گفتگویی قدیمی با فریدون مشیری – به مناسبت سالگرد درگذشت این شاعر بزرگ

تقی شهسواری
سوم شهریورماه 79 در همدان، برای گفتگو با فریدون مشیری شاعر نام آشنای معاصر، به خانه یکی از دوستداران فرهنگ و ادب رفتیم. شادروان مشیری-که برای بزرگداشت بو علی سینا (روز پزشک) به همدان سفر کرده بود-باوجود رنجی که از بیماری قند میبرد، خوشرو و با حوصله به پرسشهای ما پاسخ داد. آنچه درپی میخوانید حاصل آن گفتگوست.
با سپاس از وقتی که در اختیار ما قرار دادید، از تاریخ و محل تولد و دوران کودکی خود بفرمائید.
بنده در سیام شهریورماه 1305 در تهران به دنیا آمدم. تا هفت سالگی در تهران تا کلاس دو و سه ابتدایی به مدرسه رفتم و به علت ماموریت پدرم در خراسان، ما به مشهد منتقل شدیم و تا کلاس دهم در مشهد [بودیم]. شهریور 1320 که همه از هر جا به سویی میگریختند و روسها هر روز مشهد را بمباران میکردند، ما دوباره به تهران-زادگاهمان -برگشتیم و من بقیه دبیرستان را در تهران ادامه دادم. پس از آن در کنکور در رشته ادبیات قبول شدم، به دانشگاه تهران رفتم و در کنار آن رشته روزنامهنگاری را هم میخواندم. از بچگی به شعر خیلیخیلی علاقه داشتم و در منزل ما چندین کتاب-که پدرم و مادرم هم بسیار به شعر علاقه داشتند-بود که من آنها را بسیار خوانده بودم و با تعجب بسیار به شما بگویم که من آنقدر حافظ را در هفت هشت سالگی خوانده بودم که وقتی در کلاس سوم دبستان زنگ انشاء، معلم از من خواست که انشاء بخوانم من آن را به زبان شعر گفته بودم و در همان هفت سالگی یعنی به اصطلاح کلاس چهارم (اگر درست باشد، اگر هم نباشد مربوط به حافظه من است که قند زیاد کمی حافظه مرا زایل کرده) به هر حال از بچگی فردوسی، سعدی، حافظ، عارف قزوینی، ایرج میرزا، خسرو شیرین نظامی و بقیه آثار نظامی، همه اینها را میخواندم [و] بسیاری حفظ بودم. در مدرسه زنگی انشاء معلمی داشتیم که میخواست بههرحال شعر بشنود، به خاطر اینکه من تمام بچههای کلاس را در مشاعره به حرف «لام» میبستم. نمیدانم این حرف را کی به من القاء کرده بود که این کلمه سختی است و در مشاعره وقتی از کسی «لام» بخواهی (یک شعری بگویی که آخرش «لام» باشد)[نمیتواند پاسخ دهد] من خوب یادم هست که معلم انشای ما زنگ تفریح مرا به دفتر برد، گفت: پسر جان آن شعر حافظ را که خواندی دوباره بخوان. گفتم که:
دل دادهام به یاری عاشق کشی نگاری مرضیه السجایا محموده الخصائل
این برای اینکه من «لام» را انتخاب کرده بودم و او قطعا نمیتوانست جواب بدهد یا یکی یک چیزی به بچهها میگفت و یا به او کمک میکردند:
لب چو بگشود سوی آن به شتاب استخوانش فتاد اندر آب
بچهها از حرف «لام» همینها را بلد بودند. اینها میخواستند ببینند که من در آن سن و در آن مشاعره این کلمات (مرضیه السجایا و…) را همانطور حفظ کرده و خواندم. منظورم از این سخنان این است که این حافظه خیلی از سوالهایی را که مغز کسی میتواند بارور شود و چیزهایی را در خودش ذخیره کند حاضر کرده و میخواند. اینها حمل بر خودستایی نشود ولی من کمتر شعری است از حافظ بخوانند و من حفظ نباشم، کمتر شعری است از سعدی و کمتر جایی است در فردوسی که صحبتش بود و من حفظ نباشم، نظامی، هرکدام و درباره هرکدام از اینها هم اگر بخواهید آماده امتحان هستم [به طنز و شوخی].
