد می شد. دوباره گفتم: «به محض این که برسم خونه اطلس رو نگاه می کنم ببینم جزیره ای به نام اپیکام وجود داره یا نه.» بعد خندیدم و ادامه دادم: «شوخی کردم.» همچنان عکس العملی در کار نبود. شاید زیاده روی کرده بودم. ترجیح دادم ادامه ندهم.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.