اسکندر بر اثر چه بیماری ای مرد؟ علت مرگ او

0

ناصر صفایی نایینی

اولین معلم اولئونیداس نام داشت. مردی بود بسیار سخت گیر و با انضباط که طبیعتی خشن و در عین حال زاهدانه را در او به وجود آورد که در لشگر کشی های پر مصائب ایران و هند به کار او آمد.

معلم بعدی او مردی به نام Lysimachus بود که اسکندر را متمایل به هنرهای مستظرفه مانند: موسیقی و شعر و هنرهای دراماتیک کرد.

وقتی اسکندر سیزده ساله شد، تحت تعلیم ارسطو فیلسوف بزرگ آتنی قرار گرفت و در زمینه های فلسفه، خلاق، سیاست و طب آموزش دید و در سنین نوجوانی اسکندر دیگر سربازی کامل و سوارکاری زیرک به شمار می رفت. زمانی با پدرش شرط بست که اسبی وحشی را رام کند و شرط را برد. همه دانستند که او چشم های کنجکاوی دارد که می تواند جزئیات کامل هر چیزی را به خوبی از نظر بگذراند. اسکندر متوجه شده بود که اسب مورد شرط بندی از سایه خودش رم می کند. او اسب را به محلی که تابش خورشید فراگیر بود، برد و به راحتی خود را بر پشت او قرار داد و او را در اختیار گرفت. این اسب را Rucephalus یعنی (سر گاو نر) نامیدند و اسکندر تمام قاره آسیا را بر پشت این اسب زیر پا گذاشت.

فیلیپ به خوبی به اهمیت اسب ها در جنگ آگاه بود. او راه کار جدیدی را به پیاده نظام خود آموزش داد، به این ترتیب که آنها در صفوف فشرده به هم به جنگ بپردازند (به آنها Phalanxes می گفتند) و در همان حال نیز سواره نظام به پهلوها و پشت نیروی خصم یورش می بردند و با همین روش جنگی بود که فیلیپ تمام یونان را فتح کرد و پیشوای کنفدراسیون یونان و مقدونیه شد. ایران هدف بعدی او بود که باید فتح می شد، ولی آنقدر زنده نماند تا بتواند این هدف را تعقیب کند. او را به قتل رساندند. در آن زمان با گوشه و کنایه اولمپیاس همسر او را مقصر جلوه می دادند؛ زیرا او از اینکه فیلیپ همسر دومی انتخاب کرده، بسیار عصبانی بوده است.

اسکندی در سن بیست سالگی به تخت نشست و خیلی به سرعت و بی رحمانه اقدام و امپراطوری یونان را در اختیار گرفت و مورد حرمت و سپاس متولیان معبد دلفی واقع شد و در همان جا که به او وحی می شود که پسرم تو شکست ناپذیر هستی، اسکندر بدون هیچ گونه تردیدی، این تلقین را پذیرفت و بر این باور شد که او از اخلاف هرکول بزرگ است و نشانی از آشیل قهرمان دارد. اسکندر وحی معبد دلفی را در قلب خود جای داد و با ارتش های خود در سال ۳۳۴ قبل از میلاد مسیح به سمت آسیا سرازیر شد.

ایران و مصر در زمان حکومت داریوش در لشگر کشی سال های ۳۳۱-۳۳۲ قبل از میلاد مسیح به سرعت سقوط کردند. اسکندریه، شهری که در دهانه رودخانه نیل قرار داشت هم توسط و هم به نام فاتح کبیر ساخته و نامیده شد. این شهر بعداً یکی از بزرگ ترین مراکز فرهنگی مدیترانه گردید.

به دنبال فتوحات همه جانبه، اسکندر به عنوان پادشاه آسیا تاجگذاری کرد. در سال ۳۲۷ قبل از میلاد مسیح، اسکندر به طرف هند رفت و با King Porus به جنگ پرداخت. ضمن یکی از این جنگ ها اسب محبوب اسکندر Bucephalus زخمی شده و می میرد و اسکندر به افتخار این اسب نام او را بر یکی از شهرهای هندوستان می گذارد.

در سال ۳۲۳ قبل از میلاد مسیح، اسکندر در رأس سپاهیانش به بابل می رود و به طوری که پلوتارک می گوید، وقایعی سبب شد که حمله اسکندر به بابل بد شگون تلقی شود، سپاهیانی که بر بالای دیوار شهر می جنگیدند، کشته شده و در مقابل پای او به زمین می افتادند و بهترین شیر اسکندر از لگد پرانی یک الاغ کشته می شود. شاید اسکندر می بایستی به این هشدارهای ناخوشایند توجه می کرد. او هرگز از بابل بیرون نرفت و حتی سی و سومین سالروز تولد خود را نیز ندید.

