کتاب پاپ و مرتد – زندگی و مرگ جوردانو برونو، کشیشی که حقیقت را دید

0

دوستانی که از کودکی کتاب‌های مربوط به تاریخ علوم و نجوم آماتوری می‌خواندند حتما با جوردانو برونو آشنا هستند. به غیر از آن به لطف سریال مستند cosmos نسل جوان‌تر هم با این شخصیت تاریخی آشنا شده‌اند.

حالا ما به وسیله کتاب پاپ و مرتد، نوشته مایکل وایت می‌توانیم بیوگرافی کاملی از زندگی او را بخوانیم.  کتاب پاپ و مرتد تقریبا بلافاصله پس از انتشار به زبان های بسیاری ترجمه شد و منتقدان صاحبنام یک صدا به تحسین کتاب و نویسنده آن پرداختند. حتی متعصب‌ترین نشریات دینی و مذهبی نیز نتوانستند در حقیقت و صداقت و بی‌طرفی نویسنده و مدارک و شواهد او در نوشتن زندگینامه جوردانو برونو و روایت غم انگیز مرگش ابراز تردید کنند.

نیویورک تایمز در مورد این کتاب نوشته:

خوابگردی های آرام و بی دغدغه و زبان های گزنده و نیشدار؛ مایکل وایت در این کتاب با تجزیه و تحلیل استوار و مستدل و غنایی و بررسی علمی ناب به روایت زندگی و مرگ رزمنده‌ای بی سلاح در تقابل با بی‌خردی و تعصبات کور خشکه مقدسان می‌پردازد و نشان می‌دهد، چگونه کسانی که به دروغ خود را «مردان خدا» می‌نامیدند، هنگامی که منافع مالی‌شان به مخاطره افتاد پا بر سر حقیقت عیان گذاشتند و به مرگ مردی فرمان دادند که جز حقیقت نگفت.

وایت در این اثر دلنشین، روایتگر زندگی و مرگ جوردانو برونو، کشیش روشنفکر و حقیقتجویی است، که زیر شکنجه‌هایی وحشتناک تا آخرین دم مقاومت کرد و تسلیم نشد. نویسنده با بینشی روشنفکرانه و روان شناسانه و با قلمی طنزآمیز، تصویرگر تقابل یک اندیشه ورز با بی خردی است.

ویژگی مثبت مایکل وایت در نوشتن زندگینامه جوردانو برونو در این است که او با تلفیق و مقایسه گفته های جوردانو برونو در دادگاه تفتیش عقاید و اتهام کیمیاگری به اسحاق نیوتن به دلیل اکتشافات پایهای او در علم فیزیک از سوی واتیکان، قیاسی به عمل آورده تا نشان دهد خصومت جنون آمیز تعصب با دانش و دانش پژوهان تکرار همیشه تاریخ است.

کتاب حاوی انبوهی اطلاعات دست اول در باره زندگی مردی است که حقیقت چگونه زیستن را از واقعیت زنده بودن به هر قیمت تفکیک می کند. پاپ و مرتد اثر مایکل وایت نه سعی در احساساتی کردن خواننده دارد و نه برانگیختن خشم او. کتاب با ارائه شواهد موثق و بی شمار نشان می دهد که صرفا روایتگر زندگی مردی است که نمونه بارز روشنفکر و دگراندیش زمانه خود بود.


زمان همه چیز را می دهد و همه چیز را باز پس می گیرد؛ همه چیز در تغییر است اما هیچ چیز تباه نمی‌شود.

سالها روح جوردانو برونو بر وجودم سنگینی کرده است. او یکی از آن شخصیت های تاریخی است که مدام به نحوی مرموز، در آنچه لااقل به ظاهر، مربوط به سرگذشت دیگر مردمان است، پدیدار می شود. اول بار در خلال نگارش زندگینامه اسحاق نیوتن یعنی آخرین ساحرا، با برونو مواجه شدم. او در مقام یک نویسنده و عارف به همه فهم کردن و ترویج سنت هرمسی، یعنی علوم خفیه کمک کرده بود. نیوتن مسحور این دانش سری بود و پیش از آغاز مطالعات باطنی و تجربیات کیمیاگری اش، آثار برونو را خوانده بود.

بعدها، هنگامی که مشغول تحقیق در باره کتاب کاملا متفاوت دیگرم به نام زندگی در دوردست – پیرامون جستجوی حیات در سیاره ها – بودم، باز سر و کله برونو پیدا شد. معلوم شد که او در باره احتمال وجود برون زمینی های هوشمند حرفهای فراوانی داشته است. و این فکر که متعلق به یک شخصیت قرن شانزدهمی بود، مسحورم کرد. چندی بعد، به سراغ نوشتن زندگینامه لئوناردو داوینچی، لئوناردو: نخستین دانشمند، رفتم. در آن جا باز برونو، آن مشعلدار خیال پردازی های کل نگرانه که لئوناردو گرامیشان می داشت، حیوحاضر بود. دریافتم برونو خود در آن واحد عارف، فیلسوف و دانشمند بود و مانند لئوناردو، سلف خود، و نیز نیوتن، خلف خود، در باره گونهای وحدت، انعقاد و بستگی تمامی رشته ها برای پدید آوردن بینشی فراگیر می نوشته است.

