فیلم بیمار انگلیسی – معرفی و بررسی و نقد – The English Patient (1996)

0

کارگردان و فیلمنامه ­نویس: فرانک مینگلا

بر اساس: رمانی به قلم مایکل انداتیه

سال تولید: ۱۹۹۶

The English Patient یک فیلم حماسی درام جنگی رمانتیک محصول ۱۹۹۶ به کارگردانی آنتونی می‌نگلا بر اساس فیلمنامه خودش بر اساس رمانی به همین نام اثر مایکل اونداتجه در سال ۱۹۹۲ و تهیه کنندگی سائول زانتز است.

قهرمان همنام، مردی که غیرقابل تشخیص است و با لهجه انگلیسی صحبت می‌کند، تاریخ خود را در یک سری فلاش بک به یاد می‌آورد و هویت واقعی خود و رابطه عاشقانه‌ای را که قبل از جنگ درگیر آن بود، برای مخاطب آشکار می‌کند. او هویت خود را اعتراف نمی‌کند و تا پایان فیلم کل داستان را برای پرستاری که از او مراقبت می‌کند و مردی که به او مشکوک است فاش نمی‌کند. این شکل از توضیح بسیار متفاوت از کتاب است، جایی که بیمار تحت تأثیر مورفین از گذشته خود صحبت می‌کند. فیلم با بیانی قطعی روی پرده به پایان می‌رسد که روایتی بسیار تخیلی از لازلو آلماسی (متوفی ۱۹۵۱) و دیگر شخصیت‌ها و رویداد‌های تاریخی است.

این فیلم دوازده نامزدی در شصت و نهمین دوره جوایز اسکار دریافت کرد که برنده ۹ جایزه از جمله بهترین فیلم، بهترین کارگردانی برای می‌نگلا و بهترین بازیگر نقش مکمل زن برای ژولیت بینوش شد. همچنین اولین فیلمی بود که اسکار بهترین تدوین را برای یک فیلم ویرایش شده دیجیتال دریافت کرد. رالف فاینز با بازی شخصیت اصلی و کریستین اسکات توماس برای بازی‌های خود نامزد اسکار شدند. این فیلم همچنین برنده پنج جایزه بفتا و دو جایزه گلدن گلوب شد. مؤسسه فیلم بریتانیا، بیمار انگلیسی را پنجاه و پنجمین فیلم برتر بریتانیا در قرن بیستم معرفی کرد. مؤسسه فیلم آمریکا آن را در رده ۵۶ بزرگترین داستان عاشقانه تاریخ قرار داد.

از آگوست ۲۰۲۱، این رمان در مراحل اولیه ساخت یک مجموعه تلویزیونی جدید بی‌بی‌سی بود که توسط تلویزیون میرامکس و استودیو تلویزیونی پارامونت تولید می‌شد.

یک هواپیمای دوباله بریتانیایی قدیمی بین جنگ‌ها که بر فراز دریایی از صحرا پرواز می‌کند، توسط توپچی‌های آلمانی سرنگون می‌شود. خلبان به شدت سوخته از لاشه هواپیما بیرون کشیده شده و توسط گروهی از بادیه نشینان نجات داده می‌شود.

هانا، یک پرستار جنگی فرانسوی-کانادایی از سپاه پزشکی ارتش سلطنتی کانادا در طول جنگ جهانی دوم، از یک سرباز زخمی متوجه می‌شود که دوست پسرش در عملیات کشته شده است.

در اکتبر ۱۹۴۴ ایتالیا، هانا از یک بیمار در حال مرگ مراقبت می‌کند که بر اثر سوختگی لهجه انگلیسی دارد و می‌گوید نامش را به خاطر نمی‌آورد. تنها دارایی او نسخه‌ای از تاریخ هرودوت است که یادداشت‌های شخصی، تصاویر و یادگاری‌هایی در آن ذخیره شده است. وقتی یک دوست پرستار جلوی چشمش کشته می‌شود، هانا تصمیم می‌گیرد که او لعنتی برای کسانی است که او را دوست دارند. او اجازه می‌گیرد تا در صومعه‌ای بمباران‌شده با بیمارش مستقر شود، زیرا او در حین جابجایی واحد بیمارستان رنج بیشتری می‌برد.

