معرفی کتاب فرمول قوانین جهانی موفقیت – نوشته آلبرت لزلو بارابسی

نویسنده کتاب فرمول، قوانین جهانی موفقیت- آلبرت لزلو بارابسی -پس از دستیابی به خیل عظیمی از داده‌ها درباره دستاوردهای بشر، ادعا می‌کند که راهی یافته است تا تک تک عناصر سازنده موفقیت، و سازوکار آن را مطالعه کند. هدف او این بوده که موفقیت را مانند یک مسئله ریاضی فرموله کند تا همه از جمله دانشمندان بتوانند به روشی مشخص در حل مسائل از آن استفاده کنند.

نویسنده، خود علم را زیر میکروسکوپ داده‌هایش قرار داده. این پروژه به دنبال پاسخ به برخی از سؤالات بسیار گیج کننده و بنیادی بود: موفقیت چگونه ایجاد می شود؟ چطور می‌توان آن را سنجید؟ چرا برخی از بزرگترین قهرمانان یعنی دانشمندان برجسته‌ای که با یافته‌هایشان زندگی بشر را غنی‌تر کرد‌ه‌اند، محکوم به ناهویدایی هستند به گونه ای که خیلی کم در نتایج گوگل ظاهر می شوند؟ و چرا بقیه که کارهایشان چندان برجسته یا بدیع نیست، مشهور شده اند؟

نویسنده شروع به به بررسی الگوهای موجود در داده‌ها کرد و در این کتاب ادعا می‌کند که به فرمولی دست یافته که می‌توان از آن برای «پیش بینی دستاوردهای آینده» دانشمندان و پژوهشگران استفاده کرد طور که می‌توان با کمک به تسریع فعالیت یک دانشمند، تأثیر علمی اش را در آینده تعیین کرد؛ شانس او را برای بزرگ‌تر کردن این تاثیر اندازه‌گیری کرد. همچنین الگوریتمی تدوین کرده تا دقیقا پیش بینی کند که از میان صدها شخص، چه کسی بیشترین اعتبار را در یک دستاورد از آن خود می کند؛ کمتر پیش می آمد که آن فرد، همان شخصی باشد که بیشترین کار آن دستاورد را انجام داده است!

ابزار تحقیق نویسنده به گفته خودش:

«پایگاه داده های عظیمی را خریداری کردیم که تمامی مقالات پژوهشی که تاکنون نوشته شده بودند را شامل می شد و به ما این امکان را می داد تا کارهای تحقیقاتی همه دانشمندانی را که طی یک قرن گذشته یا بیشتر، آثار چاپ شده دارند، بازسازی کنیم. همچنین، اجازه دسترسی به الگوی فروش هفتگی تمامی کتاب هایی را که در آمریکا به فروش می رسند، خریداری کردیم. این داده ها به ما کمک کرد تا موفقیت تجاری هر نویسنده را صرف نظر از موضوع کتابشان، بررسی کنیم. به علاوه، اجازه دسترسی به اطلاعات مربوط به گالری و موزه های سراسر دنیا را به دست آوردیم که این امکان را برای ما فراهم آورد تا کارهای تمامی هنرمندان معاصر را بازسازی کنیم و شبکه های نامرئی را شناسایی کنیم که موفقیت برخی از آنها را تضمین می کند.

ما مجموعه داده های عظیم مربوط به موفقیت در ورزش، تجارت و نوآوری را با دقت بررسی کردیم. سپس تمامی این داده ها را زیر میکروسکوپ گمی قرار دادیم که آزمایشگاه ما و دیگران طی دو دهه اخیر از این روش استفاده می کنند. ما از ابزارهایی استفاده کردیم که برگرفته از چندین دهه کار توسط دانشمندان علوم، فیزیکدان ها و ریاضیدان هایی است که علاقه مند به آشکار ساختن رازهای کائنات، درمان بیماری های ژنتیکی یا یافتن اطلاعات با ارزش در میان میلیاردها صفحه اینترنتی طی یک هزارم ثانیه هستند. این ابزارها و پیچیدگی ریاضیات در پس آنها را به کار گرفتیم و در مجموعه داده های عظیمی به کار گرفتیم که نشان دهنده نحوه مواجه با موفقیت و تجربه آن است. همچنین، برای پایش بهتر ظرفیت موجود این رشته جدید، گردهمایی درباره «علم موفقیت» ترتیب دادیم که در می ۲۰۱۳ در دانشگاه هاروارد برگزار شد. بیش از صدها محقق، از جامعه شناسان تا اساتید کسب و کار، آمده بودند تا یافته هایشان را به اشتراک بگذارند. پس از مشورت و همفکری، ناگاه متوجه مجموعه ای از الگوهای تکراری شدیم که در بسیاری از زمینه های عملکرد انسانی باعث موفقیت می شوند.»


