درآمدی بر اندیشههای میلان کوندرا

حمیده میرزایی
میلان کوندرا، با نوشتههایش فراخور دنیای مدرن به بازتاب جلوههای زندگی انسان معاصر میپردازد. صراحت موجود در آثار این نویسنده لایهها و ماسکها را یکییکی از روی آنچه واقعیت میپنداشتیم، برمیدارد و بدون هیچ تعارفی که دریافتهای سانسورگرا از اخلاق و ارزشها، ابراز میدارند، انتزاعیترین خواستها و حساسیتهای واقعی انسان را در جهان ملموس رمان، به نمایش میگذارد. در شخصیتپردازیهای وی، از آن هاله نورانی و مظلومنمایی که ادبیات رمانتیک بر گرد شخصیتهای داستانی خود ترسیم میکند خبری نیست و هرآنچه هست عینیتیست که البته در صورت وجود ضرورت به طرف بیانی فلسفی میل میکند و تخیلات غیر واقعی نویسنده تنها در راستای این بیان تأمل برانگیز است که با واقعیت میآمیزد و به خود اجازه دخالت میدهد. از این گذشته، حساسیت خاص دورهء زمانی وی، علاوه بر آنکه به وی انگیزه قلمفرسایی میدهد، تأملات و تفکرات قابل ستایشی را در ذهنیت فعال وی برمیانگیزد.
قالب رمانهای کوندرا به شیوه آثار بوکاچیو، استرن، ریچاردسون، کافکا، موزیل بروخ، دیدرو، فرمبندی شده است.
اما بدون شک این محتوای جذاب و عمیق آثار کوندراست که خواننده را در ناخودآگاه توجیه شده به پذیرش فرم نوشتاری وی وامیدارد. و این محتوی، عمدتا در دو مقولهٔ «نقد نظام توتالیتری» و «هستیشناسی عینی، یا نمایش حضور قاطع فرد در جهان»، نمود مییابد.
کوندرا، روشنفکری است که از عنوان کردن رویدادهای زندگی شخصی هنرمند، بیزار است 1 و شاید بر هیمن مبناست که نمیتوان زندگینامهٔ واضحی از او به دست آورد. انما بدیهیست که در تشریح روند تحولات فکری و پدیدارشناسی ذهن نویسنده بینیاز از یادآوری پارهای رویدادها و ذکر تاریخ نیستم.
در جستوجوی مراحل تکاملی یک ذهن فعال و روبه رشد که با رویکردهای تاریخی دورهٔ خود در کشاکش است و گاه از در تعامل میآید و گاه به تقابل برمیخیزد، بیربط نمیبینم اگر از دیالکتیک تاریخی هگل بهره ببرم. نه به این معنا که در باورهای کوندرا ردّپایی از فلسفهٔ هگل را یافته باشم؛ چراکه باورهای کوندرا با مفهوم مورد باور هگل از وجود یک کلیت به مثابه «روح جهان 2 » که در برگیرنده کل واقعیت است، متفاوت میکند و بیشتر ترجیح میدهد، کاوشهای شناختشناسانهاش را در محدودهٔ عینی و قابل درک وجود، دنبال کند و در این راستا به مفاهیم موردنظر هوسرل و هایدگر و تعبیر ایشان از «جهان زندگی» و «فراموشی هستی»، نزدیک میشود: «انسان که در گذشته از برکت دکارت، خود را همچون «ارباب و مالک طبیعت» شناخته بود، مبدل به شیء سادهای شد که نیروهای فنی، سیاسی و تاریخی بر او میتازند، از او فراتر میروند و بر او مسلط میشوند. برای این نیروها، هستی ملموس انسان، جهان زندگی die Lebenswelt، دیگر دارای هیچ ارزش و فایدهای نیست؛ هستی ملموس انسان دیگر به چشم نیامده و از پیش به دست فراموشی سپرده شده است 3 ».
