نوستالژی نقشآفرینی اورسن ولز در نقش چارلز فاستر کین در همشهری کین

چارلز فاستر کین (ولز) در دفتر روزنامهاش نشسته است و آقای تاچر آمده تا به او هشدار دهد که کله شقیاش را کنار بگذارد.
کین جوان است و جویای نام، به گفته خودش قصد دارد از حق مردم دفاع کند. تاچر میگوید مقالهای که برای شماره صبح روزنامه تهیه کرده را چاپ نکند. کین سیاست یک بام و دو هوا بودنش را توضیح میدهد.
چارلز فاستر کین (ولز):
مشکل اینجاست آقای تاچر که شما نمیفهمی داری همزمان با دو نفر صحبت میکنی. یکی به عنوان چارلز فاستر کینی که صاحب ۸۲۳۶۴ سهم شرکت ترانزیت عمومیه، میبینی که حساب دارایی هام رو دارم … تحت اون عنوان مسلمه که من باهات همدری میکنم و باهات موافقم، چارلز فاستر کین یه آدم رذله و در روزنامهاش باید تخته شه. تو حتی شاید بتونی اتحادیه رو متقاعد کنی تا برام جریمه هزار دلاری در نظر بگیرن …
اما آدم دوم، چارلز فاستر کین به ناشر سمجه! این وظیفهی منه، اصلا بگذار یه رازی رو بهت بگم این افتخار منه که ببینم آدمهایی که با سختی تو این اتحادیه کار میکنن پولشون توسط یه مشت پول پرست و طماع به تاراج نره …. . فقط بخاطر اینکه کسی رو ندارن از داراییهاشون دفاع کنه
(تاچر با عصبانیت دور میشود و مشغول پوشیدن کت و کلاهاش میشود، کین به او نزدیک میشود)
بگذار یه راز دیگه هم بهت بگم آقای تاچر …. فکر میکنم من تنها کسی هستم که این کارو انجام میده، میبینی که من پول و ثروت دارم اگه من از منافع فقیرها محافظت نکنم شاید یکی دیگه پیدا بشه که این کار رو بکنه. شاید یکی باشه که پول و ثروت منو نداشته باشه و این اصلن خوب نیست، اون زمان براتون خیلی گرون تموم میشه ….
نخستین بار همشهری کین را از صدا و سیمای خودمان دیدم. فکر کنم دوم یا سوم دبیرستان بودم. روز بعد با دوستم مشغول صحبت در مورد فیلم بودیم و رفیقم که آن سالها دسترسی بهتری به مظاهر فناوری مثل پی سی و ویدئو داشت، ادعا میکرد که فیلم کامل را دیده و چنین و چنان!
همشهری کین دهههاست که در صدر فهرستهای انتخابی فیلمهای برتر جا خوش کرده و در مورد کمتر فیلمی تا به این حد صحبت شده است.
چه چیز کاراکتر چارلز فاسترکین را اینقدر جاودانه کرده است؟
جنجال اول وقتی به وجود آمد که ادعا شد الهامبخش ولز و فیلمنامهنویساش -جوزف ال. منکیهویچ که فیلم منک را دربارهاش چند ماه پیش دیدیم- یک آدم واقعی مشهور آن دوران یعنی «ویلیام راندولف هرست» که یک غول دنیای رسانه بود، بوده و با این فیلم اصلا خواستهاند به او بتازند!
اما فیلم واقعا شخصیت پیچیدهای را خلق کرده و حتما چیزی بیشتر از هجو بوده است.
عنوان اصلی و اولیه فیلم «آمریکایی» بود که بعد به «همشهری» تبدیل شد. هدف این بود که یک آمریکایی آرمانی و نمونه و اصلا رؤیایی آمریکایی تحیل شود.
قصه فیلم کهنه نمیشود و شاید این سالها در دنیای استارتآپها و غولهای رسانهای باز هم بارز باشد: ثروتی که یک دفعه در اختیار یک آدم قرار میگیرد و قدرت بیانتهایی که آن شخص پیدا میکند. اما طبق معمول این ثروت و قدرت میتواند کار دست قهرمان داستان بدهد و به جای لذت بیانتها نگرانی و حسرت در پی داشته باشد و البته مرگ که محتوم است.
در کنار داستان شخصی، فیلم همشهری کین یک برش از تاریخ هم است. همشهری کین ظهور روزنامههای ارزان (در اینجا جوزف پولیتزر مورد نظر است)، جنگ اسپانیایی – آمریکایی مورد حمایت هرست، تولد رادیو، قدرت دستگاههای سیاسی، طلوع فاشیسم، و رشد روزنامهنگاری در حیطهی اطلاعرسانی از زندگی افراد مشهور را پوشش میدهد.
«چارلز فاسترکین» شخصیتی خاکستری دارد و هم قهرمان فیلم است و هم ضدقهرمان. حتی گریم فیلم در خدمت تبدیل قهرمان به ضدقهرمان است و وقتی گریم سن و سال هنرپیشه -ولیز- را چند دهه بالا میبرد و شادابی و انرژی و چهره مقبول و مثبت و انسانی او را از او میگیرد و زشت و کریهاش میکند، آن روی سکه او را میبینیم.
کلیدواژه رزباد در فیلم ذهنمان را مشغول میکند و وقتی عاقبت رمزگشایی میشود و ریشهاش را در کودکی او مییابیم هیجانزده میافتیم و یا رزبادهای زندگی خودمان میافتیم که از کف دادهایم. شخصیت «چارلز فاسترکین» کلا معصومیت ناگزیر از دست رفته را برجسته کند. سورتمه او، فقط یکی از نمادهای معصومیت از دست رفته است.
عجیب است که «ولز» در ۲۵ سالگی چنین شاهکاری را خلق کرده و باز شگفتانگیز که خود او در پیری، مقداری از همین سناریو را در زندگی شخصیاش تجربه کرد. انگار که درباره خودش فیلم شاخته بود و به نوعی «همشهری کین» خود اوست.
به گفته راجر ایبرت:
«یکی از معجزههای سینما این است که در سال ۱۹۴۱، کلیدهای استودیو و اختیار همه چیز به کارگردانی که نخستین کارش را آغاز کرده و یک نویسنده شکوهگر و الکلی، یک تصویربردار نوآور و دستهای از بازیگران تئاتر و رادیو نیویورک، واگذار شد تا شاهکاری را بیافرینند. همشهری کین از یک فیلم فراتر است؛ این فیلم به مانند مجموعهای از تمام درسهای دورهی سینمای ناطق است.»





