چرا تراویس بیکل اصرار داشت «آیریس» (جودی فاستر) را نجات دهد؟ هدفش چه بود؟

راننده تاکسی (Taxi Driver) محصول ۱۹۷۶، صرفاً یک فیلم درباره یک راننده تاکسی بی‌خواب در نیویورک نیست؛ این اثر مارتین اسکورسیزی یک رساله عمیق در مورد انزوای انسانی و فروپاشی روانی است. یکی از سوالاتی که دهه‌هاست ذهن خوره‌های سینما را درگیر کرده، انگیزه واقعی تراویس بیکل برای نجات آیریس، دختر نوجوان ۱۲ ساله‌ای است که در منجلاب خیابان‌های نیویورک گرفتار شده. آیا تراویس واقعاً یک منجی فداکار بود یا نجات آیریس صرفاً بهانه‌ای بود تا او بتواند خشم فروخورده‌اش را بر سر جامعه‌ای که او را نادیده گرفته بود تخلیه کند؟ در این مقاله قرار است به اعماق تاریک ذهن تراویس نفوذ کنیم و بفهمیم چرا او میان تمام سیاهی‌های شهر، روی نجات یک دختربچه قفل کرد و برای این هدف، یک حمام خون فراموش‌نشدنی به راه انداخت. واکاوی این هدف، دریچه‌ای به درک یکی از پیچیده‌ترین ضدقهرمان‌های تاریخ سینماست.

۰۱

شناسنامه فیلم راننده تاکسی (1976)

کارگردان: مارتین اسکورسیزی (Martin Scorsese)
شرکت سازنده: کلمبیا پیکچرز (Columbia Pictures) – بیل/فیلیپس پروداکشنز
بازیگران اصلی و نقش‌ها:
رابرت دنیرو در نقش تراویس بیکل (تفنگدار سابق و راننده تاکسی مبتلا به بی‌خوابی مفرط)
جودی فاستر در نقش آیریس (نوجوان فراری که در خیابان‌ها گرفتار شده است)
هاروی کایتل در نقش متیو یا اسپورت (دلال محبت و رئیس آیریس)
سیبیل شفرد در نقش بتسی (کارمند ستاد انتخاباتی که تراویس به او دلبسته می‌شود)
پیتر بویل در نقش ویزارد (همکار تراویس و راننده تاکسی باتجربه)

۰۲

داستان کلی و حال و هوای فیلم؛ بوی گند شهر

داستان فیلم در نیویورک دهه‌ی هفتاد می‌گذرد؛ زمانی که شهر غرق در زباله، جرم و جنایت و فساد است. تراویس بیکل، یک سرباز سابق جنگ ویتنام که حالا از بی‌خوابی (Insomnia) رنج می‌برد، شب‌ها با تاکسی‌اش در کثیف‌ترین محله‌ها پرسه می‌زند. او از پنجره ماشین به دنیایی نگاه می‌کند که به نظرش نیاز به یک «باران بزرگ» برای شستن تمام این کثافت‌ها دارد. تراویس ابتدا تلاش می‌کند با برقراری رابطه با بتسی، زنی شیک و تحصیل‌کرده، به زندگی عادی برگردد، اما ناتوانی او در درک هنجارهای اجتماعی منجر به شکستی تحقیرآمیز می‌شود. این شکست، محرکی می‌شود تا او به سمت افراط‌گرایی حرکت کند. وقتی او با آیریس، دختربچه ۱۲ ساله‌ای که توسط اسپورت استثمار شده، روبرو می‌شود، تمام خشم و انزجارش را در قالبی جدید به نام «نجات‌دهنده» بازتعریف می‌کند. حال و هوای فیلم سنگین، پارانوئیک و کلاستروفوبیک است که با نورپردازی‌های نئونی و موسیقی جاز برنارد هرمن، تنهایی مطلق انسانی را به تصویر می‌کشد که در میان جمعیت، تنهاترین موجود روی زمین است.

