فیلم هزارتوی پن – تحلیل و بررسی – Pan’s Labyrinth 2006

هزارتویِ پَن، ساختهٔ «گیلرمو دلتورو»، فیلم معرکهایست به شرط اینکه آداب «بازی» اش را بشناسیم و حواسمان باشد که دلتورو دارد از چه حرف میزند و این حرفها را در چه قالبی مطرح میکند. هزارتوی پَن، قطعاً، یک فیلم سیاسیست؛ داستان یک جدال شرم آور بین «واقعیت» و «تخیل». دلتورو به جای آنکه این بازی را مثل خیلیهای دیگر، «رو» انجام دهد، به یک «افسانهٔ پریان» روی آورده است تا فیلماش «فقط» یک فیلم سیاسی نباشد و نتیجهٔ کارش، اتفاقاً، فراتر از اینهاست. آنچه پیش روی ماست، فیلمیست که نمیشود نادیدهاش گرفت و روشی که برای فرار از «واقعیت هولناک» به کار میگیرد، جذابتر از آن است که بخواهیم ردش کنیم. زندگی در سرزمینی که آدمهایش چنان در غم و غصه غوطه ورند که دیگر کاری به کار داستانها و افسانهها ندارند، آسان نیست. چنین است که دلتورو در کنار افسانهٔ «فان» یا «پَن»، گوشهٔ چشمی هم به آلیس در سرزمین عجایب (نوشتهٔ لوئیس کارول) دارد، که هنوز مشهورترین داستان کودکان است. «اوفیلیا» ی هزارتوی پَن، «آلیس» خوشبختی نیست؛ چرا که باید بهترین سالهای زندگیاش را در کنار آدمهایی بگذراند که بویی از «تخیل» نبردهاند و عقلشان به چشمشان است …
راوی هزارتوی پَن میگوید که: «سالها پیش، در دنیای زیرزمینی، جایی که هیچ رنج و دروغی در کار نبود، شاهزاده خانمی زندگی میکرد که همیشه سودای انسانها را در سر داشت. سودای آسمان آبی را در سر داشت، سودای نسیم دل نواز و نور خورشید را. روزی او نگهبانها را فریب داد و گریخت و به محض اینکه از دنیای زیرزمینی بیرون رفت، آفتاب تابان بر او تابید. چشمهایش را نابینا کرد و خاطراتاش را پاک کرد. شاهزاده خانم، دیگر نمیدانست که کیست و از کجا آمده. سرما در عمق جاناش نشست. بیمار و رنجور شد و در نهایت مُرد. با این همه، پدرش – که پادشاه بود – همیشه میدانست که شاهزاده خانم، روزی باز میگردد؛ شاید در جسمی دیگر، در مکانی دیگر و در روزگاری دیگر. و پادشاه، تا آخرین نفس، چشم به راه دخترش بود، آنقدر انتظار کشید که زمین دیگر نچرخید …» این، چیزیست کاراکتر در ابتدای فیلم، نصیب ما میشود، بی آنکه بدانیم و متوجه باشیم همین چند خط، خلاصهٔ داستان فیلم و در واقع، داستان زندگی «اوفیلیا» ست.
وقتی کمی بعد، «کارمن»، مادر «اوفیلیا» به او میگوید: «اصلاً نمیفهمم چرا این همه کتاب را با خودت آوردی. ما داریم میریم به دهکده، جایی که فضای باز هست و هوای تازه پیدا میشه … قصههای پریان؟ تو بزرگتر از این هستی که مغزت رو با این چرندیات پُر کنی.» میفهمیم که با دخترکی عادی سروکار نداریم و البته آن باریکهٔ خونی هم که از دماغاش جاری میشود و دوباره به جای خودش بر میگردد، چیزی را روشن نمیکند. اما اولین نشانهٔ غیرعادی بودن، بعد از گفتن این حرفهاست؛ وقتی که مادر اوفیلیا، همان جا تهوع اماناش را میبرد و البته که هنوز دلیلی برای غیرعادی بودن ماجرا نداریم.