البته در این میان، برونو فقط فیلسوفی علاقه مند به مجموعه ای متنوع از ایده ها نبود. اکنون دیگر به وضوح دریافته ام این مرد کسی بوده که در دوره رنسانس (نوزایی) درست در دل زندگی روشنفکرانه کار می کرده و در نقطه عطف تکامل اندیشه بشری قرار داشته است. برونو به شوق دانستن و تحقیق زنده بود. او مرزی نمی شناخت و هیچ محدودیتی قائل نبود. به غایت هوشمند و عالم بود. نه متخصص بود و نه نابغه رشته ای واحد. هوشمندی برونو گونهای هوشمندی چالش طلبانه بود و مترصد ایده های خطرناک که خود میانشان پیوندهایی می یافت. اما از همه مهم تر، جرئت و اراده تبلیغ نتایجش را در عصری داشت که دینداری انحرافی و ایذا و شکنجه، آن را به فساد و تباهی کشانده بود.

برونو در جوانی لقب «نولان» گرفت که برگرفته از نام زادگاهش، نولا، نزدیکی ناپل واقع در جنوب ایتالیا بود. او زندگی اش را در مسند یک کشیش ساده شروع کرد اما ترک مسلک گفت و به اتهام بدعت، تکفیر شد. بقیه عمرش به گشتن دور اروپا و تدریس و نوشتن گذشت. هرگز در هیچ کجا بیش از یکی دو سال نماند، اما دهها کتاب و مقاله پدید آورد و تحت حمایت برخی از قدرتمندترین شخصیت های عصر خود، از جمله هانری سوم، پادشاه فرانسه، و الیزابت اول، ملکه انگلستان، قرار داشت. مدت کوتاهی نیز به عنوان جاسوس در دربار انگلستان استخدام شد و با بسیاری از معروف ترین و اغلب بدنام ترین کیمیاگران، دسیسه چینان و باطنیون آن عصر آشنایی شخصی داشت. مردی تندخو، سختگیر، اهل بحث و جدل بود. بی تردید شجاع اما خشن بود.

برونو پس از تقریبأ ربع قرن خانه به دوشی به ایتالیا بازگشت. ظرف چند ماه دادگاه تفتیش عقاید او را دستگیر و به عنوان بدعت گذار محاکمه کرد. سپس در پی تحمل هشت سال حبس – نخست در ونیز و بعد در رم – و شکنجه مکرر از جانب کاردینال ها، در رم بر چوبه مرگ سوزانده شد. متفکران آزاداندیش سراسر اروپا قتل برونو را محکوم کردند و این واکنش، دادگاه تفتیش عقاید و دستگاه پاپ را که همان موقع هم بدنام بود، بدنام تر کرد. عجیب نبود که واتیکان تمام مساعی خود را به کار بست تا جزئیات محاکمه برونو و روند ایذا و اذیت او را مخفی نگاه دارد. از این رو تا همین اواخر در باره هشت سال آخر زندگی برونو و سازوکار محاکمه هایش اطلاعات اندکی در دست بود.

برونو ابتدا در ونیز و سپس در رم محاکمه شد. گزارش های محاکمه و نیز و بخشی از صورتجلسه های رم، در فاصله ۱۸۴۴ تا ۱۸۴۸ یعنی تقریبا دویست و پنجاه سال بعد از اعدامش، در بایگانی های واتیکان پیدا شد. این گزارش ها اول بار در ۱۸۴۹ به عنوان ضمیمه کتابی در باره نظام خورشید مرکزی کوپرنیک به دست دانشمندی به نام دومنیکو برتی منتشر شد. بعدها برتی اولین زندگینامه برونو را به نام زندگی جوردانو برونو اهل نولا’ (۱۸۶۸) به رشته تحریر درآورد.

این گزارش ها از محاکمه ونیز در مه و ژوئن ۱۵۹۲ تصویری جامع فراهم می آورند اما از هشت سالی که برونو در زندان های دادگاه تفتیش عقاید در واتیکان به سر برد و نیز در باب روال محاکمه و رفتار علیه او در خلال آن سال ها فقط تصاویری کلی به دست می دهند. بعدها باور بر آن بود که بیشتر اطلاعات مربوط به آن سال ها، هنگامی که سربازهای ناپلئون، واتیکان را در ۱۷۹۸ تاراج کردند و با اسنادی که بدون تمایز از کتابخانه های پاپ ربوده بودند به فرانسه بازگشتند، مفقود شده اند.

اما تمامی اسناد گم نشده بود. در ۱۹۲۵، کاردینالی به نام آنجلو مرکاتی، رئیس بایگانی های سری واتیکان شد و از وجود برخی اسناد مرتبط با محاکمه برونو در رم که تقریبا چهل سال قبل، در ۱۸۸۷ یافته شده بود، مطلع شد. مرکاتی در کمال حیرت پی برد که پاپ وقت، لئوی دهم، در آن هنگام دستور داده بود که اسناد را بی درنگ برایش بفرستند و محتوای آنها را به هیچ کس بروز ندهند.

