معرفی کتاب اردوگاه عذاب، نوشته هرتا مولر

کتاب اردوگاه عذاب با عنوان انگلیسی The Hunger Angel نوشته هرتا مولر است. ۲ کتاب شاخص قبلی هرتا مولر که پیش از این به زبان فارسی ترجمه شده‌اند، سرزمین گوجه‌های سبز و گذرنامه هستند.

اما در کتاب اردوگاه عذاب ما داستان پسر ۱۷ ساله آلمانی‌تباری را می‌خوانیم که بعد از پایان جنگ جهانی دوم به اردوگاه کار اجباری روس‌ها برده می‌شود و ۵ سال از عمرش را در آنجا سپری می‌کند.

کتب الهام گرفته از داستان واقعی زندگی اسکار پاستیور -شاعر و مترجم آلمانی متولد رومانی – است. داستان زندگی اسکار البته حتی فراتر از رمانی است، به خصوص قسمت بعد از آزادی او. چرا که بعد از آزادی و چند سال زیر نظر گرفته شدن توسط سرویس اطلاعات رومانی کمونیستی، او مجبور شد که خبرچین این سرویس شود.

داستانی سخت آشنا در کشورهای تحت خودکامگی، که شاعران و نویسندگان را در جبهه‌ای علیه هم قرار می‌دهد و  به هم مشغول می‌کند. تنها در سال ۲۰۱۰ بود که این حقیقت، افشا شد.


کتاب اردوگاه عذاب

نویسنده: هرتا مولر    

مترجم: شروین جوانبخت    

انتشارات خوب    


هرچه دارم همراهم است. یا: هرچه مال من است، همراهم می برم. هرچه داشتم همراهم بود، ولی مال من نبود. همه چیز را یا کس دیگری بهم داده بود یا اصلا آن چیزی که باید، نبود؛ جعبه گرامافونی که به جای چمدان چرم خوک داشتم، بارانی سبکی که مال پدرم بود، پالتویی گران قیمت با یقه مخمل که مال پدربزرگم بود، شلوارکی که مال عمو ادوین بود، پاپیچ هایی که مال همسایه مان، هر کارپ بودند و دستکش های سبز پشمی که مال خاله فینی بودند. فقط شال زرشکی ابریشمی و کیف اصلاح مال خودم بودند؛ هدیه هایی از کریسمس پارسال.

ژانویه ۱۹۴۵ بود و جنگ هنوز جریان داشت. همه، در هراس اعزام من به ناکجاآبادی در روسیه در سر سیاه زمستان، می خواستند چیزی بهم بدهند که شاید روزی به دردم بخورد، حتی اگر اصل ماجرا را تغییر نمی داد. چون هیچ چیزی در دنیا نبود که اصل ماجرا را تغییر بدهد؛ من در فهرست روس ها بودم، چه می خواستم و چه نمی خواستم، برای همین هرکس چیزی بهم داد و فکر و خیالش را برای خودش نگه داشت. من هم هرچه دادند، گرفتم. هفده سالم بود و در فکرم، این دور شدن از خانه در بهترین زمان ممکن اتفاق افتاده بود. نه اینکه بگویم دلم می خواست در فهرست روس ها باشم، ولی اگر همه چیز این قدر بد از آب درنیامده بود، ترک خانه را می شد به فال نیک گرفت. دلم می خواست از این شهر کوچکی که از هر گوشه اش یک جفت چشم خیره نگاهم می کردند بروم. به جای ترسیدن، بی صبرانه منتظر بودم. عذاب وجدان هم داشتم؛ آن فهرست، خانواده و اقوامم را خیلی مأیوس کرده بود، ولی من مشکلی با آن نداشتم. می ترسیدند که در کشوری غریبه اتفاقی برایم بیفتد و من فقط می خواستم بروم جایی که کسی من را نشناسد.

اتفاقی برایم افتاده بود. اتفاقی ممنوع. اتفاقی عجیب، ناپاک، بی شرمانه و زیبا. در پارک آلدر رخ داد، انتهای پارک، آن طرف تپه های چمن کوتاه. بعد از آن اتفاق، در راه خانه به پاویون وسط پارک رفتم؛ جایی که گروه های موسیقی روزهای تعطیل اجرا دارند. پرتوهای آفتاب از شکاف های میان چوب کنده کاری شده به داخل می تابید. به دایره ها، مربع ها و ذوزنقه‌های خالی خیره شدم که با پیچکهای سفید و چنگک کنار هم بسته شده بودند؛ هراسشان را دیدم. همیشه همین طور منحرف و گمراه میشدم، همیشه همین ترس در صورت مادرم ظاهر می شد. در پاویون با خودم عهد کردم: دیگر به این پارک برنمی گردم.