وقتی هم که اوفیلیا دست چپاش را دراز میکند تا «کاپیتان ویدال»، پدرخواندهاش، دست بدهد، میفهمیم که رابطهٔ خوشی با هم ندارند و اوفیلیا او را به عنوان پدر خودش نپذیرفته است. پدر برای او همان خیاطیست که از دنیا رفته و هیچ معلوم نیست که مادرش چرا کاپیتان ویدال را به جای او انتخاب کرده است. کاپیتان ویدالی که وقتی دارد دربارهٔ چریکهای ضد «فرانکو» حرف میزند، میگوید: «کاری میکنیم که اون عوضیها از گرسنگی بمیرن.» برای اوفیلیا، زندگی در مادرش خلاصه میشود و با اینکه بسیاری از کارهایش را درک نمیکند، به جستجوی پاسخی هم نمیگردد. اوفیلیا خیال میکند مادرش هم باید دنیا را از دریچهٔ چشمهای او ببیند. این است که وقتی کارمن میگوید: «فردا یه چیز بخصوص بهت میدم.» اوفیلیا میگوید: «یه کتاب؟» و مادرش جواب میدهد: «نه؛ یه چیز بهتر.» این، تفاوت دنیای مادر و دختر است. برای اوفیلیا چیزی بهتر و مهمتر از کتاب وجود ندارد و مادرش، کارمن، ظاهراً با این نظر موافق نیست.
کمی بعد، داستانی که اوفیلیای کوچک برای برادر به دنیا نیامدهاش میگوید، داستان جاودانگی و نامیراییست. این داستانی نیست که به کار کودکان بیاید و مسئله دقیقاً همین است که اوفیلیا بزرگتر از خودش فکر میکند و همه چیز را به گونهای میبیند که ربطی به دنیای واقعی نداشته باشد. اما پدرخواندهاش، ویدال، نظری غیر از این دارد. او فکر میکند: «پسر باید جایی به دنیا بیاد که پدرش اونجاس.» و در جواب دکتر که میپرسد: «از کجا اینقدر مطمئنید بچهتون پسره؟» میگوید: «با من بحث نکن.» واقعیتی که او میبیند، همین چیزهای دم دستیست؛ همین چیزهای پیش پا افتاده و آنقدر به این چیزهای پیش پا افتاده عادت کرده که دیگر جان آدمها هم برایش ارزشی ندارد. این است که وقتی شکارچی و پسرش را پیش او میآورند و آنها میگویند که خرگوش شکار کردهاند، حرفشان را باور نمیکند و آنها را در شمار کمونیستهایی میداند که دارند به اسپانیای متحد خیانت میکنند. برای همین یک بطری را آنقدر به بینی پسر شکارچی میکوبد که عملاً استخواناش خرد میشود. بعد هم هر دوی آنها را میکشد تا تعداد خائنان روی زمین کمتر شود. وقتی هم که در کیسهٔ آنها دو خرگوش کوچک پیدا میکند و میفهمد شکارچی بیچاره و پسرش دروغ نگفته بودند، به «گارسیس» میگوید: «قبل از اینکه بیای مزاحم من بشی، یاد بگیر اون لعنتیها رو درست بگردی.» انگار به این فکر میکند که آنها، روزی روزگاری، بالاخره به کشورشان خیانت میکردند و به چریکها میپیوستند.
وقتی اوفیلیا در اتاق نشسته، باز هم محیط دور و برش را هر طور که دوست دارد میبیند. پس سنجاقکی که از پنجره داخل شده، روی تصویر پری سبز بند انگشتی مینشیند و در جا به این موجود بدل میشود. واقعیت درجا تغییر میکند و تخیل جایش را میگیرد. به همین سادگی و این پری سبز بند انگشتی، اوفیلیا را به ویرانهٔ هزارتو میبرد. جایی که دیگر واقعیت معنایی ندارد. همه چیز خیال است. همه چیز غیرواقعیست و به کار کسانی که چیزی جز واقعیت را نمیبینند، نمیآید. آنجا «فان» ی که از دل افسانههای بیرون آمده، به اوفیلیا میگوید که نام حقیقیاش «شاهزاده خانم موانا» ست و پدرش پادشاه دنیای زیرزمین بوده است. بعد توضیح میدهد که اوفیلیا زادهٔ انسانها نیست و در واقع فرزند ماه است و اگر به شانهٔ چپاش نگاه کند، نشانهای را پیدا میکند و همه چیز برایش روشن میشود. «فان» میگوید که پدر واقعی او، آنها را مجبور کرده که درهای همهٔ معبدهای جهان را باز بگذارد تا «شاهزاده خانم موانا» بازگردد. اما مسئله این است که: «باید مطمئن بشیم که جوهر وجودت همونه که بوده و دست نخورده. اگه دست خورده باشه، نمیتونی جاودانه بشی.» پس سه وظیفه را به اوفیلیا یادآوری میکند و «کتاب راههای فرعی» را به او میسپارد که هر چند خالیست؛ اما در مواقع لازم، راه را به اوفیلیا نشان میدهد. همه چیز به خواب و خیال میماند؛ به رویایی دوست داشتنی که از پس روزی تیره و تار و تلخ رسیده تا آدم را به آرامش برساند.
