معنی آخرین کلمات کورتز یعنی «وحشت… وحشت…» در اینک آخرالزمان

سینه‌فیل‌ها و عاشقان ادبیات سال‌هاست که با یک دیالوگ دوکلمه‌ای و به‌شدت مرموز کلنجار می‌روند. سرهنگ کورتز (Colonel Kurtz) در شاهکار جاودان فرانسیس فورد کاپولا (Francis Ford Coppola) یعنی فیلم اینک آخرالزمان (Apocalypse Now) و البته در رمان تاریک جوزف کنراد (Joseph Conrad) یعنی دل تاریکی (Heart of Darkness)، قبل از مرگش زمزمه می‌کند: «وحشت… وحشت…». اما معنی آخرین کلمات کورتز دقیقاً چیست؟ آیا او به جنایت‌های خودش اعتراف می‌کند یا حقیقتی هولناک درباره سرشت انسان و تمدن مدرن را فریاد می‌زند؟ در این تحلیل عمیق و همه‌جانبه، قرار است به اعماق ذهن این شخصیت تاریک سفر کنیم و رمزوراز این واژگان ابدی را زیر ذره‌بین ببریم.

شناسنامه فیلم اینک آخرالزمان (1979)

کارگردان: فرانسیس فورد کاپولا

شرکت سازنده: آمریکن زوتروپ (American Zoetrope)

بازیگران اصلی و نقش‌ها:

  • مارلون براندو (Marlon Brando): در نقش سرهنگ والتر کورتز (یک افسر کلاه‌سبز ارتش که دیوانه شده و فرار کرده است)
  • مارتین شین (Martin Sheen): در نقش سروان بنجامین ویلارد (مامور ارتش که وظیفه ترور کورتز را دارد)
  • رابرت دووال (Robert Duvall): در نقش سرهنگ بیل کیلگور (عاشق موج‌سواری و بوی ناپالم در صبحگاه)
  • دنیس هاپر (Dennis Hopper): در نقش عکاس روزنامه‌نگار (مرید و ستایش‌گر نیمه‌دیوانه کورتز)

داستان فیلم؛ سفر به انتهای تاریکی بشر

در اوج روزهای سیاه و فرسایشی جنگ ویتنام، سروان ویلارد که یک افسر اطلاعاتی به‌شدت فرسوده و روان‌پریش است، ماموریتی فوق‌سری و غیررسمی دریافت می‌کند. او باید با یک قایق گشتی کوچک و از طریق رودخانه‌ای مرموز به اعماق جنگل‌های کامبوج نفوذ کند. هدف او پیدا کردن و «با نهایت بی‌رحمی نابود کردن» سرهنگ کورتز است؛ یک افسر نابغه و فوق‌العاده موفق ارتش آمریکا که کنترل ذهن خود را از دست داده، از زنجیره فرماندهی خارج شده و حالا یک ارتش خصوصی از بومیان منطقه ساخته است که او را مثل یک خدای باستانی پرستش می‌کنند. ویلارد در طول این سفر پرمخاطره و روان‌گردان، با جنون مطلق جنگ، بی‌هدفی ارتش و وحشتی گریزناپذیر روبه‌رو می‌شود. هر چقدر او به پناهگاه کورتز نزدیک‌تر می‌شود، مرز میان خیر و شر، تمدن و توحش در ذهنش کمرنگ‌تر می‌شود تا اینکه در نهایت با خود کورتز مواجه می‌شود؛ مردی که در تاریکی مطلق زندگی می‌کند و حقیقت هولناکی را به او نشان می‌دهد.

01

ریشه ادبی؛ میراث جوزف کنراد و دل تاریکی

برای فهمیدن معنی آخرین کلمات کورتز ابتدا باید به ۸۰ سال قبل از ساخت فیلم برگردیم؛ یعنی سال ۱۸۹۹ که جوزف کنراد رمان کوتاه دل تاریکی را منتشر کرد. در رمان، کورتز یک تاجر عاج بلژیکی در اعماق کنگو است، نه یک سرهنگ ارتش آمریکا در ویتنام. اما شباهت‌های این دو نسخه از کورتز شگفت‌انگیز است. کورتز در رمان نیز به عنوان مردی بااستعداد، فیلسوف و تمدن‌خواه معرفی می‌شود که قرار است نور تمدن غربی را به سیاهی آفریقا ببرد. اما وقتی در انزوا و سکوت مرگبار جنگل‌های کنگو رها می‌شود، تمام اصول اخلاقی‌اش فرومی‌پاشد.