مرکاتی کنجکاو، همچنان به زیر و رو کردن و تحقیق ادامه داد تا این که در ۱۹۴۰ اسناد مفقودشده را در بایگانی های خصوصی پاپ یازدهم، که یک سال از مرگش می گذشت پیدا کرد. این اسناد به جهت توصیف محاکمه های نهایی و اعلام حکم در باره برونو، شناخت مهمی را به متخصصان او عرضه کردند، اما متأسفانه فقط به شرح سر و ظاهر برونو در برابر دادگاه تفتیش عقاید رم در فاصله ۱۵۹۷ تا اعدامش در فوریه ۱۶۰۰ بسنده کرده و در باره شش سال نخست حبس او اطلاعات چندانی نداده اند. در ۱۹۴۰، کاردینال مرکاتی این اطلاعات را با عنوان شرح مختصر محاکمه جوردانو برونو منتشر کرد، که همچنان مشروح ترین گزارش اقامه دعوا علیه برونو و وصف مجادلات میان نولان و کاردینال هاست که در نهایت به صدور حکم انجامید.

از آن پس، مورخان دیگر به تدریج پرده از جنبه هایی از زندگی و کار او برداشته اند. دم فرانسز پینس نویسنده بزرگ و فقید سنت هرمسی با کتابش، هنر حافظه، بر ملاک شناخت فلسفه برونو بسیار افزود. بعد از او هیلاری گاتی در اثرش جوردانو برونو و علوم رنسانس سهم برونو را در فلسفه طبیعی دوران خودش تحلیل کرده است. با این وصف، اطلاعات بسیاری در باره برونو همچنان در رمز و راز باقی است. سبک نوشتاری او عمیقا ریشه در زمانهای دارد که در آن می زیست و در نظر خوانندگان امروزی اغلب بدساخت و مفهوم آن مبهم می آید. زندگی اش هم به صورت چهل تکه ای به دستمان می رسد که در آن برخی وقایع به ثبت رسیده اند حال آن که بخش هایی طولانی همچنان مکتومند و یکسره از تاریخ محو شده اند.

پس این حکایت ایذا و اذیت است، حکایت ستیز است، ستیز میان نیروهایی نابرابر که در آن مردی در برابر جهالت، جزمیت و فساد ایستادگی کرد. در تقابل با او، قدرت ناسوتی کل یک مذهب، که نمایندگانش پاپ کلمنت هشتم و کاردینال هایش بودند، گرد هم آمده و معتقد بودند که جوردانو باید سوزانده شود. اما، همچنان که خواهیم دید، بردشان برابر با باخت و در نهایت، اعمال مردانی نومید بود. روزشان رفته رفته به پایان می رسید. اما خاطره و منزلت مردی که آنها بدنش را نابود کردند، سال به سال فزونی می یابد.


کتاب پاپ و مرتد

نویسنده: مایکل وایت    

مترجم: فروغ پوریاوری    

نشر ثالث    

۲۴۳ صفحه

خرید کتاب از کتابفروشی آنلاین نشر ثالث


بریده‌هایی از کتاب

بابت هیزم: ۵۵ سول و ۶ دنیه

بابت شاخه های تاک: ۲۱ سول و ۳ دنیه

بابت پوشال: ۲ سول و ۶ دنیه

بابت چهار تیرک: ۱۰ سول و ۹ دنیه بابت طناب دار: ۴۵ سول و ۷ دنیه بابت هریک از مأموران اعدام: ۲۰ سول – مجموعه ۸۰ سول

صورتحساب دادگاه تفتیش عقاید برای هر اعدام حضرت اشرف کاردینال سانتورو دی سانا سورینا

مأمور اعظم دادگاه تفتیش عقاید، حال خوشی نداشت. هوای تالار شورای واتیکان به شدت سرد بود و او مهربانانه یاد توجهات معشوقه اش در صبح همان روز افتاده بود. موهایش ژولیده بود و دست و پایش درد می کرد. از آن توجهات محرومش کرده بودند. او را فرا خوانده بودند و با احترامی درخور به یادش آورده بودند که باید دست و صورتش را بشوید و لباس بپوشد و در پی خدمه اش روانه تالار شورا شود و در محاکمه بدعت گذار منفور، جوردانو برونو، حضور یابد.

و اکنون پدر برونو مردی ریزاندام با موهای سیاه و چشم های قهوه ای تیره در برابر او ایستاده بود، به شدت لاغر، وحشتزده و تکیده می نمود و در صورت و بدنش آثار شکنجه دادگاه تفتیش عقاید نقش بسته بود، روز هشتم فوریه ۱۶۰۰ بود و از عمر جوردانو برونو فقط یازده روز باقی مانده بود.

تالار وسیع و پرزرق و برق بود. هشت کاردینال و هفت دستیار و سردفتر روی صندلی های راحت پشت بلند نشسته بودند و قوسی دور متهم پدید آورده بودند. رداهای رسمی اطلسشان به نرمی روی صندلی های مخمل فرو افتاده بود. حضرت اشرف کاردینال سورینا بر تختی بسیار بزرگ بر تارک آن قوس جلوس کرده بود و دست هایش روی دسته های چوبی پر زر و زیور تخت قرار داشت. انگشت های لاغر و درازش از بی تابی کشیده می شد، انگشتری کاردینالی اش تکان می خورد و زیر نور جاری از پنجره های بلند مشرف بر دیوار پشت سرش می درخشید.

