یوهان ولفگانگ فون گوته – زندگینامه این ادیب و نویسنده برجسته آلمانی به مناسبت زادروز او

0

متن دو مقاله قدیمی منتشر شده در سال ۱۳۲۸ به قلم اقبال یغمائی و مرتضی کیوان

مقالات بدون تغییر رسم الخط منتشر می‌شوند.

مقاله اقبال یغمائی

روز ۲۸ اوت سال ۱۷۹۴ در شهر فرانکفورت کودکی پا بعرصهٔ هستی نهاد که گوته نامیده شد.

قیافهٔ طفل آنچنان بود که هرکس او را میدید میگفت نام او دیر یا زود زبانزد همهٔ مردم خواهد شد و روزی دنیا بوجودش افتخار خواهد کرد.

پیش آمد چنان بود که گوته خردسال، در کودکی برسوم و اخلاق و تمدن فرانسویان خوپذیر و مأنوس گردد و تعالیم مذهبی در اعماق روح کنجکاو و متفحص او ریشه دواند. رفتار و کردارش نشان میداد که در زندگانی پیر و منطق و خرد است نه تابع احساسات پی‌سیر و زودگذر.

پدرش که دکتر در حقوق و از مشاورین با نفوذ قیصر بود در هفده سالگی او را برآن داشت که در لایپزیگ Leipzig بتحصیل حقوق پردازد و گوته با اینکه در باطن بدین کار راضی نبود، در اثر ذکاوت ذای از دانشگاه استراسبورگ Strasbourg باخذ دکترای حقوق کامیاب گردید.

شار اگوست، امیر ویمار  مقارن ابتدای حکومت خویش از گوته در خواست نمود که در امور کشوری و لشکری با او کومک و مساعدت نماید. وی با این‌که این شغل موافق ذوقش نبود متجاوز از ده سال در رأس مشاغل مهم و متعدد قرار گرفت امام چون نمتوانست بیش از این مدت روح بلند و طبع منیع خود را با یک سلسله قیود و تشریفات منطبق و هم آهنگ نماید ناچار، بی‌آنکه کسی را از قصد و نیت خویش آگاه کند در سال ۱۷۹۰  راه ایتالیا در پیش گرفت و دو سال در شهرهای زیبای رم، فلرانس. و نیز، پالرم و دهستانهای کوهستانی بکام دل بسر برد.

درست است که این شاعر و نویسندهٔ ناموروچیره دست نبوغ و مقام خود را مدتها پیش از این وقت نمایان و پدیدار ساخته بود اما روی تافتن و پشت پازدن او بمقام بی‌ارج وزارت و مشاغل نظیر آن ویر امجال و فرست داد که حقیقت و ماهیت اصالت وجود و عظمت فکر خویش را با بدایع افکار و اشعار نمایان سازد.

زندگانی و سرگذشت گوته همچون حالت روحیش مجموعه‌ای از اخنلاف و اضداد است. در عالم سیاست و ادبیات کسی را نمیشناسیم که مانند او عقل و احساس را بهم آمیخته و در یکجا جمع کرده باشد. این نابغهٔ بلند نام که در سرزمین هنرپرور آلمان پرورش یافته بتمام هستیها بانظر فحص و جستجو مینگریست و پیوسته میکوشید و همچون فیلسوف و محقق دانائی بکنه و اسرار درون هرذره‌ای راه یابد. او پژوهنده و در عین حال مبتکر است و بدین قانع نیست که معلومات و اطلاعات خود را در جائی محدود و متوقف سازد.

گوته نقاش، نبات‌شناس، و حیوان‌شناسی ماهرست و در عین حال بجمع‌آوری نمونهٔ اشیاء دیگر نیز شوق و رغبت دارد. او اهل منطق و پیرو خرد است، برامیال و هوسهای طبیعی کاملا تسلط دارد و هرگز نمگذارد غرائز سرکش عنان تملک و خویشتن داری را از بستانند و او را بکاری برانگیزند که عاقبتش ندامت و پشیمانی باشد. خوش ندارد که در کلبهٔ محقر و خرابی بافقر و تهی دستی زیست کند، در کیش او زندگانی وقتی ارزش و لذت دارد که با خوشی و کامرانی توام و همراه باشد و معتقد است عمر که این‌قدر کوتاه و زودگذر است نباید در حسرت و سختی بپایان رسد. و انسان باید از همه نعمت‌ها که خداوند برای استفاده اشرف مخلوقات فراهم فرموده. بهره برگیرد و ازین بساط رنگارنگ تمتع یابد. گوته ابا و امتناع ندارد که با بزرگان مصاحب و همنشین باشد، بسلیقهٔ آنان تمول و ثروت را دوست بدارد و در کاخ باشکوه و مجلل منزل گزیند اما متابعت و پیروی از دستورات آسمانی را هم لازم و واجب میداند وجدا معتقدست انسان باید از اطاعت اصول مذهب که خیر و صلاح بشر در آنست لحظه‌ای غافل نماند.

