کتاب جانوران ازیادرفته اِلد – نوشته پاتریشیا ای مک کلیپ

پاتریشیا ای. مک‌کلیپ متولد ۱۹۴۸ نویسنده‌ی برجسته‌ی امریکایی در گونه‌ی فانتزی و علمی‌تخیلی و از برند‌گان جوایز معتبر این حوزه است. مک‌کلیپ سال ۱۹۷۴ با رمان جانوران از یاد رفته‌ی الد موفق به دریافت دو جایزه‌ی ارزنده‌ی ورلد فنتسی و متاپیک شد. پادشاه از زن جادوگر فقط اطاعت بی‌چون و چرایش را می‌خواهد، مرد جادوگر جسمش را و امیرزاده عشقش را؛ اما زن‌جادوگر به دنبال جانوری جادویی‌ست که سالیان پیش، تنها ملکه‌ی الدوالد را بر پشتش پرواز داده است. او اژدهایی سبز دارد، شیری سرخ، قوشی درشت‌جثه و قدرتمند، گربه‌ای چشم‌سبز، قویی سیاه و گرازی سخنگو که پاسخ تمام چیستان‌های دنیا منهای یکی را بلد است و… سیبل، جادوگر قدرتمند سرزمین اِلدوالد می‌تواند در ذهن‌ها خیره شود و از نام‌ها آگاه شود. قدرت شگفت جانوران از یاد رفته‌ی الد در دستان او است.

کتاب جانوران ازیادرفته ی اِلد
نویسنده: پاتریشیا ای مک کلیپ
مترجم: مریم عزیزی
ناشر: انتشارات کتابسرای تندیس

هیلدِ[۱] جادوگر در شهر پادشاهی موندور[۲] با زنی بی‌چیز درآمیخت و زن پسری زاد که یک چشمش سبز بود و چشم دیگرش سیاه. هیلد که چشمانی به سیاهی لجنزارهای فیربولگ[۳] داشت، چون باد از زندگی زن گذشت؛ اما کودکشان میک[۴] تا پانزده‌سالگی در موندور باقی ماند. میک پسری درشت‌جثه و قوی بود و نزد آهنگر شاگردی می‌کرد. آنان که برای تعمیر ارابه یا نعل‌بندی می‌آمدند، از کندی و ترشرویی او کارشان به ناسزاگویی می‌کشید و در این مواقع، حسی خزنده چون هیولایی در تاریکی لجنزار در وجود میک زنده می‌شد. برمی‌گشت و با چشم سیاهش نگاهشان می‌کرد. آن‌ها هم ساکت می‌شدند و از او فاصله می‌گرفتند. همچون آتشی که در دل هیزم نیم‌سوز و مرطوب خانه دارد رگه‌ای از جادو در جان پسرک وجود داشت. کم پیش می‌آمد صدای زمخت و خشنش را صرف هم‌کلامی با کسی کند؛ اما وقتی در بازار اسبی، سگ گرسنه‌ای یا کبوتری در قفس را نوازش می‌کرد آتش جادو در چشم سیاهش شعله‌ور می‌شد و صدایش لطافت رؤیایی رود سلینون[۵] را می‌یافت.

میک بالاخره موندور را ترک گفت و به اِلد[۶] رفت. اِلد، بلندترین کوه اِلدوالد[۷]، آن‌سوی موندور سر به فلک کشیده بود و سایه‌ی سیاهش را وقت گرگ‌ومیش که خورشید در مه دامنه‌هایش گم می‌شد بر سر شهر می‌ریخت. شبان‌ها و پسران جوانی که به شکار می‌رفتند، زمین‌های اطراف موندور را از فراز مه می‌دیدند؛ از دشت تیربرک[۸]، سرزمین امیران سیرل[۹] در غرب گرفته تا صحرای فلو[۱۰] در شمال که شبح سومین شاه اِلدوالد از زمان آخرین نبردش همچنان در آن سرگردان بود و هیچ گیاهی زیر گام‌های خاموش و بی‌قرارش قدرت رویش نداشت. میک در کوه اِلد و سکوت محض جنگل‌های تاریک و پردرختش مجموعه‌ای از جانوران افسانه‌ای و شگفت‌انگیز را گرد هم آورد.