علت مرگ اسکندر به صورت معمایی در آمده است؛ زیرا قسمت اعظم آنچه را که امروز می دانیم قرن ها پس از اسکندر نوشته شده است. بر حسب آن نوشته ها، اسکندر شبی پس از مشروب خواری فراوان به سختی بیمار شد و وقتی که از حالت مستی خارج می شود، دچار خستگی مفرط بوده و در تمام بدنش درد داشته است. شب بعد، مجدداً به مشروب خواری می پردازد و دچار درد شدید شکمی می شود. بنابر قول دیگری، درد حاد شکمی اسکندر ناگهانی و بلافاصله پس از شرب فراوان مشروب، حادث شده است. در تشریح این درد، گفته اند مانند درد نیزه ای بود که پهلوی انسان را سوراخ کرده باشد. علائم دیگری مانند: لرز، عرق فراوان و تب حادث می شوند که تا روز بعد هم ادامه پیدا می کنند. نظریه سومی هم نیز وجود دارد که می گوید، اسکندر شب قبل از مشروب خواری به تب شدیدی مبتلا شده بوده است.

برای درمان او از حمام آب سرد استفاده می شود و بعد از سه روز اسکندر کم کم احساس بهبودی می نماید، ولی تب مجدداً عود می کند و با سفتی عضلات، بی اشتهایی و خستگی همراه بوده است. حالت عمومی او ضمن دو روز بعد، بدتر می شود به طوری که در هشتمین روز، تب شدیدی مبتلا بوده و نمی توانسته است حرف بزند. فقط می توانسته است کمی دست و چشم هایش را حرکت دهد. در روز یازدهم به حالت اغماء فرو می رود و در می گذرد (دهم ماه جون سال ۳۲۳ قبل از میلاد مسیح).

بنابر آنچه که در افسانه ها آمده است، کالبد او پس از روزهای مدیدی پس از مرگش، هیچ گونه علایمی از گندیدگی نشان نداده است. اسکندر در زمان های پیشین به چند بیماری دیگر نیز مبتلا شده بود. یک سال قبل از مرگ، سمت راست قفسه صدری او زخم عمیقی برداشته بود.

۳۹یکی از سرداران اسکندر به نام Flavius Arrianus از قول یکی دیگر از سرداران اسکندر به نام بطلیموس می گوید که او در یکی از لشگر کشی های نافرجامش، زخمی برداشت که از آن هم هوا و هم خون فوران می کرد که احتمالاً عبارت از یک هموپنوموتوراکس بوده است. او همچنین در یکی از جنگ ها از ناحیه پا زخمی شده بود. در موقع دیگری سنگ بزرگی که توسط منجنیق پرانده شده بود او را از ناحیه سر مجروح می کند که احتمالاً او را برای یک دوره کوتاهی به کوری پوسته مغز مبتلا می نماید. با این وجود علت مرگ زودرس او معلوم نشده است و این سوال هنوز باقی است که پس چه عاملی او را از پا در آورد؟

در سابقه اسکندر زیاده روی در شرب الکل دیده می شود، به طوریکه در شبی هم که بیماری کشنده او شروع شد، مشروب زیادی صرف کرده بود. یکی از تئوری های بسیار محتمل این است که اسکندر از بیماری ورم حاد لوزالمعده از نوعی که سلول ها را نکروزه می نماید می میرد. این تشخیص مطمئناً با سابقه زیاده روی او در شرب مایعات الکلی همخوانی دارد. بعضی عوامل دیگر نیز مانند درد شدید ناحیه بالای شکم و عفونت نیز وجود دارند که مؤید این نظریه است. اگر قبول کنیم که صرف مشروبات الکلی در آن شب به وخامت زخم موجود معدی – اثنی عشری می افزاید به طوری که ممکن است سبب پیشرفت و توسعه و نفوذ زخم به اندام اطراف شود تشخیص ورم لوزالمعده تشخیص درست و بجایی خواهد بود.

دلایل دیگر درد قسمت فوقانی طرف راست شکم که منجر به مرگ او شده است؛ ممکن است شامل التهاب یکی از مجاری صفراوی، یک حمله ویروسی خیلی شدید و یا ورم الکلی کبدی باشد. مسئله در این است که اگر عامل مرگ اسکندر را در بیماری صفراوی او جستجو کنیم هیچ گونه علامتی در سابقه او که دلالت بر وجود یرقان داشته باشد، نمی شود پیدا کرد. تب تیفوئید نیز که با سوراخ شدن روده که یکی از عوارض آن است وخامت بیشتری پیدا می کند یکی دیگر از علل مشکوک مرگ احتمالی او می باشد. وجود تب، درد شکمی و بدتر شدن حال بیمار به علت ورم صفاق را نیز می توان به آن نسبت داد. شواهدی از ابتلاء اسکندر به اسهال در دست نیست که خود سبب نفی این بیماری می شود، هر چند ‌ که این علامت همیشه وجود ندارد، همین طور است سوراخ شدگی روده که ممکن است نزد مبتلایان به حصبه پیش آمد کند، معمولاً در اواخر دوره بیماری پیش می آید، یعنی سه تا چهار هفته پس از شروع بیماری.