درباره والدین، شغل پدر، محیط خانواده و علائق آنان به فرهنگ و ادبیات ایران بفرمائید.
در آن سالها که میدانید، من خیلی کوچک بودم، پدرم در دره مراد بیک همدان و قلعه کاظم سلطان زندگی میکرد و به دلایلی که خودش میدانست همدان را ترک و به تهران آمد گویا در همدان املاک و باغهایی داشته که به ثمن بخس فروختند و به تهران آمدند. احکام اداری پدرم را در تهران دیدهام که در سال 1298[خورشیدی] به عنوان تلگراف چی (مرس) کار میکرد و گویا 30 تومان-اگر درست باشد- حقوق میگرفت. ارتباط تلگرافی و بیسیم همدان، کرمانشاه و کردستان را آن موقع پدربزرگم سیمکشی نو کرده بود و در واقع کار تازهای کرده بود. شاه هر وقت میخواست با کرمانشاه و…صحبت کند، چون میدانید بسیاری از اقوام قاجارها در شهرستانها والی و استاندار بودند و [لازم بود] یک ارتباط خوب و مطمئن، خراب نشو و خشخش نکن داشت و این کار را پدر من نیز از نظر استحکام سیمهایی که میکشید به عهده داشت. من هم که سن و سالی پیدا کردم یعنی همینقدر که گواهی نامه سیکل اول دبیرستانم را گرفتم، حالا به علت مشکلات مالی یا هر چیز که بوده، پدر من مرا به وزارت پست و تلگراف برد و گفت: همین جا کار کن و شبها در مدرسه فنی وزارت پست و تلگراف درس بخوان. 2l و این کار [درس خواندن در آن مدرسه] ادامه داشت و آن مدرسه بعدا به دانشکده تبدیل شد. یک سفر هفت ساله هم به مشهد کردیم. پدرم متولد همدان بوده و نادر شاه به بعضی از فامیل ما که الان هم «مشیر افشار» هستند چون جوانان فامیل آن زمان زیر پرچم نادری جنگیده بودند در سنندج یا صائین قلعه، به پاداش آنجانفشانیها [نادر شاه] به ایشان ملکی داده بود و بعد اینها در آنجا یکسال ماندند و چون خیلی سرد بوده آنها [اجداد من] به نادر شاه نوشته بودند که جای معتدلتری بدهید و نهایتا دره مراد بیک همدان انتخاب میشود. دیگر چیزی ندارم که بگویم جز آنکه در هفت سالگی برای برادرم شعر میگفتم و سر به سرش میگذاشتم، مثلا میگفتم:
منوچهر دارد دو میلیون عیال ز سمت جنوب و ز سمت شمال
هم از مشرق و مغربش گفتگوست که پیدا کند چند صاحب جمال
این را یک بچه هفت هشت ساله برای برادرش میگفت و او هم از اینکه ما او را در آن سن زن داده بودیم عصبانی میشد [با خنده:] مثل اینکه عواقبل کار را میدانست.