به زودی ستوان کیپ، یک سرباز سیک در ارتش هند بریتانیایی که به همراه گروهبان پست شده است، به آن‌ها ملحق می‌شود. برای پاکسازی می‌ن‌های آلمانی و تله‌های انفجاری مقاوم است. دیوید کاراواجو، یک مامور سپاه اطلاعات کانادا که در بازجویی آلمانی شکنجه شده بود نیز به صومعه می‌رسد. کاراواجو از بیمار سؤال می‌کند که به تدریج گذشته خود را از طریق یک سری فلاش بک آشکار می‌کند. در طول روز‌هایی که آلماسی داستان خود را تعریف می‌کند، هانا و کیپ یک رابطه عاشقانه خجالتی را آغاز می‌کنند.

بیمار فاش می‌کند که در اواخر دهه ۱۹۳۰ در حال کاوش در منطقه‌ای از صحرا بود. او در واقع، لازلو آلماسی، نقشه‌بردار مجارستانی است که به همراه گروهی از جمله دوست خوبش، انگلیسی پیتر مادوکس، و زوج بریتانیایی جفری و کاترین کلیفتون، که صاحب یک هواپیما هستند، در یک اکسپدیشن باستان‌شناسی و نقشه‌برداری انجمن سلطنتی جغرافیایی شرکت کرد. بررسی‌های هوایی

آلماسی اطلاعاتی را از یک بادیه نشین می‌آموزد که به گروه کمک می‌کند غار شناگران را کشف کنند، یک مکان باستانی از نقاشی‌های غار. گروه شروع به مستندسازی یافته‌های خود می‌کنند، در این مدت آلماسی و کاترین عاشق هم می‌شوند. او در مورد او در یادداشت‌هایی می‌نویسد که در کتابش جمع‌شده است، که کاترین متوجه می‌شود که وقتی آلماسی پیشنهاد دو آبرنگی را که از تصویر غار کشیده است را می‌پذیرد و از او می‌خواهد که آن‌ها را در کتاب بچسباند.

این دو پس از بازگشت به قاهره، رابطه عاشقانه‌ای را آغاز می‌کنند، در حالی که گروه برای بررسی‌های باستان‌شناختی دقیق‌تری از غار و منطقه اطراف ترتیب می‌دهند. آلماسی برای او یک انگشتانه نقره‌ای هدیه می‌خرد. چند ماه بعد، کاترین به طور ناگهانی رابطه آن‌ها را از ترس اینکه جفری آن را کشف کند، پایان می‌دهد. اندکی بعد پروژه‌های باستان‌شناسی به دلیل شروع جنگ متوقف می‌شوند. مادوکس هواپیمای Tiger Moth خود را قبل از بازگشت به بریتانیا در کوفره واحه ترک می‌کند.

کاراواجو فاش می‌کند که به دنبال انتقام جراحاتش بوده است و بازجوی آلمانی را که انگشت شست او را بریده و جاسوسی را که او را شناسایی کرده کشته است، اما در جستجوی مردی بوده که نقشه‌هایی را در اختیار آلمانی‌ها قرار داده و به آن‌ها اجازه نفوذ در قاهره را داده است. او مشکوک است که بیمار آلماسی است، و می‌پرسد “آیا شما کلیفتون‌ها را کشتید؟ “، که آلماسی به آن اعتراف می‌کند “شاید… من کردم”.

