داستان علمی- تخیلی «یافت شدیم»، نوشته آیزاک آسیموف

آیزاک آسیموف

ایزاک آسیموف (۱۹۹۲ – ۱۹۲۰) نویسنده و بیوشیمیست آمریکایی روس تبار به خاطر آثار علمی – تخیلی اش و نیز کتاب های علمی عمومی اش شهرت جهانی دارد. مشهورترین آثار داستانی آسیموف رشته کتاب های «بنیاد» (Foundation) هستند که بخشی از یکی از دو رشته کارهای عمده او رشته «امپراتوری کهکشانی»اند و بعدها با رشته داستان های دیگر او رشته داستان های «روبات» تلفیق شدند.

آسیموف در طول زندگی اش بیش از ۵۰۰ جلد کتاب نوشت یا ویراستاری کرد و تعداد نامه و کارت پستال هایش به ۹۰ هزار تخمین زده می شود. آسیموف را به همراه رابرت  ای هانیلاین و آرتور سی کلارک یکی از «سه استاد بزرگ» ژانر علمی – تخیلی شمرده اند. داستان «ما یافت شدیم» از مجموعه داستان «من، روبات» (۱۹۵۰) انتخاب شده است.


کامپیوتر دو، مثل آن سه تای دیگر که در مداری به دور زمین می چرخیدند، بیش از اندازه بزرگ بود.

ولی اگر هم قطرش یک دهم قطر کنونی بود، باز هم حجم کافی برای ذخیره کردن و انباشتن همه داده های لازم برای کنترل کلیه پروازها در فضا را داشت.

با این حال، فکر می کنم جای کافی برای جو و من نبود. ولی لازم بود، وارد آن شویم.

کامپیوتر دو کاملاً مراقب خود بود و شاید هم کمی بیشتر از حد نیاز. حقیقتاً این باری اضافی بود که هر کار سه مرتبه صورت گیرد و این سه مطابقت کامل با یکدیگر داشته باشند.

اگر چنین نمی شد، پاسخ برای چند نانوثانیه به تاخیر می افتاد. در این فاصله، کامپیوتر دو، به وارسی خود می پرداخت و قسمتی را که درست کار نمی کرد یافته، جایگزین می ساخت.

نمی شد فهمید روزی چند بار دچار چنین وضعیتی می شد: شاید هیچگاه، شاید هم دو بار در روز. تنها کامپیوتر مرکزی می توانست تاخیر زمانی ناشی از خطا را اندازه گیری کند و تنها کامپیوتر مرکزی می دانست که چه تعداد از قطعات یدکی مورد استفاده قرار گرفته بودند. تنها تصویری که از کامپیوتر دو در ذهن همگان بود، کامپیوتری بود کامل و عاری از نقص.
در واقع، نیز، همین طور بود. تاکنون هیچ نیازی به من و جو پیدا نشده بود.

کار ما رفع اشکال بود. هنگامی که چیزی واقعاً خراب می شد- فرقی نمی کرد، کامپیوتر دو یا هر چیز دیگر- به سراغ ما می آمدند. اما، پنج سالی بود که چنین اتفاقی پیش نیامده بود، یک بار حالا و یک بار هم در همان روزهای اول. ولی زمان رخ دادن آن اتفاق، خیلی پیش از ما بود.

ما کارمان را بلدیم. مطمئن باشید. کامپیوتری وجود ندارد که من و جو نتوانیم از گرفتاری اش سردرآوریم. شما مشکل را نشان دهید، طولی نخواهد کشید که علت را پیدا کنیم. من یا جو، فرقی نمی کند، من از آن آدم ها نیستم، که فقط به خودم بالم. سوابقم این را نشان می دهند.
ولی این بار، نه من و نه او، هیچ کدام نتوانستیم از مشکل سردرآوریم.

نخستین مشکل افت فشار داخلی کامپیوتر دو بود. این مشکلی غیرقابل پیش بینی و قطعاً مهلک نیست. هر چه باشد، کامپیوتر دو می تواند در خلأ هم کار کند. اتمسفر داخلی خیلی وقت پیش، زمانی که تصور می شد تعمیرات جزیی همیشه میسر است، برقرار شد و از آن زمان تا به امروز، مثل یک سنت حفظ شده است. چه کسی گفته، دانشمندان اسیر سنت ها نیستند؟ دانشمندان هم، در ساعات فراغت خویش انسانند.

از سرعت کاهش فشار، چنین نتیجه گرفتیم که شهاب سنگی به اندازه یک سنگ ریزه با کامپیوتر دو برخورد کرده بود و قطر جرم و انرژی اش را خود کامپیوتر دو (با استفاده از داده هایی چون سرعت کاهش فشار و چند رویداد غیرعادی دیگر) به طور دقیق گزارش کرده بود.

اتفاق دیگر این بود که محل آسیب دیدگی کاملاً ترمیم و اتمسفر بازسازی نشد. پس از آن بود که اشتباهات پیش آمد و به سراغ ما آمدند.

معنای این رویدادها را نمی فهمیدیم. جو قیافه ای حاکی از عجز به خود گرفت و گفت، «خیلی اتفاقات می تواند رخ داده باشد.»

کسی در کامپیوتر مرکزی گفت: «به احتمال زیاد بخش بزرگی از سنگ ریزه کمانه کرده.»

جو گفت: «با آن انرژی ورودی، باید از آن طرف درآمده باشد. به نظر من، کمانه کردن در کار نبود. اگر هم کمانه کرده باشد، تصور می کنم تصادمات بسیار بعیدی داشته است.»