اگر بخواهیم، گوته، شاعر و نویسنده‌ای را که عالم بشریت باو احترام مینهد، بهتر بشناسیم باید در نظر بگیریم این گویندهٔ نامور علاوه برجنبهٔ عقلانی، طبعی حساس و زود رنج داشت، و دقیقترین نکات و باریکترین نامور معانی عاشقانه را چنان در قالب شعر جای داده است که روح شنونده و خواننده را سرمشت و سیراب میکند و بهیجان میآورد.

درست است که گوته حقیقت زن را آنچنانکه هست شناخته و این موجود را که احساساتش برعقل و خرد میچر بد شایستهٔ تعظیم و تکریم زیاد نمیداند اما در عین حال بی‌اعتنائی و بی‌احترامی او را روا نمیدارد، با همه استغنای طبع و نخوت و مناعت، بارها خودش در عالم خیال یا حقیقت سربرآستانهٔ معشوق ساییده و با همه زیرکی و هوشمندی دل بمهر دلبران بسته و تا مرحلهٔ پیری (۴۷ سالگی) از این کار باز نایستاده است.

آثار ادبی گوته هریک برعظمت روح و نبوغ شاعری و نویسندگی او بهترین گواهست و از مطالعهٔ آنها فسحت فکر و وسعت قریحه شاعر را بخوبی میتوان دریافت. ورتر Verther‌ که در سال ۱۷۷۴ انتشار یافت در دلها تأثیری عمیق و جاودانی بخشید، و سرگذشت آن عاشق بیچاره جانها را آتش زد.در ۰۹۷۱ گوته اولین قسمت منظومهٔ فوست Foust را نوشت و همین کتابست که از بس نکات دقیق و لطیف در آن بکار رفته تصنیف نیمهٔ دوم آن تا چند روز قبل از مرگ شاعر (۱۸۲۳) بطول انجامیده است. منظومهٔ هرمان و دوروته  را در سال ۱۷۹۴ بپایان رسانید و تراژدی ایفی جنی در ترید از آثار ادبی و هنری این شاعرست که همسنگ آن کمتر تدوین و تألیف یافته است.

در اینجا باید بگوئیم گوته در بند آراستگی ظاهر کلام نبود و بوزن و قافیه و صنایع شعری اهمیت نمی‌نهاد و تنها در پی آن بود که هرعبارت یا هر بیت از آثار قلمی او مملو از معانی بدیع و سرآمد شاهکارهای جهان باشد.

گوته باشیلرر  شاعر و مورخ شهیر آلمان، معاصر و دوست و مأنوس بود و باو ارادات میورزید، بر مرگ او که در سال ۱۸۰۵ اتفاق افتاد گریان شیللر نیمی از عمر من کاست و مرا بپیری نزدیک کرد.

گوته فرد برجسته و کم‌نظیریست که در عمر نسبتا طولانی (۸۳ سال) خود آثار آثار ادبی و هنری جاودانی بجا نهاده و بعالم علم و ادب و بشریت خدمتها کرده است. او حتی در زمان حیات شهرت عالمگیر داشت چنانکه بسال ۱۸۰۹ که بنمایندگی دوک و یمار، ناپلئون را دیدار کرد، امپراطور فرانسه نشان لژبون دونور Legion d’honneur بوی داد و گفته بود «گوته یک انسان کاملست».


مقاله مرتضی کیوان

بمناسبت دویستمین سال ولادت گوته

آخرین سخن‌گوته هنگام مرگ، در واپسین دم زندگی، بیاد تأثیر شگرف موسیقی شورانگیز بتهوون، چنین بود: روشنی بیشتر. از همین سخن پیداشت که او در سراسر زندگانی میکوشید تا از تاریکی بکاهد و بروشنائی بیفزاید. نبرد نیک‌وبد و پیکار فرشته و اهریمن-که در (فاوست) او بکمال خود رسید-در تمام دوران عمرش موضوع مهمی برای تفکر فلسفی بود.

گوته شاعری بود که دانش و طبیعت را میستود و میخواست بکمال آن و جمال این دست یابد. او از پیوند شعر و دانش شخصیت ارجمند خود را آفرید و بدانجا رسید که آوازهٔ نام او همهٔ اروپا را فراگرفت و سر آمد همهٔ نامداران آلمان شد. گوته که «انسان» و «هنر» در سراسر آثار چون زهره بر پیشانی آسمان میدرخشد، از هنرورزی باندیشهٔ عمیق فلسفی راه یافت و چهرهٔ دلپذیر زندگی را آرایشی تازه داد.