استاد، شما چند برادر و خواهر و چندمین فرزند خانواده هستید؟
ما سه گل چهر و سه سرو قد پسریم که ز یک مادر و ز یک پدریم
سه پسریم که من میانی هستم. برادر بزرگم دو سال پیش در امریکا درگذشت به علت آنکه بچههایش اصرار زیادی دارند که از این دیار کوچ کنند. برادر کوچک من الان در تهران است ولی سه فرزند دارد که هرسه در امریکا درس میخوانند. شعر ایران در اول کتاب آه باران، چاپ شده با عنوان ایران جاودانهام [که میخوانم]:
معنای زنده بودن من با تو بودنم
نزدیک، دور، سیر، گرسنه، رها، اسیر، دلتنگ، شاد
آن لحظهای که بیتو سرآید مرا، مباد
مفهوم مرگ من در راه سرفرازی تو، در کنار تو
مفهوم زندگی ست
معنای عشق نیز در سرنوشت من با تو
همیشه با تو
برای تو زیستهام
همانطور که فرمودید از کودکی طبع شعر داشتید و شعر میسرودید بفرمائید به صورت حرفهای از چه شاعرانی تاثیر پذیرفتید؟
در سالهای دور تحت تاثیر نظامی، حافظ و سعدی غزل میگفتم. بعد چون روزگاری پیشآمد که واقعا یقین شد که زبان غزل دیگر زبان این دوره نیست [ولی] زبان تعزل هست. تعزل چند سطر اول غزل است که برای لطافت و زیبایی است، خود غزل یعنی مغازله. مغازله هم یعنی عشق بازی با معشوق است. حالا میبینیم تمام کسانی که مدعی هستند بعد از حافظ غزل گفتهاند به بیراهه رفتهاند، اشتباه میکنند. یا همان اصطلاحات حافظی را بکار میبرند: «به صدر مصطبهام مینشاند اکنون دوست». مصطبهجای بلندی در محافل عمومی بوده که گوینده یا شاعر آنجا مینشسته است. شاعر آن زمان خوش خوان داشته یعنی احتمالا خودش شعرش را نمیخوانده به کسی میداده با صدای رسا از این طرف یا آن طرف صدایش میآمد. حافظ چند جا اشاره دارد:
سخندانی و خوش خوانی نمیخواهند در شیراز بیا حافظ که تا خود را به ملک دیگر اندازیم
«ای مرغ خوش خوان غم مخور» در شعر «یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور» خطاب به خودش است.
من اولین کتابم را به نام تشنه توفان با دو مقدمه یکی از مرحوم استاد شهریار که آن زمان در اوج شهرت بود و ایشان مرا ندیده بودند در تبریز بودم، نامهای برای من نوشتند: «شاعر بلند پایه و دوست نادیده آقای مشیری». من آن زمان شاید هنوز دانشکده هم نرفت بودم، دبیرستان بودم اما شیوه شهریار را دوست داشتم. بیشتر به سبک او میگفتم او هم اشاره کرده که شعر شما به سبک و سلیقه من نزدیک است. جنجال شدیدی بین شعر نو و کهنه بود که هردو اشتباه میکردند. ما شعر کهنه و نو نداریم، شعر خوب و بد داریم. شعر خوب: شعر فردوسی، حافظ، سعدی و نظامی است که هزار سال مانده است. بر دیوار آرامگاه فردوسی نوشتهاند سروده او را که:
بناهایآباد گردد خراب ز باران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند که از باد و باران نیابد گزند
نمیرم از این پس که من زندهام که تخم سخن را پراکندهام
ببینید یک آدمی چقدر به جاودانی بودن خودش اطمینان داشته است. اینها آدمهایی بودند که نمیمردند، در همین زمان ما و در همین نسل ما کسانی هستند که شعر میگویند، انگار نیستند، باور کنید و بدون قصد و غرضی.
نظرتان در مورد انجمنهای قدیم ادبی از نظر آموزش شعر و شاعری در آنجا و بهطور کلی نقش انجمنها در پیشبرد شعر معاصر ایران بفرمائید.