او تسلیم وسوسه قدرت مطلق می‌شود و بومیان را به بردگی می‌کشد تا عاج بیشتری جمع کند. کورتز رمان وقتی در بستر مرگ قرار می‌گیرد، به عقب نگاه می‌کند و تمام آن جاه‌طلبی‌ها، جنایت‌ها و فریب‌های امپریالیسم اروپایی را می‌بیند. نجوای «وحشت… وحشت…» او در کتاب، قضاوت نهایی او درباره زندگی خودش و تمدنی است که ادعای نجات بشر را داشت اما در عمل جز غارت و توحش چیزی به بار نیاورد.

02

روان‌پریشی کورتز؛ وقتی سایه درون بیدار می‌شود

از منظر روان‌پزشکی و روان‌شناسی تحلیلی کارل گوستاو یونگ (Carl Gustav Jung)، کورتز دچار فروپاشی کامل روانی بر اثر بیدار شدن سایه (Shadow) شده است. سایه همان بخش تاریک، غریزی و سرکوب‌شده ذهن ماست که تمدن و قوانین اجتماعی سعی می‌کنند آن را پنهان نگه دارند. کورتز که سال‌ها به عنوان یک سرباز نمونه و متمدن تربیت شده بود، ناگهان خود را در محیطی بدون قانون، بدون ناظر و سرشار از خشونت بی‌حدومرز می‌بیند.

او وقتی به اعماق جنگل می‌رود، متوجه می‌شود که آن بخش متمدن وجودش تنها یک پوسته نازک و دروغین بوده است. او به کارهای وحشتناکی دست می‌زند چون دیگر هیچ عاملی برای مهار غریزه قدرت‌طلبی‌اش وجود ندارد. کورتز در لحظات آخر عمرش، وقتی نور آگاهی دوباره در ذهنش بیدار می‌شود، به این فروپاشی درونی نگاه می‌کند. «وحشت» در واقع ترس فلج‌کننده‌ای است که او از دیدن چهره واقعی و بدون نقاب خودش و کل بشریت تجربه می‌کند. او فهمیده است که درون هر انسان متمدنی، یک هیولای خفته وجود دارد که منتظر فرصت است.

03

نقد تمدن و ریاکاری اخلاقی ارتش غربی

یکی از قوی‌ترین تفاسیر درباره معنی آخرین کلمات کورتز، مربوط به بیانیه سیاسی و جامعه‌شناختی فیلم علیه جنگ ویتنام و سیاست‌های خارجی ایالات متحده است. کورتز ارتش را ترک کرد چون تحمل ریاکاری حاکم بر آن را نداشت. او در یکی از تکان‌دهنده‌ترین مونولوگ‌های فیلم می‌گوید: «ما به مردان جوان آموزش می‌دهیم که روی مردم بمب‌های ناپالم بریزند، اما به آن‌ها اجازه نمی‌دهیم روی هواپیماهایشان کلمه کثیف بنویسند چون این غیر اخلاقی است!»

از نظر کورتز، ارتش آمریکا می‌خواست جنگی تمیز، بهداشتی و متمدنانه راه بیندازد که خودش بزرگ‌ترین دروغ ممکن بود. جنگ یعنی قصابی و کشتار؛ و کورتز معتقد بود اگر می‌خواهی بجنگی، باید بدون ماسک تمدن و با تمام وجود بجنگی تا پیروز شوی. او وحشیگری بومیان را خالصانه و بدون ریاکاری می‌دانست. وحشتی که او در لحظه مرگ از آن نام می‌برد، همان سیستم ریاکاری است که به نام دموکراسی، آزادی و حقوق بشر، شهرها را به آتش می‌کشد و نوزادان را نابود می‌کند.

زنگ تفریح: وقتی مارلون براندو با وزن ۱۳۰ کیلویی کلاه‌سبز شد!