ولی هرچه بیشتر تقلا می کردم که جلوی خودم را بگیرم، زودتر برمی گشتم؛ درست دو روز بعد، برمی گشتم برای راندوو؛ توی پارک به همین اسم معروف بود. راندووی بعدی با همان اولی بود. اسمش پرستو بود. دومی جدید بود؛ نراد. سومی گوش بود. بعد ریسمان آمد. بعد مرغ انجیرخوار و کلاه. بعدا خرگوش صحرایی، گربه و مرغ دریایی هم آمدند. بعد مروارید. فقط ما می دانستیم کدام اسم متعلق به کیست. پارک به گذرگاه حیوانات وحشی تبدیل شده بود، خودم را رها کرده بودم و از آغوشی به آغوش دیگر می رفتم. تابستان بود و تنه سفید درختان غان و بوته های آقطی و درختچه های نرگس برگ هایشان را پهن کرده بودند تا دیواری سبز و نفوذناپذیر بسازند.

عشق فصل خودش را دارد. پاییز کار پارک را تمام کرد. درخت ها برهنه شدند و ما راندووهایمان را در حمام نپتون می گذاشتیم. کنار دروازه آهنی تابلوی بیضی شکلی با نقش یک قو آویزان بود. هر هفته با متأهلی دیدار می کردم که دو برابر سن من را داشت. رومانیایی بود. نمی گویم او از چه اسمی استفاده می کرد با من اسم خودم را چه گذاشته بودم. به نوبت میرفتیم داخل تا هیچ کس و هیچ چیز متوجه نشود ما باهم قرار داریم؛ نه آن مسئول پذیرشی که در پناه دیوارهای اتاقک شیشه ای اش بود، نه زمین سنگی براق، نه ستون گرد وسط، نه کاشی های طرح نیلوفر آبی روی دیوار، نه پله های چوبی کنده کاری شده. همراه همه آدم های دیگر در حمام شنا می کردیم و تا وقتی پا به اتاق سونا نمی گذاشتیم، به هم نزدیک نمی شدیم.

آن موقع، قبل از اینکه به اردوگاه فرستاده شوم و البته بعد از اینکه برگشتم، و تمام روزهای پس از آن تا سال ۱۹۶۸ که کشور را ترک کردم، ممکن بود به خاطر هر راندوو به زندان بروم. حداقل پنج سال اگر دستگیرم می کردند. بعضی ها را دستگیر می کردند. مستقیم از پارک یا حمام به بازجویی و بعد زندان می رفتند و از آنجا به اردوگاه محکومین. الان دیگر می دانم که تقریبا هیچ کس از آنجا زنده برنگشت. آنهایی هم که برگشتند مرده های متحرک بودند؛ قبل از اینکه زمانش برسد، پیر شده بودند و شکسته؛ دیگر به درد هیچ عشقی در دنیا نمی خوردند.

و در اردوگاه – اگر گیر می افتادم – کارم تمام بود. بعد از آن پنج سال اردوگاه، در خیابان ها پرسه می زدم، روزهای پیاپی، در دلم تمرین می کردم که اگر دستگیر شدم، چه بگویم، هزاران بهانه و مدرک و گواه آماده می کردم تا به حکم دستگیری حین ارتکاب جرم دادگاه اعتراض کنم. چمدانی از سکوت همراهم است. مدت هاست برای خودم آن قدر سکوت جمع کرده ام که دیگر با واژه ها نمی توانم چمدانم را خالی کنم. وقتی حرف می زنم، انگار چمدانی دیگر برای خودم می بندم.