«خوب، پس، چه کنیم؟»

به نظر ناراحت می رسد. فکر می کنم، همین جا بود که پی برد چه اتفاقی افتاده بود. طوری وانمود می کرد که وجودش در آن جا لازم بود- تا امروز، جو به فضا نرفته بود. شاید اگر می توانست به من بگوید، که دلیل اصلی اش برای انتخاب این شغل به این خاطر بود که ناچار به رفتن به فضا نبود، تاکنون x2 (که x می تواند هر عدد بزرگی باشد) بار به من گفته بود.
پس خودم آن را بر زبان آوردم. گفتم «باید برویم آنجا.»

تنها ترفند جو برای آن که از این مخمصه خلاص شود، این بود که بگوید فکر نمی کند بتواند از عهده این مشکل برآید. اما، از چشمانش، غرور، که بسی فراتر از بزدلی ظاهری  گام برمی داشت، کاملاً عیان بود. لازم نبود به خود زحمت فکر کردن بدهید- کافی بود فقط بو بکشید.

و اما بگذارید، برای آن دسته از شما که در ۱۵ سال گذشته قدم به هیچ سفینه فضایی نگذاشته اید- و به گمانم، این فقط شامل جو نمی شود- تاکید کنم، که شتاب گرفتن اولیه سفینه تنها رویداد آزاردهنده آن است؛ که البته گریزی هم از آن نیست.

پس از آن دیگر مشکلی نخواهد بود، مگر این که بخواهید ملالت احتمالی سفر را نیز به حساب آورید. در آنجا فقط تماشاگرید. کل ماجرا به صورت خودکار و به کمک کامپیوتر صورت می گیرد. دیگر از آن روزهای رمانتیک فضانوردی خبری نیست. رویای من این است که اگر روزی شهرک های فضایی ما (آن طور که خود همیشه تهدید می کنند) به شکل یک کمربند اختر واره درآیند، دوباره آن روزها باز خواهند گشت ولی اگر کامپیوترهای دیگری برای ایجاد ظرفیت اضافی مورد نیاز در مدار قرار گیرند، چه؟

جو جلوی هیجانش را گرفت، یا لااقل این طور وانمود می کرد. (باید اذعان کنم، که خودم هم چندان خیالم آسوده نبود. این تنها سومین سفرم بود. دو باری تعطیلاتم را با شوهرم در شهرک رو گذرانده بودم. ولی راستش را بخواهید، من مهارت چندانی در هدایت سفینه ندارم.) سپس برای مدت کوتاهی حالش بهتر شد، ولی فقط برای مدت کوتاهی. بعد دچار دلمردگی شد.

با تغیر گفت: «امیدوارم این یکی دیگر بداند، کجا دارد می رود.»

دست هایم را به طرف جلو کشیدم. کف دست هایم رو به بالا بودند و احساس می کردم که باقی بدنم تحت تاثیر میدان جاذبه صفر است. گفتم: «تو متخصص کامپیوتری. نمی دانی، کامپیوتر دو از آمدن ما خبر دارد؟» «قطعاً، ولی در حال حاضر خاموش است.»

گفتم: «ما به کامپیوتر دو وصل نیستیم. سه تای دیگر هم هستند و اگر حتی فقط یکی از آنها کار کند، باز هم، در یک روز معمولی، از پس تمام پروازها بر خواهد آمد.»

«هر چهارتا ممکن است با هم خاموش شوند. اگر کامپیوتر دو از کار باز ایستد، از بقیه چه کاری برمی آید.»

«آن وقت می توانیم، دستی به کارشان اندازیم.»

«واقعاً؟ فکر نمی کنم بلد باشی.»

«خوب، به سراغ من می آیند.»

با اعتراض زیر لب غرید: «به عشق انیاک.»

در واقع، مشکلی وجود نداشت. به آهستگی، در خلأ، به سمت کامپیوتر دو حرکت کردیم و دو روز بعد (در مدار توقفی در پشت سر آن، که ده متر بیشتر با آن فاصله نداشت) قرار گرفتیم.

اما خبر بد این که، حدود ۲۰ ساعت بعد، اخباری از زمین به دست ما رسید، حاکی از آن که کامپیوتر سه به تدریج فشار داخلی اش را از دست می داد. هر اتفاقی که برای کامپیوتر دو پیش آمده بود، اندک اندک برای سایرین نیز پیش می آمد و اگر هر چهار کامپیوتر از کار می افتادند، همه پروازهای فضایی متوقف می شدند. البته قطعاً می شود که دستی هم این کار را کرد، ولی لااقل چندین ماه (و شاید چندین سال) طول خواهد کشید که مشکلات اقتصادی جدی به دنبال خواهد داشت و از همه بدتر این که قطعاً چندین هزار انسانی که در فضا به سر می بردند، کشته می شدند.

حتی جرات فکر کردن درباره آن را نداشتم. هیچ کدام چیزی نگفتیم، ولی این باعث نشد که خلق جو بهتر شود. و، صادقانه بگویم، حال خودم هم بهتر از او نبود.

زمین، در ۲۰۰ هزار کیلومتری زیر پاهایمان قرار داشت. ولی این چندان برای جو مهم نبود: تمام حواسش به بند نجات و خشاب تفنگ واکنشی  اش بود. می خواست مطمئن شود که می تواند به کامپیوتر دو برود و برگردد.

اگر تاکنون برایتان پیش نیامده، باید بگویم که داشتن پاهای فضایی احساس عجیبی است. مهم نیست نصف سوختمان تلف شد، مهم این است که سرانجام به کامپیوتر دو رسیدیم. خیلی آرام به کامپیوتر دو برخورد کردیم، طوری که در ابتدا چیزی نفهمیدیم. (باید بگویم حتی در خلأ نیز صدای برخورد شنیده می شود، چرا که ارتعاشات از بافت فلزی لباس فضایی عبور می کنند- ولی چنین صدایی به گوش ما نرسید، تنها چیزی مثل نجوا.)