و اما چگونگی بهره گرفتن از دیالکتیک تاریخی هگل، در مورد روند تکامل ذهنیت نویسندهای چون کوندرا مستلزم درک تعاریف هگل از سه مقوله مورد بحث در این دیالکتیک، «تز»، «سنتز» و «آنتی تز» است. تز، در مثال تاریخی هگل مربوط است به دورهٔ زمانی یونان باستان؛ هماهنگی ساده جامعهای چون یونان باستان، که در بین یک سری مقولات متضاد-مثلا ما بین عقل و خواهشهای نفسانی، مابین فرد و جامعه، مابین قانون فردی و قانون دولتشهر-برقرار است، نهایتا توسط فرآیند حتمی آنتیتز برهم میخورد، چراکه شخصیتهای جهانی تاریخی 4 چون سقراط در کمین جوامعی اینچنینی و به جنبش درآوردن وجدانهای فردی هستند. آنتیتز در قالب فرآیندی مقابلهگر ظاهر میشود، اما این تقابل ضد با ضد همیشه پایدار نیست و سرانجام اتحادی صورت میگیرد و نتیجه، پدید آمدن ثبات و تثبیت جنبههای حقیقی دو طرف است و این بخش سوم دیالکتیک، سنتز است که میتواند خود زمینهٔ بروز تز جدیدی بشود و ماجرا همینطور ادامه مییابد. هگل تمام این مراحل را عارض بر یک کل به نام «روح جهانی» میداند. اما در یک تحلیل سادهتر و محدودتر از این دیالکتیک، بدون آنکه بر هر مرلحه از تأثیرات ذهنی نام یکی از این مراحل را بگذاریم و تنها با در نظر گرفتن جنبه تکاملی آن، در توصیف روند تفکرات و ارائه آثار نویسنده، میتوان از آن بهره جست و البته با این تفاوت حتمی که محدودیت زمان و مکان یک ذهن تولیدکننده، تنها فرصت از سر گذراندن یک دوره تکامل دیالکتیک را میتواند داشته باشد؛ نویسنده، از ذهنیتی تغزلی و شاعرانه متولد میشود. خواه انگیزه سرایش، عشق باشد، خواه خشم حماسی، خواه مصیبت باشد و خواه سعادت، هیجانات درونی و پندارهای آشفته ذهنی تنها در قالب شعر، از نظارت سنگین عقل در اماناند و مجال بروز ناب مییابند، اما با بیدار شدن وجدان فردی و مجال یافتن جهت تحلیلهای عقلانی، ذهن سوژه، با تأثیرات صرفا شاعرانه و احساسی خویش به مقاله برمیخیزد. زبان شعر دیگرنه گویاست و نه قادر به بازنمایی آنچه این ذهنیت فعال شده و عقلانی، در باب آن تفکر کرده است.
شاید در این مرحله نویسنده به نوشتن مقاله و گرایش هرچه بیشتر به زبان عینی و شاید هم صرف خطابه بپردازد و یا عضویت در حزبی سیاسی را پذیرد. اما در مورد نویسندهای چون کوندرا، رمان بدون شک تکاملیترین مرحلهٔ دیالکتیک ذهنی را به خود اختصاص میدهد. به ویژه میدانیم که زبان رمانهای کوندرا علاوه بر روشنی، دلنشین و شاعرانه است که نتیجهٔ ادغام بجا و معقول این دو زبان متناقض و ارائه سبکی کامل از ادبیات است. اما چه چیز این روند تکاملی را در ذهنیت این نویسنده باعث میشود و چرا رمان و تا حدودی نمایشنامه در آثار او در قلهٔ مراحل تکامل قرار میگیرد.