میک قوی سیاه ترلیث[۱۱] را از دیار آبخیز شمال اِلدوالد فراخواند؛ پرنده‌ی طلایی چشم و گسترده‌بالی که سومین دختر شاه مراک[۱۲] را از برجی سنگی که در آن اسیر بود، سوار بر پشت خود، فراری داده بود. میک ندای خاموش و قدرتمندش را به بیشه‌های انبوه آن‌سوی اِلد فرستاد، مکانی که هیچ آدمی‌زاده‌ای از آن بازنگشته بود. آنگاه سیرین[۱۳]، گراز نر سپیدعاج و سرخ‌چشم را چون قزل‌آلا به قلاب گرفت؛ گرازی که همانند چنگ‌نوازان سرود می‌خواند و پاسخ تمام چیستان‌ها جز یکی را می‌دانست. میک از ظلمات خاموش اعماق کوه اِلد، گیلد[۱۴] را نزد خود خواند؛ اژدهای سبزبالی که قرن‌ها بر آتش سرد گنجی از طلا خفته بود و با شنیدن نامش در نغمه‌ی نیمه‌فراموش‌شده‌ای که میک در تاریکی زمزمه می‌کرد، گیج و خوش از خواب بیدار شد. میک با چرب‌زبانی مشتی جواهر باستانی از اژدها گرفت و خانه‌ای از سنگ سفید صیقلی میان کاج‌های بلند ساخت و باغی بزرگ با دیوارهای سنگی و دروازه‌های آهنین برای جانوران برپا کرد. در آخر نیز سقای کم‌حرفی را که از جانوران و صاحبشان ترسی نداشت به خانه آورد. دختر از خانواده‌ای بی‌چیز بود، موهایی ژولیده داشت و بازوهایی ورزیده و در مایملک میک چیزهایی می‌دید که دیگران مگر یک‌بار در عمرشان، آن هم در مصرعی از شعری کهن یا در حکایات خنیاگران توصیفش را شنیده بودند.

دختر برای میک پسری با دو چشم سیاه به دنیا آورد که وقتی میک غرق فراخواندن جانوران بود می‌توانست چون درختی خاموش و بی‌حرکت برجا بماند. میک به پسرش خواندن تصنیف‌های باستان و افسانه‌های موجود در مجموعه کتاب‌هایش را آموخت. یادش داد ندای نامی نیمه‌ازیادرفته را تا سرزمین‌های آن‌سوی اِلدوالد روانه کند. به او آموخت بی‌صدا منتظر بماند و هفته‌ها، ماه‌ها یا سال‌ها صبر پیشه کند تا بالاخره ندای ارسالی در ذهن متحیر، قدرتمند و غریب جانوری که صاحب نام بود شعله بگیرد. زمانی که میک، نشسته در سکوت مهتاب، برای همیشه دنیا را ترک گفت، پسرش اوگام[۱۵] گردآوری جانوران را ادامه داد.

اوگام از بیابان‌های جنوبی اِلدوالد که آن‌سوی کوه اِلد قرار داشت شیر سرخ را صدا زد، جانوری که پوستی همرنگ گنجینه‌های شاهان داشت و افراد بی‌احتیاط زیادی را به ورطه‌ی ماجراهای ناخواسته کشانده بود. اوگام گربه‌ی سیاه و درشت جثه‌ای به نام مورایا[۱۶] را از منزل افسونگری در خارج از اِلدوالد ربود، جانوری که زمانی معلوماتش در باب وردها و طلسم‌های سری در اِلدوالد زبانزد خاص و عام بود. تیر[۱۷]، قوش چشم‌آبی که هر هفت قاتل جادوگر اِیر[۱۸] را تکه‌تکه کرده بود چون آذرخش از آبی آسمان بر شانه‌ی اوگام فرود آمد. پس از کشمکشی کوتاه و آتشین میان چشمان آبی و سیاه، قوش گره‌ی سوزان چنگال‌هایش را شل کرد، نامش را به اوگام واگذار کرد و تسلیم قدرت عظیمش شد.

اوگام دختر ارشد هورست[۱۹]، فرمانروای هیلت[۲۰] را نیز با لبخند نانجیبی که از میک به ارث برده بود نزد خودش فراخواند. دخترک هنگام سوارکاری بیش‌ازحد به کوه نزدیک شده بود. نحیف و زیبا بود و از سکوت خانه‌ی اوگام و جانوران غریب و فریبایش که او را به یاد نقوش پرده‌های قدیمی خانه‌ی پدری‌اش می‌انداخت وحشت داشت. از اوگام و قدرت‌های پنهان و خاموش و چشمان مرموزش هم می‌ترسید. دختر ارشد هورست برای اوگام کودکی به دنیا آورد و خود از دنیا رفت. کودک در کمال غافلگیری دختر بود. سرانجام، اوگام با این شگفتی کنار آمد و نامش را سیبل[۲۱] گذاشت.

