کتاب تاب آوری در سیلی واقعیت – راس هریس

مهم نیست چقدر تلاش میکنیم، درد و رنج حتماً به زندگی ما میخزند.
ویلیام شکسپیر به کرات این جمله را بازگو کرده است: هیچ چیز خوب یا بدی وجود ندارد، بلکه اندیشه ماست که آن را تبدیل به بد یا خوب میکند.
زمانی که به گذشته خود میاندیشید، متوجه خواهید شد که لحظاتی که حقیقتاً زندگی کردهاید، زمانی بوده است که کارهای خود را از روی عشق انجام دادهاید.
مهربان بودن با خود را تمرین کنید (حتی اگر ذهنتان میگوید که شما سزاوارش نیستید).
ارزشها مشخص میکنند که شما چگونه میخواهید رفتار کنید، در حالیکه اهداف مشخص میکنند که شما چه چیزی را میخواهید به دست آورید.
آنها به شما میگویند که افکار منفی را به چالش بکشید، مورد بحث قرار دهید، یا باطل شمارید و افکار مثبت را جایگزین آنها کنید ـ و این قطعاً یک پیشنهاد گمراهکننده است! این دیدگاه به طور معمول جذاب است: افکار بد را لگدکوب و آنها را با فکرهای خوب جایگزین کنید. ولی مشکل این است که اگر ما شروع به جنگیدن با افکار خود کنیم، هرگز پیروز نخواهیم شد. چرا؟ زیرا تعداد بیشماری از افکار به اصطلاح منفی وجود دارد، و هیچ فردی تاکنون موفق به پیدا کردن روشی برای از بین بردن آنها نشده است.
ما نمیتوانیم مانع داستانگویی صدای درون ذهنمان شویم، ولی میتوانیم یاد بگیریم آن را در حین عمل گیر بیندازیم. همچنین میتوانیم یاد بگیریم شیوه واکنش خود را انتخاب کنیم: به داستانهای مفید و سودمند اجازه دهیم که ما را هدایت کنند و به داستانهای غیرمفید اجازه دهیم مانند برگها در نسیم رفتوآمد کنند.
اگر بخواهیم از هر رابطهای به بهترین شکل ممکن بهره ببریم، لازم است درگیر آن شویم، در آن مشارکت کنیم، به طور کامل در آن حضور پیدا کنیم، دربارهٔ آن کنجکاو باشیم و در آن سهم داشته باشیم. وقتی که با یک شخص یا یک موضوع، کاملاً در ارتباط و پیوند باشیم، رابطه بسیار غنیتری را تجربه خواهیم کرد.
در بودیسم عقیده بر این است که، خشم شبیه یک زغال داغ برافروخته است که آن را در دست نگه میدارید تا روی فرد دیگری پرتاب کنید. در انجمن الکلیهای گمنام (AA) عقیده دارند، “خشم شبیه بلعیدن زهر به امید مرگ فرد دیگری است.” نگرش مشترک در این عقاید این است: زمانی که در دام خشم میافتیم، به خود آسیب میزنیم و این آسیب و رنج حتی از آسیب کنونی نیز بیشتر است.
از خود میپرسم: آیا میتوانم از گفتن “آن را درست انجام بده” یا “کار را تمام کن”، رها شوم؟ فعالیتی که در حال انجام آن هستم، برایم معنادار است. نمیخواهم آن را با عجله، از روی ناچاری یا تنفر انجام دهم. آیا میتوانم با پذیرش و کنجکاوی به آن بنگرم؟ آیا میتوانم آن کار را با آرامش و مسالمت، توجه و سخاوت انجام دهم؟ آیا میتوانم آن را با سادگی و مهربانی درآمیزم؟ بله میتوانم. بنابراین روی صندلی مینشینم، پشتم را صاف میکنم، انگشتان خود را روی کیبورد قرار میدهم، و آنچه را که برایم مهم است انجام میدهم.
زندگی نه از فداکاریها یا و ظایف بزرگ، بلکه از چیزهای کوچکی که لبخند بر لبمان میآورند، و مهربانیها، و تعهدات کوچکی که از روی عادت ارائه میشوند ساخته میشود.
هر روز خود را نه بر اساس آنچه امروز درو کردهاید، بلکه بر اساس دانههایی که کاشتهاید ارزیابی کنید.
وقتی کسی ما را سرزنش میکند، یا مشکلاتمان را کوچک میشمارد، یا به ما میگوید قویتر باشیم، احساس بدتری هم پیدا خواهیم کرد.
همه میدانیم که انتقاد از خود هیچ کمکی به ما نخواهد کرد ولی باز هم نمیتوانیم جلوی آن را بگیریم.
بنابراین زمانی که مچ خودتان را در حین چسبیدن به موضوعی گرفتید، قدم بعدی بسیار ساده است: یک نفس عمیق بکشید، تا سه شماره آن را حبس کنید، و بعد خیلی آرام آن را رها کنید.