در نامه‌هایی که بتاریخ ۱۷ آوریل ۱۸۲۳‌،۹ سال پیش از مرگش، بکنتس اشتلبرگ یکی از معشوقه‌های خود، مینویسد عصارهٔ افکار و اندیشه‌های خویش را چنین وصف می‌کند:

«دبپائیدن در دهر، زندگی پس از مرگ دیگرانست. در حقیقت ما در حالتی زندگی میکنیم که مردمی را که محبوب یا منفور ما بوده‌اند، یا آنانی را که با نظر بی‌تفاوتی نگاهشان میکردیم، همچنین امپراطوریها و ثروتهای هنکفت را در عقب خود گذاشته‌ایم. و نیز در حالتی زیست میکنیم که حتی جنگلهای بزرگ از بین رفته، همچنین درختهای که خودمان موجودی عاطلیم و زندگانی بدون لطف و ثمر وفضیلتی را ادامه میدهیم. در صورتی نسبت بگذشته حقشناسیمان بزرگ است که از آن دوران برای ما صفات صوری و طبیعی و اخلاقی و معنوی باقی‌مانده باشد.

ما تسلیم این اثر زودگذر زندگان هستیم، برای اینکه اصل جاودانی اشیاء همیشه در ما حاضر باشد. ما هیچگاه از فرار زمان رنج نمیبریم.

در سراسر زندگانی نسبت بخود و دیگران همیشه جوانمرد بوده‌ام و در تمام فعالیت هایی که در این کرهٔ خاکی کرده‌ام همواره هدف و نظر من خیلی بالا بوده است. شما و بستگانتان نیز چنین بوده‌اید. پس بهمینگونه تا زمانیکه روشنایی روز ما را روشن میکند بکار خود ادامه دهیم. دیگران نیز بنوبت خود خواهند دید که آفتاب بر آنها میدرخشد. آنها نیز در زیر نور آن نمو میکنند و بزرگ میشوند در صورتیکه در آنزمان روشناییی درخشنده‌تری برای ما بتابد.»

این «روشنایی درخشنده‌تری» که گوته از آن سخن گفته همین سیمای تابناکی است که بشریت در قرن ما یافته است و ما بر آستانهٔ دروازهٔ آن دنیای نوین قرار داریم.

گوته در ۲۸‌ اوت ۱۷۴۹‌، دویست سال پیش، در (فرانکفورت)، کنار رودخانهٔ «ماین»، متولد شد. پدرش مشاور امپراطور و «کاترین الیزابت تکتور» و جدش فرماندار (فرانکفورت) بود.

در مدت اقامتش در (لایبزیک) بتحصیل حقوق پرداخت و چندین غزل سرود که در آنها عشق خود را به «کاترین شونکاف» بیان کرد. این نخستین عشق اوست که دیری نپائید. گوته بزادگاه خود باز گشت و درین زمان که مریض بود تحت‌تأثیر دوشیزه «کلتانبرگ» گرایشی بعرفان یافت. او زندگی را از عشق جدا نمی‌دانست. در سر آشیب راه خیال انگیز عرفان همچو پرفسور «نیکلسن» دانشمند معاصر انگلیسی، معتقد بود: «هیچ چیز جز عشق قادر نیست مار منجمد شهوت را که مرده بنظر میرسد بکشد.» شایان توجهست که درهمین زمان گوته عقیدهٔ خاصی مبنی بر اینکه تنها قبول عامه و رضای مردم اعتبار کلی دارد پیدا کرده بود. پایه‌گذاری این مکتب یکی از خطوط برجسته و مشخص نبوغ او بشمار میرود.

وی نخست یک گوته اجتماعی بود که خود را «گوته کارناوال» میخواند، زیرا این گوته مشاور دادگاه سلطنتی (ویمار) بود؛ با شاهزادگان و اشراف نشست و برخاست می- کرد. بمجالس رقصو کنسرت و بشکار میرفت. لباس بسیار زیبا و جالبی از پوست سگ آبی «بیدستر» میپوشید و همان وضعی را داشت که بتهوون در پیرامون یکی از چشمه‌های آب معدنی آلمان، هنگامیکه مردم بشاهزادگان تعظیم میکردند، از دیدن آن خشمگین می‌شد.

