فیلم استاکر | داستان و نقد Stalker (1979)

سفری آرام و پراضطراب به دل «منطقه»، جایی میان امید، ترس و ایمان

فیلم استاکر / Stalker (1979) یکی از مهم‌ترین آثار آندری تارکوفسکی است. فیلمی که بسیاری آن را نه فقط یک اثر سینمایی، بلکه نوعی تجربه ذهنی و فلسفی می‌دانند. تارکوفسکی پیش از این فیلم، با آثاری مثل «ایوان کودکی» و «آینه» شناخته شده بود، اما استاکر جایگاه او را به‌عنوان کارگردانی تثبیت کرد که سینما را ابزاری برای پرسش‌های عمیق درباره ایمان، معنا و سرنوشت انسان می‌بیند.

تارکوفسکی در سینمای جهان چهره‌ای کاملا متمایز است. او به دنبال سرگرمی سریع یا روایت‌های پرحادثه نیست. برداشت‌های طولانی، ریتم آرام، سکوت‌های طولانی و تأکید بر فضا و طبیعت، زبان شخصی او هستند. در استاکر این زبان به اوج می‌رسد. او داستانی علمی‌تخیلی را به اثری تبدیل می‌کند که بیش از هر چیز، درباره انسان و ترس‌ها و آرزوهایش است.

استاکر آخرین فیلمی بود که تارکوفسکی در زادگاهش ساخت. همین موضوع به فیلم بار عاطفی و تاریخی ویژه‌ای داده است. بعدها در آثار بعدی او، نشانه‌هایی از غربت و بی‌قراری دیده می‌شود که ریشه‌هایش را می‌توان در همین دوره جست‌وجو کرد.

شناسنامه فیلم استاکر / Stalker (1979)

نام کارگردان: آندری تارکوفسکی
نام بازیگران: الکساندر کایدانوفسکی، آناتولی سولونیتسین، نیکلای گرینکو، آلیسا فریندلیخ، ناتاشا آبرامووا
موسیقی: ادوارد آرتمیف

داستان فیلم استاکر / Stalker

در کشوری نامشخص، منطقه‌ای عجیب به نام «منطقه» به وجود آمده است. گفته می‌شود منشأ آن، سقوط شهاب‌سنگ یا حادثه‌ای ناشناخته بوده. جایی که قوانین معمول طبیعت در آن کار نمی‌کند و نیرو‌های نظامی اجازه رفت‌وآمد آزاد به آن نمی‌دهند. درباره این منطقه افسانه‌ای می‌گویند: در اعماقش «اتاقی» وجود دارد که عمیق‌ترین آرزوهای انسان را برآورده می‌کند.

در این میان، مردی که همه او را «استاکر» می‌نامند، به‌طور غیرقانونی افراد را به منطقه می‌برد. او به قیمت خطر دستگیری و زندان، راهنماست. کسی که مسیرها، تله‌ها و قواعد نانوشته منطقه را می‌شناسد. استاکر با وجود التماس همسرش، تصمیم می‌گیرد بار دیگر وارد منطقه شود. این بار با دو همراه تازه: نویسنده‌ای که دچار بحران الهام است، و پروفسوری که کنجکاوی علمی او را تا مرز خطر پیش می‌راند.

آن‌ها پس از عبور مخفیانه از حلقه‌های حفاظتی، قدم‌به‌قدم به عمق منطقه می‌روند. استاکر مدام هشدار می‌دهد که هیچ چیز در اینجا قابل پیش‌بینی نیست و کوچک‌ترین بی‌احتیاطی، مرگبار می‌شود. مسیرهایی که انتخاب می‌کند گاهی عجیب، طولانی و غیرمنطقی است، اما او می‌گوید منطقه به «اراده» آدم‌ها پاسخ می‌دهد و نمی‌توان ساده از میانبرها گذشت.

در طول سفر، میان نویسنده و پروفسور بحث‌های عمیقی درباره حقیقت، ایمان، علم و آرزو شکل می‌گیرد. هر کدام برای خود دلیلی دارند که چرا باید به اتاق برسند. اما هرچه نزدیک‌تر می‌شوند، شک‌ها و ترس‌ها بزرگ‌تر می‌شود. آیا انسان واقعا می‌تواند با چیزی روبه‌رو شود که درونی‌ترین آرزویش را آشکار می‌کند؟

فیلم در ظاهر درباره عبور از منطقه‌ای خطرناک است، اما در عمق، روایت سفری درونی است. سفری به درون ذهن و چیزی که شاید حتی خود شخصیت‌ها جرأت اعتراف به آن را ندارند.

