فیلم «سرگذشت افسانهای اَمِلی پُلَن» – معرفی و بررسی

محسن آزرم
یک: «ژان پی یر ژُنه» بی شک یکی از مهمترین کارگردانهای فرانسوی است، یکی از بهترینها. و فیلمهایش (به خصوص دو فیلم آخرش، یعنی سرگذشت افسانهای اَمِلی پُلَن و نامزدی خیلی طولانی) نشان میدهند که با آدمی درجه یک و (به معنای دقیقِ کلمه) حسابی طرف هستیم. کسی که میداند شامورتی بازی، جزءِ جدایی ناپذیر سینما است و معنای آن جمله درخشان «ویرجینیا وولف» (داستان نویسِ انگلیسی) را خوب درک کرده؛ این که هُنر (و ادبیات) نباید (و نمیتواند) نسخه دومِ واقعیت باشد. از آن چیزِ لجنوار، همان یک نسخه کافی است.
دو: دنیا را دو جور میتوان دید. اول این که بگوییم دنیا زشتی کم ندارد، و دومی عکس اولی است؛ یعنی باید به جست وجوی زیباییها برآمد. آن چه را که در دسترس نیست، از زیرِ خاک، یا از کُمُدی که غبارِ سالها رویش نشسته، بیرون کشید و تماشا کرد. تماشای دوباره، دیدارِ واقعی است و ژان پی یر ژُنه، در سرگذشت افسانهای اَمِلی پُلَن، ما را به چنین دیداری دعوت میکند. به یک مهمانی تازه که تنها مهمانش خودِ ما هستیم.
سه: داشتن یا نداشتن؟ خواستن یا نخواستن؟ و این فعلها را میتوان تا بی نهایت ادامه داد. سرگذشت افسانهای اَمِلی پُلَن (که از این به بعد، مُخففش را مینویسیم؛ یعنی اَمِلی) بهترین نمونهای است که میتوان در این موردِ به خصوص مثال زد و به نتیجه رسید؛ این که داشتن یا نداشتن اهمیتی ندارد، مهم خواستن یا نخواستن است. و بین همه آن آدمهایی که در فیلم میبینیم، فقط اَمِلی است که رازِ لذت بُردن از زندگی را درک میکند و میفهمد برای بهرهمندشدن از نعمت های این دنیا، فقط باید اراده کرد. اَمِلی نمیخواهد مثل بقیه اسیرِ روزمرگی باشد، و چاره کار را در این میبیند که دیگران را نیز از این روزمرگی رها کند.
چهار: اَمِلی، داستانِ دختری است که وقتی پا به این دنیا میگذارد، پدرش (یک پزشک) او را نوازش نمیکند و همین میشود مایه ناخشنودی دخترکِ تازه متولد شده. این است که تپشِ قلبش، بیشتر از حدِ معمول است و پدر (پزشک) این را به حسابِ نارسایی قلبی میگذارد. اَمِلی، مثلِ باقی بچهها به مدرسه نمیرود. میماند در خانه و از مادرش درس میگیرد و یک روز که مادر به کلیسا رفته تا از خدا بخواهد پسری هم به او ببخشد، در تصادفی محض، در دَم میمیرد. اَمِلی زیرِ سایه پدر قد میکشد و در یکی از کافه های مونمارتر (یکی از مشهورترین محله های پاریس) کاری پیدا میکند. یک روز که خبرِ کشته شدنِ شاهزاده خانم دایانا (همسرِ سابقِ ولیعهدِ بریتانیا) را میشنود، توپِ کوچکی از دستش میافتد و میخورد به کُنجِ دیوار و حفرهای به چشم میآید. در این حفره، جعبهای کوچک هست که دومینیک بروتودو (پسرکی که چهل سال پیش از آن در این خانه زندگی میکرده) گنجینه سالهای کودکیاش را در آن پنهان کرده. اَمِلی همان شب یکی از مهمترین تصمیمهای زندگیاش را میگیرد؛ این که آن جعبه را به صاحبش برساند و اگر دومینیک از این کار راضی بود و خوشحال شد، بقیه زندگیاش را صرفِ خوشبخت کردنِ دیگران کند.
پنج: بعضی جملهها کلیشهای و تکراری هستند؛ اما غلط نیستند و یکی از این جملهها همان است که میگوید هُنر باید مایه شادی آدمها باشد و آدمها به تماشای فیلمها مینشینند تا زندگی واقعی و روزمرهشان را به دستِ فراموشی بسپارند. اَمِلی هم، بی تردید، چُنین فیلمی است. فیلمی درباره نوعی از زندگی که آن را تجربه نکردهایم، درباره خواستههایی که بدِمان نمیآید آنها را عملی کنیم، و نیز درباره خواستههایی که از دیگران داریم. این که با چیزی هرقدر کوچک، خنده را به لبِ کسی بنشانیم، یا دلخوریاش را از بین ببریم.
شش: اَمِلی یکی از محبوبترین فیلم های فرانسوی در این سالها است؛ در سالهایی که مُبدعانِ سینمایی، کمترین بهره را از آن میبرند و فیلمهایشان در رقابت با سینمای آمریکا عقب میمانَد. اما اَمِلی چُنین نبود، هم خودِ فرانسویها به تماشایش نشستند، هم مردمانِ سراسرِ دنیا. با این همه، عدهای هم مخالفتشان را با این فیلم، پنهان نکردند؛ آنها که میگفتند که سینما باید همان واقعیتِ روزمره باشد، بی آن که در آن دخل و تصرف کرده باشند. اَمِلی چُنین فیلمی نیست، یک سره دخل و تصرف است در واقعیتهای معمول، در روزمرگیهایی که بلای جانِ آدمها است و نمیتوان به آسانی از دستشان گریخت.
هفت: ژان پی یر ژُنه بعد از نمایش عمومی فیلمش، بارها درباره واقعیت و خیال حرف زد. این که زندگی واقعی (زهر) را میتوان همیشه دید، از پنجره کافهای در پاریس، یا با دوربینی کوچک که زندگی آدمها را بی اجازه میکاود. اما، جای خیال، جای چیزی که پادزهر باشد، خالی است و آدمها اگر به بقای خود علاقه دارند و میخواهند منقرض نشوند، باید فکری برای این قضیه بکنند. ایده پیشنهادی او، لذت بردن از زندگی است؛ دَم را غنیمت شمردن و دیگران را شاد کردن. و هر آدمِ خوش بین و امیدواری که چشم به آینده دوخته، باید بداند که رازِ بقا، چیزی جز این نیست.
هشت: و دو نکته دیگر. نقشِ اَمِلی را اول بار قرار بود اِمیلی واتسن بازی کند، که خدا را شُکر، منصرف شد و نقش به اُدری توتو رسید. و دیگر این که ژیل ژاکوب (رئیس جشنواره کَن) فیلم را دیده و گفته بود به درد نمیخورَد و فیلمِ مُهمی نیست و موقعی نظرش عوض شد که فرانسویها همه آن را دیدند و به افتخارش کف زدند و تحسینش کردند.
کارگردان: ژان پی یر ژُنه، فیلمنامهنویسها: گیوم لوران و ژُنه، بازیگران: اُدری توتو، ماتیو کاسوویتس، یولاند مورو، موریس بنشیو، محصول: فرانسه، ۲۰۰۱
پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۴ – شرق