شاید برگ‌ریزان‌ترین بخش پشت‌صحنه اینک آخرالزمان این باشد که مارلون براندو وقتی برای بازی در نقش کورتز به فیلیپین آمد، کارهای عجیبی کرد که کاپولا را تا مرز جنون برد. براندو قرار بود نقش یک افسر کلاه‌سبز ورزیده، لاغراندام و سخت‌کوش را بازی کند، اما او با وزنی بالای ۱۳۰ کیلوگرم، سری کاملاً تراشیده و بدون اینکه حتی یک کلمه از فیلم‌نامه یا رمان دل تاریکی را خوانده باشد وارد صحنه شد! او کتباً اعلام کرد که از فیلم‌نامه متنفر است و اصلاً آن را بازی نمی‌کند.

کاپولا مجبور شد فیلم‌برداری را به مدت چند هفته تعطیل کند، کل رمان را با صدای بلند برای براندو بخواند و روزها با او درباره شخصیت کورتز بحث کند. به دلیل چاقی مفرط براندو، کاپولا مجبور شد تمام نماهای او را در تاریکی مطلق و با نورپردازی‌های موضعی (Chiaroscuro) فیلم‌برداری کند تا شکم بزرگ او دیده نشود. همین محدودیت فنی بزرگ، یکی از شاهکارهای تاریخ سینما را رقم زد و کورتز را به شخصیتی اسطوره‌ای و سایه‌وار تبدیل کرد که گویی از دل جهنم بیرون آمده است!

04

بداهه‌پردازی‌های تاریک مارلون براندو و تولد دیالوگ ابدی

بسیاری از منتقدان سینما معتقدند که لحن خسته، نجواگونه و وهم‌آور مارلون براندو در ادای کلمات نهایی کورتز، عامل اصلی جاودانگی این سکانس است. براندو دیالوگ‌هایش را حفظ نمی‌کرد؛ او ترجیح می‌داد بعد از درک عمیق فضا، کلمات را به صورت بداهه بیان کند. نجوای معروف او یعنی «وحشت… وحشت…» در واقع با چندین برداشت و با تنالیته‌های صدایی مختلف ضبط شد.

والتر مارچ (Walter Murch)، تدوین‌گر صداگذار نابغه فیلم، نقش بسیار مهمی در خلق این اتمسفر داشت. او صدای نجواهای براندو را با صدای حشرات جنگل، لرزش‌های ضعیف آب رودخانه و نویزهای کم‌فرکانس پس‌زمینه ترکیب کرد تا تماشاگر احساس کند این صدا نه از دهان یک مرد در حال مرگ، بلکه از اعماق خاک نمور کامبوج و جنگل‌های استوایی به گوش می‌رسد. این بداهه‌پردازی نشان داد که چطور هنر بازیگری و تکنیک‌های صداگذاری می‌توانند یک متن ادبی ساده را به یک کابوس سینمایی فراموش‌نشدنی تبدیل کنند.

05

مرگ آیینی کورتز؛ قربانی کردن پادشاه برای بقای قبیله

در سکانس پایانی فیلم، هم‌زمان با ترور کورتز توسط ویلارد با استفاده از قمه، بومیان قبیله در حال قربانی کردن یک گاو وحشی بزرگ (Water Buffalo) هستند. این تدوین موازی (Parallel Editing) تصادفی نیست. کورتز خودش می‌خواست که بمیرد. او خسته و بیمار بود و می‌دانست که به انتهای مسیرش رسیده است. او در ویلارد مردی را دید که می‌تواند میراثش را درک کند و با کشتن او، این کابوس را به پایان برساند.

کورتز کتاب‌های اسطوره‌شناسی مهمی مثل شاخه زرین (The Golden Bough) را در اتاقش داشت که درباره آیین‌های باستانی قربانی کردن پادشاهان پیر برای تولد دوباره طبیعت بحث می‌کنند. از این زاویه، «وحشت» یعنی چرخه بی‌پایان خشونت و قربانی شدن در تاریخ بشر. کورتز متوجه می‌شود که مرگ او نیز هیچ چیز را تغییر نخواهد داد؛ او می‌رود اما جنگ، خشونت و آیین‌های مرگبار انسان‌ها همچنان با همان قدرت و وحشت به مسیر خود ادامه خواهند داد.