یک بار در تابستان راندووها از راه طولانی تر از پارک به خانه برگشتم و از کلیسای تثلیث مقدس در میدان مرکز شهر سردرآوردم. از قضا این بیراهه اتفاقی اهمیت زیادی داشت: زمانی را دیدم که هنوز نرسیده بود. روی ستونی کنار محراب جانبی، قدیسی پوشیده در ردای خاکستری رنگ ایستاده بود که به جای شال گوسفندی را به دوش انداخته بود. چیزهایی هست که ازشان حرفی نمیزنیم. ولی وقتی می گویم سکوت روی دوش با سکوت بر لب فرق می کند، می دانم چه دارم می گویم. پیش، حین و بعد از زمانی که در اردوگاه بودم، بیست و پنج سال در هراس زندگی کردم؛ هراس از خانواده ام و هراس از کشورم. هراس از بی آبرویی ای دوگانه؛ کشورم مرا مجرم بشناسد و به زندان بیندازدم و خانواده ام به خاطر بی آبرویی عاقم کند.

در خیابان های شلوغ به شیشه ویترین ها، پنجره ماشین ها و خانه ها خیره میشدم. به فواره ها و چاله های آب خیره میشدم. می خواستم مطمئن شوم هنوز مرئی ام.

پدرم معلم هنر بود. حمام نپتون که در ذهنم بود، هر بار می گفت آبرنگ صورتم درهم میرفت؛ انگار لگدی حوالهام کرده بود. کلمه ها می دانستند تا کجا پیش رفته ام. مادرم سر میز شام گفت: با چنگالت به سیب زمینی ضربه نزن، وا می رود. قاشقت را بردار، چنگال برای گوشت است. شقیقه هایم تند تند میزد. چرا وقتی درباره چنگال و سیب زمینی حرف می زند، باید بگوید گوشت. منظورش چه جور گوشتی است. من دزد خودم بودم، واژه ها از ناکجا سربرمی آوردند و من را می گرفتند.

مثل همه آلمانی های دیگر در شهر کوچکمان، مادرم و به خصوص پدرم معتقد به زیبایی موهای طلایی بافته شده و جوراب های تا زیر زانوی سفید بودند. معتقد به سبیل سیاه چهارگوش هیتلر و خون آریایی ما ساکسونهای ترانسیلوانیایی. همان قسمت فیزیکی رازم هم نجاستی تهوع آور بود. اینکه طرفم رومانیایی بود راسن شاند را هم به آن اضافه می کرد. میخواستم از خانواده ام فرار کنم، حتی اگر لازم شد به یک اردوگاه. ولی دلم برای مادرم میسوخت، خودش هم نمی دانست چقدر من را کم می شناخت و وقتی از هم دور بودیم، او بیشتر به من فکر می کرد تا من به او. درون کلیسا، کنار قدیس گوسفند به دوش، روی دیوار زیر طاقی سفید سنگ نوشته ای دیده بودم: بهشت، زمان را به حرکت در می آورد. چمدانم را که می بستم، فکر کردم: طاقی سفید کار خودش را کرده است. این همان زمانی است که به حرکت درآمده است. خوشحال هم بودم که به جنگ اعزامم نکرده اند؛ به برفهای جبهه، با شجاعت و فرمانبرداری ساده لوحانه چمدانم را بستم. هرچه دادند، گرفتم – پاپیچ چرمی بنددار، شلوارک، پالتوی یقه مخملی – هیچ کدامشان هم به دردم نمی خورد. چون دیگر لباس مهم نبود، زمان مهم بود که به حرکت درآمده بود، بزرگ شدن مهم بود، حالا با یک چیز یا چیزی دیگر. فکر کردم، دنیا جشن بالماسکه نیست و کسی که مجبور است سر سیاه زمستان به روسیه برود، نباید نگران باشد که مسخره به نظر بیاید.

گروه پلیس گشت دونفره – یک رومانیایی و یک روس – با فهرستی در دست خانه به خانه می رفتند. دیگر یادم نمی آید کسی کلمه اردوگاه را در خانه ما به زبان آورده بود یا نه. یا به جز روسیه چه کلمه دیگری را به زبان آورده بودیم. اگر هم کسی روزی گفته بود اردوگاه، از شنیدنش نترسیده بودم. با وجود جنگ و سکوتم درباره راندوو که بر دوشم سنگینی می کرد، من فقط هفده سال داشتم و هنوز در کودکی احمقانه و رنگارنگ خودم به سر می بردم. کلمه های آبرنگ و گوشت بر من تأثیر داشتند. ولی مغزم کلمه اردوگاه را نمی شناخت.