اما گوته دیگری نیز وجود داشت که با لباسی از پوست «کاستر»*خاکستری و شال گردن ابریشمی قهوه بی‌رنگ میپوشید و چکمه بپا میکرد. در هوای صاف فوریه‌یی که جلوهٔ بهار داشت جهان را فراخ و عزیز میدید و چنان مینمود که گویی همیشه زنده خواهد ماند و پیوسته کار خواهد کرد. زمانی که کار میکرد، جز بکار خویش، بهیچ چیز نمی‌اندیشید. او همیشه درجه بدرجه پیش میرفت، زیرا هرگز فکر نمیکرد که با یک جهش بتواند آرمان خود رابچنگ آورد.

او در حین کار و مبارزه و بازی و سرگرمیهایش قوای خود را پرورش میداد تابآن مکبت خاص خود برسد.

باز گشت بزادگاه، گوته را بعشق جدیدی کشانید. او در عشق استاد بود: هرگز بعد اسارت پا بند زن نمیشد. میدانست که اسارت زنهمزاد غولیست که فنای شخصیت هنرور است. اما در عشق همیشه پاکدل بود. در عشق به «شارلوت بوف» بآنجا رسید که بفکر خودکشی افتاد و زندگی یکنواخت و غم‌انگیزی که نشانی از تنوع نداشت او را باین فکر سوق داد. «چند شب وقت خواب خنجری نزدیک خویش گذاشت. پیش از خاموش کردن چراغ کوشید نوک آنرا در سینهٔ خود فرو کند اما حتی موفق نشد که خفیف‌ترین جراحتی بخود وارد آورد: تنش بروانش خیانت میکرد.

با خود گفت: پس من در کنه ضمیر بزندگی دلبستگی دارم» دلبستگی او بزندگی نشان هوشمندی فطری ا بود. او مانند هر خردمندی میدانست که گریز از زندگانی یکنوع درماندگی است و درماندگی توهین بشخصیت مردمیست که تبعهٔ کشور هنر و اندیشه- اند. گوته میدانست که زندگانی زشت و بیمایه نیست و معتقد بود: «زندگی را هر طور نگاه کنی زیباست».

گوته در سراسر عمرهمراه رورخانهٔ زندگی میرفت و هرگز از آن دوری نمیجست. چون از محیط زندگانی خویش جدایی نداشت رنجهای او موجد فعالیت برای تعالی و پیشرفت میشد. میدانست که هرگز نباید بزندگی پشت کرد و از آن روی برتافت. در دوران جوانی او «اروپا ببحران اضطراب معنوی دچار بود-۹ سال بود که شاهان در صلح میزیستند. تشکیلات قدیم هنوز چندان قوت داشت که هرگونه انقلابی محال مینمود. از اختلاف میان شور جوانان و سستی جامعه، بیتابی و نفرتی ایجاد میشد که همان حزن دوره‌های تحول و آرامش است».

در چنین دورانی گوته در استراسبورگ در علم حقوق دکتر شده بود. پدرش او را در دادگاه سلطنتی برای تکمیل تحصیلات قضایی بکار گماشت. محل کار او حسر تکدهٔ جوانان بود: آنجا آستانهٔ جلال و مقام بود. اما گوته بهیچ مقامی سر فرود نمیآورد، زیرا خواهان همهٔ مقامها بود. از آن محیط و از آن کا ر بکنواخت بسوه آمد. با خود می‌اندیشید: «من در اینجا مانند پهلوانی در زنجیر کودکان بسر خواهم برد.» ولی گوته پهلوان پرشوری بود و سخافت محیط کار خویش را بخوبی دریافته بود: «دلیرانه تحقیر خود را نسبت بدادگاه سلطنتی آشکار میکرد و جدا معتقد بود که حقوق را جز از «همر»» و «پیندار» نمی‌شود آموخت.»

گوته در این زمان سرگرم عشق بود. عشق در دوران جوانی عجیب‌ترین سرگرمی آدمی است.

گوته که عاشقی یکی از خصایصش بود همواره از عشقی بعشق دیگر پناه میبرد. او ۱۵ معشوقه داشت که زنش کریستیان ولپیوس-کارگری ساده و زیبا، دهمین آنان بود. از جوانی تا پیری عشق ورزید. سومین عشقش با «شارلوت بوف»(رنجهای ورتر جوان) را بوجود آورد و آخرین عشق او در ۷۴ سالگی با «اولریکه» دوشیزهٔ ۱۹ ساله شهرهٔ جهان شد. او ماهیت عشق را دریافته بود و بظواهر آن و آنچه مردم بدان می‌اندیشند وقعی نمینهاد و خوشبختی درونی را در عاشقی میجست؛ ولی «همیشه در راه خوشبختی بقوانین بست اجتماع برمیخورد.»