بالاخره، کارمن، به وعدهاش عمل میکند. آن چیز بخصوصی که کارمن به اوفیلیا گفته بود و ارزشاش را بیشتر از کتاب دانسته بود، یک لباس ابریشمیست که تورهای سفید دارد و یک جفت کفش چرمی نو که روبانهای ابریشمی سبز دارند. اوفیلیا میگوید: «اینها خیلی قشنگن.» ولی مثل روز روشن است که دوستشان ندارد. چرا باید دوستشان داشته باشد؟ اوفیلیا حالا دنیایی غیر از دنیای واقعی را هم کشف کرده است؛ دنیایی که همه چیزش جذابتر و بهتر از دنیای واقعیست. و این لباس و کفش به چه دردی میخورند وقتی او را شبیه آدمهای دیگر میکنند؟ اوفیلیا میخواهد با دیگران فرق داشته باشد. قرار است آدمی متفاوت باشد. این قرار را خودش گذاشته است و میخواهد به آن عمل کند. ایرادی دارد؟
با این همه، اوفیلیا سعی میکند موضوع را با دیگران در میان بگذارد. چه کسی حرف او را باور میکند؟ به کاپیتان ویدال که نمیشود نزدیک شد. مادرش هم که آب پاکی را پیشتر روی دستهایش ریخته است. تنها کسی که میماند، «مرسدس» است؛ دختری که ظاهراً با دیگران تفاوت دارد. این است که سوالاش را از او میپرسد: «مرسدس، تو به پریها اعتقاد داری؟» و جوابی که می گیرد این است: «الان که نه؛ ولی وقتی بچه بودم، اعتقاد داشتم. به خیلی چیزهای دیگه هم اعتقاد داشتم که الان ندارم.» اوفیلیا ادامه میدهد: «دیشب یه پری اومد به دیدنم. تنها هم نبود؛ چند تا بودن. یه فان هم همراهشون بود.» و مرسدس هم چیزی میگوید که اوفیلیا میفهمد به او هم نمیشود اعتماد کرد: «فان؟ مادرم همیشه بهم میگفت که از فانها فرار کنم.» این دنیای اوفیلیاست. راه اوفیلیاست. کسی دیگر نمیتواند به آن وارد شود. بنابراین، اوفیلیا به دیدار وزغ غول پیکری میرود که کلید طلایی جادویی در دهانش قرار دارد. چارهٔ کار این است که سه سنگ جادویی را در دهان وزغ بگذارد و آن کلید را بردارد. وقتی به حاشیهٔ جنگل بر میگردد، لباسهایش همه خیس و گل آلود هستند. همین است؛ این تفاوت واقعیت و تخیل است. رویاها که میگذرند، واقعیت از راه میرسد و لباسهای نو، خیس و گل آلود میشوند.
شهردار در مهمانیای که در خانهٔ کاپیتان ویدال برپا شده، به او میگوید: «هر کمکی از دست ما بربیاد، دریغ نمیکنیم؛ چون میدونیم شما به میل خودتون اینجا نیومدین.» و ویدال در پاسخ به او میگوید: «من اینجا رو انتخاب کردم تا پسرم تو اسپانیای پاک و تازه به دنیا بیاد. مردم فکر میکنن ما همه برابریم؛ ولی یه تفاوت بزرگ وجود داره، جنگ تموم شده و برندهاش هم ما بودیم. اگه این موضوع رو قبول کنیم، باید این چریکهای لعنتی رو یکی یکی بکشیم. همهٔ اونها را میکشیم. مطمئن باشید.» این است که باید به اوفیلیای کوچک حق داد. بین دنیای او و پدرخواندهاش هیچ شباهتی وجود ندارد. یکی از نامیرایی و جاودانگی حرف میزند و یکی آرزوی کشتن دیگران را در سر دارد.
ویدال زمانی که غذای جیره بندی را به مردم میدهند: «این، غذای روزانهٔ ماس؛ اون هم از طرف اسپانیای فرانکو، که ما داریم تو آسیاب ازش مراقبت میکنیم. این دروغ کمونیستهاس که میگن تو هیچ خونهای در اسپانیای متحد، آتش و نون پیدا نمیشه.»