عنوان اصلی:

The Formula: The Universal Laws of Success

 Albert-László Barabási

کتاب فرمول

قوانین جهانی موفقیت

نویسنده: آلبرت لزلو بارابسی    

مترجم: حامد رحمانیان    

نشر نوین


مقدمه کتاب:

همسرم می گوید از همان موقعی که فهمید من دمای خورشید را میدانم، عاشقم شد. یک روز که در کافی شاپ داشتم برای آموزش ترمودینامیک به شاگردانم آماده می شدم، همسرم را ملاقات کردم. او پرسید: «چه جوری این چیزها را میدانم؟» منظورش این بود که چطور می توانستم دمای خورشید را آن هم با آن فاصله بسیار زیاد و با آن آتش افزایی بی حدوحصرش به طور دقیق حدود ۵۵۰۵ درجه سانتی گراد تخمین بزنم.

به نظر شبیه یک شعبده بازی جادویی بود. از آن دسته جواب هایی که هر پدرومادری دوست دارد برای پرسش های رایج کودکش در آستین داشته باشد. اما بسیاری اوقات، والدین در پاسخ به سؤالات کودکانشان درباره خورشید قرار می کنند که «نمی دانیم» یا جملاتی مبهم می گویند: «خورشید داغ است، خیلی داغ» ولی ما از جسمی کروی صحبت می کنیم که زندگی مان را روشن می کند و همان طور که همه می دانیم، منبع زندگانی است. وقتی بچه بودم، برایم گیج کننده بود که بزرگسالان اطلاعات بسیار اندکی درباره چنین چیز بسیار بزرگی دارند.

پدربزرگم مالک ناوگان کامیون ها در دهکده کوچکی در ترانسیلوانیا بود، اما وقتی من به دنیا آمدم، تمام چیزی که از این کسب و کار باقی مانده بود، کارگاه تعمیر ماشین آلات و کلبه چوبی غارمانندی بود که تمام تعطیلاتم را آنجا سپری می کردم. عاشق آن کارگاه بودم. یک جورایی اولین آزمایشگاه من محسوب می شد؛ جایی که بدون خطر می توانستم پیچ و مهره هر چیزی را بیرون بریزم، چرخ دنده هایش را بررسی کنم و از نحوه کارکرد آن، دقیقا سر در بیاورم. درک عوامل و نحوه کار کردن چیزها برایم جذاب بود؛ البته هنوز هم هست.

من در خانواده ای دست به آچار و تعمیرکار بزرگ شده ام. بعد از آنکه کمونیسم ناوگان کامیون های پدربزرگم را تصاحب کرد، او مشغول تعمیر لوازم خانگی کل محله شد؛ با حوصله و اعتماد به نفس اجزای داخلی اتو یا رادیو را وارسی می کرد. پدرم نیز که در کسب و کار خانوادگی مان ده سال تمام راننده کامیون بود، چهار دست و پا زیر ماشین خراب می رفت، چند دقیقه ای با آن ور می رفت و با انگشتانی سیاه و چهره ای خرسند بیرون می آمد. در نهایت، ماشین درست شده بود. او در زندگی اش همیشه مشغول راه اندازی چیزی بود (مدرسه، موزه، شرکت) و با دید تعمیرکار وارد هر کاری می شد، آستینش را بالا می زد و درست می کرد؛ چگونگی اش دیگر مهم نبود.

شاید کنجکاوی یک تعمیر کار بود که مرا به دانشمند تبدیل کرد. پیش تر، فیزیک به من این امکان را می داد تا در چرخ دهنده ها و زنجیرهای کائنات و همان نیروهایی که زندگی مان را کنترل می کنند، کاوش کنم. چون به دنبال چالش های بیشتری بودم، بعدها به پیچیدگی های شبکه ها و داده ها روی آوردم. بسیار کنجکاو و هوشیار بودم، بنابراین جنبه مناسبی از دنیای علم را انتخاب کردم.

از آنجایی که پژوهش ها بر داده های عددی استوارند (هرچه اعداد بیشتر باشد، برای من بهتر است)، می توانم مصرانه به دنبال جواب هر سؤالی باشم، و بوی آن را لابلای داده های پر پیچ و خمی که امروزه در دنیای کاملا پیوند خورده و فنی ما، در دسترس محققان است دنبال کنم. دنبال کردن یک پاسخ، بی شک منجر به رسیدن به پرسش ها و احتمالات جدیدی می شود. این پرسش ها ذهنم را درگیر می کنند. گرچه سعی می کنم روی کاری که مشغول آن هستم، تمرکز کنم؛ اما هیچ تفاوتی با کودکی خودم ندارم که لجوجانه در جواب تقریبا هر سؤالی می پرسیدم: «چرا؟» و همین جست وجوی جواب سؤالات است که مرا صبح از خواب بیدار می کند و تا شب مشغول نگه میدارد.

این روزها مشغول کار در اداره مرکز تحقیقات شبکه پیچیده» در بوستون هستم. در آنجا کار من جست و جوی چرایی موضوعات بسیار مختلفی از این قبیل است: چگونگی تعامل افراد یا مولکول ها، اینکه پیوندها کجا و چگونه شکل می گیرند و هم پیوندی ما چه چیزی را درباره جامعه یا منشأ بیولوژیکی مان به ما نشان می دهد. ما توپولوژی «شبکه جهانی وب» را بررسی کرده ایم.