هنگامیکه یکی از محبوبه‌هایش از او جدا شد و شوهر کرد گوته چنین نوشت: «عشق رنجی است. اما تمام رنج‌های ما هنگامی که دردهای خفقان‌آور خود را بصورت شکایت باز میگوییم بیکنوع لذت تبدیل میشود……افسوس! که هیچ لذتی نمیتواند با رنجهای عشق برابری کند.»

در گوته خصیصهٔ ناشناس و مبهمی وجود داشت که پس از مطالعهٔ دقیق آثارش می- توان بدان پی برد: آرامش در او بیش از هیجان مؤثر بود. از همینست که گوته از یک شاعر پرشور بیک دانشمند علاقمند بعلوم و فلسفه سوق یافت و در دوران زندگانی دراز خویش نویسنده، شاعر، گیاه‌شناس، نقاش، معدن‌شناس، دکتر در علم حقوق و حیوان‌شناس بوده (استخوان وسط فک بالای آدمی را وی کشف کرد). او بخلاف بتهوون که خود را «یک موجود سرکش» مینامید یک مرد اجتماعی بود و در زندگانی خصوصی بورژاوایی را میمانست که بمردم پندهای عاقلانه و عملی دهد. این راز را از عقاید و آثار او و تطور آنها نیز میتوان دریافت. در دوران جوانی هیجان فراوانی داشت. هیچوقت در دایرهٔ تنگ و محدود معتقدات مردم و اصول زندگانی نمایند. بقواعد شعر وقعی نمیگذاشت و معتقد بود «نابغه در بند حدود و تعیینات دیگران نیست. قانون او در وجود اوست…فطرت وی قانون میگذارد و کار خود را با آن میسنجد.» و «برای پیروی از سادگی در شعر و تهیهٔ مقدمات اصالت در فکر، «هومر» و «شکسپیر» را سرمشق قرار میداد» و عقیده داشت «شعری که منشأء آن روح، قوم یا ملت نیست…شعر واقعی نیست»(

اما درگذشت سالها زمانی رسید که گوته از قوم و ملت بسمائل ماوراء الطبیعه پرداخت. از طرفداران حکمت اشراق شد و در حالیکه نسبت ببشر بیان تمسخرآمیز آمیخته با فلسفهٔ و منطق داشت «خدا» را در همهٔ مظاهر جهان جستجو میکرد و در منظومهٔ بزرگ و شگرف (فاوست) که در عین حال مخالف منظومهٔ مسیحی دانت است این عقیده را گنجانید: «خدا در همه چیز» و یکجا چنین گفت:

«هرجا گام مینهم، در باغ وراغ، در آب و هوا، همه‌جا پردگیان تو و همزادان خود را میبینم که باهم از خلوتگاه سینهٔ تو بیرون جهیده‌ایم.»

وقتی از مطالعهٔ تاریخ زندگانی گوته بآثار او میپردازیم آنهگی دیگر از ترانهٔ حیات هنرمندانه‌اش میشنویم که نشانی از عظمت انسانیت است. این آهنگ هزاران معنی لطیف و اندیشهٔ عجیب بآدمی میدهد. (هیچ چیز از این آهنگ بزرگتر نیست. بزرگ؟ این کلمه بجا نیست. باید گفت خارج از عالم بشری، دو راز گوشت و پوست انسانی). بعقیدهٔ یکی از پژهندگان دنیای ادب، نشته‌های انتقادی گوتهلد یبرم لسینگ منتقد معروف آلمان، در تکوین شخصیت ادبی گوته بسیار مؤثر بوده است. هر در نویسندهٔ نامدار آلمانی و مؤلف (فلسفه تاریخ بشر) او را بمطالعهٔ آثار شکسپیر و سوردن اشعار عامیانه راهنمایی کرد.

گوته که بپایهٔ بلند مقام شکسپیر معرفت یافته بود میخواست خود شکسپیر آلمان شود. او بشاگردی شکسپیر افتخار می‌کرد و ارادتش بدین شاعر بلند پایه از یک رسالهٔ انتقادی که دربارهٔ اهمیت مقام شکسپیر نوشت بخوبی پیداست. «با اینکه گوته عقیده داشت که شاهکارهای شکسپیر برای نمایش دادن مناسب نیست نمایشنامهٔ (رمیو، جولی‌یت) را از وی اقتباس کرد.»(

گوته برای بکار بستن پند (هردر) پس از خواندن آثار شکسپیر بسرودن اشعار عامیانه و شکست مکتب توفان احساسات پرداخت و بمنظور توفیق کافی در این راه ناگزیر افکار خود را با محیطش وفق داد.