در دیدار بعدی با فان، او تکهای گچ سفید را به اوفیلیا میدهد و میگوید: «بهش احتیاج پیدا میکنی.» بی آنکه بدانیم چه کاری از این گچ بر میآید و در دیدار بعدی ریشهٔ «مهرگیاه» را به دخترک میدهد و میگوید: «این گیاهیه که دلاش میخواد انسان بشه. این رو بذار داخل یه ظرف شیر، زیر تخت مادرت. هر روز صبح هم دو قطره خون بهش بده.» بعد از این است که صدای اوفیلیا خاصیت آن تکه گچ را برای ما توضیح میدهد: «از این گچ استفاده کن و هر جای اتاقات که خواستی یه در بکش. بعد اون در رو باز کن.» چقدر عجیب … چقدر جادویی … یعنی میشود در هر لحظهای، واقعیت را کنار زد و به خیال پناه برد. و اوفیلیا هم همین کار را میکند؛ هرچند مرتکب یک اشتباه هم میشود. وقتی به تالار ضیافت میرسد، به نصیحتهای قبلی گوش نمیکند و از انگورهایی که روی میز است میخورد. این است که آن مرد بی رنگ و عجیب و غریبی که چشمهایش کف دستهایش هستند، عصبی میشود و بعد از خورن دو پری کوچک، به دنبال اوفیلیا راه میافتد تا بگیردش. حالاست که اوفیلیا آن گچ را بر میدارد و دری میکشد و از دست او فرار میکند. بله، گاهی هم باید از دست خیال به واقعیت پناه برد.
فردای آن روز، اوفیلیا، طبق دستور فان، لیوانی شیر توی بشقاب میریزد و مهرگیاه را در آن میاندازد. قطرهای از خون دست خودش را هم به آن شیر اضافه میکند تا مهرگیاه بخورد؛ بی آنکه دقیقاً از خاصیت مهرگیاه باخبر باشد.
ویدال بعد از دستگیری «استوتر»، چریکی که اساساً لکنت زبان دارد، به او میگوید: «بهتره همه چی و به ما بگی. چند تا وسیله با خودم آوردم که این اتفاق بالاخره بیفته. چیزهایی که حتی تصورش هم نمیکنی.» جعبهٔ ابزار بر میدارد و چکش و درفش و انبردستی را در میآورد: «اول اینکه نمیتونم بهت اعتماد کنم. ولی وقتی یکی از اینها رو استفاده کنم، تو هم به چیزهایی اعتراف میکنی.» چکش را به او نشان میدهد و میگوید: «وقتی هم بریم سراغ این یکی، رابطهمون نزدیکتر میشه. تقریباً میشیم مث دو تا برادر.» حالا درفش را بر میدارد و ادامه میدهد: «وقتی هم که از این استفاده کنم، مطمئناً همه چی رو بهم میگی.» اما پست فطرتی او لحظهای بعد به اوج میرسد: «حالا باهات یه معامله میکنم؛ اگه سه شماره رو بدون لُ لُ لکنت بشماری، میتونی بری.» استوترِ بیچاره، تا دو را درست میشمارد، ولی به سه که میرسد دچار لکنت میشود. ویدال میگوید: «مایهٔ تاسفه.» و چکش را بر میدارد تا یک چشمه از خشونتاش را به او نشان بدهد.
در دیدار بعدی، فان به اوفیلیا میگوید که او با خوردن حبههای انگور، قانون را زیر پا گذاشته و باخته است. دیگر نمیتواند برگردد و روحاش برای ابد پیش انسانها میماند. بین آنها زندگی میکند و مثل آنها پیر میشود و مثل آنها هم میمیرد. و بدتر از همه، فان و پریها و دیگران هم از ذهناش پاک میشوند و اوفیلیا دیگر هرگز آنها را نخواهد دید. این، برای اوفیلیا سختترین حرف دنیاست. برای دخترکی که دنیای دور و برش را دوست ندارد و میخواهد بخشی از دنیای خیالی شود، حرفی سنگینتر و تلختر از این نیست … و اوفیلیا، حالا با ناامیدی کامل، زیر تخت میرود و میبیند ریشهٔ مهرگیاه پُف کرده و بی حرکت شده است. کار، موقعی خراب میشود که ویدال او را میبیند و از زیر تخت بیرون میکشد. اینجاست که چشم ویدال به مهرگیاه میافتد: «این دیگه چه آشغالیه؟» و بعد از است که در نهایت خشم و عصبیت، ریشههای گیاه را قطع میکند.
