کتاب نوشتن با تنفس آغاز می‌شود – نوشته لرن هرینگ

کتاب نوشتن با تنفس آغاز می‌شود؛ پیکربخشی صدای معتبرتان نوشتهٔ لرن هرینگ و ترجمهٔ حمید هاشمی است و نشر بیدگل آن را منتشر کرده است. این کتاب به ما می‌آموزد یکی از چیزهایی که برای عمیق‌نوشتن به آن نیاز داریم آگاهی از بدن است.

نوشتن با تنفس آغاز می‌شود؛ پیکربخشی صدای معتبرتان نوشتهٔ لرن هرینگ (-۱۹۶۸)، است.

در این کتاب یاد می‌گیرید دست نگه دارید و به قدر لازم صبر کنید تا کارکرد نوشتاریِ ژرفِ خودتان را ببینید. نوشتن عمیق از بدن ما، از نفس ما و از این توانایی به دست می‌آید که بتوانیم در موقعیت‌هایی که ما را می‌ترساند آرامشمان را نگه داریم؛ از اینجا می‌آید که بتوانیم با آنچه می‌نویسیم در هم بیامیزیم (از اینکه الگوهایمان را در هم حل کنیم تا کارمان حالت واقعی پیدا کند) و موقعیت ما ربطی به آن ندارد.

یکی از چیزهایی که برای عمیق‌نوشتن به آن نیاز داریم آگاهی از بدن است. ما به‌راحتی اهمیت بدنمان را در فرایند نوشتار به فراموشی می‌سپاریم. واژه‌ها و زبان ساخته‌های ذهن ما هستند، به همین دلیل ما همیشه روند نوشتار را فقط به اندیشه‌مان ربط می‌دهیم. درست است که زبان از اندیشه می‌آید اما داستان‌هایی که از صدای معتبر ما (فقط صدای معتبر خودمان) ریشه می‌گیرد از درون تن ما می‌آید. بدن ما تجربه‌های ما را حفظ کرده است؛ تجربه‌های بیان‌شده و بیان‌ناشده و حتی تجربه‌های فراموش‌شده.

این کتاب راه‌هایی نشان می‌دهد که ذهنتان و خودتان را در فرایند نوشتن بررسی کنید. یکی از راه‌هایی که برای این‌ کار وجود دارد و به شما پیشنهاد می‌کنم با مراقبه حرکات نفس و بدن است؛ تمریناتی کوچک و ساده که قطعات مختلف نوشته‌هایتان را جابه‌جا کند. البته این‌کار در کل به هیچ عنوان کار ساده‌ای نیست. نوشتنِ عمیق از فضای بین دم و بازدم می‌آید؛ فضای بین نقشه‌کشیدن و عمل‌کردن، رؤیاپرداختن و انجام‌دادن، جایگاه قدرت، راز و اعتبار.


«اگر صد کودک گرسنه باشند و فقط یکی را می‌توانی سیر کنی یکی را سیر کن. نگران نود و نه کودکی که نمی‌توانی سیر کنی نباش. اگر نگران آن‌ها هم باشی هیچ‌کاری نمی‌توانی بکنی. این‌کار را هم همین امروز بکن و الا فردا همین کودک هم می‌میرد».

اگر تمام وقتمان را در سرمان بگذرانیم، نه‌تنها درگیر افکار درهم‌وبرهمی می‌شویم که در ذهنمان می‌آیند و می‌روند، بلکه پاسخ تمام مشکلاتمان و راهنماییِ تمامِ مسائلمان را فقط از همان یک نقطه طلب می‌کنیم: مغز.

کنجکاوی کنید. همه ما انسانیم و این‌کار ما ناشایست نیست. طبعا این‌کار بهتر از آن است که بنشینیم و فکر کنیم این کارها نادرست است و تشخیص ما بالاتر از آن است که بخواهیم در دنیا به این کارها مشغول باشیم.

الهام خمپاره یا صاعقه نیست که از جانب خدایان نازل شود، بلکه از یک نفسِ محکم می‌آید، از یک بنیادِ قابل اعتماد و احساس تعهد به فرایند. از نفسی که ریشه در زمین داشته باشد، شکوفه آزادی گل می‌کند. اگر نفس‌تان ریشه در زمین داشته باشد، داستان و شعرهایتان زنده می‌شوند و روی زمین به رقص می‌آیند.

حتما تجربه‌اش را داشته‌اید که برنامه بریزید آخر هفته را تنها باشید و بنویسید. صداها زیادی آرام یا زیادی بلند می‌شود. شاید ابتدا ندانید چه برنامه‌ای می‌خواهید بریزید؛ به همین دلیل تلفن می‌زنید، تلویزیون می‌بینید یا به پیاده‌روی می‌روید. بعد از ده سال این اولین هفته‌ای است که بچه‌ها دور و برتان نیستند و به همین دلیل تمام روزِ تعطیل را می‌خوابید.