با این تحلیل دیالکتیکی دیگر نمیتوان کوندرا را به خاطر موضع سختگیرانهاش در برابر احساسات تغزلی حاکم بر ادبیات سرزنش کرد. چرا که موضعگیری در برابر فلج فکری و نقصان اراده است، که به ویژه با مجال دادن به آن در موقعیتهای استراتژیک تاریخی، به راحتی میتواند به عامل پسرفت اجتماعی و گسترش فرهنگی مالیخولیایی، بدل شود. به زعم وی: «بشر نمیتواند بدون احساسات زندگی کند، اما همان لحظهای که احساسات در ذات خود به ارزش، به معیار حقیقت، به توجیهی برای انواع و اقسام رفتارها تبدیل شود، هولناک میشود. اصلیترین احساسات ملی آمادگی توجیه کردن بزرگترین وحشتها را دارد و انسان، درحالیکه سینهاش از شوری غنایی برآماسیده، به نام عشق مرتکب فجایع میشود 5 ». کوندرا سرایش را مقارن با سنین نوجوانی (14 ،15 سالگی) و به نقل از یاروسلاو آندرس آغاز میکند. این گرایش وی ابتدا «به تقلید از پسر عموی بزرگش است که عضو یکی از گروههای سوررئالیست زمان جنگ، متشکل از شاعران، نقاشان و پیکرتراشان بود 6 ». در 18 سالگی (1947) به حزب کمونیست میپیوندد. این گرایش وی در شرایط دشوار سرزمیناش در آن دورهٔ تاریخی کاملا قابل درک مینماید. چکسلواکی از بین ادعاهای آلمان نازی که خواهان الحاق بخشی از خاک این کشور-منطقه اقلیتهای آلمانیزبان-به آلمان است و درحالیکه متحدان قبلیاش هم-فرانسه، انگلیس-در کنفرانسی موسوم به «مونیخ»، با این ادعای آلمان موافقت کرده و راه تجاوز نازیها را هموار میکنند، در چنین شرایطی پیش از آنکه فرصت نقد و تحلیل از نظانم تازه وارد پیش بیاید، ضرورتهای اجتماعی کنشهای روانی مردم را تحت الشعاع قرار میدهد و شور میهنپرستی، موجبات رویگردانی از دموکراسی غربی و تمایل به کمونیزم استالینی، را موجب میشود. «فرد» وجود خود را در یک دریافت جمعی که پنداری متضمن درک و دریافت «هویت ملی» است، به فراموشی میسپارد. بعدها کوندرا چه در سخنرانیهایش 7 و چه در آثارش و به ویژه نخستین رمانش «شوخی» به نقد و تحلیل رویکردهای این دوره میپردازد.
1948 سالی است که، کوندرا موسیقی و شعر را کنار میگذارد تا به دانشکده ادبیات برود و رشتهٔ مورد انتخابش، سینما است، چراکه آن را ضروریتراز هر گرایشی به نسبت آنچه از نیازهای آن روز درک میکند، میبیند. در 1950از حزب کمونیست اخراج میشود. از سال 1953 تا 1957 ، کوندرا سه مجموعه شعر با عنوانهای «انسان باغ بزرگ»، «ماه مه گذشته» و «تکگویی» را عرضه میکند. و نهایتا در 26 سالگی-1957 -با دنیای شعر وداع میگوید و به نوشتن نوولهای کوتاه مشغول میشود. شاید از این دوره به بعد است که کوندرا بیش از پیش از تجربیاتش بهره میبرد و آنچه میگوید، نه فقط بازگویی و بیان تألمات درونی متأثر از شرایط بیرونی، که تحلیل و تفسیر نیز هست. انتقاد شدید اللحن کوندرا از هرگونه نظانم تغزلی حاکم بر تفکر را نمیتوان دلیل ناآگاهی و ناآزمودگی وی در این مقوله دانست. چه خود او اولبار در هیئت میلان کوندرای شاعر وارد حیطهٔ ادبیات میشود و اولین تأثیراتش بر مبانی هیجانات اینچنینی است و این انتقاد، متوجه خطای ایدئولوژیکی خود وی نیز میشود که در نظام توتالیتر سلطهٔ ارزشهای غیر شخصی، مرتکب میشود.
فروید نیز میتواند مثال خوبی باشد برای نظریهپردازی که در تبیین نظریات خود و کشف رازهای درون، از تجربههای شخصی خود، بهره فراوان میبرد و این شناخت حاصل انصباق سوژه-میل شدید شناسایی-برابژه-در دسترسترین مورد شناسایی-ضامن قطعیتی است که در صورت هرچه بیشتر شدن فاصله بین آنها، این قطعیت کمرنگتر میشود. کوندرا در «زندگی جای دیگر است»، با ترسیم چهرهٔ شاعری که نماد روح تغزلگرایی دوران خویش است، به خوبی از عهدهٔ افشای سستی نظام دریافتهای تغزلی، از رویکردهای تاریخی و به ویژه ایدههای انقلابی، برمیآید: «تغزلگرایی نوعی سرمستی است و انسان برای اینکه آسانتر با جهان (اشاره به جهان ارزشهای توتالیتری) یکی شود، سرمست میشود. انقلاب نمیخواهد مورد بررسی و مشاهده واقع شود، انقلاب میخواهد که به آن بپیوندند؛ در این معناست که انقلاب تغزلی است و تغزلگرایی برایش ضروری است.» به زغم کوندرا «تغزل، حماسه و درام صرفا مقولههایی هنری نیستند که یک نویسنده آزاد باشد هریک را که دلش خواست انتخاب کند، اینها مقولههای وجودی نیز هستند 8 ».