اولینباری که من به انجمن دانشوران تهران رفتم، مرحوم مادر سیمین بهبهانی هم بودند. پدرشان عباس خلیلی مدیر روزنامه اقدام هم شرکت میکردند. در آنجا فهمیدم که من از طریق انجمن ادبی هیچچیز نمیشوم چون اینها یک غزل را به افتراق یعنی یک نوع مسابقه میگذاشتند، فرض کنید از حافظ: سالها دل طلب جامجم از ما میکرد. میخواستند که این پنجاه شصت نفر غصو انجمن در همین وزن و قافیه شعر بگویند. حالا فکر کنید شب جمعه بعد میآمدیم- میگویم بنده یکبار مرتکب شدم-و بعد رفتم، رفتم که اصلا انجمنی نباشم. الان هم خوب خبر دارم یعنی دوستانی دارم که به انجمن میروند و بعد به من میگویند همان مزخرفاتی که تو گفتی میخوانند، ببخشید که صحبت از انجمن هست و ما هم پریروز اینجا در انجمنی بودیم [در همدان بزرگداشت بو علی سینا]. فرض کنید هفته دیگر کسی میخواند: صبحها چونکه مثلا بلبل شیدا میکرد، فردا میکرد. شصت نفر همهاش از پیدا میکرد و مثلا: دیده از دوری سیمای تو دریا میکرد. این شصت هفتاد نفر بجای اینکه ذوقشان را در راه دیگری صرف کنند، تکرار، تکرار، تکرار. یعنی از این انجمنها هیچچیز بیرون نیامد. با اینکه بهترین شاعران در این انجمنها بودند، رفته بودند بلکه آنجا را درست کنند. یک شیخ الرئیس شاهزاده افسر بود که اولین رئیس انجمن ادبی ایران بود، ملک الشعرا بهار بود، رشید یاسیم بود. اینها همه در این زمینه به انجمن میرفتند و متاسفانه کسی از انجمن نمیدرخشید. در سال 1300 ابو القاسم لاهوتی که سرگرد ژاندارمری در کرمانشاه بود، ایشان چندین شعر گفت، چندین شعر ترجمه و چاپ کرد. چاپش هم برعکس شعر قدیم به صورت آزاد زیر هم و بعدها کلماتی در شعر آوردند که پیش از آن هیچ وقت نمیآوردند یعنی اصلا ادبیات کهن ما از تمام اجزاء زندگی محروم بود. مثلا فردوسی اسم زنش را نمیبرد، میگوید: یکی مهربان داشتم در سرا، میگوید شب من نشسته بودم، آمد و برای من گیلاس، لیوانی گذاشت و اشاره کرد که کار شاهان را ادامه بده و من نیرویی میگرفتم و میگذشتم. فریدون توللی در یک شعری میگوید: نشسته بودم، سه تار میزدم و بچههایم دوروبرم قیلوقال میکردند:
زنم از گوشه دیگر کشد بانک
که بس کن مرد
از این هنگامه بس کن
زنش در خانه میگوید، چرا سه تار میزنی، چرا شلوغ میکنی یا چرا باعث میشوی بچهها شلوغ کنند. میخواهم بگویم که کلمات غیر مجاز خیلی بودند. مثلا لاهوتی میگوید: «سر و ریشی نتراشیده و رخساری زرد»، اینها کلمات جدید بود که وارد میشد، «بر سر جاده ری ایستاده، کهنه پتویی بر دوش». از انقلاب مشروطه به بعد کوششهایی شد که شعر بهجای درباری، مرد میشود. شعر در قدیم درباری بود یعنی فقط برای شاه شعر میگفتند چون ظاهرا سواد داشت. شما ببینید، تیمور، چنگیز، شاه عباس اینها همه قلدرهای زورمندی بودند و به نیروی عضله، پادشاهی را گرفته بودند نه به نیروی دانش. نیروی دانش یک کار دیگری است.
حدود ده سال پیشتر یادم میآید یکجایی برای بریدن درختها به جوانان نیرومندی از ایران احتیاج داشت، یک منطقه وسیعی شاید درخت زیاد داشته یا هرچه داشته، میخواستند این درختها را چوب و آنها را به کاغذ و کتاب تبدیل کنند. بههرحال اگر درختی را میبریدند احتمالا نیت خیری هم داشتهاند که درخت کتاب بشود ولی اینجا درخت را میفروختند و آن را تیر سقف میکردند. الحمد الله سیمان و بتون آمد و به داد بسیاری از درختها رسید ولی هنوز در شمال -چون من تا پارسال هفتهای چهار پنج روز شمال میرفتم-و آنجا بیشتر در جنگلها میرفتم، در آنجا خیلی درخت میاندازند، یا از چشم 2l جنگلبان دور یا با نیروی جنگلبان با پول، فلان قدر به او میدادند ده تا درخت میانداختند و میبردند بطوری که بعضی جاها غارتگری میکردند، از صحبت خارج میشوم به افسوسهایی میرسم که نمیتوانم بگویم.