حس و حال فیلم

فیلم استاکر ترکیبی از درام فلسفی و علمی‌تخیلی هنری است. اما به‌جای جلوه‌های ویژه یا سکانس‌های اکشن، تماشاگر را با سکوت، فضای رطوبت‌خورده، لوکیشن‌های ویران‌شده و طبیعتی رازآلود درگیر می‌کند. موسیقی ادوارد آرتمیف مانند یک زمزمه دوردست عمل می‌کند و حس تعلیق آرامی می‌سازد که تا پایان رها نمی‌شود.

استاکر اقتباسی آزاد از داستان برادران استروگاتسکی است. فیلم، بیش از نسخه ادبی، به درون شخصیت‌ها نزدیک می‌شود و «منطقه» را تبدیل به استعاره‌ای بزرگ برای آرزو، ایمان و ترس می‌کند. ضرب‌آهنگ فیلم آهسته است، اما هر صحنه فرصت تأمل می‌دهد.

بازی الکساندر کایدانوفسکی در نقش استاکر بیش از هر چیز به چشم می‌آید. چهره خسته، نگاه مضطرب و نوعی ایمان شکننده در او دیده می‌شود. یکی از به‌یادماندنی‌ترین لحظات فیلم، قدم‌زدن سه شخصیت در میان چمن‌های خیس و سازه‌های زنگ‌زده است. جایی که زمان انگار از حرکت می‌ایستد و «منطقه» بیشتر شبیه ذهن انسان به نظر می‌رسد تا یک مکان جغرافیایی.

استاکر سرگرمی پرهیجان نیست. فیلمی است که باید با حوصله دید و اجازه داد تصاویر آرام اما سنگینش، کم‌کم ذهن را تسخیر کند.

معنای «منطقه» در فیلم استاکر: وعده، ترس و آزمون نیت‌ها

«منطقه» در فیلم استاکر فقط یک محل ناشناخته نیست. بیشتر شبیه آینه‌ای است که نیت‌های پنهان آدم‌ها را آشکار می‌کند. هیچ نقشه‌ای برای آن کار نمی‌کند و قوانینش قابل پیش‌بینی نیست. تارکوفسکی آگاهانه منطق کلاسیک داستانی را کنار می‌گذارد تا «منطقه» به جایی تبدیل شود که با روان شخصیت‌ها هماهنگ است، نه با فیزیک. استاکر می‌گوید نباید مسیر مستقیم رفت. چون مسیر کوتاه، باطنی‌ترین خواسته‌ها را امتحان نکرده است. اینجا هر قدم، نوعی اعتراف درونی است.

نویسنده و پروفسور هرکدام به‌ظاهر برای هدفی بزرگ به منطقه می‌آیند. اما هرچه جلوتر می‌روند، معلوم می‌شود که نمی‌دانند دقیقا چه می‌خواهند. فیلم می‌پرسد: آیا انسان واقعا جرأت دارد با «آرزوی واقعی خودش» روبه‌رو شود؟ منطقه مثل آزمایشگاهی است که در آن، اخلاق، ایمان و ترس، بی‌پرده ظاهر می‌شوند.

در نهایت، تارکوفسکی منطقه را جای پاداش‌های معجزه‌آسا نشان نمی‌دهد. بلکه جایی معرفی می‌کند که آدم‌ها را مجبور می‌کند خودشان را بشناسند. همین ابهام، فیلم را از بسیاری آثار علمی‌تخیلی جدا می‌کند. منطقه به ما می‌گوید خطرناک‌ترین چیز، بمب‌ها یا تله‌ها نیست. خطر اصلی، همان چیزی است که در درون ماست و وقتی به آن دست می‌زنیم، ممکن است دیگر شبیه گذشته نباشیم.