آلماسی با یادآوری خاطرات کاراواجو، در حالی که هانا از اتاق مجاور به صحبت‌هایش گوش می‌دهد، به یاد می‌آورد که در سال ۱۹۴۱، زمانی که جفری بالای سرش می‌آید، کمپ چمدان‌بندی را انجام داده بود. او مستقیماً به سمت آلماسی شیرجه می‌زند که از سر راه می‌پرد. در حال تقلا به سمت خرابه‌ها، جفری را در قسمت کنترل مرده و کاترین را در صندلی جلو به شدت مجروح می‌کند. او به او می‌گوید که جفری می‌دانست و در حال اقدام به قتل مضاعف-خودکشی بود. آلماسی او را به غار شناگران می‌برد. او متوجه می‌شود که زنجیر هدیه او را بسته است و او اعلام می‌کند که همیشه او را دوست داشته است.

آلماسی که او را با آذوقه و کتابش در غار ر‌ها می‌کند، سه روز از صحرا عبور می‌کند. با رسیدن به ال تگ تحت کنترل بریتانیا، او وضعیت ناامید‌کننده را توضیح می‌دهد و درخواست کمک می‌کند، اما یک افسر جوان آلماسی را به ظن جاسوس بودن بازداشت می‌کند. آلماسی که با قطار به آنجا منتقل می‌شود، فرار می‌کند و در نهایت با یک واحد ارتش آلمان در تماس است. آن‌ها او را به واحه کوفره می‌برند، جایی که مادوکس هواپیمای خود را در آنجا پنهان کرده است. آلماسی در حال تعویض نقشه‌ها با سوخت، به هوا می‌رود و در نهایت به غار می‌رسد و در آنجا تأیید می‌کند که کاترین مرده است. او جسد او را به هواپیما می‌برد و با شلیک گلوله می‌سوزد و به شروع فیلم وصل می‌شود. پس از شنیدن داستان، کاراواجو از تلاش خود برای انتقام دست می‌کشد.

کیپ پس از پاکسازی منطقه از مواد منفجره مجدداً منتشر می‌شود. او و حنا توافق کردند که دوباره ملاقات کنند. بعداً، آلماسی چند ویال مرفین را به سمت هانا هل می‌دهد و به او می‌گوید که به اندازه کافی سیر شده است. اگرچه به وضوح ناراحت است، اما او آرزوی او را برآورده می‌کند و دوز کشنده را تجویز می‌کند. در حالی که او به خواب می‌رود، آخرین نامه کاترین را برای او می‌خواند که در حالی که او در غار تنها بود به آلماسی نوشته شده بود. صبح روز بعد کاراواجو با یکی از دوستانش برمی گردد و با آسانسور به فلورانس ‌می‌روند. هانا کتاب آلماسی را در حالی که سوار می‌شوند محکم گرفته است.

دیالوگ:

صدای هانا / کاترین (بینوش / اسکات توماس):

«عزیزِ من. من منتظرت هستم. نمی­دونم چند روز یا چند هفته تو تاریکی گذشته؟ آتیش خاموش شده و من سردمه … من به شکلی وحشتناک احساس سرما می‌کنم … باید خودم رو بیرون بکشم، اونجا شاید نور خورشید باشه. ترسم از اینه که با بیرون رفتنم نور روی نقاشی‌های غار یا همین نوشته رو از دست بدم … ما می­میریم، ما می‌میریم … ما غنی و همراه با عشق هامون و پیروزی هامون می‌میریم. با طعم‌های خوبی که چشیدیم و جسم‌هایی که مثل رود در اون­ها جاری شدیم … ما همراه با ترس‌هایی که پنهان کردیم می‌میریم … درست مثل همین غار بیچاره. دلم می­خواد همه‌ی این حقایق روی بدنم نقش ببنده. دلم می­خواد جایی باشم که سرزمین‌های حقیقی وجود داره … بدونِ مرزهای روی نقشه‌ها … و بدون اسمی از ابر قدرت‌ها. می­دونم تو میای و منو به چنین جایی می‌بری، جایی که بادها می‌وزند. این چیزیه که آرزوش رو دارم … در چنین جایی در کنار تو … همراه با دوستانمون قدم بزنم … در زمینی بدون نقشه‌ها. حالا دیگه همه‌ی نورها خاموش شده و من تو تاریکی منتظرم.»

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.