البته برخورد و افزوده شدن شتاب ما به کامپیوتر دو، مدار آن را قدری تغییر داد. ولی با مصرف سوخت بسیار اندکی می توانست آن را جبران کند و اصلاً لازم به نگران شدن نبود. ظاهراً کامپیوتر دو خود، از پس مشکلش برآمده بود و تا آنجا که ما سر در می آوردیم، این مشکل طوری نبود که کارش را مختل کرده باشد.

طبعاً نخست نگاهی به بیرون آن انداختیم. احتمالش بسیار زیاد بود که سنگریزه بسیار کوچکی به سرعت از کامپیوتر دو رد شده و سوراخی از خود به جای گذاشته بود و احتمالاً دوتا؛ یکی موقع رفتن و دیگری هنگام بازگشت.

احتمال چنین پیشامدی در یک روز، یک در دو میلیون است، یعنی لااقل باید شش هزار سال بگذرد که یک بار اتفاق بیفتد. احتمالش کم است، ولی در هر صورت ممکن است. احتمال آن که کامپیوتر دو روزی به شهاب سنگی برخورد کند که به اندازه کافی بزرگ باشد که بتواند آن را نابود کند، یک در کمتر از ده میلیارد است.

چیزی نگفتم، مبادا جو فکر کند، ما هم در معرض تصادفات مشابهی بودیم. در واقع هر برخوردی از این نوع، بر بدن های نرم و ظریف ما بسی بیشتر از جسم سخت و بادوام کامپیوتر آسیب وارد خواهد ساخت ولی در هر صورت اصلاً دلم نمی خواست جو را عصبی تر از آنکه بود، ببینم.

اما موضوع این بود که جسم مورد نظر شهاب سنگ نبود.

بالاخره جو پرسید، «این چیه؟»

چیزی که به دیواره خارجی کامپیوتر دو برخورد کرده بود، یک استوانه کوچک بود، نخستین چیز ظاهراً غیرعادی که با آن برخورد کردیم. قطرش حدود نیم سانتی متر و طولش نیز احتمالاً شش سانتیمتر بود. درست به اندازه سیگارهایی که سیگاری ها در روزگاران قدیم- که همه کشته و مرده سیگار کشیدن بودند- در دست می گرفتند.

چراغ قوه های کوچک مان را با خود آورده بودیم.

گفتم: «این از اجزای بیرونی کامپیوتر نیست.»

جو زیر لب گفت: «قطعاً نیست.»

یک خط مارپیچ (که به زحمت دیده می شد) از یک انتها به انتهای دیگر استوانه کشیده شده بود. هیچ چیز دیگری نداشت. کاملاً شبیه یک تکه فلز بود، ولی دانه دانه و به رنگ خاکستری به نظر می رسید. (لااقل، این طور به چشم می آمد.)

جو گفت: «سفت نیست.»

با انگشت کلفت و پوشیده با دستکش، به آرامی آن را لمس کرد. محل f f برخورد استوانه با کامپیوتر دو کنده شده بود و چراغ قوه های ما فرورفتگی واضحی را نشان می دادند.

گفتم: «می شود نتیجه گرفت که فشار داخل به صفر رسیده.»

جو زیر لب غرولندی کرد. قدری محکم تر فشار داد و استوانه بیرون جهید و به سویی رفت. به آسانی توانست آن را در هوا بگیرد. یک سوراخ کاملاً مدور یک سانتیمتری بر بدنه کامپیوتر دو به وجود آمده بود.

جو گفت: «این شیء هر چه باشد، بیشتر از یک تکه فلز نیست.»

به آسانی در زیر انگشتانش خم می شد، ولی رفتاری فنر مانند داشت. با اندکی فشار بیشتر، تکه کوچکی از آن کنده شد. آن را داخل جیب گذاشت، درش را بست و گفت: «برو آن طرف را هم ببین. شاید چیزی شبیه این آنجا هم پیدا کنی. من می روم داخل.»

وارسی من، زیاد طول نکشید. دوباره نزد جو برگشتم و گفتم: «همه جایش تمیز است. فقط همین یکی بود، همین یک سوراخ.»

جو با حالت عبوسی گفت: «همین یکی کافی است.» نگاهی به آلومینیوم صاف دیوار کرد و در نور چراغ قوه، دایره کامل سیاه رنگی به زیبایی جلوه می کرد.

تعمیر سوراخ کار زیادی نداشت: برگرداندن فشار نیز زیاد دشوار نبود. موجودی ذخیره گاز کامپیوتر دو چندان زیاد نبود و لازم بود کنترل ها را دستی تنظیم کنیم. ژنراتور خورشیدی لنگ می زد، ولی توانستیم چراغ ها را روشن کنیم.

بالاخره، دستکش آستین دار و کلاهمان را درآوردیم. جو دستکش آستین دارش را با دقت و احتیاط داخل کلاهش گذاشت و هر دو را در یکی از درزهای لباسش قرار داد.

با بی حوصلگی گفت: «می خواهم، اگر فشار هوا شروع به پائین آمدن کرد، دم دستم باشند.»

من هم، همین کار را کردم.

بر روی دیوار، درست در کنار سوراخ، علامتی دیده می شد. وقتی که داشتم، سوراخ را تعمیر می کردم، در نور چراغ قوه ام متوجه وجود آن شدم و هنگامی که چراغ ها روشن شدند، به وضوح معلوم بود.

گفتم: «جو، متوجه این شدی؟»

«چرا.»