ضمن آگاهی از ارتباط احساسات، این تمرین‌ها را انجام بدهید: طعم کلم بروکلی را توصیف کنید؛ بوی لباس‌هایی را که به‌تازگی از رختشویی گرفته‌اید؛ بوی زمین بعد از بارانی تند؛ طعم شکلات برای کسی که تا به‌حال از آن نخورده است؛ دردی فیزیکی را توصیف کنید (نگویید آخ چه دردی دارم!)؛ دعوای زن و شوهر را از دیدگاه کسی که نمی‌تواند بشنود توصیف کنید.

اگر کاهو بکارید و خوب رشد نکند آن را متهم نمی‌کنید. دنبال دلایلی می‌گردید که باعث شده است خوب رشد نکند. شاید آب یا کودِ کمی دارد یا شاید خورشید زیادی به آن تابیده است. اما وقتی با دوستان و افراد خانواده‌مان روبه‌رو و دچار مشکل می‌شویم آن‌ها را متهم می‌کنیم. ولی اگر برخورد خوبی با آن‌ها بکنیم آن‌ها هم خوب برخورد می‌کنند، مثل کاهویی که خوب مراقب آن هستیم. متهم‌کردن هیچ‌وقت اثر مثبتی ندارد؛ دلیل‌آوردن و قانع‌کردن دیگران هم همین‌طور؛ تجربه من این را می‌گوید. دلیل نیاورید، متهم نکنید، بحث نکنید، بلکه سعی کنید بفهمید. اگر بفهمید و نشان دهید می‌فهمید، می‌توانید دوست داشته باشید و موقعیت تغییر می‌کند.

برای پایان کار برنامه‌ای، مراسمی، چیزی تدارک ببینید. بعضی‌ها بخور دود می‌کنند، چند ثانیه را به سکوت می‌گذرانند تا نشانه گذر از این مرحله باشد. شما هم می‌توانید مراسمی برای خودتان طراحی کنید که برای شما و پروژه‌تان معنی داشته باشد. در این مراسم سپاسگزاری از تجربه و ارتباط را فراموش نکنید. خودکارتان را زمین بگذارید، نفس‌تان را بیرون بدهید، توقف کنید، نفس را به درون بکشید، پربودن تن‌تان را حس کنید که نفس در آن شناور شده است.

نوشتن را بردارید و به خانه‌تان ببرید. ببینید چه سایز شلوار جینی مناسب اوست. چای را ترجیح می‌دهد یا قهوه؟ این ارتباط حالت برابر دارد نه این‌که مثلاً شما رییس باشید و او زیردست یا او ارباب باشد و شما برده. در تمام کارهایتان آن فضای بینابینی را حفظ کنید.

خطرکردن برای نوشتن چیز عجیب و غریبی به نظر می‌آید. ما که کوهنوردی و قایق‌سواریِ حرفه‌ای نمی‌کنیم. ما نشسته‌ایم و فقط دستانمان را حرکت می‌دهیم. این‌که خطری ندارد. خطرِ نوشتن خطری درونی است. با شهامت به اعماق وجود خود سر می‌زنید و آن اعماق را به سطح می‌رسانید تا دنیا آن را تفسیر کند و در مورد آن نظر بدهد. این کار بزرگ و مهمی است.

بخشی از فرایند عمیق‌نوشتن که اندکی ترسناک است این است که باید در مناطقی از وجودمان شیرجه بزنیم و غوطه بخوریم که عمری آگاه و ناآگاه از آن پرهیز کرده‌ایم. عمیق‌نوشتن ایجاب می‌کند به اعماق برویم و با چیزهایی که دوست نداشته‌ایم نگاهمان به آن بیفتد روبه‌رو بشویم.

در نوشتن، جادوی قصه‌هایمان در هدایای نامنتظره لحظات است نه در نقشه خوش‌بیان و مفصل‌مان که کمک می‌کند بی‌اتلاف وقت و به‌سرعت به مقصد برسیم. نوشتن عملکردی اکتشافی است. چیزی که می‌دانیم یا فکر می‌کنیم جایی هست را که نمی‌توانیم از نو کشف کنیم.

هم بیرون و هم درون خودتان همچنان در پی دانش بیشتر باشید. بخوانید، بخوانید، بخوانید؛ و توجه داشته باشید که نوشتن، مثل تمام زندگی، کشف است. هر ابزاری به دست بگیرید ارزش دارد ولی لزوما در هر موقعیتی مفید نخواهد بود.