06

نیهلیسم فلسفی؛ نگاه به ورطه خالی وجود

فردریش نیچه (Friedrich Nietzsche)، فیلسوف بزرگ آلمانی، جمله معروفی دارد: «اگر بیش از حد به یک ورطه خیره شوی، ورطه نیز به درون تو خیره خواهد شد.» کورتز دقیقاً تجسم همین جمله است. او به اعماق تاریک وجود انسان خیره شد و هیچ چیز پیدا نکرد؛ نه خدایی، نه عدالتی، نه اخلاق مطلقی و نه تمدنی واقعی. همه چیز پوچ، بی‌معنی و توخالی بود.

این نیهلیسم (Nihilism) یا پوچ‌گرایی مطلق، هسته اصلی رنج فلسفی کورتز است. او می‌فهمد که تمام قوانین بشری فقط ابزارهایی برای فرار از ترس مرگ و بی‌معنایی هستند. کورتز با کلمات نهایی خود یعنی «وحشت… وحشت…» اعتراف می‌کند که زندگی در این دنیای بدون مرجع اخلاقی و خالی از معنا، چقدر هولناک و عذاب‌آور است. او ترجیح می‌دهد با مرگ به این مواجهه دردناک با خلأ مطلق پایان دهد تا اینکه دیگر مجبور نباشد با این حقیقت عریان زندگی کند.

07

آیا کورتز دیوانه بود یا زیادی عاقل؟

یکی از بزرگ‌ترین سوءبرداشت‌ها درباره کورتز این است که او به دلیل تب مالت، انزوای جنگل یا مصرف بیش از حد مواد مخدر عقلش را از دست داده بود. اما حقیقت ماجرا به شدت تکان‌دهنده‌تر است؛ کورتز دیوانه نبود، او به طرز دردناکی عاقل شده بود! ارتش آمریکا به این دلیل کورتز را خطرناک می‌دانست که او از پذیرش توهمات دموکراتیک جنگ سر باز می‌زد. او جنگ را به همان شکلی که بود اجرا می‌کرد: مستقیم، بی‌رحمانه و بدون لاپوشانی سیاسی.

او دید که سربازانش چطور به راحتی مرتکب جنایت می‌شوند و فهمید که انسان‌ها چقدر مشتاقانه تسلیم تاریکی می‌شوند. دیوانگی واقعی تظاهرات تمدن متظاهر ارتش بود، نه کارهایی که کورتز در جنگل انجام می‌داد. کلمات نهایی کورتز بیانگر وحشتی است که از کشف این حقیقت به او دست داده بود: اینکه بقیه جهان همچنان خود را فریب می‌دهند، در حالی که او مجبور بود با حقیقت عریان تمدن دروغین بشر روبرو شود.

زنگ تفریح: قربانی کردن واقعی گاو وحشی بدون افکت‌های هالیوودی!

بسیاری از تماشاگران فکر می‌کنند که سکانس وحشتناک قربانی کردن گاو وحشی در انتهای فیلم با جلوه‌های ویژه یا ماکت‌های سینمایی ساخته شده است؛ اما متاسفانه یا خوشبختانه این صحنه کاملاً واقعی بود! قبیله‌ای از بومیان فیلیپینی به نام ایفائو (Ifugao) که به عنوان بازیگران فرعی در فیلم حضور داشتند، تصمیم گرفتند یکی از آیین‌های باستانی خود را برای قربانی کردن یک حیوان اجرا کنند. همسر کاپولا یعنی النور این مراسم را دید و به فرانسیس پیشنهاد داد که آن را فیلم‌برداری کند.

کاپولا از این فرصت طلایی استفاده کرد تا یکی از ماندگارترین و در عین حال وحشتناک‌ترین موازی‌سازی‌های تاریخ سینما را خلق کند. گرچه این صحنه خشم حامیان حقوق حیوانات را در سراسر جهان برانگیخت و تا امروز هم بحث‌برانگیز مانده است، اما هیچ‌کس نمی‌تواند منکر تاثیر حسی، عمیق و به‌شدت واقع‌گرایانه آن در انتقال حس وحشت و بدویت مطلق در دقایق پایانی فیلم شود.

