فیلم گلن گری گلن راس – معرفی و نقد و بررسی – Glengarry Glen Ross (1992)

0

کارگردان: جیمز فولی

فیلمنامه نویس: دیوید ممت

بر اساس: نمایشنامه‌ای از خودش

سال تولید: ۱۹۹۲

این فیلم دو روز از زندگی چهار فروشنده املاک را به تصویر می‌کشد که سرنخ‌ها – نام و شماره تلفن مشتریان احتمالی – و استفاده از تاکتیک‌های فروش فریبنده و مشکوک در اختیارشان قرار می‌گیرد. بسیاری از سرنخ‌های جیره‌بندی شده توسط مدیر دفتر جان ویلئامسون یا فاقد پول یا تمایل به سرمایه‌گذاری واقعی در زمین هستند. این شرکت، بلیک، یکی از فروشندگان برتر خود را برای ایجاد انگیزه در تیم می‌فرستد. در جریانی از توهین کلامی، او به همه آن‌ها اخطار فسخ می‌دهد و به آن‌ها می‌گوید که معامله‌گران برتر ماه (یک هفته مانده به پایان) شغل خود را حفظ خواهند کرد و به سرنخ‌های امیدوارکننده برای توسعه Glengarry Highlands دسترسی خواهند داشت.

شلی “ماشین” لوین یک فروشنده موفق است که در یک رکود طولانی مدت و با یک دختر در بیمارستان است. لوین که از ادامه کارش ناامید است، سعی می‌کند ویلئامسون را متقاعد کند که برخی از سرنخ‌های گلنگری را به او بدهد، اما ویلئامسون قبول نمی‌کند. لوین ابتدا سعی می‌کند ویلئامسون را طلسم کند، سپس او را تهدید کند و در نهایت به او رشوه بدهد. ویلئامسون مایل است برخی از سرنخ‌های اصلی را بفروشد، اما پیشاپیش پول نقد می‌خواهد، که لوین آن را ندارد.

در همین حال، دیو ماس و جورج آرونو از مدیریت شرکت شکایت می‌کنند و ماس پیشنهاد می‌کند که با سرقت تمام سرنخ‌های گلنگاری و فروش آن‌ها به یک آژانس رقیب، مقابله کنند. نقشه ماس مستلزم آن است که آرونو وارد دفتر شود، دزدی را به راه بیندازد و تمام سرنخ‌های اصلی را بدزدد. آرونو هیچ بخشی از نقشه را نمی‌خواهد، اما ماس سعی می‌کند او را وادار کند و می‌گوید که آرونو قبلاً یکی از لوازم جانبی است فقط به این دلیل که او از دزدی پیشنهادی اطلاع دارد.

در حالی که همه این وقایع در حال رخ دادن هستند، ریچارد روما، نزدیکترین دفتر، سعی می‌کند مردی می‌انسال و حلیم به نام جیمز لینگک را برای خرید ملک تحت فشار قرار دهد. رم قرارداد را به عنوان یک فرصت به جای خرید، با احساس ناامنی لینگک بازی می‌کند.

روز بعد، وقتی فروشنده‌ها وارد دفتر می‌شوند، متوجه می‌شوند که دزدی صورت گرفته و سرنخ‌های گلنگری به سرقت رفته است. ویلئامسون به رم اطمینان می‌دهد که قرارداد او با لینگ دزدیده نشده است و او و پلیس به طور خصوصی از هر یک از فروشندگان سؤال می‌کنند. پس از بازجویی، ماس خشمگین آخرین مسابقه فریاد زدن با رم را دارد و با انزجار آنجا را ترک می‌کند. لینگک وارد می‌شود تا پیش‌پرداخت خود را در دوره سه روزه مهلت بازگرداند زیرا همسرش با این معامله مخالفت کرده است. روما چندین تاکتیک را امتحان می‌کند تا لینگک را گیج کند، اما کارآگاه پلیس او را متوقف می‌کند و می‌خواهد از او بازجویی کند. او به لینگک دروغ می‌گوید و به او می‌گوید که چک هنوز وصول نشده است و وقت آن است که نظر همسرش را تغییر دهد. ویلئامسون که از این تاکتیک بی‌خبر است، با او مخالفت می‌کند و باعث می‌شود که لینگ با ناراحتی از دفتر خارج شود. رم به طور مبتذلانه ویلئامسون را به خاطر دخالت سرزنش می‌کند، سپس مورد بازجویی قرار می‌گیرد.

لوین که به فروش انبوهی که در آن صبح انجام داد افتخار می‌کند، از این فرصت استفاده می‌کند و در خلوت ویلئامسون را مسخره می‌کند. او در غیرت خود برای تحقیر ویلئامسون اشاره می‌کند که ویلئامسون در مورد نقد کردن چک دروغ گفته است. ویلئامسون متوجه می‌شود که لوین حتماً وارد دفتر شده و چک را روی میز خود دیده است و تهدید می‌کند که اگر سرنخ‌ها را پس ندهد به پلیس اطلاع می‌دهد. لوین در گوشه‌ای اعتراف می‌کند که سرنخ‌ها را به یک رقیب فروخته و پول را با ماس تقسیم کرده است. لوین سعی می‌کند برای ساکت ماندن به ویلئامسون سهمی از فروش خود را رشوه دهد، اما ویلئامسون این را مسخره می‌کند که لوین هیچ فروشی ندارد. آخرین خریداران او یک زوج مرده بدنام هستند که پول ندارند و صرفاً از صحبت کردن با فروشنده‌ها لذت می‌برند. لوین که از این مکاشفه له شده است، از ویلئامسون می‌پرسد که چرا او به دنبال خراب کردن اوست. ویلئامسون به سردی پاسخ می‌دهد: “چون من تو را دوست ندارم. ” لوین برای دختر بیمارش التماس می‌کند، اما ویلئامسون او را رد می‌کند و می‌رود تا کارآگاه را مطلع کند.