استاکر به‌عنوان «مؤمن خسته»: ایمان بدون پاسخ روشن

شخصیت استاکر، راهب یا پیامبر نیست. او انسانی است آسیب‌پذیر که هنوز به امکان رستگاری باور دارد، اما نشانه‌های روشنی برای اثباتش ندارد. او مدام درباره خطر، اعتماد و نیت پاک حرف می‌زند. در عین حال، زندگی شخصی‌اش پر از رنج است: خانه‌ای فقیرانه، همسری ناامید، دختری بیمار.

فیلم نشان می‌دهد ایمان در دنیای تارکوفسکی، چیزی آسان و آرام نیست. استاکر بار مسئولیت دیگران را به دوش می‌کشد و هر بار که کسی به منطقه می‌آید، در واقع ایمان خودش را دوباره آزمون می‌کند. او بیشتر از همه می‌ترسد که منطقه «هیچ» نباشد. اگر اتاق کار نمی‌کند، اگر معجزه‌ای در کار نیست، تمام زندگی او بی‌معنا می‌شود.

در سکانس‌هایی که او فرو می‌ریزد و گریه می‌کند، مخاطب می‌فهمد نقطه مرکزی فیلم شجاعت پاسخ ندادن است. ایمان استاکر شبیه امیدی شکننده است که در جهانی بی‌رحم زنده مانده. تارکوفسکی از ما نمی‌خواهد حرف او را بپذیریم. می‌خواهد تجربه کنیم که ایمان واقعی اغلب همراه با تردید، رنج و بی‌پناهی است.

اینجاست که فیلم به‌جای درس دادن، دعوت به تأمل می‌کند. ایمان در استاکر به معنای دانستن نیست. به معنای ادامه دادن است، حتی وقتی پاسخی قطعی وجود ندارد.

علم و هنر در برابر «نامعلوم»: گفت‌وگوی پروفسور و نویسنده

نویسنده و پروفسور، دو نگاه متفاوت به جهان را نمایندگی می‌کنند. یکی می‌خواهد معنا را از راه تخیل و الهام پیدا کند. دیگری به دنبال قطعیت علمی و اندازه‌گیری است. اما منطقه هر دو را ناکام می‌گذارد. نه ابزارهای علمی کار می‌کند، نه کلمات نوشتن می‌توانند آنچه را رخ می‌دهد توضیح دهند.

گفت‌وگوهای طولانی آن‌ها درباره حقیقت، موفقیت و ترس، مثل نبردی آرام میان عقل و خیال است. نویسنده می‌ترسد اگر الهام از دست برود، زندگی‌اش پوچ شود. پروفسور می‌ترسد اگر قدرت اتاق به دست آدم‌های اشتباه بیفتد، جهان نابود شود. هر دو ترس‌هایی واقعی دارند. اما فیلم نشان می‌دهد مسئله اصلی «ابزار» نیست. مسئله این است که انسان‌ها در عمق وجودشان چه می‌خواهند.

لحظه‌ای که پروفسور قصد دارد بمبش را منفجر کند، تضاد اوج می‌گیرد. او به‌ظاهر برای خیر جمعی عمل می‌کند، اما زیر این خیرخواهی، ترسی عمیق از ناشناخته بودن جهان نهفته است. منطقه به آن‌ها می‌آموزد هیچ نظام فکری، به‌تنهایی پاسخ کامل نمی‌دهد.

در پایان، نویسنده و پروفسور هیچ‌کدام پیروز نمی‌شوند. بلکه هر دو با محدودیت‌های خود روبه‌رو می‌شوند. همین صراحت، فیلم را صادقانه و انسانی می‌کند.

اتاق و مسئله «خواسته واقعی»: آینه‌ای که قضاوت نمی‌کند

اتاق در فیلم استاکر قرار نیست آرزوهای سطحی را برآورده کند. گفته می‌شود چیزی را محقق می‌کند که در اعماق ناخودآگاه فرد وجود دارد. همین ایده، ناگهان آن را به مکانی ترسناک تبدیل می‌کند. چون خیلی وقت‌ها انسان چیزی را می‌خواهد که توان اعتراف به آن را ندارد.

فیلم با اشاره به سرگذشت «نجاتی که نابود شد»، این ترس را به تصویر می‌کشد: کسی که نجات یافت، اما آرزوی واقعی‌اش نه خیر، بلکه انتقام یا مال‌اندوزی بود. نتیجه، فروپاشی روحی. این داستان به‌ظاهر کوتاه، کل منطق فیلم را توضیح می‌دهد. خطر اصلی اتاق، برآورده کردن آرزو نیست. آشکار کردن چیزی است که شاید دوست نداشته باشیم درباره خودمان بدانیم.