08

تفاوت معنایی کلمات کورتز در رمان و فیلم

با اینکه دیالوگ در هر دو اثر یکسان است، اما اتمسفر پیرامون آن‌ها تفاوت‌های ظریفی دارد. در رمان دل تاریکی، راوی یعنی مارلو (Marlow) پس از شنیدن کلمات نهایی کورتز، آن را به عنوان یک پیروزی اخلاقی برای او تفسیر می‌کند. مارلو معتقد است کورتز با گفتن «وحشت!» در واقع شجاعت اعتراف به سقوط خودش را داشته و توانسته قبل از مرگ، بر تاریکی پیروز شود و آن را قضاوت کند. این یعنی کورتز در آخرین لحظه انسانیت خود را بازیافته است.

اما در فیلم اینک آخرالزمان، لحن کاپولا بسیار ناامیدکننده‌تر و سردتر است. ویلارد پس از ترور کورتز، هیچ پیروزی یا نجاتی را حس نمی‌کند. او در سکوتی مطلق معبد را ترک می‌کند؛ در حالی که می‌داند خودش هم بخشی از این وحشت شده است. در فیلم، «وحشت» دیگر یک قضاوت اخلاقی ساده نیست، بلکه یک وضعیت روانی ماندگار و غیرقابل علاج است که کل بشریت را در خود فرو برده و هیچ راه فراری از آن وجود ندارد.

سوالات متداول (FAQ)

۱. چرا جوزف کنراد نام شخصیت خود را کورتز گذاشت؟
کنراد نام کورتز را انتخاب کرد که در زبان آلمانی به معنای کوتاه است. این انتخاب نام نوعی طعنه و تضاد ظریف با ابعاد شخصیتی بزرگ و تاثیرگذار او در داستان به شمار می‌رود. در واقع او مردی با آرمان‌های بزرگ و هیکلی تنومند بود اما روحی به غایت حقیر و متزلزل داشت. نویسنده با این نام‌گذاری نشان می‌دهد که چطور تمدن مغرور غربی در نهایت به پستی و حقارت سقوط می‌کند.
۲. آیا شخصیت سرهنگ کورتز بر اساس یک فرد واقعی در تاریخ ساخته شده است؟
بله، کنراد برای خلق کورتز از یک مامور واقعی بلژیکی به نام ژرژ آنتوان کلاین الهام گرفت که در کنگو کار می‌کرد. همچنین کاپولا در ساخت فیلم از یک مامور ویژه افسانه‌ای ارتش آمریکا به نام آنتونی پوزپنی الگوبرداری کرد که در لائوس نیروهای بومی را سازماندهی می‌کرد. هر دوی این افراد واقعی در تاریکی جنگ و استعمار غرق شدند و مرزهای اخلاق انسانی را رد کردند. این الهام‌گیری‌ها نشان می‌دهد که کورتز تنها یک افسانه نیست بلکه تجسمی از حقیقت تلخ تاریخ است.
۳. تفاوت اساسی پایان رمان دل تاریکی با پایان فیلم اینک آخرالزمان چیست؟
در رمان دل تاریکی، ملوان مارلو به لندن بازمی‌گردد و به نامزد کورتز دروغ می‌گوید که آخرین کلمه کورتز نام او بوده است. اما در فیلم کاپولا، سروان ویلارد پس از کشتن کورتز، معبد را ترک می‌کند و در سکوتی سنگین به سمت قایق خود بازمی‌گردد. این تفاوت نشان می‌دهد که ادبیات بر روی بحران اخلاقی در بطن جامعه مدرن تمرکز دارد. در حالی که فیلم کاپولا ضربه روانی مستقیم جنگ ویتنام و پذیرش وحشت توسط خود ویلارد را به تصویر می‌کشد.
۴. چرا فرانسیس فورد کاپولا نام فیلم را اینک آخرالزمان گذاشت؟
این نام پاسخی کنایه‌آمیز به شعار محبوب هیپی‌ها در دهه شصت یعنی اکنون صلح بود که خواستار پایان فوری جنگ بودند. کاپولا با تغییر آن به اینک آخرالزمان می‌خواست نشان دهد که تمدن بشری به جای صلح، به سمت یک نابودی مطلق حرکت می‌کند. این عنوان حس فوریت و سقوطی گریزناپذیر را به مخاطب القا می‌کند که در تمام طول فیلم حس می‌شود. در واقع فیلم تصویرگر دنیایی است که در آن ارزش‌های انسانی به طور کامل فروپاشیده‌اند.
۵. نقش همسر کورتز در رمان و فیلم چیست و او چگونه با مرگ کورتز مواجه می‌شود؟
در رمان، نامزد کورتز نمادی از ساده‌لوحی و بی‌خبری جامعه غربی از جنایاتی است که به نام تمدن انجام می‌شود. مارلو برای حفظ دنیای فانتزی و پاک او، حقیقت تاریک کورتز را پنهان می‌کند و نام کورتز را با نام او جایگزین می‌کند. در فیلم کاپولا اما تمرکز بسیار کمتری روی همسر او وجود دارد و ویلارد تنها عکس‌هایی از خانواده او را در پرونده‌اش تماشا می‌کند. این تغییر ساختاری نشان می‌دهد که در فضای ملتهب جنگ ویتنام، دیگر جایی برای فانتزی‌های معصومانه خانوادگی باقی نمانده بود.
۶. کتاب‌های موجود در اتاق کورتز در فیلم چه معنایی دارند؟
در اتاق کورتز کتاب‌های مهمی مانند شاخه زرین اثر جیمز فریزر و از آیین تا رمان اثر جسی وستون دیده می‌شوند. این کتاب‌ها به وضوح نشان‌دهنده علاقه کورتز به اسطوره‌شناسی، قربانی کردن پادشاهان و آیین‌های باستانی هستند. کاپولا با قرار دادن این کتاب‌ها در کادر، به تماشاگر گرا می‌دهد که مرگ کورتز یک ترور ساده نیست بلکه یک قربانی آیینی است. این جزئیات بصوی عمق فلسفی عجیبی به شخصیت او می‌بخشند و نشان می‌دهند که او آگاهانه نقش پادشاه فداشونده را بازی می‌کند.
۷. میراث فرهنگی دیالوگ «وحشت… وحشت…» در سایر آثار هنری چگونه بوده است؟
این دیالوگ نمادین به یکی از ماندگارترین عبارات تاریخ سینما و ادبیات تبدیل شده و در آثار متعددی بازتاب یافته است. از ارجاعات مستقیم در سریال‌های محبوبی مانند سیمپسون‌ها گرفته تا رمان‌های مدرن، همگی از این کلمات برای توصیف رویارویی با حقیقتی غیرقابل تحمل استفاده می‌کنند. این واژگان به نمادی جهانی برای توصیف لحظه فروپاشی ذهنی و اخلاقی انسان در مقابل شر مطلق تبدیل شده‌اند. هنوز هم پس از دهه‌ها، شنیدن این عبارت لرزه بر اندام هر عشق سینمایی می‌اندازد.