در میان کاردینال های حاضر در جلسه فقط دو نفر حقیقتأ مهم بودند، اول خود کاردینال سورینا، دست راست پاپ کلمنت هشتم بود که بابت ناکامی هشت سال قبلش در تضمین منصب پاپی برای خود در پی اولین حبس برونو در ونیز، هنوز وضعیت عادی اش را باز نیافته بود. سورینا، متکبرانه و خودستایانه، به قدری از تقدیرش مطمئن بود که نام رسمی اش را هم انتخاب کرده بود؛ از قضای روزگار قصد کرده بود از نام کلمنت استفاده کند، و حالا از کلمنت واقعی بیش از تصورش متنفر بود. می دانست که پاپ تمایل دارد حکم برونو را تخفیف بدهد، از قرار آن ابله علاقه وصف ناپذیری به برونو داشت. در نتیجه سورینا در ضدیت با کلمنت و آزار دادن برونو هر کاری از دستش برمی آمد، می کرد.

دیگر کاردینال مایه وحشت، روبرت بلارمین بود، مردی که دلش می خواست نه فقط سوزاندن بدعت گذاران که سوزاندن همه پروتستان ها و بدعت گذاران کلیسای انگلستان و نابودی تمام نشانه های احساسات ضد کاتولیک را ببیند. بلارمین سابق استاد الهیات حوزه علمیه رم بود و سپس مفتخر شد که عالم الهیات شخصی پاپ، مشاور منصب پاپی در باره تمام موضوعات مربوط به اصول عقاید و حافظ کلام خداوندی باشد. جهانبینی بلارمین به رغم درخشش دانشگاهی اش به شدت علم ستیزانه بود. این کاردینال محترم پانزده سال بعد از در گور خفتن برونو باعث دستگیری و محاکمه گالیله شد و کلیسا به عنوان پاداش، در ۱۹۳۰ به او مقام قدیسی بخشید. برونو در سکوت مقابل آن پانزده مرد ایستاد. سورینا اتهامها را قرائت کرد که در مجموع شامل هشت اتهام بدعت گذاری بود. از جمله اتهام های او عقیده اش در باره کذب استحاله جوهری نان به گوشت و شراب به خون، ناممکن بودن بکرزایی و شاید از همه وحشتناک تر این بود که ما در جهانی لایتناهی زندگی می کنیم و دنیاهای بی شماری وجود دارند که ممکن است در آن ها انسان هایی مانند خودمان رشد کنند و خدایان خودشان را بپرستند.

برونو از اظهارنظر در باره این اتهامها امتناع کرد. گفت فقط با شخص پاپ صحبت خواهد کرد. شورا اظهاریه کتبی برونو را خطاب به کلمنت در اختیار داشت و بلارمین آن را گشوده بود. اما اصلا قصد نداشت در برابر پاپ پرده از جزئیات عقاید بدعت گذارانه برونو بردارد

کاردینال سورینا، با نمایش ظاهری شکیبایی و دینداری، دوباره از برونو پرسید «آیا آمادگی دارد بابت بدعت هایش طلب استغفار کند؟»، اما برونو فقط به دیوار پشت ردیف کاردینال ها خیره شد و ساکت ماند. در نتیجه سورینا با یک آه سنگین نمایشی راحت نشست، کف دستهایش را روی دسته های تختش گذاشت و به سرعت به بلارمین، که سمت چپش نشسته بود، نگاه کرد.

لحظه ای سکوت مطلق بر تالار حکمفرما شد. سورینا دوباره به جلو خم شد و اظهاریه حاضر و آماده حضرت پاپ کلمنت هشتم را قرائت کرد:

«این جانب حکم می کنم و فرمان می دهم که این دعوی باید با اقدامات شدید همراه باشد و حکم (با تمام تشریفات مقتضی صادر شود و برادر نامبرده، جوردانو، به دادگاه غیردینی سپرده شود.» و با این اظهاریه، برونو را به بیرون تالار هدایت کردند تا با شکنجه های بعدی روبرو شود. همان روز، جوردانو بار دیگر در برابر نیم دایره قضات ایستاد. این بار او را به کمیته ای غیردینی به ریاست حاکم رم در تالار تفتیش عقاید صومعه مینروا احضار کرده بودند. این دادرسی را از آن رو تشکیل دادند که حضرت پاپ هرگز مستقیمأ بدعت گذاران را به چوبه دار محکوم نمی کرد؛ این وظیفه همیشه با ریاکاری خاصی به یک مرجعیت غیردینی محول می شد. اظهاریه رسمی دفتر پاپ به حاکم رم تغییرناپذیر بود: او (بدعت گذار) را در کنف اختیار قانونی و تابع تصمیم خود قرار دهید، بدین منظور که با در نظر گرفتن تخفیف مقرره مجازات شود؛ به هر صورت از شما استدعا می کنیم و همواره هم جدا استدعا کرده ایم که حکمتان را در باره بدنش به گونه ای تخفیف دهید که امکان خطر مرگ یا ریخته شدن خون وجود نداشته باشد. نظر ما کاردینال ها و سرمفتش دادگاه تفتیش عقاید، که اسامیشان در ذیل این حکم نوشته شده همین است.