ما روی این موضوع که چگونه پرش های کوچک در شبکه های ژنتیکی مان منجر به بیماری می شوند مطالعه می کنیم. در حال کاوش این نکته هستیم که چطور مغز ما میلیاردها نورون عصبی را کنترل می کند و چطور مولکول های غذا به پروتئین هایمان می چسبند و متعاقبا سلامتی بلندمدتمان را تضمین می کند.

عاشق این گونه مسائل هستم: محاسباتی که در پس زمینه ساختار اجتماعی ما وجود دارد، یعنی روشی که اعداد با آن، چارچوبی برای درک ماهیت هم پیوندی ما ارئه می دهند. وقتی برای تحلیل علمی با استفاده از مدل ها و ابزارها، موضوعاتی غیرمحتمل را بررسی می کنم، این چارچوب ها بی گمان دانش ما را ژرف می کنند.


همین کار را دقیقا درباره موفقیت انجام دادیم. اگرچه چند سالی طول کشید؛ اما پس از دستیابی به خیل عظیمی از داده ها درباره دستاورد بشر، راهی یافتیم تا تک تک عناصر سازنده موفقیت، و سازوکار آن را مطالعه کنیم. هدف ما این بود که موفقیت را مانند یک مسئله ریاضی فرموله کنیم تا دانشمندان علوم کامپیوتری و فیزیکدان ها، که از ابزار بی رحم کمی استفاده می کنند، بتوانند به روشی مشخص در حل مسائل از آن استفاده کنند. این کار تفاوتی با تکه تکه کردن اجزای یک دوچرخه یا استفاده از ترمودینامیک برای سنجش گرمای خورشید نداشت. زمانی که شروع به بررسی مکانیزم هایی کردیم که موفقیت را خلق می کنند، به انواع سؤالات دشواری پاسخ دادیم که زمان کودکی با همین سؤالات والدینم را زجر می دادم!

برای نمونه، دقیقا چطور ما به این نتیجه رسیدیم که این عکس معمولی که در موزه هنر مدرن آویزان است، یک شاهکار است؟ چرا فیلم «چرخ و فلک»، در مقایسه با فیلم «گربه ها» ، بهترین فیلم موزیکال تاریخ است؟ آیا مدارس گران واقعا ارزش رفتن دارند؟ چرا در همه حوزه ها، تعداد انگشت شماری سوپراستار وجود دارد؟

و همچنین صدها سؤال دیگر در رابطه با موفقیت، دستاورد و شهرت که یافتن پاسخ آنها مانند دمای خورشید، ظاهرا غیرممکن است. آیا این عملکرد ماست که در یک شرکت ما را از نردبان ترقی بالا می برد؟ آیا در طول زندگی، خلاقیت مان بیشتر یا کمتر می شود؟ با سوپراستارها باید همکاری کنیم یا رقابت؟ شبکه های اجتماعی و حرفه ای چه تاثیری روی دستیابی ما به موفقیت دارند؟

باور کنید یا نه، برای همه این سؤالات به ظاهر غیرگمی، پاسخ هایی کمی یافت می شود. با بررسی الگوهای موجود در داده ها و شناسایی مکانیزم هایی که باعث موفقیت می شوند، دریافتیم که می توانیم با صراحت به همه این سؤالات پاسخ دهیم. وقتی نیروهای جهانی فعال در پشت موفقیت ها و شکست های فردی مان را شناسایی کردیم، به یافته های جذابی دست یافتیم.

ما ابتدا با سوانح طبیعی شروع کردیم، و به طور کنایه آمیزی روی موفقیت فرود آمدیم. در آن زمان، آزمایشگاه من مشغول تجزیه وتحلیل داده ها بود تا دریابیم که چگونه مردم نسبت به سوانح بزرگ واکنش نشان میدهند. چون می دانستم که این پروژه فرصت خوبی برای کسی است که هم عمل کند و هم بیاموزد، بنابراین داشون وانگ را انتخاب کردم که دانشجوی دکترا، اجتماعی و اصالتا چینی بود تا در این پروژه در حال اجرا با من همکاری کند. تلاش ما در این پروژه، به مقاله بسیار جالبی منجر شد؛ مقاله ای که مطمئن بودم بر امدادگری در مواقع بروز سوانح طبیعی در سراسر دنیا تاثیر شگرفی می گذارد.

اما… هیچ کس دیگری با من هم عقیده نبود. هرچه تلاش کردیم نتوانستیم آن مقاله را منتشر کنیم. نخست، برخی از مجلات رده بالا و سپس برخی از مجلات رده پایین، چاپ آن را رد کردند. به شوخی می گفتیم که باید لغت «سانحه» را از موضوع مقاله حذف می کردیم، چون احتمالا همین لغت باعث شکستش شده است؟ داشون که تمام عمرش بسکتبالیست بود، این مقاله فاجعه آمیز را درست مثل باختن در یک مسابقه بسکتبال، فراموش کرد. طعنه های وارده به این مقاله، داشون را می خنداند. اما وقتی یک شب همدیگر را ملاقات کردیم تا درباره پروژه بعدی اش حرف بزنیم، مشتاق بود تا ادامه دهیم. او لبخندی زد و گفت: «من تقریبا هر کاری می کنم، جز کار کردن روی یه فاجعه دیگر!»