جمع‌بندی نهایی

معنی آخرین کلمات کورتز فراتر از یک هذیان گویی ساده در لحظه مرگ است؛ این کلمات بیانیه‌ای ابدی درباره سقوط اخلاقی بشریت هستند. چه در دل جنگل‌های تاریک کنگو در قرن نوزدهم و چه در باتلاق‌های خونین ویتنام در قرن بیستم، کورتز آینه‌ای تمام‌قد در برابر تمدن مدرن می‌گیرد. او نشان می‌دهد که وقتی پوشش نازک قوانین اجتماعی پاره شود، وحشت درون ما بیدار خواهد شد. درک این دیالوگ، درک همان نقطه تاریکی است که همه ما تلاش می‌کنیم نادیده‌اش بگیریم؛ حقیقتی تلخ که سینما آن را برای همیشه در گوش ما نجوا می‌کند.

به نظر شما وحشت واقعی کورتز چه بود؟

هر سینه‌فیلی زاویه دید خاص خودش را به این شاهکار دارد. آیا کورتز واقعاً دیوانه شده بود یا اینکه تنها کسی بود که شجاعت روبرو شدن با حقیقت عریان انسان را داشت؟ خوشحال می‌شویم دیدگاه، تفسیر شخصی و حس خود را درباره این فیلم ماندگار و به خصوص بازی فراموش‌نشدنی مارلون براندو در بخش دیدگاه‌ها با ما و دیگر رفقای عشق سینما به اشتراک بگذارید!

دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]