1960 همچنانکه دههٔ بلوغ هنر نوین و به ویژه رویکردهایی است که رنگ و بوی پسامدرنی دارد، دورهٔ کاری خاصی، برای کوندرا هم محسوب میشود؛ از جمله تدریس در دانشکدهٔ سینما در رشتهٔ ادبیات، چاپ دو نمایشنامه «مالکان کلیدها» و «دو گوش، دو وصلت»، گزیدهٔ اشعار آپولینر همراه با نظراتی تحلیلی و بخشی از مجموعهٔ ده نوولی «عشقهای خندهدار» که اتمام آن تا سال 1968 به طول میانجامد.
در 1967 نخستین رمانش شوخی به چاپ میرسد. و تسلاو کواتیک، مضمون این رمان را مصادف شدن دو نوع شوخی «معصومیت» و شوخی «تاریخ» میداند 9 : «مضمون رمان شوخی فقط شکست فردی شخصیت اصلی آن نیست، بلکه اضمحلال و سقوط عقلانیت مدرن در مقابل ترفدهای تاریخ است که شریفترین و جوانمردانهترین اهداف و نیّات را به وحشتناکترین مخالفتها تبدیل میکند.» در دنیایی که گرایشات ما هنوز از شیفتگی و تعصبی تغزلی، مایه میگیرد، ابراز یک شوخی ساده-خوشبینی افیون نوعی بشر است! ذهن و روح مقدس بوی حماقت میدهد! زندهباد تروتسکی!-حتی خطاب به معشوقه، میتواند چنان بحرانی بیافریند که برای لودیویک در این رمان میآفریند.
1968 این سال مصادف است با سال اشغال چکسلواکی توسط روسها و پایان دورهٔ زمانی کوتاه موسوم به «بهار پراگ»-که تلاشهایی جهت اصلاح نظام کمونیستی در پراگ صورت میگیرد. کوندرا اندکی پیش از این رخداد، در مصاحبهای چنین میگوید: «گرچه حوادثی که در سی سال گذشته از سر گذراندهایم، برایمان در حکم شهد و شکر نبوده است، اما در عوض منبع عظیمی برای بهرهبرداری کارهای هنری در اختیارمان گذاشته است…چه بسا تجربهای که ما کسب کردهایم به ما در مقایسه با کسانی که این لشکرکشی سیاسی را از سر نگذراندهاند، امکان دهد که سؤالهاس اساسیتری مطرح کنیم و اسطورههای پرمعناتری خلق کنیم 10 .
در 1969 کوندرا به خاطر در پیش گرفتن شیوهٔ انتقادی و تحریککنندهاش، از دانشکده اخراج میشود و از این پس دشواریهایی برایش پیش میاید که نتیجهٔ تسلیمناپذیری وی در برابر نظام تحمیل و توجیه است!
نهایتا همین روحیه واقعبینی و فریبناپذیری وی در برابر جادوی دروغین «کیچ 11 » باعث میشود که «هویت» و «سرزمین» را آنطور که ضروریات مورد شناخت خود، برای وی تعریف میکند، درک کرده و عزیمت به فرانسه-1975 – و نوشتن به فرانسه را به گوشهگیری در چکسلواکی و تحت ممنوعیت واقع شن، ترجیح بدهد. این کار وی همچنین در تقابل با موضعگیری کسانی است که در سخنرانی خود در چهارمین کنگره نویسندگان-ژوئن 1967 -آنها را خطاب قرار داده بود: «کسانی که جز امروز و اکنون خود را نمیبینند…و میتوانند کشور خود را به صورت برهوتی درآورند، بدون تاریخ، بدون حافظه، بدون پژواک زیبایی 12 ».