وقتی غمگین و ناراحت هستیم، لازم است با خود مهربان باشیم. متأسفانه، گفتن این جمله از عمل کردن به آن سادهتر است. اکثر ما این پیشفرض ذهنی را داریم که نسبت به خودمان خشن، قضاوتگر، بیتوجه، یا منتقدانه رفتار کنیم (بخصوص زمانی که باور داشته باشید خودتان، این شکاف واقعیت را ایجاد کردهاید).
میتوانیم از زندگی دست بکشیم، یا میتوانیم برای چیزی که در اعماق قلبمان اهمیت دارد، تحمل کنیم: چیزی که به درد و رنج ما ارزش بدهد و به ما اراده و شجاعتی برای ادامه دادن ببخشد.
ما یک انتخاب داریم حتی اگر ذهنمان بگوید که نداریم.
باید بدانیم چیزهایی که زندگی شما را ارزشمند، کامل و معنادار میکنند، طیف وسیعی از همهٔ احساسات را برمیانگیزند ـ نه فقط احساسات “خوب”.
زندگی نه از فداکاریها یا و ظایف بزرگ، بلکه از چیزهای کوچکی که لبخند بر لبمان میآورند، و مهربانیها، و تعهدات کوچکی که از روی عادت ارائه میشوند ساخته میشود. همان چیزهایی که فاتح میشوند و قلب را تسخیر میکنند و موجب آسایش میشوند.
این واقعیت، انکارناپذیر است که زندگی دشوار است و مقدار زیادی درد و رنج به همراه دارد.
استادان مکتب ذن که در ورزش ذهن ماهر هستند، به این موضوع به خوبی واقفند. یک داستان قدیمی ذن بیان میکند: روزی راهب مشتاقی از راهب اعظم میپرسد: “چگونه میتوانم بزرگترین استاد ذن در زمین را پیدا کنم؟” راهب اعظم پاسخ میدهد، فردی را پیدا کن که ادعا میکند همهٔ افکار منفی در خود را از بین برده است. و وقتی این فرد را یافتی… متوجه خواهی شد که او کسی که ادعا میکند نیست!” بله، همگی ما میتوانیم یاد بگیریم مثبتتر فکر کنیم، ولی نخواهیم توانست ذهن را از ساختن داستانهای بیفایده و دردناک بازداریم. چرا نه؟ چون یادگرفتن مثبتاندیشی شبیه یادگرفتن یک زبان جدید است؛ اگر یاد بگیرید که به زبان زنگباری صحبت کنید، به طور ناگهانی زبان مادری خود را فراموش نخواهید کرد.
نتیجه سالها تکامل، ذهن ما به یک ماشین حل مسئله معرکه و عالی تغییر شکل پیدا کرده است. به هر جایی نگاه میکند، مشکلات را میبیند: چیزهایی که به اندازه کافی، خوب نیستند. (بنابراین اگر کسی تاکنون به شما گفته است که تفکر منفی نشانهای از ذهن ضعیف و معیوب است، به وضوح نمیدانسته درباره چه چیزی صحبت میکند. این روند روانی کاملاً طبیعی ذهن یک انسان سالم و معمولی است.)
وقتی در کنترل احساسات خود با شکست روبهرو میشویم، به خود طعنه میزنیم و تلاش میکنیم راه هوشمندانهتری برای کنترل احساسات بیابیم. امیدوار هستیم که یک روز استراتژی نهایی را خواهیم یافت، و آن وقت کنترل کامل احساسات خود را در دست داریم. ولی، دیر یا زود، درک میکنیم که این هدف قابل دست یافتن نیست.
هنگامی که بورهاس فردریک اسکینر، یکی از تأثیرگذارترین و قدرتمندترین روانشناسان در تاریخ بشر، در بستر مرگ بود، دهانش خشک شد. وقتی یکی از پرستاران به او آب داد، با سپاسگزاری جرعهای نوشید و سپس آخرین کلمه خود را ادا کرد: “حیرتآور است”. الهامبخش و قابل تأمل است، اینطور نیست؟ او حتی در بستر مرگ، با اندامهایی در حال نابودی، با ریههای آسیبدیده، و سرطانی که سراسر بدنش را گرفته، توانست از یکی از سادهترین موهبتهای زندگی، لذت ببرد.
اگر میخواهیم در مواجهه با یک شکاف واقعیت عظیم موفق شویم، چارهای نداریم جز اینکه در برابر آن بایستیم و آن را تحمل کنیم. آغوشمان را به روی زندگی بگشاییم، گویی فقط همین یک لحظه باقی مانده است و به گونهای برای آنچه در قلبمان اهمیت دارد بجنگیم.
زندگی نه از فداکاریها یا و ظایف بزرگ، بلکه از چیزهای کوچکی که لبخند بر لبمان میآورند، و مهربانیها، و تعهدات کوچکی که از روی عادت ارائه میشوند ساخته میشود. همان چیزهایی که فاتح میشوند و قلب را تسخیر میکنند