فرورفتگی کم عمق و باریکی بر روی دیوار بود، که به زحمت دیده می شد، ولی وقتی انگشت بر آن می کشیدید، بی تردید وجودش را احساس می کردید. از فاصله حدود یک متری به خوبی محسوس بود. مثل این بود که کسی تکه ای از فلز را برای نمونه کنده بود، طوری که سطح آن به وضوح به صافی سایر نقاط نبود.

گفتم: «بهتر است، برویم پائین و با مرکز کامپیوتر تماس بگیریم.»

جو گفت: «اگر منظورت زمین است، بگو. اصلاً از آن صحبت های تلفنی فضایی خوشم نمی آید. برای همین هم هست، که شغل زمینی را انتخاب کرده ام. منظورم کار در زمین است- یا لااقل قرار بود این طور باشد.»

با شکیبایی گفتم: «بهتر است با مرکز کامپیوتر در زمین تماس بگیریم.»

«برای چه؟»

«که بگوئیم، مشکل را پیدا کرده ایم.»

«جدی؟ ما چی پیدا کرده ایم؟»

«سوراخ. یادت رفته؟»

«همین جای کار اشکال دارد. علت به وجود آمدن چنین سوراخی چیست؟ شهاب سنگ که نیست. من، تا حالا، شهاب سنگی ندیده ام که، بدون هیچ نشانی از تاب برداشتن یا ذوب کردن، یک سوراخ مدور بی نقص بر جای گذارد و تاکنون هم شهاب سنگی ندیده ام، که تکه ای به شکل استوانه از آن باقی بماند.» استوانه را از جیب لباسش بیرون آورد. اندیشمندانه، تکه نازک فلز را از فرورفتگی روی استوانه برداشت.

«خوب، این سوراخ را چی به وجود آورده؟»

بی معطلی پاسخ دادم، «من نمی دانم.»

«اگر به کامپیوتر مرکزی گزارش کنیم، آنها این سئوال را از ما می کنند. ما هم پاسخ خواهیم داد که نمی دانیم و چی گیر ما خواهد آمد؟ به جز  جر و بحث؟»

«جو اگر ما با آنها تماس نگیریم، آنها می گیرند.»

«معلومه. ما هم جوابشان را نمی دهیم، می دهیم؟»

«آنها فکر می کنند که ما مرده ایم و مجلس ختم برایمان می گذارند.»

«تو کامپیوتر مرکزی را می شناسی. دو روز طول می کشد که تصمیم بگیرد. باید پیش از آن چیزی داشته باشیم و وقتی که چیزی داشتیم، با آنها تماس می گیریم.»

ساختمان داخلی کامپیوتر دو، در حقیقت، برای زندگی انسان ها طراحی نشده بود. تنها چیزی که پیش بینی شده بود، این بود که گاه گاهی چند نفر تعمیر کار بتوانند وارد آن شوند. این بدان معنی بود که برای مانور دادن احتیاج به فضا داشتیم و ابزارها و وسائلی هم باید در آن جا وجود داشت.

چند تایی مبل  راحتی وجود داشت. اما از میدان جاذبه، یا چیزی مثل نیروی گریز از مرکز، خبری نبود.

هر دو در هوا شناور بودیم و به آرامی این سو و آن سو می رفتیم. گاه، یکی از ما به آرامی به دیواره برخورد می کرد و پس می جست. گاهی هم قسمت هایی از بدن های مان در مقابل یکدیگر قرار می گرفتند.

جو گفت: «پایت را از دهانم کنار بکش» و با عصبانیت آن را کنار زد. کار اشتباهی بود، چون هر دوی ما شروع کردیم به چرخیدن به دور خود. البته، خود، چنین احساسی نداشتیم، از نظر ما این داخل کامپیوتر دو بود که داشت می چرخید. احساس بسیار بدی بود و مدتی طول کشید، تا توانستیم دوباره نسبتاً بی حرکت بمانیم.

ما در سیاره خود، روی این نظریه خوب کار کرده بودیم. ولی تمرین عملی زیادی نداشتیم.

هنگامی که به حالت ثابت درآمدیم، نوعی احساس ناخوشایند تهوع به من دست داد. می توان نام آن را تهوع فضایی گذاشت، ولی نامش را هرچه که بخواهید بگذارید، حالت استفراغ کردن به انسان دست می دهد و بدترین احساسی است که در فضا به انسان دست می دهد. آدم نمی داند با آن در آن حالت بی وزنی چه کند. مواد استفراغی، به صورت ابری از گلوله های جامد

و مایع در فضا معلق می مانند. اصلاً خوشایند نیست، آدم در اطراف آن شناور باشد. از این رو سعی کردم خودم را کنترل کنم، جو هم همین طور.

گفتم: «جو کاملاً روشن است که کامپیوتر مشکل دارد. ببینیم داخل آن چه خبر است.» به تدریج، حالم بهتر شد. به علاوه، دیگر همه چیز به سرعت سابق در حرکت نبودند. به فکر کامپیوتر سه (که فشار هوایش داشت افت می کرد) افتادم (ممکن بود، وضعیت کامپیوترهای یک و چهار هم بهتر از این نباشد) و هزاران انسانی که در فضا زندگی می کردند و حیات و ممات شان

بستگی به آن چه که ما می کردیم، داشت.

جو هم غرق در اندیشه به نظر می رسید. گفت: «اول باید ببینیم، چه چیزی وارد آن شده. شهاب سنگ که نبوده، چون بالاخره، سوراخ تمیز و کاملی بر بدنه کامپیوتر دو ایجاد کرده. بریدنی هم در کار نبود، چون تکه  فلزی دایره شکلی را آن تو ندیدم. تو دیدی؟»

«خیر، ولی فکر نمی کردم باید نگاه می کردم.»

«من نگاه کردم، ولی اینجا به جایی راه ندارد.»

«ممکن است بیرون افتاده باشد.»