گفتم: «پس بیا پروژه بعدی را به موفقیت برسانیم. نظرت درباره علم موفقیت چیست؟ »

سؤالم را همین جوری به شوخی پرسیدم. اما وقتی این سؤال را پرسیدم، هر دوی ما فهمیدیم که به طور اتفاقی به موضوع جالیی رسیده ایم، چرا روش خود را، در زمینه مطالعه موفقیت به کار نگیریم؟ ظاهرا مطالعه موفقیت خیلی هم با مطالعه سوانح طبیعی، تفاوتی نداشت. دقیقا می توان مسیر یک طوفان را با بررسی حجم بزرگی از نقاط داده ها و به کارگیری آنها در ورودی مدل های آب و هوایی، پیش بینی کرد. این پیش بینی ها در توسعه برنامه های واکنش بسیار ارزشمند است. محیطهایی که در معرض مسیر پیش بینی شده طوفان قرار دارند، در و پنجره ها را تخته کوب می کنند؛ اما بقیه جاها خودشان را برای نم نم باران آماده می کنند و می روند چتر می خرند. ما اعتبار پیش بینی را زیر سؤال نمی بریم، هرچند یک قرن پیش، پیشگویی وقوع طوفانی عظیم به نظر جادوگری می آمد. بنابراین، چرا چنین کاری، یعنی عمل پیش بینی را نمی توانیم در مورد موفقیت انجام دهیم؟ با وجود این، داده های که در حوزه های پیش بینی نشده گردآوری و از طریق مدل های پیچیده ریاضی فیلتر می شوند را می توان نوعی جادو قلمداد کرد.

ما از چیزهای کوچک شروع، و بر حوزهای خاص تمرکز کردیم: موفقیت در علم. دریافتیم که در عصر دیجیتال که هم اکنون در آن زندگی می کنیم، گنجینه ای عظیم از تحقیقات پیشین مربوط به رشته خودمان داریم، فهرست مقالات تحقیقی به بیش از یک قرن پیش بر می گردد. چرا خود علم را زیر میکروسکوپ داده های مان قرار ندهیم؟ این پروژه به دنبال پاسخ به برخی از سؤالات بسیار گیج کننده و بنیادی بود: موفقیت چگونه ایجاد می شود؟ چطور می توان آن را سنجید؟ چرا برخی از بزرگترین قهرمانان من – دانشمندان برجسته ای که با یافته هایشان زندگی ام را غنی تر کردند. محکوم به ناهویدایی هستند به گونه ای که خیلی کم در نتایج سایت گوگل ظاهر می شوند؟ و چرا بقیه که کارهایشان چندان برجسته یا بدیع نیست، مشهور شده اند؟

بلافاصله شروع به بررسی الگوهای موجود در داده ها کردیم. آنگاه به فرمولی دست یافتیم که می توان از آن برای «پیش بینی دستاوردهای آینده» خودمان، همکارانمان و حتی رقبای حرفه ای مان استفاده کنیم. همان طور که در ادامه این کتاب توضیح خواهم داد، می توانیم با کمک به تسریع فعالیت یک دانشمند، تأثیر علمی اش را در آینده تعیین کنیم؛ شانس او را برای بزرگ تر کردن این تاثیر اندازه گیری کنیم؛ یا باعث شویم که فقط تعداد اندکی از افراد هم رده خودش، از سهم او در علم قدردانی کنند. همچنین الگوریتمی تدوین کردیم تا دقیقا پیش بینی کنیم که از میان صدها ذینفع، چه کسی بیشترین اعتبار را در یک دستاورد از آن خود می کند؛ کمتر پیش می آمد که آن فرد، همان شخصی باشد که بیشترین کار آن دستاورد را انجام داده است

و غیر منتظره ترین نتیجه ای که به دست آوردیم چه بود؟ یافتن راننده یک ون تشریفاتی در نمایندگی فروش شرکت تویوتا در آلاباما، که به طور توجیه ناپذیری او را از لیست دریافت کنندگان جایزه نوبل کنار گذاشته بودند. این شخص، فقط نمونه ای از مجموعه افرادی بود که در مسیر خود برای شناخت موفقیت، با آن مواجه شدیم. همچنین نمونه های دیگری نیز بین آنها وجود داشت: جوانی که طی هشت دقیقه ۱۰۰۰۰ دلار پول جمع کرد؛ محقق موتورسوار علاقه مند به موزیکال های برادویه که در زمینه موفقیت تحقیق می کرد؛ و اقیانوس شناس پیشینی که شراب ساز شد.

اولین پروژه «علم موفقیت» دو سال طول کشید تا به اتمام برسد و یافته های آن گستره ای از پرسش ها را برای تحقیقات آتی گشود. مقاله نهایی که اولین بار داشون نویسنده اصلی آن بود، در مجله «ساینس»، مشهورترین مجله آن زمان، منتشر شد. من و داشون اندکی بهت زده بودیم. پس از فرار از مقاله سوانح طبیعی، لنگان لنگان به سمت موفقیت رفتیم.