۰۳

جبران شکست با بتسی؛ از فرشته تا فاحشه

اولین و شاید مهم‌ترین دلیل تراویس برای نجات آیریس، شکست سنگینی بود که در رابطه با بتسی خورد. بتسی برای تراویس نماد «پاکی» و «اشرافیت» بود؛ زنی که دست‌نیافتنی به نظر می‌رسید. وقتی تراویس با ناشی‌گری تمام (بردن او به سینمای پو..رن) رابطه را خراب کرد، تمام باورهایش درباره توانایی‌اش برای ورود به دنیای آدم‌های عادی فرو ریخت. او تحقیر شد و این تحقیر، زخمی بر غرور مردانه و سربازگونه‌اش گذاشت. حالا او به دنبال سوژه‌ای بود که بتواند دوباره در آن نقش «قهرمان» را بازی کند. آیریس دقیقاً نقطه مقابل بتسی بود؛ یک «فرشته سقوط کرده» که برخلاف بتسی که به تراویس نیازی نداشت، آیریس به شدت نیازمند یک نجات‌دهنده بود. تراویس می‌خواست به خودش ثابت کند که اگر نتوانست دل یک زن متمدن را به دست بیاورد، حداقل می‌تواند یک دختربچه را از چنگال هیولاهای شهر بیرون بکشد. او آیریس را به عنوان پروژه‌ای برای بازسازی عزت‌نفس (Self-esteem) ویران‌شده‌اش انتخاب کرد. در واقع، نجات آیریس، انتقام غیرمستقیم تراویس از دنیای بتسی بود؛ او می‌خواست نشان دهد که مرد عمل است، نه مرد حرف‌های عاشقانه.

زنگ تفریح: جودی فاستر و مشق‌های شبانه!

جالب است بدانید جودی فاستر هنگام فیلمبرداری این فیلم فقط ۱۲ سال داشت و چون نقش یک تن‌فروش را بازی می‌کرد، قوانین کار کودکان در آمریکا بسیار سخت‌گیرانه بود. مادر جودی فاستر در تمام لحظات فیلمبرداری حضور داشت و حتی در سکانس‌هایی که تراویس با آیریس در اتاق خلوت کرده بود، خواهر بزرگتر جودی فاستر (کانی) که سن بیشتری داشت، به عنوان بدل در نماهای دورتر استفاده می‌شد. خود جودی فاستر تعریف می‌کند که بین پلان‌های سنگین و خون‌آلود، گوشه‌ای می‌نشست و مشق‌های مدرسه‌اش را انجام می‌داد! رابرت دنیرو هم که آن زمان غرق در «متد اکتینگ» بود، ساعت‌ها با جودی به غذاخوری می‌رفت تا او را در نقش فرو ببرد، اما جودی حوصله‌اش سر می‌رفت و فقط می‌خواست برود بازی کند. این تضاد بین معصومیت واقعی فاستر و فضای تاریک فیلم، یکی از عجیب‌ترین اتفاقات پشت صحنه تاریخ سینماست.

۰۴

سندروم شوالیه سفید و اختلال استرس پس از سانحه

تراویس بیکل یک کهنه‌سرباز ویتنام است که با اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) دست و پنجه نرم می‌کند. سربازانی که از جنگ برمی‌گردند، اغلب در دنیای صلح‌آمیز احساس پوچی می‌کنند چون دیگر «ماموریتی» برای انجام دادن ندارند. برای تراویس، نیویورک جبهه جدید جنگ بود. او نیاز داشت تا دشمنی برای خودش بتراشد. آیریس در ذهن او تبدیل شد به همان غیرنظامی بیگناهی که در جنگ باید از او محافظت می‌کرد. او دچار سندروم «شوالیه سفید» (White Knight Syndrome) شد؛ یعنی تمایل اجباری برای نجات دادن افرادی که آسیب‌دیده به نظر می‌رسند. او فکر می‌کرد با پاکسازی محله‌ای که آیریس در آن بود، می‌تواند گناهان احتمالی‌اش در زمان جنگ را پاک کند. روان‌شناسی تراویس نشان می‌دهد که او به جای درمان زخم‌های خودش، سعی داشت زخم‌های یک نفر دیگر را به شکلی خشونت‌آمیز جراحی کند. او اسلحه می‌خرد، بدنش را ورزیده می‌کند و موهایش را به سبک سربازان موهاک (Mohawk) می‌زند؛ تمام این‌ها یعنی او آیریس را بهانه‌ای قرار داد تا دوباره به وضعیت جنگی برگردد. او به دنبال رستگاری بود، اما تنها راهی که برای رسیدن به آن بلد بود، از مسیر خشونت می‌گذشت.