روما از بازجویی بیرون می‌آید. او که از مبادله خبر ندارد، از فروش لوین تعریف می‌کند و به آن‌ها پیشنهاد می‌دهد که شراکت خود را تشکیل دهند. همانطور که لوین برای ملاقات با کارآگاه بلند می‌شود، با حسرت به رم نگاه می‌کند که قبلاً به کار فروش خود بازگشته است.


دیالوگ

ریکی مارو (آل پاچینو):

تمومِ این کوپه‌های قطار یه بوی گه عجیبی می‌دن، بدترین چیزی که می‌شه بهش اعتراف کرد اینه که بعد از یه مدت اینقدر به بوی گندی که توش هستی عادت می‌کنی که دیگه حسش نمی‌کنی.

می‌دونی چقدر طول کشید که به اینجا برسم؟ یه زمان خیلی طولانی. وقتی آدم میمیره افسوس کارایی رو که نکرده می‌خوره. دقت کردی واسه انجام کارایی که دلت می‌خواد بکنی دودلی؟ بذار یه چیزی بهت بگم … ما همیشه دودلیم، فکر می‌کنی مثلاً کاری که دلت می‌خواد انجام بدی دزدیه؟ خب که چی؟ فکر نمی‌کنی این یه سری تفکراتِ که واسه گرفتار کردن طبقه متوسط ساخته شده؟ فقط باید خفه‌اش کنی، باید ولش کنی … به همسرت خیانت کردی؟ خب کاریه که شده، باهاش کنار بیا … به نظرت چیزی به نام اخلاق‌گرایی مطلق وجود داره؟ … ممکنه … خب بعدش چی؟ اگه فکر می‌کنی وجود داره، باشه … ادامه بده، همونجوری باش که بقیه توقع دارن، فکر می‌کنی آدمای بد می‌رن جهنم؟ من که این‌طور فکر نمی‌کنم، اگه تو اینجوری فکر می‌کنی، دمت گرم، آدم خوبی باش … جهنم تویِ همین زمینی که روش زندگی می‌کنیم وجود داره؟ معلومه که وجود داره و من به شخصه حاضر نیستم تو جهنمش زندگی کنم. البته من اینطوری‌ام. می‌خوام بگم که … زندگی ما چیه؟ نگران آینده بودن و تو خاطرات گذشته موندن … همین، زندگی ما همینه. پس زمان حال چی می‌شه؟ این چیه که ما اینقدر ازش می‌ترسیم؟ باختن … دیگه چی؟ بانک تعطیل شده؟ بیماری هامون (با تمسخر) زنمون که توی هواپیما مرده؟ … سقوط تو بازار سهام؟ … اگه این اتفاقا بیوفته چی می‌شه؟ یهو می‌بینی هیچکدوم اتفاق نمی‌افته ولی به هر حال ما نگرانیم. چرا؟ چرا می‌خوای پولاتو نگه داری؟ آخر خط که چیزی رو نمی‌تونی با خودت ببری اون طرف؟ برای اطمینان خاطر. پول، پول … منظورمو می‌فهمی؟ تو فقط می‌خوای … با نگه داشتن اموالت حس ناامنی رو از خودت دور نگه داری … ولی نمی‌تونی. سهام، اوراق بهادار، قطعه‌های هنری، املاک … به چه درد می‌خورن؟ یه فرصت … برای چی؟ که پول دربیاری؟ ممکنه … که پول از دست بدی؟ برای افراط کردن و برای یاد گرفتن چیزایی درباره خودمون؟ شاید … لعنت بهش خب که چی؟ که چی بشه؟ به چه درد می‌خوره؟ همشون فرصتن … همه یه مشت اتفاقن … یارو می‌یاد پیشت، تو یه تلفن می‌زنی، یه کارت می‌فرستی … می‌گه من همه این امکانات رو دارم، الان دوست دارم شما یه نگاهی بهش بندازین … خب که چی بشه؟ از این حرفش به چی می‌خواد برسه؟ می‌فهمی چی می‌خوام بگم؟ اتفاق خبر نمی‌کنه … (نفسی بیرون می‌دهد) از دیدارت خیلی خوشحال شدم، واقعاً خوشحال شدم جیمز … می‌خوام بهت یه چیزی نشون بدم، ممکنه برات جالب باشه، ممکنه هم نباشه … نمی‌دونم، دیگه چیزی نمی‌دونم (بروشورِ یک قطعه زمین را از جیب بغلش درمی‌آورد و روی زمین می‌گذارد، شروع به نشان دادن صفحه‌های داخلی‌اش می‌کند) می‌دونی این چیه؟… فلوریدا … کوهستان گلن گری … فلوریدا … یه دروغ مزخرف … حالا ممکنه واقعی هم باشه، این چیزایی که داشتم می‌گفتم به کنار یه نگاهی به این بنداز (بروشور را کاملاً باز می‌کند، عکسی از منطقه بسیار زیبا و سرسبز که با حروفی درشت روی آن نوشته شده “رؤیاهای خود را به واقعیت تبدیل کنید”)

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.