یکی دیگر از علل عفونی، مالاریا است، چون اسکندر به کرات به مناطق مالاریا خیز لشگر کشی کرده است و به طوری که قبلاً گفته شد او چندین سال قبل از مرگش در Cilicia به تب و لرز مبتلا شده بود. مالاریای مغزی ممکن است دلیل اغمای او بوده باشد. علاوه بر این اگر سناریوی درد حاد شکمی درست باشد، مالاریا را نباید از این نظر به حساب آورد. سر انجام تئوری های دیگری نیز مطرح شده اند، مانند ابتلای به شیستوزومای حاد و پورفیریای حاد.

بیماری شیستوزوما در محل وفات اسکندر به صورت بیماری های بومی وجود داشته است و علائم آن عبارتند از: تب، دردهای عضلانی، عرق فراوان، خستگی، بی اشتهایی و درد ناحیه فوقانی راست شکم. بروز پورفیریای حاد ممکن است به سبب صرف الکل ایجاد شود و با درد شکمی، علائمی روانی، تب زیاد و نوروپاتی همراه است. مرگ ممکن است به علت نارسائی تنفسی پیش آید. اسکندر هیچ گونه سابقه ای از کریزهای قلبی نداشت.

حتی قبل از قرون وسطی نیز فراوان بودند کسانی که تئوری ساز توطئه ها بودند. بعد از تمام این حرف ها هیچ کدام از وفاداران اسکندر نمی خواستند بشنوند که فاتح ۳۲ ساله دنیای آن روز با مرگی چنین رنج آور و در اثر بیماری ناشناخته ای فوت کند که هیچ افتخاری بر آن مترتب نبود. بر حسب یک تئوری توطئه آمیز، افسران حسود تحت فرمان اسکندر او را با شراب مسموم کرده اند. اگر این تئوری درست باشد، از میان تمام سموم اول باید به ارسنیک مشکوک بود و برای اینکه آن را به خوبی بررسی کنیم، باید به سال های خیلی پیش حتی تا زمان سقراط (۳۷۵-۴۶۰ قبل از میلاد مسیح) گذر کنیم.

خوردن مقدار زیاد ارسنیک می تواند سبب دل درد، ورم خونریزی دهنده روده ها و معده و نکروز کبد شود. اسیب عروق بدن سبب ورم ریتین، پائین افتادن فشار خون و شوک می شود. یک نوروپاتی پیشرونده شبیه سندرم گیلن باره نیز ممکن است حادث شود که سبب ضعف رو به تزاید اسکندر بوده باشد.

به طور خلاصه، جوانی جنگجو و قوی پنجه در شبی که مشروب فراوانی می خورد بیمار می شود، قسمت بالای شکم او درد می گیرد و تب می کند و سریعاً کسالت او به طرف وخامت می رود و اما جدیدترین فرضیه ای که درباره مرگ اسکندر کبیر مطرح شده است این است که او احتمالاً به علت ویروس West Nile فوت کرده است. مورخین نوشته اند که وقتی او در سال ۳۲۳ قبل از میلاد مسیح بابل را فتح کرد و در مقابل دروازه بابل ایستاده بود، کلاغ سیاه مرده ای جلوی پای او می افتد که آن را به شگون بد می گیرند، چنان که او امپراطوری که از یونان تا هندوستان را تحت تسلط خود داشت، دقیقاً دو هفته بعد در سن ۳۲ سالگی در می گذرد. آن کلاغ مرده را که بد شگون دانستند در حقیقت کلید حل معمای مرگ اسکندر از ویروس West Nile بوده است. نوشته اند که او برای اینکه از طرف شرق وارد بابل شود، می بایستی از باطلاقی عبور می کرد که پشه در آن ازدیاد نسل می کردند، این پشه ها ویروس مزبور را به پرندگان به خصوص به کلاغ منتقل می کردند و آنها عامل اصلی انتشار بیماری می شدند. با پاره ای علائم که اسکندر قبل از مرگش نشان داده است، حدس می زنند که او قربانی این بیماری شده باشد. تشخیصی که بیش از سایر تشخیص ها معبر است این است که او به دلیل مصرف زیاده از حد الکل، مبتلا به ورم حد لوزالمعده شده باشد و اگر این تشخیص درست باشد، باید گفت که اسکندر فاتح شجاع دنیای قدیم سرانجام مغلوب شد؛ ولی نه مغلوب زوبین، شمشیر و یا نیزه، بلکه مغلوب صفات ناپسند شخص خودش.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.