آن روز که سر میز با چنگال سیب زمینی می خوردم، وقتی مادرم با کلمه گوشت غافلگیرم کرد، یادم آمد که چطور وقتی در حیاط بازی می کردم، صدایم میزد: اگر همین الان نیایی که غذا بخوریم، اگر مجبور شوم دوباره صدایت کنم، بهتر است همان جایی که هستی بمانی. ولی همیشه مجبور نبودم همان موقع بروم، و یک بار وقتی بالاخره به طبقه بالا رفتم گفت: اصلا ساگت را جمع کن و برو هر جایی از جهان که می خواهی و هر کاری که دوست داری، بکن. من را کشان کشان به اتاقم برد، کلاه پشمی و ژاکتم را چنگ زد و هل داد توی کوله پشتی کوچکم. گفتم ولی من بچه توام، آخر کجا بروم. خیلی از مردم فکر می کنند چمدان بستن کاری است که با تمرین یاد می گیریم، مثل آواز خواندن یا دعا کردن. ما نه تمرین داشتیم و نه چمدان. وقتی پدرم به جبهه اعزام شد تا به سربازهای رومانیایی بپیوندد، هیچ چیزی نبود که در چمدانش بگذارد. هرچیزی که یک سرباز نیاز دارد، به او داده می شد، همه چیز همراه با یونیفورم می آمد. ولی ما نمی دانستیم برای چه چمدان می بندیم، فقط می دانستیم سفر، دور و دراز است و مقصد سرد. اگر چیزهای به جا را نداشته باشی، مجبور می شوی بداهه کار کنی. چیزهای نابه جا، ضروری می شوند. بعد چیزهای ضروری درست همان چیزهایی می شوند که به جا هستند، فقط هم برای اینکه تنها چیزهایی هستند که داری.

مادرم گرامافون را از اتاق نشیمن آورد و روی میز آشپزخانه گذاشت. من با یک پیچ گوشتی آن را به یک چمدان تبدیل کردم. اول میله و صفحه گردانش را درآوردم. بعد چوب پنبه ای در سوراخ به جامانده از بازویی اش گذاشتم. به تودوزی مخمل آجری رنگش دست نزدم. گذاشتم نشان مثلثی مسترز وویس و سگ نشسته روبه روی شیپور گرامافون هم سر جایشان بمانند. چهار کتاب را کف آن چیدم؛ فاوست با عطف پارچه ای، کتاب جیبی شعرهای واین هبره، زرتشت و مجموعه شعرهایم از هشت قرن. رمان برنداشتم، چون آدم آنها را یک بار می خواند و دیگر سراغشان نمی رود. بعد از آن نوبت به کیف اصلاحم رسید؛ یک شیشه ادکلن، یک شیشه افترشیو تار”، یک صابون اصلاح، یک تیغ، یک فرچه، یک سنگ زاج، یک صابون دست، یک ناخن گیر. کنار کیف اصلاحم این چیزها را چیدم: یک جفت جوراب پشمی (قهوه ای، رفوشده)، یک جفت جوراب زیر زانو، یک بلوز چهارخانه سرخ و سفید، دوتا لباس زیر ساده کوتاه. شال حریر زرشکی جدیدم را روی همه گذاشتم تا له و لورده نشود. طرح رویش چهارخانه های براق و مات بود. شال را که گذاشتم، چمدان پر شد.

بعد بقچه ام را بستم. یک شمد را از روی مبل برداشتم (پشمی، چهارخانه های آبی روشن و کرم، خیلی بزرگ بود، ولی گرم نمی کرد). میان آن، یک پالتوی سبک (خاکستری، مندرس) و یک جفت پاپیچ چرمی (کهنه، بازمانده جنگ جهانی اول، زرد کهربایی، بنددار) پیچیدم بعد نوبت ساک دستی ام بود: یک قوطی کنسرو گوشت اسکاندیال، چهارتا ساندویچ، چند شیرینی مانده از کریسمس و یک قمقمه آب با لیوان. بعد مادربزرگم جعبه گرامافون، بقچه و ساک را کنار در چید. دو مأمور پلیس گفته بودند نیمه شب می آیند دنبالم. کیف هایم آماده رفتن بودند…

نظرات

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.