همه مکتشفین دنبال چیزی می‌گردندکه گم کرده‌اند. به‌ندرت ممکن است آن چیز را پیدا کنند و خیلی به‌ندرت ممکن است یافتن آن چیز بیش از خودِ جست‌وجو برایشان جالب باشد. آرتور کلارک

امروزه دید بسیاری از مردم دوسویه است. درست و غلط و بد و خوب وجود دارد. یا با مایید یا علیه ما. فکر دوسویه شما را به نوشته عمیق و زندگی عمیق نمی‌برد. این شکلِ فکرکردن تقسیم‌بندی صورت می‌دهد و وادارمان می‌کند به اشتباه فکر کنیم ما منتخبیم و آن‌ها (این «آن‌ها» در هر موقعیتی فرق می‌کند) مردودند. این دوگرایی ختم به وجود جامعه‌ای می‌شود که هرچه را ناپذیرفتنی بداند محکوم، و زمان و توان زیادی را صرف این محکوم‌کردن می‌کند.

هنوز یادم هست اولین‌باری را که فهمیدم همه‌چیز مردنی است و خیلی کوچک بودم. حتی خاطرم هست اصلاً نمی‌توانستم بفهمم خودم زنده هستم یا نه. با خودم فکر می‌کردم چه‌قدر ناراحت‌کننده است که همه‌چیز در این دنیا می‌میرد

هیچ انسانی نمی‌تواند دنیا را به شیوه کاملاً عینی ببیند. می‌توانیم تلاش خودمان را بکنیم ولی تأثیرِ گذشته‌مان در این زمینه عمیق، ظریف و پیچیده است. ما چیزی را می‌بینیم که انتظار داریم ببینیم. دیگران در همان صحنه‌ای که ما می‌بینیم چیزهای متفاوتی می‌بینند؛ دلیل آن این است که یک صحنه در انسان‌های مختلف بر اساس تجربه‌هایشان، اثرهای مختلفی ایجاد می‌کند.

تابه‌حال شده است بدون این‌که واقعا بخواهی، مجبور باشی در برابر رییس‌ات لبخند بزنی؟ بدون این‌که واقعا حرف دلتان باشد مجبور شده‌اید به عمه بزرگتان بگویید پلیور رنگیِ طرح‌دار و گشادی که برای تولدتان خریده دقیقا همان چیزی که می‌خواستید بوده است؟

وقتی خیلی دقیق روی چیزی تمرکز کنیم، هرچه‌قدر چیزهایی که اطراف آن هستند بخواهند خودش را به ما نشان بدهند نمی‌توانیم آن‌ها را ببینیم. فقط به کوه نگاه نکنید؛ کرم‌هایی که در دل کوه برهم می‌غلطند و آتشی که در آن میان بوده و کوه را از میان دریا تا این نقطه بالا کشیده است هم دیدنی‌اند.

بسیاری از ما، جریانِ انرژیِ در بدنمان را در گلویمان متوقف کرده‌ایم. یاد گرفته‌ایم احساساتمان را مچاله و در درونمان فرو کنیم. یادمان داده‌اند کار درستی نیست که همیشه حقیقت را بگوییم. یاد گرفته‌ایم نظرهایمان را سانسور کنیم. حالا که چالشِ نوشتن را آموخته‌اید یکی از اولین کارهایتان این است که این جریان انرژی را بازگشایی کنید.

فهمیدم نوشتن عمیق و ارزشمند بر خلاف آن‌چه همه فکر می‌کنند با اندیشه نیست که به دست می‌آید. نوشتن عمیق از بدن ما، از نفس ما و از این توانایی به دست می‌آید که بتوانیم در موقعیت‌هایی که ما را می‌ترساند آرامش‌مان را نگه داریم؛ از این‌جا می‌آید که بتوانیم با آن‌چه می‌نویسیم در هم بیامیزیم

چند ثانیه روی پشت‌تان روی کف اتاق دراز بکشید. اگر کمرتان نرم است می‌توانید زانوهایتان را خم کنید و کف پایتان را روی زمین نگه دارید ولی اگر نیست می‌توانید بالشی زیر زانوهایتان بگذارید. بازوهایتان را کنارتان راحت بگذارید و کف دستانتان رو به بالا باشد. چشمانتان را ببندید. اگر نمی‌توانید بسته نگه‌شان دارید چشم‌بند بگذارید. هرقدر دوست دارید در این وضعیت بمانید. در این حالت کاملاً آسوده و هشیارید. خواب نیستید ولی در آرامش هستید. چرا؟ این حالتْ تخیل را تحریک می‌کند؛ و نیز چون به پشت دراز کشیده‌اید قلبتان باز است و اجازه می‌دهد هم آسیب‌پذیری و هم تسلیم را تجربه کنید. قلبتان گشودگی امن را تجربه می‌کند ـ این همان موقعیت ریسک است که می‌توانید اعتمادتان را از آن شروع کنید.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]