۰۵

آیریس؛ آخرین بازمانده معصومیت در شهر سوخته

در چشمان تراویس، نیویورک یک فاضلاب متحرک بود. او مدام در خاطراتش می‌نوشت که «همه حیوانات شب‌ها بیرون می‌آیند». اما آیریس برای او متفاوت بود. او آیریس را قربانی می‌دید، نه جانی. برای تراویس، نجات آیریس به معنای نجات آخرین ذره‌های معصومیت (Innocence) در شهری بود که همه چیزش را فروخته بود. او در یکی از دیالوگ‌هایش می‌گوید که آیریس باید به مدرسه برگردد و به خانه والدینش برود. این اصرار او بر «بازگشت به خانه»، در واقع آرزوی خودِ تراویس برای بازگشت به دورانی بود که هنوز جنگ روحش را نخراشیده بود. او آیریس را به عنوان نمادی از کودکی از دست رفته خودش می‌دید. اگر او می‌توانست آیریس را نجات دهد، انگار بخشی از وجود خودش را که در ویتنام مرده بود، زنده می‌کرد. این هدف برای او جنبه مذهبی و آیینی پیدا کرده بود. او می‌خواست قبل از اینکه کاملاً در سیاهی غرق شود، یک کار «خوب» انجام دهد تا به زندگی‌اش معنا ببخشد. از نظر جامعه‌شناختی، تراویس نماینده طبقه‌ای بود که از مدرنیته و فساد شهری زده شده بود و می‌خواست به ارزش‌های سنتی و خانوادگی برگردد، حتی به قیمت خون‌ریزی.

۰۶

تخلیه خشم علیه «اسپورت»؛ دشمن فرضی یا واقعی؟

تراویس برای اینکه بتواند دست به اسلحه ببرد، نیاز به یک «آنتاگونیست» یا ضدقهرمان داشت. متیو (اسپورت) با آن ظاهر و رفتارش، دقیقاً همان چیزی بود که تراویس از آن متنفر بود: کسی که از ضعف دیگران پول درمی‌آورد. برخورد اول تراویس با اسپورت، وقتی که اسپورت یک اسکناس ۲۰ دلاری به سمت او پرت می‌کند، جرقه اصلی کینه را زد. آن ۲۰ دلاری برای تراویس نماد تحقیر بود. او آیریس را نجات داد چون این تنها راهی بود که می‌توانست به صورت قانونی (در ذهن خودش) اسپورت را نابود کند. هدف او فراتر از نجات یک دختر بود؛ او می‌خواست ساختاری را که اسپورت نمایندگی می‌کرد، ویران کند. جالب اینجاست که آیریس در ابتدا تمایلی به نجات یافتن نداشت و اسپورت را دوست داشت (سندروم استکهلم خفیف)، اما تراویس این را نمی‌فهمید یا نمی‌خواست بفهمد. برای او، دنیای سیاه و سفید بود. اسپورت «شر مطلق» بود و او باید این شر را از روی زمین محو می‌کرد. نجات آیریس، پوشش اخلاقی مناسبی برای میل باطنی تراویس به کشتن بود. او می‌خواست قاتلی باشد که جامعه به او لقب قهرمان بدهد.

۰۷

فرار از پوچی مفرط و نیاز به دیده شدن

تراویس بیکل در طول فیلم بارها می‌گوید: «من تنهاترین مرد خدا هستم». این تنهایی فقط فیزیکی نیست، بلکه وجودی (Existential) است. او در دنیایی زندگی می‌کند که هیچ‌کس او را نمی‌بیند. حتی وقتی با همکارانش در کافه می‌نشیند، انگار در دنیای دیگری است. نجات آیریس راهی بود برای اینکه تراویس «دیده شود». او می‌خواست ردی از خودش در این دنیا باقی بگذارد. او ابتدا سعی کرد با ترور سناتور پالانتین به شهرت برسد، اما وقتی ترسید و فرار کرد، هدفش را به سمت آیریس تغییر داد. نجات آیریس برای او یک بازی دو سر برد بود: هم عملی قهرمانانه به نظر می‌رسید و هم او را به تیتر اول روزنامه‌ها تبدیل می‌کرد. او در انتهای فیلم به هدفش می‌رسد؛ نامه‌ای از پدر و مادر آیریس دریافت می‌کند که او را قهرمان خطاب کرده‌اند. این تاییدیه اجتماعی، همان چیزی بود که تراویس در تمام طول زندگی‌اش از آن محروم بود. او آیریس را نجات داد تا خودش را از گمنامی و پوچی نجات دهد. او می‌خواست ثابت کند که یک «هیچی» (Nobody) نیست.