چیزی که درباره رشته خودم یعنی علم، آموختم، مرا مجذوب کرد و خیلی زود مشخص شد که می توانیم با استفاده از نگرشی جدید، موفقیت را در دیگر حوزه ها آزمایش کنیم. آیا این الگوها درباره دستاوردهای ورزشی، جوایز هنری و موفقیت های بزرگ فروش، جواب میدهد؟ همان گونه که می توانیم موفقیت یافته های علمی جدید را پیش بینی کنیم، آیا می توانیم پیش بینی کنیم که کدام برنامه تلویزیونی یا کتاب، معروف می شود؟ آیا می توانیم به همان روش مشابهی که امروزه می توانیم مسیر رو به رشد علمی را پیش بینی کنیم، مسیر رو به رشدی را در کسب و کار پیش بینی کنیم؟ چه می شود اگر الگوها و نظمی که باعث موفقیت یا شکست دانشمندان می شود، بازتاب حقایقی ژرف تر باشد که برای همه ما کاربرد دارد؟ چه میشد اگر جعبه ابزار ریاضی ما نشان می داد که موفقیت در تمامی زمینه ها از قوانین جهانی مشابهی پیروی می کند؟

در حقیقت، این مسئله ای مخاطره آمیز است. بررسی مختصر کتاب های موفقیت در کتابفروشی محبوبم نشان داد که بیشتر این نوشته ها روی پیام های الهام بخش و رویدادهای داستانی استوارند و نسبت به قواعد دشوار و داده های تجربی پیچیده که در قفسه های علمی یافت می شوند، بسیار متفاوت اند. اما چیز دیگری که آن کتابها به من می گویند این است که افراد، بسیار مشتاق اند بدانند چه چیزی موجب موفقیت می شود. این موضوع ذهن بسیاری از ما را مشغول کرده است. البته باید هم همین طور باشد. موفقیت نه تنها بخش بنیادی تجربه بشر، چه عملی و چه هستی گرایانه است، بلکه اغلب نشانهای بنیادی است که با آن زندگی پیش رویمان را می سنجیم. موفقیت یا شکست در شغل ها یا حتی سرگرمی های انتخابی مان، بسیار مهم است.

وقتی بافتهای علمی به دست می آوریم، قطعهای هنری خلق می کنیم، یا وسیله ای جدید اختراع می کنیم، دوست داریم مطمئن شویم که این موارد تاثیری بر دنیا می گذارند. همان طور که مسیر آینده را تجسم می کنیم یا همان طور که بچه هایمان را در مسیر رشدشان هدایت می کنیم، هر روز درباره مرز باریک بین موفقیت و شکست می اندیشیم. اگر می توانستیم الگوهای موفقیت را در انواع رشته های مختلف به دست آوریم، شاید آنگاه می توانستیم دریابیم که بیشتر مواقع چه چیزی را به شانس نسبت می دهیم.

پس از آنکه اعضای آزمایشگاهم را با این احتمال آشنا کردم، آنها را وادار کردم تا به دنبال کشف قوانین گمی باشند که موفقیت را کنترل می کنند. هر داستان موفقیتی، به احتمال زیاد در پشت سر خود نشانه ای از نقاط داده ها به جا می گذارد. امیدواری من این بود که نه تنها این نشانه ها را به دست آوریم، بلکه الگوهایی را که موفقیت از آنها پیروی می کند و محرکهای پشت آنها را شناسایی کنیم. ما دقیقا همین کار را انجام دادیم؛ داده ها را از رشته های مختلف – هنر، علم، ورزش و کسب و کار موشکافانه جمع آوری کردیم و آنها را در مقیاس بزرگ تجزیه و تحلیل کردیم.


از آنجایی که الگوهایی به دست آمده بسیار جهانی بودند، آنها را «قوانین جهانی» نام گذاری کردیم. چون قوانین علمی تغییرناپذیرند، کاری که ما انجام دادیم شاید از نظر محققان دیگر رشته ها به نظر پرمدعا باشد. اما هرچه بیشتر این قوانین را بررسی و آزمایش کردیم، خودشان را محکم تر و عمومی تر نشان دادند. مسئله بسیار مهم این است که مانند قوانین جاذبه یا قوانین حرکت، نمی توان «قوانین موفقیت» را به منظور هماهنگی با نیازها یا عقایدمان بازنویسی کرد. هرچقدر هم این عقاید یا نیازها خیراندیشانه یا محکم باشد. بی شک مقاومت در برابر این قوانین آب در هاون کوبیدن است! اما همان طور که مهندسان از دانش خود درباره مکانیک سیالات و تعمیرات استفاده می کنند تا فناوری هواپیما را ارتقا دهند، می توانیم ازقوانین موفقیت» به منظور نوآفرینی آینده خود بهره ببریم.