ترک وطن اشغال شده، فرار نیست و نوستالژی لزوما در سرزمینی غیر از سرزمین مادری، بر انسان عارض نمیشود و طبیعی است نویسنده در جایی احساس بیریشگی کند، که قلم وی را از او باز ستانند. آزادی نویسنده، آن هم رماننویسی که انتقاد، جزو جداییناپذیر آثارش است، جایی تأمین میشود که تریبون آزاد بر هر نوع دیدگاه «ایسم» پذیر، مقدم باشد.
جاییکه کیچ میتواند حتی در روشنگری مدرنیته نیز نفوذ کند، کوندرا تعریفی از روشنفکر به دست میدهد تا لا اقل خود را از آن بحران در امان نگه دارد: «روشنفکر، فردی است شکاک، او بیش از هر چیز با ابرام و منطق روشن به خود شک میکند. بحران، بیگانهشدگی 13 ، ناتوانی و کنارهگیری 41، که ظاهرا همگی از ویژگیهای روشنفکران به شمار میرود، به دست خود روشنفکران ساخته شده و به صورت درونمایه اصلی ادبیات درآمده است. روشنفکران یگانه گروه جامعهاند که میتوانند نقاب از چهره خود بردارند و خود را تجزیه و تحلیل کنند. به این ترتیب، یک نوع میل و خودآزاری در میان روشنفکران وجود دارد. در حقایق خلاف میل شخصی مستلزم تلاش فکری بسیار است و چنین تلاشی روشنفکر را خوش میآید. «تمایل به خودزنی 15 و 16 ».
کوندرا در «هنر رمان» گزیدهای از افکار و نظریات خود را در مورد رمان و به ویژه شرحی بر آثار خود، ارائه میدهد. (1986 ) گرچه وی تأکید میکند که کوچکترین جاهطلبی تئوریک ندارد و سراسر این کتاب تنها اعترافات یک رماننویس است 17 . او رمان را کاوش «هستی فراموش شده» هایدگر میداند و خلق آن را به سروانتس نسبت میدهد. کوندرا «شناخت» را یگانه رسالت اخلاقی رمان میداند و نیر «خرد تردید در یقین» را به عنوان بهترین تأمل در برابر رمان، میداند. «انسان آرزومند جهانی است که در آن خیر و شر آشکارا تشخصی دادنی باشند، زیرا در او تمایل ذاتی و سرکش به داوری کردن پیش از فهمیدن، وجود دارد. براساس این تمایل، اعتقادها و ایدئولوژیها فقط زمانی میتوانند با رمان آشتی کنند که زبان نسبیانگاری و دوگونهسنجی رمان را به بیان قاطع و جزمی خود برگردانند. از نظر آنها حق فقط با یک نفر است، یا آنا کارنین 18 قربانی مردی خودکامه و تنگنظر است، کارنین قربانی فاقد اخلاق، پاک 19 ، بیگناه است و محکمهای بیدادگر او را محکوم ک رده است، یا در رأی دادگاه عدالت مطلق وجود دارد وک، مقصر است. «در این باور به «این یا آن» ناتوانی در تأیید، نسبی بودن اساسی چیزهای بشری نهفته است. به علت این ناتوانی، قبول و درک خرد رمان (که همانا خرد تردید در یقین است) آسان نیست 02».
به این ترتیب میلان کوندرا، مبدل به نویسندهای میشود، که خود را متعهد میداند در رمانهایش، هستی را بکاود و هستی را نه آنچه روی داده، که آن را عرصه امکانات بشری میداند. او این تعهد را تا بدانجا میرساند، که حاضر است خانهٔ خود رات خراب کند تا با سنگهای آن خانهٔ رمان خود را بنا کند 21 . جامعهٔ ادبی اروپا هم از توانایی و قدرت سرشار این نویسنده غافل نبوده و با تقدیم جوایزی به وی در برابر یک عمر قلمفرسایی و ارائه آثاری چنین شایسته، قدردانی خود را ابراز میدارد؛
از جمله این جوایز دریافتی، جایزهٔ مدیسی (1973 )، به خاطر رمان زندگی جای دیگر است، جایزهٔ موندلوی ایتالیا، جایزهٔ کامنولث امریکا برای خنده و فراموشی و جایزهٔ اروپا لیتراتو برای مجموعهٔ آثارش. وی همچنین در 1983 موفق به دریافت دکتری افتخاری دانشگاه میشیگان میشود.