«آن وقت، که سوراخ با استوانه بسته شده بود، تا این که خودم آن را بیرون کشیدم. احتمالش هست. تو چیزی را در حال پرواز دیدی؟»

«خیر»

جو گفت: «البته هنوز ممکن است بتوانیم پیدایش کنیم، ولی من شک دارم. ممکن است به نحوی از بین رفته باشد.» «چطور؟ چگونه؟»

پوزخند جو به وضوح بد خواهانه بود. «چرا به خودت زحمت پرسیدن سئوالاتی را می دهی، که پاسخی برای آنها نداری؟ اگر قرن گذشته بود، من می گفتم روس ها دستگاهی را به نحوی وارد بدنه این کامپیوتر بی آزار کرده اند. یا، تو می گفتی، این آمریکایی های بدجنس…»

تصمیم داشتم، در برابر تکه پرانی هایش چیزی نگویم. با خونسردی گفتم، «سعی کنیم چیزی بگوییم که به درد این قرن بخورد، لوسیف» و کلمات را با لهجه غلیظ روسی به زبان آورد.

«باید قبول کنیم که برخی گروه های ناراضی وجود دارند.»

گفتم: «اگر این طور است، پس باید بپذیریم که کسانی هم وجود دارند که می توانند در فضا پرواز کنند و دستگاه های غیرعادی در اختیار داشته باشند.»

جو گفت: «اگر بشود به طور غیرقانونی به مدار کامپیوترها راه یافت

– کاری که من مطمئنم شده – پرواز در فضا که کاری ندارد. و اما در مورد استوانه، فکر می کنم وقتی به زمین بازگشتیم و به «تجزیه و تحلیل موضوع» [آن طور که به قول تو، گاومیش های فضایی می گویند] پرداختیم، منطقی تر به نظر خواهد رسید.»

گفتم: «به نظر بی معنا می رسد. دلیل آنکه خواسته اند کامپیوتر دو را غیرفعال کنند، چیست؟»

«بخشی از برنامه فلج کردن پروازهای فضایی.»

«پس همه ضرر خواهند کرد، حتی خود ناراضی ها.»

«ولی توجه همه جلب خواهد شد، این طور نیست؟ و ناگهان تمام عناوین خبرها به آن خواهند پرداخت. یا شاید، قصد از دور خارج کردن کامپیوتر دو را داشتند. قطعاً خسارت جدی به بار نخواهد آمد، ولی لااقل بازار حدس و گمان ها و تبلیغات که گرم می شود.»

به دقت مشغول بررسی قسمت های داخلی کامپیوتر شد و سانتیمتر به سانتیمتر آن را از نزدیک بازدید کرد. «می توان تصور کرد که منشاء انسانی نداشت.»

«ساده لوح نباش.»

«اصلاً ببینیم، چطور اتفاق افتاد. استوانه برخورد کرد، سپس چیزی در داخل آن قطعه مدوری از فلز را بلعید و بدین ترتیب وارد کامپیوتر دو شد. روی دیواره داخلی لغزید و به دلیلی لایه نازکی از فلز را خورد. این، هیچ شباهتی به کارهای انسانی دارد؟»

«تا آنجا که می دانم، خیر. ولی من که همه چیز را نمی دانم. حتی تو هم نمی دانی.»

اعتنایی به حرف های من نکرد. «بنا بر این، سئوال این است که این شیء- حالا هرچه که هست- چگونه وارد کامپیوتری شد، که مطمئناً همه جایش بسته است و راهی به درون ندارد. قطعاً این کار با چنان سرعتی صورت گرفت، که قابلیت های کامپیوتر برای بازسازی دیواره و ایجاد هوا به کلی فلج شد.»

اشاره به نقطه ای کردم و گفتم: «این همان چیزی است که دنبالش هستی؟»

سعی کرد توقف کند، ولی این کار را با چنان سرعتی انجام داد، که به پشت برگشت و فریاد زد: «خودشه.»

با هیجان تمام دست ها و پاهایش را در هوا تکان می داد، حرکتی که ما را به سمت نامعلومی می برد. محکم به او چسبیدم. مدتی هر دو تقلا های ناهماهنگ و بی هدفی می کردیم. جو چیزهایی به من می گفت، ولی من چندان در قید پاسخ دادن به او نبودم. از این لحاظ، وضع من بهتر از او بود. من انگلیسی می فهمیدم، لااقل بهتر از او؛ ولی روسی او خوب نبود. بدزبانی، آن هم به زبانی که خوب آن را نمی فهمید، همیشه جلب نظر می کند.

پس از آن که بالاخره توانستیم خودمان را در هوا ثابت نگاه داریم، گفت: «همین جا است.»

پس از آن که جو استوانه کوچک را کنار زد، در محل تماس آن با دیواره محافظ کامپیوتر، سوراخ مدور کوچکی ظاهر شد. این یک مشابه اثر باقی مانده بر آن سوی دیواره کامپیوتر بود. ولی به نظر نازک تر می رسید. در واقع پس از آن که جو آن را لمس کرد به نظر  رسید، که تا حدی محو  شد.

جو گفت: «بهتر است برویم داخل کامپیوتر.»

در داخل کامپیوتر همه چیز به هم ریخته بود.

البته این حرف کمی اغراق است. منظورم ستون چوبی نیست، که موریانه ها آن را خورده بودند.

در واقع اگر نگاهی سطحی به کامپیوتر می انداختید ، ممکن بود متوجه این به هم ریختگی نشوید.