اینجا تارکوفسکی به پرسش ساده‌ای می‌رسد: اگر اتاق پیش روی تو بود، مطمئن بودی چه می‌خواستی؟ پاسخ اغلب منفی است. انسان‌ها بیشتر وقت‌ها میان نیاز، ترس، غرور و حسرت گرفتارند.

اتاق قضاوت نمی‌کند. فقط نشان می‌دهد. و همین کافی است تا شخصیت‌ها عقب بکشند. به همین دلیل، اوج فیلم نه در «اتفاقات بزرگ»، بلکه در لحظه‌ای است که آدم‌ها تصمیم می‌گیرند آیا توان روبه‌رو شدن با خودشان را دارند یا نه.

فیلم استاکر و استعاره سیاست و کنترل: آزادی‌ای که «نیم‌سایه» دارد

فیلم استاکر در فضایی ساخته شده که نشانه‌های جهان شوروی سابق را یادآوری می‌کند: مناطق ممنوعه، نیروهای مسلح، دیوارها و کنترل دائمی. اما تارکوفسکی مستقیم شعار سیاسی نمی‌دهد. او ساختار سرکوب را به شکلی تمثیلی نشان می‌دهد: دنیایی که در آن، کنجکاوی انسان خطرناک است و حرکت آزاد باید پنهانی باشد.

«منطقه» جایی است که قدرت رسمی، از آن می‌ترسد. نه به دلیل خطر فیزیکی، بلکه به خاطر امکان پرسشگری. کسانی که به آنجا می‌روند، به نوعی از نظم رسمی فاصله می‌گیرند. همین استقلال در فکر، تهدید تلقی می‌شود.

استاکر، نویسنده و پروفسور هر سه در حاشیه زندگی می‌کنند. نه قهرمان‌اند، نه شورشی‌های بزرگ. بلکه انسان‌هایی عادی هستند که به دنبال چیزی فراتر از روزمرگی‌اند. فیلم می‌گوید سرکوب همیشه با خشونت مستقیم عمل نمی‌کند. گاهی با خستگی، ناامیدی و کنترل نامرئی.

در نهایت، منطقه نمادی از همان بخش آزاد و خطرناک ذهن انسان است. جایی که قوانین تحمیل‌شده کار نمی‌کند. فیلم بی‌آنکه تبلیغ کند، نشان می‌دهد جامعه‌ای که از رویارویی با حقیقت می‌ترسد، ناچار مرزهایی می‌کشد که حتی خودش معنایشان را نمی‌فهمد.

به این ترتیب، استاکر هم‌زمان فیلمی شخصی و اجتماعی است. سفری درونی که، بی‌صدا، نقدی بیرونی هم دارد.

زمان در فیلم استاکر: کندیِ عمدی، نه ضعف روایت

یکی از نخستین چیزهایی که در فیلم استاکر جلب توجه می‌کند، کندی آگاهانه روایت است. برداشت‌های طولانی، حرکت‌های آرام دوربین و سکوت‌های ممتد، در نگاه اول ممکن است شبیه تعلل به نظر برسد. اما این «کندی»، ساختگی نیست. تارکوفسکی می‌خواهد تماشاگر را مجبور کند در زمان بماند، نه اینکه فقط آن را بگذراند.

وقتی شخصیت‌ها راه می‌روند، می‌ایستند، نگاه می‌کنند یا بی‌حرف می‌نشینند، ما هم ناچار می‌شویم درونشان را دنبال کنیم. اگر ریتم فیلم سریع می‌بود، منطقه صرفا به یک فضای مرموز تبدیل می‌شد. اما با این ساختار، منطقه بیشتر به تجربه‌ای روحی شبیه می‌شود. انگار زمان خودش کند می‌شود تا هر حس، هر تردید و هر ترس، فرصت دیده‌شدن داشته باشد.

این شیوه باعث می‌شود تصمیم‌های مهم شخصیت‌ها «سنگین» به نظر برسد. ورود به یک تونل یا رفتن یک قدم جلوتر، در این نظام زمانی تقریبا به یک انتخاب اخلاقی تبدیل می‌شود. تماشاگر هم مانند شخصیت‌ها، بین صبر و بی‌قراری دست به انتخاب می‌زند.