جنابعالی میدانید، ضرورتی ایجاد شد تا شعر مشروطه با سرودههای عشقی، لاهوتی، اشرف الدین حسینی و…به زبان مردم نزدیک گردد پس از آن با تلاش نیما شعر نیمایی بروز کرد و شعر از قالب عروضی و اوزان تا حدی فاصله گرفت و شعر نیمایی مورد استقبال واقع شد. زان پس شعر سپید یا بیوزن پا به عرصه گذاشت و میدانید که اقبالی از نظر مخاطبان و خوانندگان هم برایش پیدا شد. سوال یان است که آیا تغییر شیوه شعر نیمایی به سپید در جامعه ما ضرورت داشت یعنی در قیاس با لزوم تغییر ارکان شعر کهن که نیما انجام داده بود، باتوجه به اینکه هم اکنون شعر نو را عامه مردم همچون خواص و دانشگاهیان چنانچه باید نمیپذیرند و هنوز هم اکثرا برای اوزان عروضی در بعد موسیقایی و ضرب آهنگ شعری صحه میگذارند، شما چه نظری دارید؟
بله همین است. ما یک شعر قدیم داشتیم با سابقهای هزار و اند ساله، این شعر تا دوران مشروطه با ما آمده یعنی پنج الی شش قالب بود که شعرا در آن شعر میگفتند: رباعی، غزل، قصیده، مثنوی، دو بیتی. اینها فرم و قالبی بوده که سعدی، حافظ، فردوسی، نظامی و خیام حرفشان را در این قالبها میریختند. نیما آمد و گفت قالب پیش ساخته که آدم حتما این حرف را در رباعی بگوید و…این پنج تا را محکوم کرد و محدود دانست. ایشان پیشنهاد کرد که ارکان عروضی را میشود شکست یعنی بجای اینکه گفت:
فعلاتن، فعلان، فعلاتن، فعلات، میشود گفت:
میتراود مهتاب، میدرخشید شبتاب، نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک، غم این خفته چند (این ملت) خواب در چشم ترم میشکند.
آنچه در این چند سطر جالب است این است که ایشان به نظر خودش که نظر صائبی هم هست با استفاده از قالب کامل عروضی یعنی دوبار فعلاتن یا سهبارفعلاتن یا چهاربار و…حرفش را زده است. یک پیشنهاد دیگر نیما هم این بود که شعر به زبان گفتار نزدیک باشد و همینطور که حرف میزنیم شعرمان هم در همین مایه یعنی با صمیمیت و با آرامش باشد. نه آنچنانکه از موسیقی رقصان و…کمک بگیریم که شعر را برمبنای موسیقی بگذاریم. در حقیقت تلاش میکرد موسیقیهای تند را از شعر دور کند. فرض کنید قاآنی یک قصیدهای دارد میگوید:
نسیم خلد میوزد مگر ز جویبارها که بوی مشک میدهد هوای مرغزارها
فراز خاک و خشتها، دمیده سبز کشتها چه کشتها، بهشتها نه ده نه صد، هزارها
نیما با این شعر مخالف بود میگفت در اینجا موسیقی بر شعر حاکم شده اما وقتی من میگویم: به روی شاخ انجیر کهن، وکدار میخواند. وکدار قورباغه درختی است، دار یعنی درخت، وک هم به قورباغه میگفتند. «به روی شاخ انجیر کهن وکدار میخواند» دست مثل این است که حرف میزند. یعنی شما همین مطلب را بخواهید با حرف بیان کنید، کلمهای بیشتر از این پیدا نمیکنید.