این اظهاریه در واقع دستور به دادگاه غیردینی بود. آنها می باید برونو را بگیرند و زنده در آتش بسوزانند. در خلال قرنها حاکمان و قضاتی که پی درپی سر کار آمدند، حتی یک بار هم به این دستور در لفافه دستگاه پاپی اعتراض نکردند و هرگز هیچ حکمی را تخفیف ندادند چون اگر اساس تصمیم می گرفتند دستور دستگاه پاپ را نادیده بگیرند، بلافاصله تکفیر می شدند و شاید هم خود را رو در رو با مرگی «بدون ریخته شدن خون» مییافتند.

در نتیجه، در حالی که برونو در برابر قضاتش زانو زده بود، حاکم رم حکم را صادر کرد. اسقف سیدونیا، که بابت این افتخار بیست وهفت اسکودی پول گرفته بود قدم پیش گذاشت، ردا را از پشت برونو برداشت، علامت کشیشی اش را درید و روحش را به عذاب ابدی آتش جهنم محکوم کرد. بدین ترتیب روحش را هم به گونه ای نمادین خوار و خفیف کردند درست همان طور که شعله های آتش جسم مادی اش را متلاشی می کرد. کاردینال ها و قضات غیردینی می خواستند ذات و بنیاد این بدعت گذار را هم مانند بدعت گذاران دیگر از صفحه زمین محو کنند. آنها می خواستند وانمود کنند که این مرد هرگز زنده نبوده است. با تشریفاتی درخشان آثارش را می سوزاندند، بدنش را می سوزاندند، روحش را محو و جسمش را به خاکستر بدل می کردند.

در همان حال که کلمات اسقف مبنی بر محکومیت برونو هنوز در آن تالار بزرگ طنین انداز بود، حکم مرگ بر چوبه دار صادر شد و حاکم از برونو پرسید: «آیا حرفی برای گفتن دارد؟»

بار دیگر در تالار لحظاتی طولانی صدایی به گوش نرسید. قضات و روحانیون به آن مرد درهم شکسته، که اکنون با تلی از کهنه پاره بر کف مرمری تالار می مانست، خیره شدند. سپس برونو سرش را بلند کرد با حالتی تقریبا بی تفاوت تالار را برانداز کرد و با صدایی قدرتمند که بر وضعیت جسمی زار و نزارش خط بطلان می کشید اعلام کرد: «شاید که بیم شما از صدور این حکم در باره من، بیش از بیم من از پذیرفتن آن باشد.»

آن گاه زندانی را شتابان و با خشونت بردند و دوباره در سلول خفه و ظلمانی انداختند که مساحتش اندکی بیش از سه مترمربع بود و بیشتر هفت سال گذشته را در آن به سر برده بود. پاهایش را به حلقه ای در کف سنگی سلول زنجیر کردند و تنها صداهایی که به گوش می رسید صدای چک چک آب یخ جاری از دیوارها و خش خش موش های در حال دویدن بود. در آن ساعات دیرپای ظلمانی، ساعاتی که به روزها سر زد و به سالیان بدل شد، جوردانو برونو قاعدتا باید به طور جدی در باره کاری که می کرد و حتی این که چه کسی بود، از چه دفاع می کرد و چه باری را بر دوش می کشید، فکر کرده باشد. او خودش را ضد کاتولیک نمی دانست اما اعتقاد داشت که می تواند زندانبان هایش را به «کیش دیگری» بگرواند و عقایدش را حتی به خود پاپ بقبولاند، دست کم در ابتدا اعتقاد داشت این امر امکان پذیر است. او در سرتاسر اروپا سفر کرده بود، آموخته بود و تدریس کرده بود، به طور تفننی به کالوینیسم پرداخته بود؛ آموزه لوتر را مطالعه کرده بود و بسیاری از مواردش را فاقد بهره یافته بود، تعالیم قدما را خوانده بود و در اکثر مسلک ها و مرام های ماقبل مسیحیت نور دانش و حقیقت یافته بود. | تصادف به اندیشه کوپرنیک برخورده بود و اندیشه خود را به عمل در آورده بود. کوپرنیک را به مراتب فراتر از آنچه خود راهب لهستانی می پنداشت، درک کرده بود. برونو به این نتیجه رسیده بود که جهان لایتناهی است و هیچ خدای شخصی نمی تواند وجود داشته باشد، ایده هایی که نیم قرن بعد اساس مشرب وحدت وجودی اسپینوزا شد و الهیاتی از بیخ و بن ضد روحانیت بود. برونو دریافته بود که در این جهان لایتناهی قاعدتا باید دنیاهای بی شمار کثرت و تنوع بیشمار و امکانات و احتمالات بی شماری وجود داشته باشد. همه اینها در نظر دادگاه تفتیش عقاید و دستگاه پاپ، که خواستار پیروی از همنوایی، درست آیینی و فرمانبرداری بودند، نفرت انگیز می نمود.