کندی روایت در فیلم استاکر، دعوت به نوعی مراقبه است. فیلم می‌گوید برای فهمیدن خواسته‌های واقعی، باید سرعت را کم کرد. در جهانی که همه‌چیز شتاب دارد، همین قدم‌آهسته بزرگ‌ترین چالش است.

دختر استاکر و «معجزه بی‌نام»: امیدی که توضیح داده نمی‌شود

حضور دختر استاکر یکی از رازآلودترین عناصر فیلم است. او جسمی ناتوان دارد، اما در پایان نشانه‌هایی از توانایی غیرعادی دیده می‌شود. تارکوفسکی نه آن را به‌عنوان معجزه مذهبی توضیح می‌دهد و نه به زبان علمی. او می‌خواهد مخاطب ببیند که حتی در دل رنج، امکان‌های ناشناخته‌ای وجود دارد.

این کودک، نتیجه زندگی کسی است که مدام وارد منطقه شده. آیا منطقه او را «متفاوت» کرده است؟ یا جهان از ابتدا چنین ظرفیت‌هایی داشته و ما فقط نمی‌بینیم؟ فیلم عمدا پاسخ را باز می‌گذارد. همین ابهام، نقطه مقابل منطق قهرمان‌پرورانه در بسیاری از آثار علمی‌تخیلی است. معجزه اگر رخ دهد، بی‌سروصداست.

در سطح عاطفی، دختر نمادی از امیدی شکننده است. استاکر برای او می‌جنگد، نه برای خودش. اگر جهان هیچ معنایی نداشت، وجود چنین موجود ظریفی تناقض‌آمیز به نظر می‌رسید. اما فیلم نشان می‌دهد حتی در شدیدترین شرایط، زندگی هنوز راه‌هایی ناشناخته برای ادامه دادن پیدا می‌کند.

این تصویر پایانی، فیلم را از دل‌سردی کامل نجات می‌دهد. نه به این معنا که «همه‌چیز خوب می‌شود»، بلکه به این معنا که معنا همیشه به شکل‌هایی ظاهر می‌شود که ما انتظارش را نداریم.

طبیعت در برابر ویرانی: زبان بصری که حرف می‌زند

یکی از لایه‌های مهم فیلم، برخورد طبیعت زنده با ساختارهای صنعتی و ویران‌شده است. در منطقه، گیاهان از میان آهن‌های زنگ‌زده بیرون زده‌اند، آب‌ها آرام اما آلوده‌اند و ساختمان‌ها نیمه‌فروریخته، مثل بدن‌هایی زخمی، در سکوت ایستاده‌اند.

تارکوفسکی با این تصاویر می‌گوید جهان، ترکیبی از مرگ و زندگی است. هیچ چیز به‌طور کامل نابود نمی‌شود و هیچ نظم انسانی هم پایدار نیست. طبیعت آرام پیش می‌رود، خاطره‌ها را می‌بلعد و روی خرابه‌ها دوباره رشد می‌کند. در مقابل، سازه‌های انسانی شکننده و موقتی‌اند.

فیلم استاکر در این لایه، نقدی آرام به توهم کنترل انسان وارد می‌کند. انسان می‌خواهد منطقه را محصور کند، آن را بفهمد، اندازه بگیرد یا نابود کند. اما منطقه به زبان دیگری عمل می‌کند؛ زبانی که از قوانین رسمی سرپیچی می‌کند.

تماشای آب‌های شفاف، باران‌های ناگهانی و چمن‌هایی که میان بتن‌ها رشد کرده‌اند، نوعی حس احترام ایجاد می‌کند. انگار فیلم یادآوری می‌کند که معنا لزوما در سیستم‌های بزرگ یا نظریه‌ها پیدا نمی‌شود. گاهی در همان برگ ساده‌ای است که روی آب شناور می‌ماند.

به همین دلیل، تصاویر طبیعی فیلم فقط پس‌زمینه نیستند. آن‌ها خودشان روایت را جلو می‌برند و احساس می‌سازند.