بعد ببخشید که با این لحن میگویم، کسانی که در شعر عروضی قدیم حالا صرفنظر از موسیقیاش توانایی کامل را نداشتند آمدند شعر را به سادهترین کاری که میشود پیوند دادند. فرض کنید که در زمان پنجاه شصت سال پیش یک قطعاتی چاپ میشد که به آن قطعات ادبی میگفتند که بیشتر آنها را مرحوم یا نامرحوم شجاع الدین شفا ترجمه میکرد. اینها قطعاتی بود که لامارتین شاعر فرانسوی گفته بود، محبوبم شبها که ستارگان آسمان بر فراز (مثلا) کهکشانها نورافشانی میکنند تو همیشه پیش چشم من جلوه میکنی. او [شفا] اینها را با ترجمه درست روبروی هم مینوشت ولی الان نود و نه درصد جوانان ما همه قطعه ادبی را بصورت کوتاه و بلند، البته گاهی با تعبیرات تازهتر، البته، یعنی بیانصافی نکرده باشیم، زیر هم مینویسند. مثلا شعر با «و» شروع میشود: و بدانسان که میدانی این اتفاق افتاد. من چندین مجله را آبونه هستم و برایم میآید. در این مجلهها، مثل دنیای سخن و…هفت هشت تا ده تا، بیشتر شعر در ده دوازده صفحه هست. یکی از آنها چنانکه من یک سطرش را برای یک نفر بخوانم بگویم فانی ببین، نیست. یعنی همه شعر میگویند، این همه چاپ میشود، اینکه میگویم نیست چون من ثابت میکنم نیست چون شعر باید کیفیتی داشته باشد، لطفی داشته باشد، نکتهای را بیان کند، چیزی را در شما بیدار کند یا خشمی را در شما بخواباند. اینها متاسفانه شعر نسل جدید هیچ کدام از اینها را ندارد. شما ببینید صائب تبریزی چند سال پیش میگوید (خواهش میکنم کمی فکر کنید) 2l میگوید:
نهاد سخت تو سوهان به خود نمیگیرد وگرنه پست و بلند زمانه سوهان است
شما فرک کنید با سوهان میکشی انگارنهانگار. نظیر این، صائب تبریزی چند هزار بیت دارد و متاسفانه یا صائب کم معرفی شده یا فقط پیران میپسندند و حفظ میکنند:
اظهار عجز پیش فرومایه ابلهی است اشک کباب باعث طغیان آتش است
یعنی هرچه توگریه کنی او زورش بیشتر میشود.
استاد شما میدانید که در دهههای اخیر اقبال داستاننویسان از نظر فراگیری خوانندگان بیش از شاعران شده و زبان شعری مقداری ارتباطش با مردم کم شده و اشعاری که در جراید و کتب به چاپ میرسد بیشتر مخاطبان آن افراد تحصیلکرده و یا به عبارتی -اهل فن-میباشند، از طرفی شاعران شهره شعر سپیدگو-همچون شاملو-هم مقبولیت و کارهای عمده ایشان پیش از انقلاب اسلامی است. به نظر شما عدم توفیق شعر امروز و اقبال داستاننویسی چیست؟ آیا شعر نو هرچه دارد از کیسه میخورد یا آنکه آموزش لازم به مردم داده نشده و یا شعر دیگر نمیتواند با مردم ارتباط برقرار نماید؟
کاملا همین درست است. متاسفانه بعد از انقلاب شعر نو نتواسته با مردم اتفاق نظر پیدا کند. شاملو در آغاز شاعری التبه به جز یک کتابی که خودش هم اسم نمیبرد «آهنگهای فراموش شده» سال 1325 منتشر شده و بعد هم این اواخر شاید به خاطر فردوسی و موسیقی ایرانی و… که سخنی درباره آنها گفته بود، (یادتان هست؟) میخواهم بگویم شهرت شاملو و…مربوط به کارهای قبل [پیش از انقلاب اسلامی] است. متاسفانه بعد از انقلاب شعر نو نتوانسته با مردم اتفاق نظر پیدا کند، حتی به نظر من در این بیست سال شاعری که در این قالب شعری واقعا درخشیده