ولی با نگاه دقیق تر، متوجه می شدید که بعضی از تراشه ها سرجای شان نبودند. وقتی بیشتر نگاه کردیم، دریافتیم تعداد آنها بسیار بیشتر از آن بودند که در ابتدا تصور می کردیم و بدتر از همه این که از ذخایر کامپیوتر دو (که برای تعمیر و بازسازی خود از آن استفاده می کرد) چیزی باقی نمانده بود. جست وجو را ادامه دادیم و دریافتیم که چیز دیگری نیز گم شده بود.

جو استوانه را از جیب بیرون آورد و آن را در دست چرخاند. «فکر می کنم، جنس اش از سیلیکون با درجه بالا باشد. البته با اطمینان نمی توانم بگویم، ولی حدس می زنم بدنه اش بیشتر از جنس آلومینیوم و انتهای پهن اش بیشتر از سیلیکون است.»

گفتم: «منظورت این است که باتری خورشیدی است؟»

«قسمتی از آن، چرا. بدین ترتیب در فضا انرژی به دست می آورد، انرژی ای که مورد نیاز کامپیوتر دو است. انرژی برای ایجاد سوراخ در آن و نمی دانم برای هزارتا کار دیگر. انرژی برای زنده ماندن.»

«از نظر تو زنده است؟»

«چرا که نه؟ کامپیوتر دو می تواند خود را تعمیر و بازسازی کند. می تواند تجهیزاتی را که خوب کار نمی کنند به دور اندازد و جای آنها، وسایل و تجهیزاتی بگذارد که درست کار می کنند. ولی احتیاج به قطعات یدکی دارد. اگر درست برنامه ریزی شده و وسایل یدکی کافی و از همه نوع در اختیارش باشد، می تواند کامپیوتری بسازد شبیه خودش- ولی نیاز به قطعات یدکی دارد و به

همین دلیل به فکرمان نمی رسد که ممکن است زنده باشد. این چیزی که داخل کامپیوتر دو شد، ظاهراً به دنبال وسایل مورد نیاز خودش بود. به نظرم این خودش یعنی زنده بودن.»

گفتم: «معنای حرفت این است که در اینجا با یک میکرو کامپیوتر سروکار داریم. میکرو کامپیوتری آنچنان پیشرفته که می توانیم آن را زنده فرض کنیم.»

«راستش را بخواهی، خودم هم درست نمی فهمم.»

«کی می تواند چنین چیزی را بسازد؟»

«کی می تواند؟»

من کشف دیگری هم کردم. در یک آن، به نظرم  رسید که قلم کوتاه و پهنی در هوا کشیده شد. من تنها توانستم تصویر آن را با گوشه چشمم بگیرم که به صورت یک قلم در ذهنم ثبت شد.

در جاذبه صفر، اشیا از جیب ها بیرون آمده، در هوا به پرواز درمی آیند. هیچ راهی وجود ندارد که بتوان اشیا را سر جایشان نگاه داشت، مگر آن که از لحاظ فیزیکی آن را مهار کنیم. قلم ها و سکه ها، یا هر چیز دیگر، که سوراخ یا دریچه ای را برای خارج شدن یافتند (در صورت وجود جریان هوا و فائق آمدن بر نیروی اینرسی) به حرکت در می آیند.

بدین ترتیب تصویر «قلم» در ذهنم ثبت شد. ناخودآگاه دست هایم را دراز کردم، ولی نتوانستم آن را بگیرم. داشتم به آن می رسیدم که جریانی از هوا آن را دور کرد. لازم بود یک دست را آهسته و در نهایت آرامش به آن نزدیک کنید و بعد با دست دیگر آن را بگیرید. عملیاتی با استفاده از دو دست برای گرفتن اشیای کوچک معلق در هوا.

برگشتم که به آن شیء نگاه کنم و با دقت بیشتری آن را بگیرم. متوجه شدم، قلم خودم در جیبم بود.

پرسیدم: «قلمت را گم کرده ای؟»

«خیر.»

«چیزی شبیه آن؟ کلیدی؟ سیگاری؟»

«من سیگاری نیستم. تو که می دانی.»

پاسخی احمقانه. با خشم گفتم: «چیزی؟ من دارم می بینم.»

«کسی نگفته، ندیدی.»

«نگاه کن جو. اونجا رو. اونجا رو.» به طرفش خیز برداشت. خواستم بگویم فایده ای ندارد.

سیخونک زدن های ما در اطراف کامپیوتر، همه چیز را به حرکت درآورده بود. به هر طرف که نگاه می کردیم، آنها را می دیدیم. در واقع آنها در جریان های هوا شناور بودند.

بالاخره از حرکت باز ایستادم. یا بهتر است بگویم به آرنج لباس جو گیر کردم. آن را قاپیدم و داد زدم. جو از ترس از جا پرید و تقریباً آن را از دستم بیرون کشید.

گفتم: «نگاه کن!»

دایره ای درخشان، در جایی از لباس جو به چشم می خورد. در مسیرش همه چیز را می جوید و می رفت.

جو گفت: «بده به من.» با بدگمانی آن را به دست گرفت و برای آن که ثابت بماند، به دیوار تکیه داد. سپس به آرامی، پوسته فلزی نازک کاغذمانند روی آن را کند.

در داخل آن چیزی وجود داشت که بسیار شبیه خطی از خاکستر سیگار بود. با دست فلز روشن و براق و تا حدی در هم بافته را گرفتم.

تا حدی نیز مرطوب بود. به آهستگی پیچ و تاب می خوردم، چون به نظر می رسید یک انتهای آن کورکورانه در جست وجو بود.

انتهای دیگرش به دیوار برخورد کرد. جو با انگشت آن را به عقب کشید. این کار ظاهراً زحمت چندانی نداشت. جو انگشت سبابه و شست اش را به هم مالید و گفت: «چرب به نظر می رسد.»