زنگ تفریح: راننده تاکسی واقعی!

رابرت دنیرو برای اینکه نقش تراویس را به بهترین شکل بازی کند، واقعاً رفت و گواهینامه رانندگی تاکسی گرفت! او به مدت چند هفته، روزی ۱۲ ساعت در خیابان‌های نیویورک مسافرکشی می‌کرد. نکته خنده‌دار اینجاست که در آن زمان دنیرو به خاطر بازی در «پدرخوانده ۲» جایزه اسکار برده بود و خیلی معروف بود. یک بار یکی از مسافران او را شناخت و با تعجب پرسید: «تو همان بازیگری نیستی که اسکار گرفتی؟ پس چرا داری تاکسی می‌رانی؟ وضعیت بازیگری اینقدر بد شده؟» دنیرو هم با خونسردی جواب داده بود: «آره رفیق، کار پیدا نمی‌شود، باید شکم را سیر کرد!» دنیرو حتی در زمان استراحت بین پلان‌ها هم از ماشین پیاده نمی‌شد و ترجیح می‌داد همان‌جا با مسافران خیالی حرف بزند تا حال و هوای انزوای تراویس را از دست ندهد.

۰۸

نیویورک سال ۱۹۷۶؛ بستری برای ظهور پارتیزان‌ها

برای درک هدف تراویس، باید بستر تاریخی فیلم را بشناسیم. در آن سال‌ها، نیویورک در آستانه ورشکستگی بود و پلیس عملاً کنترل شهر را از دست داده بود. پدیده‌ای به نام «پارتیزان‌بازی» یا (Vigilantism) در حال شکل‌گیری بود؛ یعنی آدم‌های عادی که خودشان برای اجرای عدالت دست به اسلحه می‌شدند. تراویس خود را یک پارتیزان می‌دید. او فکر می‌کرد چون قانون نمی‌تواند آیریس را نجات دهد، او وظیفه اخلاقی دارد که وارد عمل شود. این دیدگاه خطرناک، ناشی از فروپاشی اعتماد به نهادهای دولتی بود. تراویس با نجات آیریس، در واقع داشت به سیستم دهن‌کجی می‌کرد. او می‌خواست نشان دهد که یک فرد منزوی با چند اسلحه می‌تواند کاری را انجام دهد که کل شهرداری نیویورک از انجامش عاجز است. هدف او در اینجا، نوعی آنارشیسم (Anarchism) پنهان بود که در قالب نجات یک بیگناه بسته‌بندی شده بود. او می‌خواست نظم خودش را بر بی‌نظمی شهر تحمیل کند.

۰۹

تلاقی با فلسفه اگزیستانسیالیسم؛ خلق معنا از هیچ

پل شریدر، نویسنده فیلمنامه، به شدت تحت تاثیر فلسفه اگزیستانسیالیسم (Existentialism) بود. از این منظر، زندگی تراویس در ابتدا کاملاً بی‌معناست. او فقط می‌خورد، می‌خوابد و رانندگی می‌کند. اما طبق نگاه سارتر، انسان با «عمل» خودش تعریف می‌شود. تراویس با انتخابِ «نجات آیریس»، به زندگی‌اش معنا می‌دهد. او از یک موجود منفعل (Passive) به یک موجود فعال (Active) تبدیل می‌شود. هدف او نجات آیریس بود تا بتواند خودش را تعریف کند. بدون آیریس، تراویس فقط یک راننده تاکسیِ دیوانه بود؛ اما با آیریس، او تبدیل به «تراویس منجی» شد. این تغییر هویت برای او حیاتی بود. او ترجیح می‌داد یک قاتل با هدف باشد تا یک شهروند بی‌هدف. او حتی در نامه‌اش به والدینش در ابتدای فیلم دروغ می‌گوید که در یک پروژه محرمانه دولتی کار می‌کند؛ این یعنی او تشنه داشتن یک نقش مهم بود و آیریس این نقش را به او هدیه داد.