یک قطعهٔ روسیایی بنام (هوس خاطرخواه) و یک کمدی کلاسیک بعنوان (شرکای جرم) از آثار این دوره و اقامت در لایپزیک است.

بسال ۱۷۷۳ درام ادبی (گوتز برلیخن‌گن) را که فوق‌العاده جذاب ولی بد تنظیم شده بود انتشار داد. درین درام جوشش و هیجان فراوان دیده میشود که پریشانی فکر و آشوب قرن ۱۶ آلمان کاملا توصیف شدن است. در سال ۱۷۷۴ درام (کلاویجو) را که موضوع آن از خاطرات «بومارشه»، نویسندهٔ معروف فرانسه، اقتباس شده تهیه کرد و در سال ۱۷۷۵(استلا) را بنوشت. درین دو کتاب نشانهایی از توجه علاقمندانهٔ گوته بسنتهای سبک در اماتیک بخوبی پیداست. در سال ۱۷۷۴ آوازۀ‌نام گوته همهٔ اروپا را فر گرفت زیرا (رنجهای ورتر جوان) درین سال انتشار یافت. از زمان انتشار (هلوئیز جدید) اثر معروف ژان ژاک روسو تا آنزمان هیچ کتابی باندازهٔ (ورتر) اروپا را متأثر نکرد.

«سراسر کشور آلمان بر سرنوشت ورتر اشک میریخت. جوانان، فراک آبی و جلیقهٔ زرد و نیمچکمه‌های لب قهوه‌ای او را میپوشیدند. زنان جوان جامه‌های شارلوت را تقلد می- کردند خاصه پیراهن سفید گل قرمزی که در نخستین ملاقات با دوستش در بر کرده بود.

در همهٔ باغها ناز کدلان بناهای کوچکی بیاد ورتر بر پا میکردند. پیچکهای دور گلدانهای بزرگ مطابق سلیقهٔ ورتر میپیچید. دربارهٔ ورتر تصنیفها و اشعاری ساخته میشد.»

با انتشار (رنجهای ورتر جوان) گوته بمراد خود رسید و شکسپیر آلمان شد، زیرا این داستان شورانگیز را با درام (رومیو جولی‌یت) از لحاظ شدت تأثیر و لطافت عواطفی که در آن وصف شده برابر میخواندند.

درین زمان اگوست شارل اورا به (ویمار) دعوت کرد و تربیت پسر خود را بدو وا گذاشت.

گوته مشاور، وزیر دوست امیر و یمار شد. شاعر بزرگ خود را برای مشاغل جدید آماده میکرد اما ارتباط او با مادام استن‌ویرا واداشت که از مراحم شاهانه نسبت بخدو صرفنظر کند. دایره عقاید افکارش توسعه مییافت. در تمام دوره‌های زندگی خود را بقوانین عمومی مربوط میدانست و روابط ثابت خویش را با تمام شعبه‌های مختلف علوم حفظ میکرد. یک انقلاب تدریجی سبک نوشته‌های ادبیش را که در سالهای جوانی پرشور و حرارت بود بطرف سبک کلاسیک سوق داد.

یازده سال زندگی در دربار که طی آن بامور لشگری و کشوری، ساختن راه و احداث جنگل، و سرکشی بمعادن میپرداخت روان او را فرسود. تشریفات یکنواخت و بیروح درباری او را ستوه آورد. گوته فرسوده سرانجام در بهار ۱۷۹۰ بایتالیا گریخت. خویشتن را از آن محیطناسازگار آزاد کرد و بدامن مصفای طبیعت زیبای (ونیز) آویخت. در فلورانس صحنه‌های زیبای (تورکواتوتاسو) و در رم درام (ایفی جینی در تورید) را نوشت. این نمایشنامه که مربوط بیکی از صفحات درخشان ادبیات و تمدن عهد باستان یونان است از آثار بسیار لطیف گوته بشمار میرود. نفوذ مذهب مسیح در ان بخوبی پیداست گوته بریا تنظیم این درام، تآتر «اورپید» نمایشنامه‌نویس نامی یونان را که با مهارت و زبردستی بسیار نوشته شده اصل قرار داد و بدان «یک زیبائی و لطافت روحی بخشیده و نتیجه اخلاقی عالی و جالبی از آن گرفته است»وی درین کتاب «ثابت کرده است که حقیقت و راستی بر هر قوه و قدرتی سلطه و نفوذ دارد و بوسیلهٔ صداقت بهتر از خیانت میتوان بمقصود رسید و کامیاب شد» گوته در این نمایشنامهٔ خویش «یا پند اخلاقی خود انسان را مطمئن میسازد و بشریت را از آنچه هست نجیب‌تر و روح او را عالی‌تر جلوه میدهد» (هجویات ونیزی) از آثار دوران اقامتش در (ونیز) است.