جوردانو برونو در روستای نولا در دامنه کوه آتشفشانی و زوو دیده به جهان گشوده بود. پدرش جوان سرباز حرفه ای بود، و مادرش زنی از ملاکان جزء. او را کودکی بسیار باهوش و اغلب استثنایی میدانستند و وقتی پانزده ساله شد به این نتیجه رسیدند که باید او را به صومعه محلی، صومعه سنت دومنیکو در نزدیکی ناپل بفرستند تا آموزش کشیشی بییند. او در جوانی آشکارا قصد داشت زندگی عادی داشته باشد، زندگی ای که به تدریس و عبادت بگذرد. اما بزرگتر که شد پی برد که از عقاید نامأنوس و نامتعارف خشک فرقه دومینیکن فاصله گرفته است. او مراسم اعطای رتبه های مقدس را پذیرفته بود، اما نمی توانست جلوی افکارش را بگیرد و اعتقادات ناروال و بدعت آمیزش را در دل نگه دارد. برونو چند هفته پس از ورودش به جرگه کشیشان، ابتدا سوءظن و سپس خشم و خرده گیری مافوق هایش را در صومعه برانگیخته بود. شاید هم نابخردانه، با همقطارانش در باره فلسفه ارسطو جر و بحث کرده بود و کوشیده بود تناقض های بسیاری را که در آن میدید، آشکار کند. بعد به نحو نامحسوسی شروع به تردید در آموزه تثلیث کرده بود. برای آن که وضعیت را خراب تر کند به نوشتن داستان هجوآمیزی به نام کشتی نوحه پرداخته بود که در آن به گونه ای ضمنی، اما ریشخند آمیز به مؤمنان بی شعور اشاره می کرد. از این هم بدتر، ادعا کرده بود شاید برخی از کسانی که کلیسا به آنها انگ بدعت گذار زده و شاید همه کسانی که به ابراز عقاید دینی خارج از محدوده کتاب مقدس می پردازند، جاهل نباشند و همه به آتش جهنم محکوم نشده باشند. او حتی مدعی شده بود که به بدعت آیین آریوس علاقه مند است؛ آیینی که در آن آموزه تثلیت امری جعلی و ساخته بشر تلقی می شود و مسیح به جای آن که وجه لازم و مکمل مقام الهی باشد، «اولین مخلوق» دانسته می شود.

کتاب پاپ و مرتد


سرکوبی حقایق خطرناک و آشکار کردن صرفا مبانی این آموزه به مؤمنان بود؛ برونو خواستار گردش آزاد اطلاعات و مبادله علنی علم بود و از تحول، مباحثه و آزادی اندیشه استقبال می کرد.

برونو آگاه بود که مرز میان جدایی بنیادی عقاید خودش و رویه درست آیینی تقریبأ عبورناپذیر است و مطمئن می دانست شعله های آتش در انتظارش است، اما همچنان از اصولش دفاع می کرد. یک نسل بعد، گالیله، بنا به دلایل پیچیده ای که داشت استغفار کرد و خود را از آتش رهانید. اما برونو مقاومت کرد و اگر هم به لحاظ عاطفی خودش را باخته بود، چیزی بروز نداد. به هر صورت برونو دیوانه نبود که به سوی چوبه مرگی که غیرت دینی فراهم آورده بود، بشتابد؛ او مردی فرزانه، بصیر و فیلسوف بود و می دانست چه می کند. با وجود این، رودررویی با وحشتناک ترین مرگ بر چوبه دار با هدفی منطقی، جسورانه و مغلوب نشده، شهامتی خاص، اراده ای فوق بشری و از خودگذشتگی می طلبد که تصورش برای ما تقریبا ناممکن است.


دنیای سال ۱۶۰۰ از تمام جهات مادی و معمولی زندگی فقط اندکی با دنیای ۱۴۵۰ تفاوت داشت. عمر متوسط زنها بیست و چهار سال و عمر متوسط مردها شاید حدود بیست و هفت سال بود. اغلب مردم گرسنه و بیمار بودند و ثروتمندان دستخوش همان نگرانی هایی بودند که گریبان فقرا را نیز می گرفت بیماریهای مسری، جنگ و طاعون به منتهای درجه طرفدار مساوات بودند. همه بجز معدودی بی سواد بودند و بیشتر وقتشان به میخوارگی میگذشت. اکثر مردم در تمام عمرشان بیشتر از یک و نیم کیلومتر دورتر از خانه شان سفر نمی کردند و به نحوی بیمارگونه به بیگانگان ظنین بودند؛ اکثرأ نه در باره سالی که در آن زندگی می کردند تصوری داشتند و نه از دنیای آن سوی روستا یا شهر کوچکشان باخبر بودند. دینشان گرچه به ظاهر کاتولیک بود، نه دهمش خرافات و جادوهای زمینی و یک دهمش تعالیم اناجیل اربعه بود. شکل مسیحیتی که به آنها حقنه میشد پیچیده در لفافه مجموعه ای از اصطلاحات کما و بیش رمزی و عرفانی و به زحمت قابل فهم بود. و از همه مهم تر این که تعالیم دینی را به زبان قدما، یعنی لاتین، می آموختند که برای اکثر مردم کاملا فهم ناپذیر بود. مأخذ آموزش دینی روستاییان قرن چهاردهم فقط کتاب مقدس بود و آثار رسمی دینی به طور کلی چیز بی معنایی بود.