اوفیلیا به مادرش میگوید این ریشهٔ جادویی را فان به او بخشیده است و ویدال که این حرفها را میشنود، میگوید: «همهای به خاطر اینه که اجازه میدی این دختره اون چرندیات رو بخونه.» کارمن هم که پیشتر حرفهای دخترش را جدی نمیگرفت، این بار هم روش قبل را به کار میگیرد و ریشه را به آتش میاندازد و میگوید: «اوفیلیا، چیزی به اسم جادو وجود نداره؛ نه برای تو، نه برای من، نه برای هیچکس دیگه.» اما این اوفیلیاست که صدای جیغ مهرگیاه را میشنود و میبیند که آن ریشهٔ انسان وار جیغ میکشد و میسوزد. و همان موقع است که درد دوباره به سراغ کارمن میآید؛ درست مثل وقتی که به کتابهای دخترش گیر داد و افسانهها را نادیده گرفت. اما این بار، درد او را از پا در میآورد. بچه به دنیا میآید، ولی کارمن میمیرد و تنها مونس اوفیلیا از دنیا میرود. پس چه کسی قرار است انتقام این خشونتها را از کاپیتان ویدال بگیرد؟ کاپیتان آدم کش چگونه باید تقاص این خشونتها را پس بدهد؟ این، مرسدس است با چاقویی که زیر پیش بندش پنهان کرده، ویدال را زخمی میکند. اول ضربهای به شانهاش میزند. ضربهٔ بعدی به بالای شانهٔ اوست. بار سوم چاقو را در دهاناش فرو میکند و میگوید: «از اولتماشا هم نمیتونستم به تو یکی اعتماد کنم. من مث پیرمردها نیستم؛ زندونی زخمی نیستم. مرتیکهٔ کثافت، دیگه نمیتونی دست رو هیچ دختری بلند کنی. تو اولین خوکی نیستی که دل و رودهاش رو ریختم بیرون.» اما این پایان کاپیتان ویدال نیست.
فان که ظاهراً دلاش به حال اوفیلیا سوخته، دوباره میآید و میگوید که بهتر است برادرش را بردارد و با خودش به هزارتو ببرد و دوباره تکهٔ گچی به او میدهد تا در را، هر جا که خواست، دوباره بیافریند. وقتی اوفیلیا میخواهد نقشهای را عملی کند، ویدال متوجه میشود و با اینکه ترکیب قرصهای خواب آور و نوشیدنی حالاش را دگرگون کرده، به دنبال اوفیلیا میرود. حالا، همان جور که اوفیلیا در دنیای خودش سیر میکند، ویدال هم چیزی جز واقعیت دور و برش نمیبیند و نمیفهمد که فان به اوفیلیا میگوید دروازه فقط در صورتی باز میشود که خون بی گناهی ریخته شود؛ به اندازهٔ سر سوزن، یک قطرهٔ خون. اوفیلیا میگوید که برادرش باید با او بماند و همین جاست که ویدال پیدا میشود و گلوله به سوی اوفیلیا شلیک میکند. باریکهای خون از بینی اوفیلیا بیرون زده است؛ درست مثل اول فیلم و تازه همه چیز روشن میشود و این «هذیان دم مرگ»، این خواب پیش از «خواب ابدی» معنا میگیرد. مرسدس، ضربهٔ نهایی را اینجا به ویدال وارد میکند. بچه را میبرد و میگوید: «این بچه حتی اسمات رو هم یاد نمیگیره.» و پدرو، به ضرب گلولهای ویدال را میکشد. اوفیلیا هم با مرگ، دوباره زنده میشود و به دنیای زیرزمینی میرود و پدر و مادرش را میبیند که پیش هم نشستهاند؛ درست مثل همهٔ افسانههای پریان …
حالا، راوی فیلم برای ما میگوید که: «میگویند شاهزاده خانم، به قلمرو پادشاهی پدرش بازگشت و با قلبی پاک و سرشار از عدالت، قرنها حکومت کرد. همهٔ موجودات نیز او را دوست داشتند. مثل ما هم ردی کوچک از خودش روی زمین گذاشت و این رد تنها به چشم کسانی میآید که میخواهد آن را ببینند …»