در فصل های آتی، پرسش های علمی گسترده ای که هریک از این قوانین را اثبات می کنند، به دقت بررسی می کنم. هدف من از نوشتن کتاب «فرمول»، خلاصه کردن یافته هایمان است؛ به گونه ای که خوانندگانی که از پیچیده اما باثبات بودن مکانیزم های منجر به موفقیت آگاه هستند، بتوانند این دانش را در زندگی شان به کار بگیرند. با این حال، این کتاب، در سبک خودیاری نیست. به جای خودیاری، دوست دارم اسمش را «علم یاری» بگذارم؛ چارچوبی که با استفاده از علم، پیامدها را درک و ساماندهی می کند. تجزیه و تحلیل علمی می تواند به ظاهر معماهای غیرمنطقی را توضیح دهد و فرضیات ما را وارونه کند. به عبارتی دیگر، علم می تواند به ما کمک کند تا از تنوع دنیای بشر سر در بیاوریم و مکانیزم های موجود را در بسیاری از موقعیت ها توضیح دهیم: دلیل رد شدن در مصاحبه شغلی؛ الگوی مهمی که نشان می دهد، چرا برخی هنرمندان موفق می شوند و برخی دیگر شکست می خورند؛ و این حدس و گمان که موفقیت چیزی بیشتر از استعداد یا خوب عمل کردن ماست.

همان طور که در بخش نتیجه گیری بحث خواهم کرد، حتی موفقیت انیشتین هم، باوجود نبوغ آشکارش، قابل پیش بینی نبود. در واقع، بیشتر استقبال فراگیری که از انیشتین شد وابسته به وقایعی بود که کاملا از سهم او در علم، جدا بود. به طور کلی، این تحقیق نشان می دهد که اگر بخواهیم از کار ما تقدیر شود، دستاوردهای ما مورد توجه قرار گیرد یا میراث ما پایدار بماند، نمی توانیم فقط روی غریزه، عملکرد قوی یا همه آن مطالب الهام بخش تکراری و قدیمی اتکا کنیم.


در حقیقت، طبق اهداف این کتاب، ما موفقیت را طبق این جمله معنا خواهیم کرد: موفقیت، پاداشی است که از جانب اجتماعاتی که به آنها تعلق داریم به دست می آوریم. در مورد انیشتین که هفته نامه تایم او را «مرد قرن» لقب داد، آن پاداش، شهرت است. پاداش همکار بودن، معروف شدن است؛ پاداش برند معروفی بودن، بر سر زبان ها افتادن است؛ پاداش هنرمند بودن، مشهور شدن است؛ پاداش موسیقی دان بودن، فروش آلبوم یا بلیط کنسرت است؛ پاداش فعالیت در کسب و کار یا فروش، درآمد است؛ پاداش بانک دار بودن، سود خالص است؛ پاداش نمایشنامه نویس بودن، ببیننده داشتن است؛ پاداش دانشمند بودن، استناد کردن به مقاله‌هاست؛ پاداش ورزشکار بودن، استفاده از شما برای تبلیغات کالاهاست و اگر امیدوارید که در هر حوزه کاریتان تغییری ایجاد کنید، پاداشتان تاثیری است که در آن حوزه می گذارید. این معیارهای موفقیت همگی یک چیز مشترک دارند: آنها بیرونی هستند، نه داخلی؛ جمعی هستند، نه فردی.

این بدان معنا نیست که نمی توانیم موفقیت را کاملا به صورت فردی تجربه کنیم. رشد شخصی، رضایتمندی و ژرفای تجربه، مهم و قدرتمند هستند. چارچوب ما برای موفقیت چنین سنجش هایی را نادیده نمی گیرد. همچنین، زمانی که موفقیت را تعریف می کنیم، نباید این سنجش ها را به طور مشترک، خاص موفقیت در نظر گرفت. این سنجش ها بیشتر مواقع با همدیگر کار می کنند و رضایت ما با تاثیری که گذاشته ایم، افزایش می یابد. اما من دانشمند همان طور که نمی توانم مقداری عددی برای سعادت تعیین کنم، موفقیت فردی را نیز نمی توانم اندازه گیری کنم.

تعاریف خصوصی از موفقیت برای هریک از افراد متفاوت است، بنابراین، این تعاریف برای رویکرد ما نسبت به داده های بزرگ نامشخص است. شاید فرد کمال گرا عملکردی که همراه با تمجید زیاد باشد را شکست تلقی کند و استدلال کند که موفقیت واقعی تنها زمانی به دست می آید که او به طور واقعی از کارهایش راضی باشد. البته حق با چنین فردی است. همچنین آن جوانی که رمان غیر قابل چاپش را تمام می کند، اما آن را موفقیت در نظر می گیرد نیز در اشتباه نیست زیرا با تکمیل رمانش به هدف شخصی اش رسیده است. این کامیابی ها برای کسی که هستیم، مهم است و دلیل از خواب برخاستن هر روز صبح است. زندگی من نیز پر از اهداف شخصی است. پدری خوب، آموزگاری خردمند و از همه مهم تر سخنرانی باهوش باشم. من دوست دارم روشی را پیدا کنم تا موفقیت را بسیار فراتر از لنزهای شخصی کنکاش کنم. متاسفانه روشی برای این کار پیدا نکردم چون اهداف شخصی در روش های تحقیقاتی ما کاملا دست نیافتنی هستند. تاکنون مشخص شده است که این اهداف شخصی غیر قابل اندازه گیری اند.