برای چنین مردمی زندگی یومیه عذاب بود و جامعه ای که در آن زندگی می کردند تقریبا کساد. پزشکان خون می گرفتند و آدم ها را غرق زالو می کردند و کیمیاگران به سودای تبدیل فلز پست به طلا هزاران خواب و خیال مال اندوزانه در سر می پروراندند. دنیای بیداری تحت تسلط باکتری هایی بود که ناقلش موش هایی بودند که پی درپی محصول و زمین های بزرگ مردم اروپا را تخریب می کردند، و نیز زیر سلطه جنگ مردانی که خسارات و تلفات زیادی به جمعیت روستانشین وارد می کرد. در این میان نیروی توهم و ترس به کابوس هایی دامن می زد که در آنها شیاطین از دنیای زیرزمینی به جنبش در می آمدند و آدمهای ناآگاه و بی احتیاط را از دم تیغ می گذراندند. این وضعیت تنها با ظهور انقلاب صنعتی، حول و حوش ۱۷۸۰، تقریبا دو قرن بعد از قتل برونو شروع به تغییر کرد.

مسئولیت قابل ملاحظه این پیشرفت کند را باید بر سردر یکی از نهادهای بزرگی قرار داد که هزاروسیصد سال در کانون تمدن غربی توسعه یافته بود: کلیسای کاتولیک. زیرا اگر تلاش عقلانی و روشنفکرانه غیردینی و انسان مدار رنسانس بازنمود تفکر انسان در عروج و فرادستی باشد، کلیسای مسیحی و به ویژه مأموران تفتیش عقاید کاتولیک، برادر دوقلوی اهریمنی اش بودند که دقیقا در جهت مخالف ره می سپردند.


در سرتاسر قرون وسطا، کلیسای رم به گونه ای فزاینده سیاسی و این جهانی شد و امور دینی را در امور غیردینی ادغام کرد به طوری که پاپ، هم به رهبر حکومت و هم به رهبر دینی بدل شد. کلیسا به منظور تأمین بودجه برای جاه طلبی پاپ دست و دلبازانه از الهیات چشم می پوشید و هرگاه نظام اعتقادی ساختگی اش نابسنده از آب درمی آمد کاردینال ها دامنه تفسیر کتاب مقدس را تا حد نقض آن گسترش می دادند.

شاید وقیحانه ترین نمود این امر استفاده روزافزون از «آمرزش» جهت افزایش وجوه خزانه پاپ بود. گناهکاران به واسطه نظام آمرزش می توانستند برای بخشوده شدن گناهانشان پول بدهند و پاپ هایی که پی در پی به رهبریت دینی درآمدند به قدری این روند را دستکاری کردند که این ترفند ساده در زمان نهضت اصلاح دین منبع عمده ای از درآمد واتیکان را فراهم می کرد. یک راهب جوان فرقه دومینیکن به نام یوهان تتسل، که به نوعی پ.ت بارنوم زمان خودش بود، در اروپا سفر می کرد و روی چهار پایه ای که در میدان هر شهری می گذاشت، می نشست و به عوام الناس «آمرزش» می فروخت. او به مردم حتی پیش از آن که گناهی مرتکب شده باشند «آمرزش» بخشودگی از گناه می فروخت. با این تمهید قاتل می توانست پیش از ارتکاب قتل به بخشودگی از گناه دست یابد.

و تمام وجوهی که از طریق این کاسبی به دست می آمد و به میلیون ها سکه طلا بالغ میشد) صرف تأمین بودجه آرمان های سیاسی پاپ ها نمی شد؛ بخش زیادی از «طلای گناهکاران» صرف دوباره پر کردن خزانه پاپ می شد که به دلیل هزینه ضیافت های توأم با عیاشی ادویه های کمیاب، ابریشم های خالص و خدمات فاحشه های کارکشته مرتب خالی میشد. بدین ترتیب هزینه افراط کاری های پاپ و کاردینال های مورد التفاتش در رم از طریق «آمرزش» های روستاییان پرداخت می شد، و ظاهرا تمامی این نمایش اندوهبار به وسیله خداوند مجاز دانسته شده بود.


شاید مناقشه آمیز ترین سیاستی که برای مقابله با موج فزاینده مذهب پروتستان تفکر علمی و بدعت اتخاذ شد، تأسیس دادگاه تفتیش عقاید رم به دست پاپ پل سوم در ۱۵۴۲ بود. دادگاه تفتیش عقاید رم با گرته برداری از دادگاه تفتیش عقاید واتیکان که از قرن سیزدهم اعمال خونبارش را آغاز کرده بود، پدید آمده و یگانه هدفش تعقیب هر گونه مخالفت جدی در هر شکل با کلیسای کاتولیک و نابودی آن بود. وظیفه رسمی آن سرو گوش آب دادن، بازآموزی و بازگرداندن روح های گمشده به آغوش مادر کلیسا بود؛ اما در واقعیت امر، سلاحی انتقامجویانه، سازوکاری برای جنایت، به عبارتی نوعی فاشیسم قرن شانزدهمی بود. این سیستم، متجاوز از یک میلیون مرد، زن و کودک (یعنی یک نفر از هر دویست نفر آدم موجود در کره زمین را از صفحه روزگار محو کرد. نمونه بارز این گروه کنراد تورس ، مأمور تفتیش عقاید، بود که یک بار اعلام کرد: «صد نفر آدم بی گناه را، در صورتی که فقط یک گناهکار در میانشان باشد، می سوزانم.»