باشد به عنوان یک شاعر بنام نداریم. بههرحال بعد از ششصد سال باید کسی مانند حافظ یا سعدی یک غزل بگوید، متاسفانه اینطور است. داستاننویسان ما در سالهای اخیر چند نفری هستند، فوق العادهاند، واقعا انگشت شمارند. محمود دولتآبادی با کتاب «کلیدر» که در آلمان چاپ شد یک کار جهانی کرد. درست است که در روستایی بسیار خشک در جایی که مردم دنبال دانههای گندم و یا به اصطلاح خوشهچینیها میگردند این نوشته بوجود آمده یا بر اثر تاثیر آن زندگی یا «جای سلوچ» من نمیدانم شما آن را خواندهاید یا نه، از نهار امروز واجبتر است اگر داشته باشید، (ببخشید شوخی کردم ولی حتما آن را بخوانید) کتابی است از محمود دولتآبادی که من صحنهای از آن را برای شما تعریف میکنم، اجازه میدهید؟
در یک صحرای خشک و بیآب و علف پسر جوانی به نام عباس شتر میچراند شتری که لوک سیاه نام دارد و با این تعبیرات زیبا میگوید از چشمان سیاه شتر آتش میبارد. این پسر چندبار شتر را میزند شتر هم که میدانید کینهای است، کینه شتری از قدیم خیلی معروف بوده و تأملش هم همچنین. فرسنگها میآید هیچ صدایی یا نالیهای [از او برنمیآید] بارش را میبرد. به میدانگاه بزرگی که میرسند آخرین چوبی که شتر از دست پسر [عباس] میخورد با عصبانیت دنبال این پسر میکند، پسر فرار کرده و شتر با خشم تمام میآمده گاه از تابش آفتاب سایهاش بر سر این پسر که با تمام قوا میدویده، میافتد. عباس میدانسته که اگر دندان شتر کتف او را بگیرد کارش تمام است، همینطور که میدویده به چاهی میرسد و خود را در آن میاندازد. شتر همچون داخل چاه نتوانسته برود بر روی چاه مینشیند و تمام شکم وگردن خود را بر روی در چاه میاندازد و تا مدتها مینشیند. عباس هم در ته چاه بر روی سنگی نشسته و منتظر. ماری از گوشه چاه بیرون آمده و از بدن عباس بالا میرود با عباس کاری ندارد و بر بالا رفته شتر را نیش میزند و برمیگردد سر جایش. موهای عباس از ترس سفیدسفید میشود. هنگامی که بالاخره بیرون میآید میبینند عباس پیرمردی شده با موهای سفید سفید. این وحشت و تجسم وحشت است خودتان را در حال خواندن کتاب بگذارید که من با اینکه میلرزیدم ده دفعه خواندهام واقعا ده دفعه خواندهام.این صحنه خودش از کجا به ذهن این آدم [دولتآبادی] آمده خیلی عجیب است لا بد از یکی شنیده، نمیدانم. این است که رمان در دوره ما یعنی دوره انقلاب بسیار ترقی کرد، بسیار خوب شد ما در گذشته چنین رمانهایی نداریم.
شما شعرهای ماندگاری دارید: فردوسی، یاد مادر، خروش فردوسی و…کدامیک را شما میپسندید؟
همهاشان را.
استاد اگر پیامی برای مردم همدان دارید بفرمائید.
از دیدار همشهریان خوشبختم که بههرحال من به خاطر همدانی بودن پدرم، بیش از همه نسبت همدانی دارم مثل صمیمانهترین برادران 2l(به تصویر صفحه مراجعه شود) و خواهران همه را میبوسم، دستشان را میفشارم. پیامی که دارم این است که در عین بردباری، مقاوم باشند. فکر کنند و مقاوم باشند، فکر کردن بالاترین نعمتی است که در جهان برای کسی میتواند وجود داشته باشد. هرکسی فکر کند.
از اینکه قبول زحمت فرمودید و در این گفتگو شرکت کردید، سپاسگزاریم.
منبع: گنجینه اسناد