واکنش منتقدان و تماشاگران به فیلم استاکر / Stalker

زمانی که فیلم استاکر اکران شد، بسیاری از تماشاگران عادی ابتدا با آن غافلگیر شدند. فیلم نه اکشن داشت و نه داستانی واضح که به‌سرعت جلو برود. بعضی‌ها سرعت آهسته و گفت‌وگوهای فلسفی را «سنگین» می‌دانستند. اما در سوی دیگر، منتقدان هنری و مخاطبان جدی سینما به تدریج متوجه شدند که با اثری متفاوت روبه‌رو هستند.

نکته‌ای که بیش از همه تحسین شد، جهان‌سازی بصری و توانایی فیلم در خلق فضایی نامطمئن و شاعرانه بود. منتقدان نوشتند که تارکوفسکی به جای اینکه مفهوم را توضیح بدهد، آن را در قاب‌ها «جاری» می‌کند. همین ویژگی باعث شد فیلم در محافل دانشگاهی و میان سینمادوستان، به اثری مطالعه‌پذیر تبدیل شود.

بعضی‌ها نیز معتقد بودند فیلم بیش از حد مبهم است و پاسخی روشن به پرسش‌هایش نمی‌دهد. با این حال، همین ابهام به یک نقطه قوت تبدیل شد. تماشاگران نسل‌های بعد، هر بار با تجربه و زاویه‌ای تازه سراغ فیلم آمدند و معانی متفاوتی از آن برداشت کردند.

با گذشت زمان، استاکر از یک فیلم بحث‌برانگیز به اثر کلاسیک تبدیل شد. امروز اغلب در فهرست‌های «فیلم‌های مهم تاریخ سینما» دیده می‌شود و بر کارگردانان بسیاری تاثیر گذاشته است. برای کسانی که به سینمای فکری علاقه دارند، مواجهه با آن بیشتر شبیه یک گفت‌وگوست تا صرفا تماشای یک داستان.

آیا هنوز فیلم استاکر تماشایی است؟

از سال ۱۹۷۹ تا امروز، نزدیک به پنج دهه گذشته است. با این حال، فیلم استاکر هنوز که هنوز است حس کهنگی نمی‌دهد. شاید از نظر تکنولوژی و جلوه‌های ویژه، ساده به نظر برسد، اما چیزی که آن را زنده نگه می‌دارد، پرسش‌هایی است که مطرح می‌کند: ما واقعا چه می‌خواهیم؟ اگر به عمیق‌ترین آرزویمان برسیم، خوشحال‌تر می‌شویم یا گم‌شده‌تر؟

فیلم برای کسانی که دنبال هیجان سریع هستند، انتخاب راحتی نیست. نیاز به حوصله، تمرکز و حال‌وهوای آرام دارد. اما اگر مخاطب آماده باشد، پاداش بزرگی می‌گیرد: تجربه‌ای که مدت‌ها در ذهن می‌ماند و حتی شاید بعدها دوباره به آن برگردد.

ارزش دیگر فیلم، جهانی بودن دغدغه‌هایش است. موضوع ایمان، تردید، امید، قدرت و مسئولیت، محدود به دوره خاصی نیست. همین باعث می‌شود فیلم برای نسل‌های تازه هم حرفی برای گفتن داشته باشد.

می‌توان گفت استاکر همچنان تماشایی است. نه به عنوان یک سرگرمی سریع، بلکه به‌عنوان پیشنهادی برای مکث، فکر کردن و تجربه نوعی سفر درونی. فیلمی که هر بیننده، نسخه شخصی خودش را از آن به خانه می‌برد.

دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!

2 دیدگاه

  1. درود بر شما جناب دکتر .
    نوشته تان در مورد فیلم استاکر بسیار عالی بود و آموزنده . فیلم را تصادفی دیدم . صحنه بسیار تاثیر گزارش جایی بود که گیاهی از داخل جسدی روییده بود و جوان و شفاف بود . در باره این صحنه بایستی مستقلا فکر کنم .
    دست مریزاد
    صادق

  2. سپاس، نقد خوبی بود. مهمترین پیام فیلم رویارویی با خواسته ها و تمناهای واقعا درونی هست. آرزوهایی که شاید برای خود شخص هم شرم آور باشن. هر شخصی باید بدون فیلترهای عقلانی، اخلاقی و وجدانی این سوال و از خودش بپرسه که اگه من با اون اتاق رو به رو میشدم کدوم یک از آرزوهام برآورده میشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]