فرض کنید شما اسکیت باز با استعدادی هستید که پس از عمل جراحی در حال بهبودی است. شما با فیزیوتراپیست خودتان کار می کنید و درگیر تمرینات تکراری و سخت هستید. اهدافی برای خودتان می چینید و پیشرفتتان دردآور اما رو به رشد است. بالاخره روزی می رسد که به عصای زیر بغل نیاز ندارید. سه قدم بر می دارید، سپس ده قدم. یواش یواش بند اسکیتتان را می بندید و به پیست اسکیت برمی گردید: لحظه پیروزی. این لحظه ای است که آهنگ پیروزی نواخته می شود و صنعت فیلمسازی هالیوود باید داستان شما را روایت کند. اگر بگویید این بزرگترین موفقیت زندگی تان است، با شما کاملا موافقم.

اما در این کتاب ما اسم این مورد را «موفقیت» نمی گذاریم، نه اینکه این نوع دستاورد را نادیده بگیریم. بلکه، ما این مورد را عملکرد می نامیم، شما با سخت کوشی به هدف مهمی رسیده اید. اما پاداش درونی بود که بر رضایت و کامیابی شخصی متمرکز است. البته که این موارد مهم هستند و اهمیت بسیار زیادی دارند. این موارد برای شما، فیزیوتراپ، مربی و خانواده تان مهم است. درست مانند وقتی که در شغلتان به نقطه ای دست می یابید که برای شما و رئیستان مهم است. حتی این موارد می تواند عملکرد آینده تان را بهبود دهند. اما وقتی از موفقیت جمعی و نه فردی حرف می زنم، نیازمند پاسخ یک اجتماع هستیم. منظورم این است که ما باید بتوانیم تاثیر خفیف عملکردتان را روی افراد و محیطی که در آن حرکت می کنید، مشاهده کنیم. باید ببینیم که عملکرد شما چقدر برای ما مهم است.

یادی کنیم از این تکیه کلام فلسفی قدیمی: اگر درختی در جنگل بیفتد و هیچ کس صدای آن را نشنود، آیا این افتادن درخت صدایی ایجاد می کند؟ طبق درک جدید ما از موفقیت، جواب یک نه بلند است. بیننده ها شما را برای دستاورد نوآورانه و خیره کننده تان تشویق نمی کنند، مگر آنکه تاثیر آن را مشاهده کنند. در عصری که می توانیم رفتار بشر را با دقت تقریبی توپوگرافی دنبال کنیم، داده های بزرگ به ما اجازه می دهند تا موفقیت را با سنجش واکنش گروهی به عملکرد شما، ترسیم کنیم. در این دوره ای که فناوری به اوج خود رسیده و همه چیز آنلاین شده است، نه تنها می توانیم شرایطی را که در آن موفقیت پدیدار می شود بررسی کنیم، بلکه می توانیم ببینیم که چطور موفقیت از طریق شبکه هایی که ما را به هم متصل می کنند و به اجتماعات دور می رسند، گسترش می یابد.

بنابراین اگرچه از اهمیت کامیابی شخصی آگاهم، اما این عاملی نیست که من محقق آن را در تحقیق خود لحاظ کنم. معنای عامه پسند موفقیت، این استنباط را که «موفقیت» مفهومی ناپایدار همانند «عشق» دارد، تقویت می کند. مبهم بودن این موضوع دانشمندان را از آن دور نگه داشته است. آنها فکر می کردند که این موضوع را نمی توان مطالعه کرد. اگر بفهمیم که موفقیت یک پدیده جمعی است، آن استنباط را از پنجره به بیرون پرت می کنیم. وقتی که موفقیت را از طریق خطوط بیرونی معنا کردیم، مجموعه ای کاملا جدید از احتمالات ظهور کرد. آنگاه توانستیم با استفاده از ابزارهای پژوهشی علمی آن را بسنجیم و با عدد اندازه گیری کنیم. پس از اتمام این کار، توانستیم پرده از قوانین تعیین کننده موفقیت برداریم.

این قوانین آن هایی هستند که مغازه های پرفروش را از کم فروشها و میلیاردرها را از ورشکسته ها جدا می کند. این قوانین پروتکل های یک رقابت ناقص را مشخص می کند و همین نقص در بسیاری از رقابت ها به طور موثری برنده نهایی را تعیین می کند. آنها نشان می دهند که چطور متخصصان» – افراد با تجربه ای که شراب، اجرای موسیقی کلاسیک، نمایش اسکیت بازان روی یخ و حتی دیگر قضاوت ها را ارزیابی می کنند. اغلب در تعیین کیفیت بهتر از من و شما نیستند. آنها توضیح می دهند که چرا کارمندی که در جلسات اداری دیر می آید و تقریبا در سایر موقعیت ها نامنظم است، ارتقا می یابد و می شود رئیس شما! آنها به ما نشان می دهند که ریسک کردن روی بازنده می تواند اثری فوق العاده داشته باشد یا نخستین مبلغ اهدایی می تواند یک کمپین جمع آوری پول راه بیندازد یا آن را دگرگون کند. همچنین برایمان روشن می کنند که چگونه آهنگی کاملا مزخرف – هر نمونه ای که در ذهن دارید به طور رمزآلودی موفق می شود. قوانین موفقیت، همچون قوانین جاذبه، به طور تغییرناپذیری قرن هاست که زندگی و کار ما را کنترل می کنند اما تاکنون نمی دانستیم که چنین قوانینی وجود داشته اند.