در سالهای ۱۷۹۲ و ۱۷۹۳ گوته بییلاق «پروسی ین» که نزدیک فرانسه است دعوت شد و پس از سی سال بیاد این روزگار در اقامتگاه «مایانس» کتاب (ییلاق فرانسه) را که جالب‌توجه بود انتشار داد او که از ابتدا اهمیت جنبشهای انقلابی را درک رکده بود درین کتاب تحت عنوان (شب جنگ والمی) از آن بدینکونه یاد میکند: «درین مکان و در این روز تاریخی، عصر جدیدی در تاریخ دنیا بوجود آمد که میتوانید افتخار کنید و بگوید: من در آنجا بودم.». هنگامیکه گوته بآلمان باز گشت با شیللر شاعر ارجمند آلمان آشنا شد. این آشنایی که بدوستی بسیار صمیمانه‌یی گرایید پس از یک بحث علمی دربارهٔ تحول نباتات بود. آشنایی شیللر با گوته بسال ۱۷۹۴ بدو طراوت جوانی بخشید. در مدت دهال دوستی، این دو مرد بزرگ دنیای ادب و هنر دوران مجلل و باشکوهی را گذراندند. شیللر لطف قریحه و توانایی شگرف گوته را در سرودن اشعار میستود. میگوید: «در حالیکه ما بریا ساختن شعری چندین رنج میبریم گوته کافیست درخت را تکان دهد و میوه‌های شیرین و رسیده ردپای وی افتد»و گوته بدو بسیار علاقه داشت چندانکه وقتی شیللر جوانمرگ شد گوته گفت: «نیمی از من معدوم شد»

درین زمان، گوته کتاب (سالهای شاگردی ویلهلم مایستر) را تمام کرد ولی جلد دوم انرا که بنام (سالهای سفر) بود نتوانست تا سال ۱۸۲(؟؟؟) رساند. داستان منطقها (هرمان ودوروته) و (آشی‌لید) که بپای (ایلیاد) همر نمیرسد از آثار این دوره است. بسال ۱۷۹۴‌ روایت (رمان ژنار) را بسبک جدیدی نوشت. از آثاریکه گوته با کومک شیللر بوجود آورد میتوان (اکزنی‌ها» و (مجموعهٔ هجویات خیلی نیشدار) را نام برد. ازین پس وی دوباره بدرام‌نویسی پرداخت و قسمت اول (فاوست) را بسال ۱۸۰۸‌ و کتاب (عیدار فورت) را بسال ۱۸۰۹ انتشار داد درین سال با سمت وزارت دوک و یمار با ناپلئون مصاحبه‌یی کرد ناپلئون پس ازین دیدار باو نشان «لژیون دو نور» داد و گفن: «تو، یک انسان است» و کلینگلر ادیب آلمانی برین سخن عمیق ناپلئون اضافه کرد: «آیندگان همواره تعجب خواهند کرد که چنین انسانی در قرون گذشتهٔ زیسته باشد»(۴) هنگامیکه جوانان میهن پرست آلمان پرچم آزادیخواهی برافراشته دست بشورش زده بودند گوته مجذوب عجایب طبیعت شده بتحقیق علوم مختلف پرداخت. کتاب (پر پیله‌ها) نشان میداد که درین روزگار (از ۱۷۹۸‌ تا ۱۸۰۳) از تهیهٔ آثار هنری غفلت ندارد و نتیجهٔ مطالعات علمی که عبارتست از (تحول گیاهها)- ۱۷۹۰-(نور)-۱۷۹۱ تا ۱۷۹۲ و (فرضیهٔ رنگها)-۱۸۱۰-رویهمرفته نموداری از استعداد او در نتبعات علمی اوست.

از میان آثار کاملا ادبی گوته میتوان از رمان (قرابت سیبی)-۱۸۰۹-(مجموعهٔ غزل)-(دیوان غربی و شرقی) نام برد. همچنین آثار برجسته و روان قیاس ناپذیر او عبارتست از (حقیقت و افسانه) و شرح‌حال خودش-که متاسفانه ناقص-و قسمت دوم (فاوست) که چند روز پیش از مرگش (۱۸۳۲) تمام شد و میل مفرط او را بتیره نمایاندن سیمای سبک سمبولیسم نشان میداد. این میل عجیب در کلیهٔ آثار دوران پیریش آشکار است.