حال که جو این کرم فلزی را- که نمی دانم چه نام دیگری بر روی آن بگذارم- لمس می کرد، شل و ول به نظر می رسید. بالاخره از حرکت باز ماند.

اما خودم داشتم پیچ و تاب می خوردم. سعی می کردم نگاهی به خود بیندازم.

گفتم: «جو تو را به خدا، نگاه کن، از آنها روی تن من نیست؟»

پاسخ داد: «من که چیزی نمی بینم.»

«خوب، نگاه کن. جو، حسابی مرا ور انداز کن. من هم لباس هایت را نگاه می کنم. اگر لباس هایت پاره شوند، ممکن است نتوانیم به سفینه برگردیم.»

جو گفت: «پس راه بیفت.»

از فکر آن که در محاصره اشیای گرسنه ای قرار گیرم که به محض تماس با بدنم شروع به متلاشی کردن آن کنند به خود لرزیدم. وقتی که یکی از آنها را می دیدیم سعی می کردیم هم از سر راه آن کنار رویم و هم آن را از سر راه برداریم، کاری که غیرممکن بود. یکی از آنها به پایم نزدیک شد. سعی کردم آن را لگد کنم. کار احمقانه ای بود چرا که اگر به پایم می خورد حتماً به آن می چسبید. سرانجام در جریان هوایی که از حرکت پایم به وجود آمد به دیوار برخورد کرد.

جو به کندی به آن نزدیک شد، خیلی کند بدنش در هوا معلق زد و یک پای پوشیده در چکمه اش در نزدیکی آن به دیوار برخورد کرد. هنگامی که سرانجام بدن راست کرد، آن شی هنوز در آنجا بود.

«له اش که نکردم، کردم؟»

گفتم: «خیر، نکردی. یک دسیمتر با آن فاصله داشتی فرار نمی کند.»

دو دستم در دو طرفش بودند. اندازه اش، دو برابر استوانه های دیگر بود. در واقع دو استوانه به هم چسبیده بودند که در نقطه چسبیدن شان ترتیب خاصی وجود داشت.

جو همچنان که دو فلز را از یکدیگر جدا می کرد گفت: «تولید مثل» این بار آن چه که در داخل وجود داشت خطی از غبار بود: دو خط یکی در هر طرف محلی از استوانه که باریک می شد.

جو گفت: «کشتن اش زحمتی ندارد.» کاملاً معلوم بود که احساس آسودگی می کرد. «فکر می کنم، دیگر خطری ما را تهدید نمی کند.»

با بی میلی گفتم: «به نظر زنده می رسند.»

«فکر می کنم بیشتر از این باشند. آنها ویروس- یا چیزی شبیه آن- هستند.»

«منظورت چیست؟»

جو گفت: «قبول، من تکنسین کامپیوترم نه ویروس شناس ولی این را می فهمم که ویروس ها روی زمین یا به قول تو آن پائین از مولکول اسید نوکلئیک تشکیل و با پوسته ای از پروتئین پوشیده شده اند.

هنگامی که ویروسی به سلولی حمله می کند با استفاده از آنزیم های مناسب سوراخی در دیواره یا غشای سلول ایجاد می کند. سپس اسید نوکلئیک به داخل سلول سریده پوشش پروتئینی را بیرون جا می گذارد و در داخل سلول، موادی برای ایجاد پوشش پروتئینی جدیدی برای خود می یابد. در واقع ترتیب نسخه هایی را از خود داده، پوشش پروتئینی جدیدی برای هر نسخه به وجود می آورد. پس از آن که سلول لخت لخت شد از بین می رود و به جای آن صدها بچه ویروس به وجود می آید. برایت آشنا نیست؟»

«چرا، خیلی هم آشنا است. این اتفاقی است که دارد می افتد. ولی از کجا آمده؟»

«از زمین و شهرک  های زمینی که نیستند، این که واضح است. نظر من این است که از جایی دیگر آمده اند. آنها در فضا در جولانند تا این که چیز مناسبی را پیدا کنند که بتوانند در آن تکثیر پیدا کنند در پی چیزهای آماده فلزی و به درد خورند. فکر نمی کنم بتوانند فلزات را ذوب کنند.»

گفتم: «ولی اشیای فلزی تشکیل شده از سیلیکون خالص و چند ماده آبدار دیگر (مثل همین) تنها می توانند محصول حیات هوشمند باشند.»

جو گفت: «درست است و معنای آن این است که ما هم اکنون بهترین شواهد دال بر وجود حیات هوشمند در تمام جهان را در دست داریم. چون چیزهایی مثل همین که داریم می بینیم، باید بسیار فراوان باشند والا ویروس ها زنده نمی مانند و باز هم این بدان معنا است که سابقه ای طولانی شاید ده میلیارد سال دارد، زمانی که برای نوعی از تکامل فلزی و تشکیل حیات فلزی، سیلیکونی، روغنی، درست مثل حیات نوکلئیک، پروتئینی، آبی که خود ما هستیم کافی است. این زمانی است که در آن انگلی بر روی سفینه های فضایی تکامل می یابد.»

گفتم: «طوری وانمود می کنی که هر وقت شکلی از حیات هوشمند در یک کشت فضایی به وجود می آید، مدت کوتاهی بعد دچار آلودگی به انگل خواهد شد.»

«درست است. و باید جلوی این اتفاق را گرفت. خوشبختانه، کشتن آنها دشوار نیست، به خصوص حال که هنوز در حال تشکیل شدنند. تصور می کنم مدتی بعد، زمانی که آماده خارج شدن از کامپیوتر دو شدند، پوسته ضخیمی به دور آن کشیده شده- چیزی شبیه اسپور- و شروع می کنند به پخش شدن تا این که میلیون ها سال دیگر منزل دیگری برای خود بیابند. آن وقت

احتمالاً، کشتن شان آسان نخواهد بود.»