قبل از بررسی داده های بزرگ و علم موفقیت، تصور می کردیم که شانس یا سخت کوشی، که به طریقی غیر قابل درک و به طور جادویی با همدیگر ادغام می شوند، تمام چیزهایی هستند که در موفقیت اهمیت دارند. خود من نیز این تصور را داشتم! من که مهاجری ترانسیلوانیایی و ابتدا پناهنده سیاسی در اروپا بودم و سپس تبدیل به دانشجویی امیدوار شدم، اعتقاد داشتم که سخت کوشی به تنهایی بهترین استراتژی من برای موفقیت است. کاملا باور داشتم که در آمریکا موفق خواهم شد. اما تنها برنامه درازمدتم برای موفق شدن در علم، عملکرد فوق العاده، رسیدن به دستاوردی با تاثیری ماندگار و انجام تحقیقی بود که آن قدر چشمگیر و خلاقانه باشد که نتوان آن را نادیده گرفت. هنوز هم سخت کوش و پرانرژی ام. هنوز هم آن قدر مصمم کار می کنم که نزدیک ترین افراد دور و برم، از دست من عصبانی می شوند. این چیزهایی است که نمی توانم آنها را در خودم تغییر دهم، اگرچه واقعا تلاش کردم، تغییر کنم. وقتی بچه بودم به سخت کوشی اعتقاد داشتم، هنوز هم به آن اعتقاد دارم. اما از وقتی که قوانین موفقیت جلوی چشمانم هویدا شدند و الگوها را که در موارد فردی به نظر تصادفی می رسند، در مقیاس بزرگ بررسی کردم، از ناآگاهی خودم غافلگیر شدم.

با این حال، همچنان می دانم که عملکرد امری مهم محسوب می شود، همچنین می دانم که عملکرد در فرمول موفقیت، فقط یک متغیر است. دیگر متغیرهایی که در فصل های آتی رونمایی می کنیم نیز کاملا ضروری هستند. وقتی عناصر موفقیت را می شکافیم و آنها را رمزگشایی می کنیم، چیزی را می یابیم که می توانیم یا نمی توانیم آن را در زندگی مان کنترل کنیم.

درست همانند قوانین طبیعت، قوانین موفقیت ضرورتا برای همه ما در همه زمانها کاربرد ندارد.

اما وقتی مشغول انجام فعالیت های خاصی هستیم، آنها وارد عمل می شوند. مثلا موقع پرواز، آیرودینامیک موقع رانندگی، اصطکاک؛ و موقع قایق سواری، دینامیک سیالات مهم است. قوانین و فرمول های متفاوت براساس اینکه چه وسایل نقلیه ای انتخاب می کنید، به کار می روند. «قوانین موفقیت» نیز به همین شکل است. بینش ما از موفقیت تیمی نمی تواند کامیابی هنرمندی را نشان دهد که صرفا به تنهایی کار می کند.

اما می توانیم با استفاده از این قوانین درک کنیم که چگونه نیروهای نامرئی، موفقیت ها و شکست های ما را شکل می دهند. در کودکی بیشتر هنرمند بودم تا دانشمند. در آن زمان، چند هفته از اولین کلاس فیزیک دبیرستانم نگذشته بود که امتحان سر کلاسی را که همه رد شدند، از ده نمره، هشت گرفتم. وقتی معلم تحسینم کرد، غروری شگفت انگیز مرا فرا گرفت. به نظرم توی فیزیک خیلی نخبه نبودم و آن زمان کاملا مجذوب فیزیک نشدم. تنها دلیلی که ۸۰ درصد نمره قبولی را گرفتم این بود: یکی از دوستان والدینم که مهندس بود، اتفاقی پیش ما مانده بود و شب قبل از امتحان با من فیزیک تمرین کرد و کمک کرد تا تکالیفم را بنویسم.

آن روز بی خبر از نیروهایی که عملکرد مرا تقویت کرده بودند، کلاس درس را با اعتماد به نفسی نوظهور ترک کردم. اولین موفقیتی بود که در علم، تجربه کردم و تا وقتی فارغ التحصیل شدم، با من باقی ماند. منصفانه است که بگویم بقیه زندگی من وابسته به آن لحظه بود. زیرا بدون اینکه متوجه شوم، با اولین مکانیزم از بین بسیاری از مکانیزم های پیچیده و فعال مواجه شده بودم که مسیر شغلی مرا ساخت. «قوانین موفقیت» زمینه ساز آن تجربه و سایر لحظات کامیابی شخصی من در آینده شد.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.