رندگانی گوته پیشرفت مداوم و هم‌آهنگی فکری او را نشان میدهد. وی تمام معرفتهای انسانی را دریافت و از همهٔ آنها بهره‌مند شد. اما همین وسعت معرفت او را دچار تناقص میکرد. وی یکجا هواخواه هیجان و انقلاب بود و جای دیگر، در آخرین سالهای زندگیش، زمانیکه انقلاب کبیر فرانسه بوجود آمد و در سراسر اروپا حوادث هولناکی روی میداد، اروپا قطعه قطعه میشد و ملتها و دولتهای تازه بوجدو می‌آورند از انقلاب بیزاری نشان میداد و میگفت «انقلاب انفجار ناگزیر شهوات انسانی است» در حالیکه نشانی از قیام ملتها برای درهم شکستن سلاسل ظلم و سدهای برتری طبقات ممتاز بشمار میرفت. در گیرودار این حوادث هولناک بود که گوته بشرق‌رو کرد؛ سر بآستان حافظ گذاشت و بستایش خردمندانهٔ او پرداخت. در یکی از قطعات (دیوان غربی و شرقی) خود میگوید: «حافظ خود با تو سنجیدن با آهنین بازو پنجه در افکندن است، گرچه کشتی طمع باد در سر میکند و بر سر موج میرود، گرچه بادبان اندیشه شکم پیش میدهد و اوج میگیرد، باز در بحر معانی چون تخته پاره است!»

(دیوان غربی و شرقی) که آنهمه اعجاب نسلهای بعد از گوته را برانگیخت نمودار کامل علاقهٔ فراوان او بشعر و هنر ایران است. این کتاب بزرگ همچو کهکشان خیال انگیزی بر آسمان اروپا جلوه‌گر شد و هنرمندان بزرگ آن سامان را بتقلید از آن نوشت. (تامس مور) وادگار آلن و بسیاری از شاعران دیگر بدنبال گوته بتأثیر نفوذ و فسون و جاذبهٔ این دیوان بادبیات شرق دلبستگی یافتند. حتی هکل فیلسوف معروف نیز در کتاب (جمال‌شناسی) خویش این اثر گوته را ستود.

(دیوان غربی و شرقی) شامل ۱۲ کتابست که هرکدام نام فارسی دارد و نام آن بالفبای آلمانی نوشته شده است: (مغنی‌نامه-حافظ نامه-عشق نامه-تفکیر نامه-رنج نامه-حکمت نامه-تیمور نامه-زلیخانامه-ساقی نامه-مثل نامه-پارسی نامه-خلد نامه) در سراسر این کتاب، شعر و هنر فارسی همچو آفتاب جانبخشی بر گوته بزرگ تافته او را نیرومند و شاداب کرده و بدو کمالی شایان بخشیده است. گوته در بن دیوان از حافظ و خیام و جلال الدین مولوی الهام بسیار گرفته و از شعرهای فردوسی، نظامی، سعدی، جمال دکنی و جامی نیز برای ساختن بعض غزلهای خود مدد جسته است. وی باسلام و قرآن توجهی داشت و در (حکمت نامه) و (خلد نامه) این نکته بخوبی پیداست. در (خلد نامه) با بن قطعهٔ پرمعنی و حساس که (قبول) نام دارد برمیخوریم:

شاعر بسوی بهشت میرود. در آستانه آن، فرشته‌یی از او میپرسد بپاداش کدام خدمت میخواهد ببهشت رود آیا جهاد کرده یا در راه دین شهید شده درینصورت باید زخم خود را نشان دهد. شاعر با بیانی لطیف پاسخ ‌ میدهد: «اینهمه تشریفات بریا چیست؟ بگذار داخل شود. من انسان بودم و این خود، مجاهد بودن است.» و با لحن مؤثری فریاد میزند: جراحتهای دردناک زندگی را ببین، زخمهای دلپذیر عشق را نگاه کن.»

اما همه‌جا ذوق و قریحهٔ لطیف و سرشار از جذبهٔ گوته که ترانه‌هایش بهترین معرف آنست چون سیمابی بر صحنهٔ صیقل خوردهٔ افکار و عرفان ایرانی ریخته شده و آنرا تابان کرده است. چنانکه اروپا سیمای درخشان ادبیات ما را در آینهٔ این کتاب جاوید گوته بهتر تماشا کرد و بدان بیشتر دلبستگی یافت…و بپاس همین هنر ارزندهٔ اوست که امروز بنشانهٔ دویتمین سال میلاد گوته خاطرهٔ او را با همهٔ اوصاف و خصایصش بیاد می‌آوریم و او را سپاس میگوییم.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.