۱۰

آیا آیریس واقعاً نجات یافت؟ یک پایان باز و تلخ

در انتهای فیلم، ما می‌بینیم که آیریس به خانه برگشته است. اما سوال اینجاست: آیا هدف تراویس واقعاً خوشبختی آیریس بود؟ بسیاری از منتقدان معتقدند که خیر. تراویس فقط می‌خواست «عملِ نجات دادن» را انجام دهد. سرنوشت بعدی آیریس برای او اهمیتی نداشت. او حتی در نمای آخر فیلم، وقتی بتسی را در تاکسی‌اش می‌بیند، با بی‌تفاوتی از کنارش می‌گذرد؛ این نشان می‌دهد که او از آن مرحله عبور کرده و حالا به دنبال یک هدف یا قربانی جدید است. تیک عصبی تراویس در آینه در لحظه آخر فیلم، نشان‌دهنده این است که خشونت درون او فروکش نکرده است. نجات آیریس صرفاً یک کاتالیزور (Catalyst) برای رهاسازی هیولای درون او بود. تراویس نه به دنبال بهبود وضعیت اجتماعی، بلکه به دنبال تخلیه روانی خودش بود. او آیریس را نجات داد، اما در این مسیر خودش را کاملاً گم کرد. این پایان‌بندی نشان می‌دهد که هدف او بیشتر خودمحورانه (Ego-centric) بود تا بشردوستانه.

سوالات متداول (Smart FAQ)

۱. آیا تراویس بیکل واقعاً یک قهرمان است یا یک جانی؟
تراویس یک ضدقهرمان (Anti-hero) کلاسیک است که مرز بین خیر و شر را گم کرده است. عمل او در نجات آیریس ظاهراً قهرمانانه است، اما انگیزه‌های پشت آن کاملاً برخاسته از جنون و نیاز به خشونت است. جامعه در پایان فیلم او را قهرمان می‌بیند چون خروجی کارش مثبت بوده، اما فیلم به ما می‌گوید که او یک بمب ساعتی خطرناک است. در واقع، اسکورسیزی با این فیلم نشان می‌دهد که چطور یک جانی می‌تواند با یک اتفاق تصادفی، در لباس قهرمان ظاهر شود.
۲. چرا تراویس اول قصد داشت سناتور پالانتین را ترور کند؟
سناتور برای تراویس نماد سیستم دروغینی بود که بتسی در آن کار می‌کرد و او را طرد کرده بود. او می‌خواست با کشتن سناتور، ضربه‌ای به دنیای بتسی بزند و همزمان نام خودش را در تاریخ ثبت کند. سناتور نماد قدرت سیاسی بود که تراویس فکر می‌کرد عامل اصلی خرابی‌های شهر است. وقتی در ترور او ناموفق بود، آیریس و دلال‌های محبت را به عنوان اهداف در دسترس‌تر انتخاب کرد تا خشمش بی‌پاسخ نماند.
۳. نقش موسیقی برنارد هرمن در درک انگیزه‌های تراویس چیست؟
موسیقی فیلم ترکیبی از جاز آرام و نت‌های دلهره‌آور است که تضاد درونی تراویس را نشان می‌دهد. تم اصلی ساکسیفون نماد تنهایی و میل او به زیبایی و عشق است که در رابطه‌اش با بتسی و آیریس جستجو می‌کند. اما ناگهان طبل‌های نظامی وارد می‌شوند که نشان‌دهنده بازگشت او به ذهنیت جنگی و میل به کشتن است. موسیقی در واقع مترجم روح تراویس است که بین یک زندگی عادی و یک انفجار خونین نوسان می‌کند.
۴. سندروم استکهلم در شخصیت آیریس چگونه نمایش داده می‌شود؟
آیریس به شدت تحت تاثیر اسپورت است و در سکانس رقص با او، می‌توان دید که نوعی دلبستگی عاطفی به شکنجه‌گر خود دارد. او به تراویس می‌گوید که اسپورت با او مهربان است و نیازی به نجات ندارد که این نشانه کلاسیک سندروم استکهلم است. تراویس این دلبستگی را به عنوان «شستشوی مغزی» تعبیر می‌کند و به همین دلیل بر نجات اجباری او اصرار می‌ورزد. این تضاد نشان می‌دهد که نجات آیریس یک کنش یک‌طرفه از سوی تراویس بود و نه یک درخواست از سوی قربانی.
۵. چرا تراویس موهایش را به شکل مدل موهاک کوتاه کرد؟
مدل موی موهاک در دوران جنگ ویتنام نماد سربازانی بود که به ماموریت‌های انتحاری و بسیار خطرناک می‌رفتند. تراویس با این کار اعلام کرد که دیگر یک راننده تاکسی عادی نیست و رسماً وارد فاز جنگی شده است. این ظاهر جدید نماد گسست کامل او از جامعه مدنی و بازگشت به ریشه‌های بدوی و نظامی‌گری‌اش بود. او با این کار خودش را برای مرگ آماده کرده بود و آیریس فقط بهانه این سفر انتحاری بود.
۶. آیا پایان‌بندی فیلم یک رویاست یا واقعیت دارد؟
یک تئوری مشهور وجود دارد که می‌گوید تراویس در جریان تیراندازی کشته شده و سکانس‌های بعدی رویای دم مرگ اوست. اسکورسیزی هرچند این موضوع را رسماً تایید نکرده، اما فضای بیش از حد آرام و رنگ‌های غیرواقعی فینال فیلم به این فرضیه قوت می‌بخشد. اگر این یک رویا باشد، یعنی تراویس در لحظه مرگ آرزو داشته که به عنوان یک قهرمان و نجات‌دهنده آیریس شناخته شود. این پایان‌بندی ابهام‌آمیز، عمق روان‌پریشی تراویس را تا آخرین ثانیه فیلم حفظ می‌کند.
۷. چرا تراویس در انتهای فیلم پول‌هایش را برای آیریس گذاشت؟
این حرکت آخرین تلاش تراویس برای پاک کردن وجدانش و انجام یک معامله اخلاقی با دنیای اطراف بود. او می‌خواست مطمئن شود که آیریس منبع مالی برای فرار دارد تا دیگر بهانه‌ای برای ماندن نزد اسپورت نداشته باشد. این پول در واقع جریمه‌ای بود که تراویس به خودش داد تا احساس کند ماموریتش کامل شده است. او با این کار نشان داد که برای هدفش حاضر است از تمام دارایی‌های اندک مادی‌اش هم بگذرد.