سیبل در محیط بکر کوهستان بلندقامت و قوی بار آمد. استخوان‌بندی باریک و گیسوان عاجی‌رنگ مادرش را داشت و چشمان سیاه و بی‌باک پدرش را. از جانوران مراقبت می‌کرد و به باغ می‌رسید. زودتر از موعد یاد گرفت چطور افسار ذهن جانوران بی‌قرار را خلاف خواستشان در دست بگیرد و چطور نامی باستانی را از سکوت ذهنش راهی مکان‌های ازیادرفته و پنهان کند. اوگام سرخوش از تیزهوشی دختر اتاقی با گنبدی بلورین به نازکی جام و سختی سنگ برایش ساخت تا دخترک زیر رنگ‌های دنیای شبانه در آرامش و با خیال راحت بنشیند و فراخوانی کند. وقتی سیبل شانزده‌ساله بود اوگام از دنیا رفت و او را با خانه‌ای سفید و زیبا، کتابخانه‌‌ای عظیم پر از کتاب‌های سنگین با قفل و بست آهنین، مجموعه‌ای از جانوران رؤیایی و قدرت حکمرانی بر آنان تنها گذاشت.

از مرگ اوگام چیزی نگذشته بود که سیبل در یکی از قدیمی‌ترین کتاب‌های او درباره‌ی پرنده‌ای بزرگ و سفید خواند که با بال‌هایی چون بیرقِ برفی رنگ و در اهتزاز کشتی‌ها سبک‌بال در آسمان پر می‌کشید. پرنده‌ای که تنها ملکه‌ی اِلدوالد را سالیان سال پیش بر پشتش پرواز داده بود. سیبل نام پرنده را زمزمه کرد: لیرالن[۲۲]. با کتاب گشوده روی دامنش، زیر گنبد بلورین روی زمین نشست و در جست‌وجوی پرنده‌ای که کسی نامش را قرن‌ها به زبان نیاورده بود، اولین ندای فراخوانی را در شب فراخ اِلدوالد پیش فرستاد؛ اما ندایش با فریادهای کسی پشت دروازه‌های خانه بریده شد و نیمه‌کاره ماند.

سیبل شیر را که در باغ خواب بود با قوای ذهنی‌اش بیدار کرد و به سمت دروازه فرستاد تا دوری بزند و فرد مزاحم با دیدن او حساب کار دستش بیاید. بااین‌حال، فریاد و سروصدا مصرانه و پریشان ادامه پیدا کرد. سیبل آهی از سر خشم کشید و دستوراتی ذهنی برای تیر قوش فرستاد تا مزاحم را به چنگال بگیرد و از کوه پایین بیندازد. ناگهان سروصدا قطع شد؛ اما لحظه‌ای بعد صدای تیز و جگرخراش گریه‌ی نوزادی سکوت را شکست و سیبل را از جا پراند. سیبل بالاخره بلند شد و با پای برهنه در عمارت مرمرین راه افتاد و به باغ رفت. جانوران با بی‌قراری در تاریکی باغ می‌جنبیدند. سیبل به دروازه رسید که از میله‌های باریک آهنی و بست‌های طلا ساخته شده بود و بیرون را نگاه کرد.

مردی در رخت رزم با نوزادی در آغوش و تیر قوش روی شانه‌اش آن بیرون بود. مرد زیر فشار چنگال‌های تیر ساکت ایستاده بود و تکان نمی‌خورد. نوزاد در بازوهای فلزپوش مرد برای خودش گریه می‌کرد. سیبل نگاهش را از چهره‌ی خاموش و در سایه‌ی مرد گرفت و به چشمان قوش دوخت.

سیبل در دل به تیر گفت گفته بودم از کوه پرتش کنی پایین.

قوش با چشمان آبی‌اش خیره به چشمان او گفت سن‌وسالی نداری؛ اما شکی در قدرتت نیست و اگر دوباره امر کنی اطاعت می‌کنم و حسابش را می‌رسم. بااین‌حال از آنجا که سال‌هاست آدمیان را می‌شناسم، قبل از اطاعت باید بگویم اگر شروع کنی به کشتنشان، روزی می‌رسد که وحشت می‌کنند و دسته‌جمعی سراغت می‌آیند و خانه‌ات را بر سرت خراب می‌کنند و جانورانت را فراری می‌دهند. این عین گفته‌های استاد اوگام است.