گفتم: «چطور می خواهی آنها را بکشی؟»

«همین الان این کار را کردم. من اولی را (که تازه شروع کرده بود به تشکیل یک پوسته ای به دور خود) با دست لمس کردم و همین لمس کردن کار آن را ساخت. دومی را لمس نکردم، ولی دیوار را در نزدیکی آن لگد کردم و امواج صدا در فلز باعث شد که داخل آن تبدیل به غبار شود. بنابراین اگر بتوانیم با ایجاد ارتعاش آنها را متلاشی کنیم، دیگر کاری- در رابطه با این کامپیوتر یا هر کامپیوتر دیگری- از دست شان بر نخواهد آمد!»

نیازی به توضیح بیشتر- یا این همه توضیح- نبود. دستکش هایش را به آهستگی به دست کرد و با یک دست محکم به دیوار کوبید. این ضربه او را به عقب راند. این بار، با لگد ضربه ای بدان زد.

داد زد: «تو هم همین کار را بکن.»

من هم همین کار را کردم و مدتی هر دو مشغول این کار بودیم. ضربه زدن (لااقل عمدی) به دیوار در جاذبه صفر، حقیقتاً کار دشواری است، آن هم اگر بخواهی ضربه ات آن قدر محکم باشد که صدایش را درآورد. اغلب موفق به این کار نمی شدیم، یا ضربه بسیار ضعیفی می زدیم که ما را دور خودمان می پیچاند و هیچ صدایی هم درنمی آمد. به سرعت به نفس نفس زدن افتادیم.
ولی خودمان را با اوضاع وفق دادیم. آن قدر به این کار ادامه دادیم که سرانجام ویروس های بیشتر و بیشتری جمع شدند. در هر مورد، چیزی جز غبار در داخل آنها نبود. روشن بود که با وضعیت اشیای فضایی توخالی و خودکار (که مانند کامپیوترهای مدرن عاری از ارتعاش بودند) سازگار شده بودند. و، به گمان من به همین دلیل برایشان ممکن شده بود که ساختمان های فلزی بسیار سست و پیچیده ای بسازند که دارای خصوصیات حیاتی ساده ای بودند.

گفتم: «فکر می کنی، همه شان را گرفتیم؟»

«چه طور می توانم، بگویم؟ اگر یکی هم باقی مانده باشد، برای به دست آوردن ذخیره فلز مورد نیاز خود و شروع دوباره، بقیه را خواهد خورد. قدری بیشتر سروصدا کنیم.»

آن قدر به این کار ادامه دادیم که از پا افتادیم، دیگر برایمان مهم نبود که یکی از آنها زنده مانده یا خیر.

نفس نفس زنان گفتم: «البته، انجمن پیشرفت دانش ستارگان از این کار ما خوشش نخواهد آمد.»

پیشنهاد جو درباره آن چه که انجمن پیشرفت دانش ستارگان می توانست با خود کند، اجباری ولی غیرعملی بود. او گفت: «ماموریت ما نجات کامپیوتر دو، چند هزار زندگی و- همان طور که حالا معلوم شده- زندگی خود ما بود. حالا خودشان می توانند تصمیم بگیرند که کامپیوتر را نوسازی کنند یا آن را از نو بسازند. این فرزند آنها است.»
«اگر انجمن پیشرفت دانش ستارگان زنده این موجودات را بخواهد، به نظر من می تواند تعدادی از آنها را که در این نواحی شناورند، پیدا کنند.»

گفتم: «بسیار خوب. پیشنهاد من این است که به کامپیوتر مرکزی بگوییم هر طور شده این کامپیوتر را راه بیندازد و وادار به کار سازد. ما هم، برای آنکه جلوی هر گونه آلودگی مجدد را بگیریم، آن قدر بمانیم که فراغتی پیش آید و بتوانیم تعمیرات اساسی یا هر کاری که لازم است را انجام دهیم. در این میان بهتر است آنها سری به کامپیوترهای دیگر بزنند و سیستمی را به وجود آورند که به محض آن که فشار اتمسفر داخلی شروع به افت کرد، ارتعاشات نیرومندی ایجاد نماید.»

جو با نیشخند پاسخ داد: «خیلی ساده است.»

«شانس آوردیم که پیدایشان کردیم.»

جو گفت: «یک لحظه صبر کن» و در عمق نگاهش مشکلی به چشم می خورد. «ما آنها را پیدا نکردیم. آنها ما را پیدا کردند. فکر می کنی اگر حیات فلزی به وجود آمده باشد، به همین شکل است؟»

«اگر این شکل از حیات به نحوی و در فراخنای فضا، با دیگران تماس بگیرد و آنها را به نزد ما فراخواند، چه؟ گونه های دیگر، هم همین طور، همه آنها به دنبال این محیط کشت فضایی بسیار غنی- و تازه و دست نخورده- هستند: نوع بشر! برخی از آنها، آنقدر محکم و استوارند که می توانند در برابر ارتعاشات دوام آورند. بعضی از آنها آن قدر بزرگ اند که در برابر خطر واکنش های مختلف و متنوعی از خود نشان می دهند. برخی از آنها، از تجهیزات کافی برای حمله و هجوم به سکونتگاه های ما که در مدار زمین قرار دارند، برخوردارند. بعضی از آنها ممکن است به خاطر Univac و برای به دست آوردن فلزات شهرها، به زمین حمله کنند.»

«چیزی که می خواهم گزارش کنم، چیزی که باید گزارش کنم، این است که یافت شدیم!»

ترجمه:ع.فخریاسری

منبع: ویژه‌نامه علم و خیال روزنامه شرق – اسفند ۱۳۸۴

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.