جمع‌بندی نهایی

نجات آیریس توسط تراویس بیکل، یکی از پیچیده‌ترین کنش‌های تاریخ سینماست که نمی‌توان آن را به یک دلیل ساده تقلیل داد. تراویس در جستجوی رستگاری، آیریس را به عنوان پلی برای عبور از جهنم تنهایی و پوچی خود انتخاب کرد. او نه از سر دلسوزی محض، بلکه از سر نیازی مفرط به قهرمان بودن و داشتن یک ماموریت نظامی در قلب شهر، دست به اسلحه برد. آیریس برای او نماد معصومیتی بود که باید به هر قیمتی حفظ می‌شد تا تراویس بتواند با تصویر زشت خودش در آینه کنار بیاید. در نهایت، راننده تاکسی به ما یادآوری می‌کند که گاهی خطرناک‌ترین خشونت‌ها، زیر لایه‌ای از نیات خیرخواهانه پنهان شده‌اند و مرز بین یک منجی و یک ویرانگر، به باریکی یک تار مو است. تراویس با نجات آیریس، در واقع سعی کرد خودش را نجات دهد، غافل از اینکه جنون او ریشه‌دارتر از آن بود که با خونِ چند دلال محبت شسته شود.

شما درباره انگیزه تراویس چه فکر می‌کنید؟

به نظر شما اگر تراویس با بتسی به بن‌بست نمی‌خورد، باز هم سراغ نجات آیریس می‌رفت؟ آیا او واقعاً به سرنوشت آن دختر اهمیت می‌داد یا فقط دنبال بهانه‌ای برای شلیک کردن بود؟ نظرات و تحلیل‌های شخصی خودتان را درباره این شاهکار اسکورسیزی با ما در بخش کامنت‌ها به اشتراک بگذارید.

دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]