سیبل با کف پا روی زمین ضرب گرفت. نگاهش را به سمت مرد چرخاند و گفت: «کیستی؟ چرا دم دروازه‌ام فریاد می‌کنی؟»

مرد که پُف پرهای تیر به صورتش می‌سایید، محتاطانه گفت: «بانو! شما دختر لاران[۲۳] و هورست فرمانروای هیلت هستی؟»

سیبل که بی‌حوصله پا به پا می‌شد، گفت: «لاران مادرم بود. تو که هستی؟»

«کورن[۲۴] اهل سیرل هستم. خاله‌ات، کوچک‌ترین خواهر مادرت از برادرم کودکی داشت.» صحبتش را با ناله‌ای کوتاه قطع کرد. سیبل برای قوش دستی تکان داد.

رهایش کن، وگرنه تمام شب باید همین‌جا معطل بمانم؛ اما دور نشو. یک‌وقت دیدی به سرش زد.

قوش پرواز کرد و بالای سر مرد، روی شاخه‌ای نشست. مرد، لحظه‌ای پلک روی هم گذاشت. قطره‌های ریز خون مثل دانه‌های اشک از تاروپود فلزی رخت رزمش بیرون زد. در مهتاب جوان به نظر می‌آمد و موهایش رنگ آتش داشت. سیبل کنجکاو تماشایش می‌کرد. مرد لایه‌به‌لایه فلز پوش بود و مثل تلألوی آب در روشنایی شب برق می‌زد.

مرد چشم‌هایش را باز کرد. سیبل گفت: «چرا چنین رختی به تن داری؟»

مرد گفت: «از نبرد تربرک آمده‌ام.» نگاهی به قوش انداخت:

«چنین قوشی از کجا نصیبت شده؟ چنگال‌هایش آهن و چرم و ابریشم را می‌بُرد…»

سیبل گفت: «هفت نفر جادوگر اِیر را به طمع جواهرات جلد کتاب‌هایش کشته‌اند و این قوش آن هفت نفر را کشته.»

مرد از سر حیرت ابرو بالا انداخت: «تیر!»

«تو که هستی؟»

«گفتم که. کورن اهل سیرل.»

«این جواب سؤالم نیست. با این بچه دم دروازه‌ی خانه‌ام چه می‌کنی؟»

کورن سیرلی صبورانه و شمرده‌شمرده گفت: «مادرت لاران خواهری به نام ریانا[۲۵] داشت که می‌شود خاله‌ات. ریانا سه سال پیش با شاه اِلدوالد ازدواج کرد و…»

سیبل کنجکاوانه پرسید: «الآن شاه چه کسی است؟»

مرد جوان، متعجب گفت: «دِرد[۲۶]. الآن دِرد شاه اِلدوالد است. پانزده سال است که فرمانروایی می‌کند.»

«که این‌طور. می‌گفتی؛ دِرد با ریانا ازدواج کرد. جالب است؛ اما باید بروم لیرالن را صدا بزنم.»

«خواهش می‌کنم!» مرد نگاهی به قوش بالای سرش انداخت و صدایش را پایین آورد: «خواهش می‌کنم. سه روز بود که می‌جنگیدم. بعد عمویم بچه‌ای در بغلم گذاشت و گفت به زن جادوگر کوه اِلد بسپارمش. به او گفتم اگر آن زن بچه را قبول نکند چه؟ بچه می‌خواهد چه‌کار؟ اما او نگاهم کرد و گفت با بچه از کوه برنمی‌گردی. می‌خواهی پسر برادرت بمیرد؟»

«ولی چرا خواسته بچه را به من بدهی؟»

«چون بچه‌ی ریانا و نورل[۲۷] است و هردوی آن‌ها مرده‌اند.»

سیبل پلکی زد: «تو که گفتی ریانا با دِرد ازدواج کرده.»

«همین‌طور است.»

«پس چرا این بچه پسر نورل است؟ متوجه نمی‌شوم.»

کورن صدایش را بالا برد: «چون نورل و ریانا عاشق هم بودند. دِرد هم سه روز پیش نورل را در دشت تربرک کشت. حالا این بچه را می‌گیری که بروم و دِرد را بکشم؟»…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]