اولین دادگاه تفتیش عقاید، یعنی دادگاه تفتیش عقاید دستگاه پاپی، در ۱۲۳۱ به دست پاپ گرگوری نهم تأسیس شد و هدف آن کشتن آلبی ژواها یا کاتارهای مانوی بود؛ فرقه ای که به ثنویت اعتقاد داشت از کل زندگی مادی و جسمانی بیزار بود، مفاهیم برزخ و دوزخ را انکار می کرد و بسیاری از عقاید مذهب کاتولیک را قبول نداشت. گرگوری روش های تفتیش عقاید (از جمله خشونت جسمانی و حبس) را با تفسیر آگوستین از انجیل لوقا توجیه می کرد که بر این نکته اشاره داشت که می توان علیه بدعت گذاران شناخته شده خشونت جسمی اعمال کرد.

دادگاه تفتیش عقاید در اسپانیا در اوج شکوفایی خود بود، ضمن این که در ایتالیای اوایل رنسانس مغضوب واقع شد، اما در همان حال که نهضت اصلاح دین پا گرفت، پل سوم تصمیم به احیای این نهاد متعلق به پیشینیان گرفت. به آن نیروی تازه و مقررات سختگیرانه تری بخشید و بار دیگر با هدف توجیه انواع و اقسام مجازات ها از جمله مصادره تمام املاک و اموال حبس در سلول انفرادی و تقریبا هر نوع ظلم و ستم روحی و جسمی، تفسیر کتب مقدس را به میل خود تحریف کرد.

گروههای بازجویان آموزش دیده برای دستیابی به اطلاعات در باره افراد مظنون به بدعت گذاری به کشورهای سلطنتی اروپا سفر می کردند. ترس پیشاپیش آنها را می سپرد و آنها برای افزودن بر بیم و هراس مردم از اسلوب های روان شناختی هوشمندانه ای استفاده می کردند. در روزهای پیش از ورود این بازجویان اعلان دیدار قریب الوقوعشان همه جا چسبانده میشد. مأمور تفتیش عقاید همراه گروه پرهیبتی از راهبان باشلق به سر وارد شهر می شد. جاسوس ها قبلا تمام کسانی را که مظنون به اعتقادات بدعت آمیز بودند، شناسایی کرده بودند و آنها را دستگیر می کردند تا در برابر مأمور تفتیش عقاید حاضر شوند. با استفاده از این روش به عنوان هشدار جمعیت محلی را دعوت می کردند پیش از آن که به دست یک منبع مخفی افشا شوند خود به گناهانشان اعتراف کنند و فعالانه تشویقشان می کردند که آدم های مظنون به بدعت گذاری را لو دهند. فرد گناهکار در صورتی که یک دوجین مظنون را جلب می کرد از مجازات سوختن در آتش معاف میشد.

بر اساس دستنامه های موجود که برنارد گویی، یکی از نفرت انگیزترین مأموران تفتیش عقاید به رشته تحریر درآورده است، در دادگاه تفتیش عقاید دو نوع احضاریه وجود داشت: «تفتیش عقاید عمومی و تفتیش عقاید اختصاصی». تفتیش عقاید عمومی در شهرکها و شهرها انجام می گرفت و در آنها شمار زیادی از بدعت گذاران و گاه تمام جمعیت شهر و شهرک حضور داشتند؛ تفتیش عقاید اختصاصی مشمول حال افرادی می شد که تحت نظر دادگاه تفتیش عقاید بودند. هر دو به نحوی بی رحمانه اعمال میشد.

برای وارد کردن اتهام بدعت گذاری شهادت دو جاسوس کفایت می کرد. فرد مظنون هنگامی که تحت بازجویی قرار داشت، حبس می شد اما دادگاه تفتیش عقاید هیچگاه عجله به خرج نمیداد. بسیاری از قربانیان بی گناه مادامی که در انتظار ارزیابی اعترافاتشان به دست مأمور تفتیش عقاید بودند، می مردند. دیگران نومید از اعتراف به گناهی که در واقع مرتکب نشده بودند و در باره اش کم ترین اطلاعی نداشتند تا سر حد مرگ شکنجه می شدند. هویت خبرچین ها و اظهاراتشان در باره فرد مظنون هرگز افشا نمی شد. در نتیجه متهمان اصلا نمیدانستند بابت چه اتهامی باید از خود دفاع کنند. مظنونها اجازه نداشتند وکیل بگیرند، و از همه مکارانه تر این بود که جلسات دادگاه های تفتیش عقاید در اختفای کامل تشکیل میشد؛ اغلب قربانیان به سادگی ناپدید میشدند.

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.